پژمان بختیاری

آخرین شیر بختیاری

ز فرو دست زردکوه آن روز

بیشه ای بود و آبشاری بود

آن طرف تر زیر زانوی کوه

بود غاری و ژرف غاری بود

***

وندر آن غار ژرف،چند سالی

جایگه داشت پیلتن شیری

شد تهیگاه او به دست قضا

ناگه آماج سهمگین تیری

***

او در سر پنجگی در آن بیشه

والی کوه و شاه وادی بود

دست آهن فشار او همه عمر

فارغ از ضعف و نامرادی بود

***

جفت او پیش تر از او به تیر اجل

شد ز دنیا و او به دنیا ماند

تا به تنهایی از جهان برود

در جهان بزرگ تنها ماند

***

چشم آتش فشان او آن شب

گوش می کرد بر ترانه مرگ

روزگار گذشته در نظرش

بود رقصان در آستانه مرگ

***

با زمان های ناپدید شده

قصه می گفت بی زبانی او

در غبار گذشته می لغزید

نقش کمرنگ زندگانی او

***

ناله شوم باد بهمن ماه

لرزه بر پیکر شب انداختی

بر تن زخمناک شیر از خشم

شعله ها آتش تب افکندی

***

ساعتی روی دست خسته نهاد

سر سنگین پر غرورش را

لحظه ای با لب زبان بوسید

زخم سوزان و خون شورش را

***

گفت برخیز و ایستاده بمیر

که جز این در خور دلیران نیست

مرگ در بستر ار سزا باشد

روبهان راست،از بهر شیران نیست

***

جنبشی کرد و با تلاش غرور

تکیه بر دست و پای لرزان داد

مرگ را آستین داد و کشید

جان بدو داد و سخت ارزان شد

***

ماند کردن فراز و دندان را

روی دندان خون گرفته فشرد

غرشی کرد و در سیاهی شب

آخرین شیر بختیاری مرد

***

ای گرفتار زندگانی و مرگ

پند از آن شیر تیر خورده بگیر

گر میسر شود چو شیر بزی

ور میسر نشد چو شیر بمیر

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

خوب کردی

ای دل مرا دیوانه کردی،خوب کردی

با عالمم بیگانه کردی،خوب کردی

سر را که از باد غرور آکنده دیدی

خاک در میخانه کردی،خوب کردی

ای ماه من در عاشقی دیوانه بودم

ترک من دیوانه کردی،خوب کردی

ویران سرایی بود منزل‌گاه عشقت

دوری ازین ویرانه کردی،خوب کردی

چشم خمار آلودت از سر برد هوشم

مستم به یک پیمانه کردی،خوب کردی

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

بلای شادی

بازم شراب جهل کشد سوی خرمی

بی‌غم مباد دل که بلایی است بی‌غمی

بوی غرور می‌وزد از باغ خاطرم

یارب مباد قسمت این باغ خرمی

بیش و کم زمانه خیالی است،می بیار

تا پشت پا زنیم بر این بیشی و کمی

جد من آدمی شد و آگه نبود از آنکه

حیوان شود به سایهٔ فرهنگ آدمی

نامحرمان کوی حقیقت چه راحتند

سودی نبرد جان من آوخ ز محرمی

عمری به راه عزلت و بیگانگی شدم

کآگه نبود خاطرم از لطف همدمی

محنت سراست هستی و خوش گفت آنکه گفت

<<کس را نداده‌اند برات مسلمی>>

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

جانشین

ای دختر نازنین خون‌گرم

ای روی تو خوش،چو رنگ آزرم

آن دم که ز عشق می‌شدی مست

ای نو گل من،به خاطرت هست؟

یاد آور از آنکه روزگاری

جز عشق منت،نبود کاری

می‌سوختی از حسد که ماهی

برده‌ست مرا،به حجله‌گاهی

وندر ره من بگاه و بی‌گاه

می‌بود ترا،دو دیده بر راه

ای رفته مرا،چو جان در آغوش

پوشیده ز بوسه‌ام بناگوش

اکنون که به آرزو رسیدی

وز شاخه،گل مُراد چیدی

دانی که درین لطیف بستر

بر بالش او،نهاده‌ای سر؟

از راستی ار نرنجی ای دوست

در دیدهٔ من،تو نیستی،اوست

جانا،چه کنم که دست تقدیر

بر پای دلم نهاده زنجیر

این دیده که غرق اشک و خون است

روشنگر آتش درون است

تنگم بکش،ای پری،در آغوش

وین چشمهٔ اشک را فرو پوش

آبی بفشان،چنانکه دانی

تا آتش من فرو نشانی

ای دختر شوخ و شنگ و رعنا

در خورد پرستشی تو اما…

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

دوری

دیدند جهانیان که یاری دارم

با طرهٔ دلکشش قراری دارم

با دست حسادت از تو دورم کردند

بازآ و ببین چه روزگاری دارم

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

چشم پیر و جوان

سرخ گل زیباست،گر پیرش ببیند ور جوان

جسم من گر پیر شد شوق نگاهم پیر نیست

عشق زیبا را ببین،رخسار زیبا،گو مباش

جان به قربانت،دل گم‌کرده راهم،پیر نیست

خویشتن را،گر ز خودخواهی جوان خوانم،مرنج

گر یقینم پیر باشد،اشتباهم پیر نیست

خواهشم از صد جوان،در عاشقی افزون‌تر است

تکیه بر عشق تو دارم،تکیه‌گاهم پیر نیست

عشق پاکم،تا قیامت،آشنای دل مباد

بر لب گورم،ولی روح سیاهم پیر نیست

...

پژمان بختیاری نظر دهید...

بازی تقدیر

در دست یک نفر به یک آیین ز یک خمیر

شد ساخته دو شمع شب‌افروز یکسره

وین هر دو را لطیفهٔ تقدیر بر فروخت

در یک دقیقه از دو نظر بر دو منظره

آن ریخت اشک شوق بر آیینه عروس

وین ریخت اشک حسرت بر سنگ مقبره

آن سوخت در عروسی،وین سوخت در عزا

تا چیست سرّ بازی این چرخ مسخره

...

پژمان بختیاری نظر دهید...