آواز قناری تنها (کسمایی)

پای سخن درویش

این طرف

قل قل سماوری بزرگ،

تخت و – روی تختِ قهوه خانه – چند مرد،

چند استکان چای.

آن طرف ولی فقط

درخت ها…

درخت ها…

درخت ها…

می توان حساب کرد

من

صاحب تمام سکه ام

صاحب تمام سکه ای که در کف من است.

مثل دلق کهنه اش چه پاره پاره است

ابرهای تیره در بسیط آسمان…

«حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز کرد:

قصه را برای روز دیگری گذاشتم

چون گرسنه ام.

ای عزیز!

مثل برف

مثل سردیِ هوایِ دی،

خصم پابرهنگان مباش؛

مثل فقر

مثل احتیاج.

«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره کوفت.

می توان حساب کرد

او در این زمان

نصف سکهٔ مرا زِ من گرفته است.

ناگهان

در کنار من

یک غریبه موذیانه خنده کرد و گفت:

شاهنامه آخرش خوش است.

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

تسلسل (برای «م. امید» شاعر)

مرد دریا: مرد ماهیگیر

می گزد لب را به دندان، خنده بر آن هیچ.

می کشاند سایه اش را بر سر شن ها.

می گشاید بادبانِ قایقِ فرسودهٔ خود را.

می شود گم در دل تاریکی دریا.

مدفن اجداد او در ژرف این دریاست

در نمی دانم کدامین شب

در نمی دانم کدامین روز…

ژرف دریا، چون تبارش، مدفن او نیز.

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

عقاب

شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،

نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.

گشوده بال پرواز،

نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.

نمی دانم که این مجروح آیا در چه رویاهای شیرینی است؟

نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟

نمی دانم چه می خواهد؟

دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.

ندارد او – دریغا! – طاقت پرواز.

شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،

نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

انفجار

باروت نیستم

اما

من یک جرقه

با انفجار فاصله دارم.

گاهی

در شهر

یک بهانهٔ کوچک

آغاز دلخراش کتک کاری است.

در شهر هیچ کس

امشب چرا بهانه به دستم نمی دهد؟

من یک جرقه…

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

صیادان

آسمان در فکر باران است

طوفان است

مثل اینکه رعد می نالد.

مثل اینکه باد می موید.

موج گاهی می برد ما را چنان بالا،

که ما گر دست افرازیم

می خورد بر گیسوان ابر، انگشتان دست ما.

می برد گاهی چنان پایین، که در اعماق

سبزه ها را در کف دریای نا آرام می بینیم.

ما همه سر در گریبانیم.

می دهد یک تن ز ما بر بخت خود دشنام.

می زند آن دیگری برهم دو دست استخوانی را.

می شوم در قلب شب ناگاه

خیره یک دم بر بسیط ابرها و آنگاه،

چشم غمگین را به دریا باز می دوزم.

می توان برگشت

می توان بسیار آسان تن به خفت داد.

می توان هم دل به دریا زد.

من نهیبی می زنم بر خویش

من نهیبی می زنم بر دیگران آنگاه؛

«نا امیدی در جهان ارزانی آنان که می خواهند.

من امیدم را ز کف هرگز نخواهم داد.

می زنم دل را به دریا هر چه بادا باد».

یاران نیز می گویند: – هر چه بادا باد.

در دل دریا در این هنگام

هم صدا با من همه یاران – که:

نا امید شیطان است.

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

تجاهل

مزرعه می گوید:

«ریشه کن تا بشود هرزه علف هایم، نیست

یک وجین گر اینجا؟»

و سپس در دل تاریکی شب

به من و تو- به تو و من- ای دوست!

با چه امید عبث می نگرد!

ما که تنبل هستیم

ما که در فکر فریب خود و این مردم آبادی خویش

زیر لب می گوییم:

– «ما چرا می باید…؟»

و تجاهل آنگاه:

– «مزرعه با ما نیست».

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...

خرمن

می سوخت

خرمن میان شعلهٔ آتش که ناگهان

مردی رسید.

گفت:

آنان گریختند.

غارتگران

شاید که شادمان همه از این که هر چه بود

بردند و سوختند.

اما

از قلب ما به جان تو، این کینه را هنوز…

این خشم را هنوز…

...

0
آواز قناری تنها (کسمایی) نظر دهید...