در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی)

آخرین پناهگاه

در شب بزرگ دشت

آسمان بمن

– تولد ترا که شعر تازه ای –

نوید داد.

دشت بیکرانه را

نظاره می کنم

مشت قله را، که بر دهان آسمان تیره می خورد

دست بیقرار یک شهاب را

سوی دامن افق، که ناگهان دراز می شود.

شب

دوباره شب

دوباره شب

در درون پیکرم، شناور است.

در افق چه دید؟

اسب سرکشی

که بر دو پای خود

بلند شد.

زنجره، میان سبزه های تازه، سوت می زند.

در جهان اگر حقیقتی وجود داشت

آن حقیقت

ای زمین!

بدون شک

روز و شب، تلاش من برای هیچ بود.

روز و شب قمار زندگی

و باختن

و باختن

و باختن

روز و شب، ز آرزو

قصر کاغذی، برای خویش ساختن.

خسته می شوم،

خسته از خیانتی که زندگی است.

مثل بهمن

از فراز قلهٔ غرور خود

سقوط می کنم.

من؛ تمام خشم مردم زمین کهنه را

در میان مشت خود

– که بسته است –

جای داده ام.

از زمان کودکی؛ منم که غصه را شناختم.

از زمان کودکی؛ منم که فقر را.

وحشت تمام مردم زمین، ز جنگ سوم است.

وحشتم ولی ز خویش

من

زیادیم

چو مرزها

که: بر زمین.

بر زمین نشسته ام.

بیقرار کوه و دشت و جنگل و درخت ها.

از برای من

که خسته ام

طبیعت است:

آخرین فریب

آخرین پناهگاه.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

همتی باید کرد

در جهان هیچ کسی، مثل من تنها نیست.

با که می باید گفت،

مثل من هیچ کسی، تنها نیست.

من به یک مرد می اندیشم، که به من می گفت

وطنم در همهٔ روی زمین

یک اتاقست که در آن همه شب می خوابم.

گوش کن؛ می شنوی؟

یک نفر در پس دیوار اتاقم دارد،

قفسی می سازد.

و کبوترها را

بی صدا در قفسی تنگ می اندازد.

هیچ می دانی هیچ

او عجولانه صلیبی دارد

از برای من و تو می سازد.

همتی باید کرد.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

خستگی

خستگی است

با تمام مردم زمین

دلشکستگی است.

یک نفر، به مستی شراب کهنه ای پناه می برد.

یک نفر، به آستان شعر دلنشین.

یک نفر، به آسمان دین.

مذهب و شراب و شعر؛

بهترین وسیله فرار آدمی

ز خستگی است.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

آسمان، بارانی است

آسمان بارانی است

ساعت دیواری، نیمه های شب را

تهنیت می گوید.

من چه تنها هستم

غم تنهایی را، با که می باید گفت؟

با اجاق خاموش؟!

با چراغی که در آن نوری نیست؟!

پشت این پنجره، باران غمی می بارد.

من غرورم، گم شد

در هیاهوی بزرگ این قرن

در هیاهوی بزرگی که برای هیچ است.

چه کسی گفته که؛ اکنون انسان

از برای انسان

تکیه گاه خوبی است؟

چه کسی گفته

مرا باور نیست.

آسمان بارانی است.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

شعر بی نام…

در افق، که غرق تیرگی است

یک ستاره پر گشود.

یک پرنده خواند.

می توان شنید:

در سکوت شب، صدای آب را.

لاله های آتش شتاب را

در میان جاده

یک سوار

ریخت.

من که روی تپه ای نشسته ام

من که دلشکسته ام

با ستاره حرف می زنم

با پرنده ای که خواند

با نسیم شب

که ناگهان مرا درود گفت.

زندگی برای من شکنجه بود.

من شکنجه می شدم.

در تمام عمر خود، که پشت سر، گذاشتم.

زیر تازیانه ها، منم که کینه را شناختم،

زیر تازیانه ها، منم که خشم را.

خشم من اگر نبود

یا اگر که کینه در دلم نبود،

من برای زندگی

بهانه ای نداشتم.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

من، تشنه نوازش…

من حرف می زنم

با هر چه در اتاق من دلشکسته هست،

یا در اتاق نیست.

ای آفتاب گرم!

ای نغمه های تازه تابستان!

ای پرده های توری رنگارنگ!

ای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ!

ای بازوی کثیف خیابان دور دست!

ای خانه ها و ای همهٔ کوچه های گیج!

آن واژه ای که درد مرا بازگو کند

چون در کتاب حافظهٔ من نوشته نیست

افسوس می خورم

افسوس می خورم.

من تشنهٔ شنیدن یک خنده، یک سلام …

من تشنهٔ نوازش یک دست مهربان…

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

انزوا

انزوا در این زمانه ناسزاست.

می توان چگونه ناسزا به خویش گفت.

بر زمین، از آن زمان که زندگی وجود داشت

آدمی برای آدمی

پله ای برای لغزش و سقوط بود.

ای تمام مردم قبیله ام!

از میان قلب خود، که باغ کوچکی است

من

درخت اعتماد را

ز ریشه کنده ام.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

شباهت

دست خسته ام

تا دریچه را زهم گشود

ناگهان به من

شبِ پر از ستاره ای

درود گفت.

در سکوت شب؛

– من که مست باده ام

من که

مثل چشمه صاف و ساده ام –

با تو ای عزیز!

با ستاره ها و مرغ حق

با نسیم شب، که در ترنم است

حرف می زنم.

دوستان من!

درد من

مثل درد غربت است.

مثل درد آدمی که

مرگ بهترین رفیق خویش را بچشم دید…

نه…

یقین که اشتباه می کنم،

درد من، به هیچ درد دیگری شبیه نیست

جز به درد من.

مثل خشم من، به خشم من.

مثل مشت من، به مشت من.

من بجز خودم

شبیه هیچ کس

بروی خاک نیستم.

پای پنجره، نشسته ام.

خسته ام.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

قله

بی تو من هیچم

ای شبم؛ دور از تو بی مهتاب!

دوست می دارم تو را، تا آنسوی دنیا!

دوست می دارم تو را، تا آنسویِ قصرِ طلایی رنگِ اخترها!

دوست می دارم تو را، ای از برایم نقطه پایان هر مقصد!

دوست می دارم تو را، ای بی تو من نابود!

دوست می دارم تو را، از بی نهایت، بی نهایت تر!

دوست می دارم تو را، ای آتش اندیشه هایم بی تو خاکستر!

من نمی دانم ترا؛ ای قلهٔ مغرور!

عاقبت آیا کدامین شب

عاقبت آیا کدامین روز

فتح خواهم کرد؟

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...

صبح کاذب

در زمانی که برای همهٔ آدم ها

زندگی

بیزاری است،

خواب را موهبتی باید خواند،

مرگ را خوشبختی،

و بطالت را عشق.

این سخن را بدرختان گفتم

و بمردی که درون تن من می میرد.

چشم ها را به افق می دوزم

و به صبح کاذب

و نسیم خنکی در بغلم می گیرد.

0
...

0
در جاده‌های سرخ شفق (کسمایی) نظر دهید...