عمومی

خورشید!

با خودم میگفتم
غوغای کلمات اندیشه آمیز
در میان تلاطم های امواج زندگی
با روزنه های از امید
بر شن زار هجاها و مصوت های رنگین و طنین آمیز
دریای شعر را راه می اندازد
و شاعر،
در قایقی کاغذی
و پاروئی مرکب،
آب های متلاطم شده از ناهمگونی ماهیان و ماهیگیر ها را
ورق میزند
و بسوی شرق راهی می شود
آنجا…
طلوع…
خورشید

...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

باید بدانم تا کجاها دوستم داری!

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری
باید بدانم تا کجاها دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
خو کرده با آداب و تشریفات درباری

هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم
شد قصه آغا محمدخان قاجاری

آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد
آن روز مجبوری که از من چشم برداری

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...

منصور کسی باش که بر دار تو باشد!

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد
منصور کسی باش که بر دار تو باشد

این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند
پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

تا سایه به دنبال قدم های تو راهی است
بگذار که معشوق گرفتار تو باشد

آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق
تا مرگ مگر لحظه ی دیدار تو باشد

آن قدر بگو نیست شدم، نیست شدم، نیست
تا عکس تو در آینه انکار تو باشد

ارزان مفروش آینه را، خویش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد

دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی
هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد

گفتند پرستشگر پریان جوان باش
باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد

گفتم نفس پیر، دلیل سفرم شد
گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد

...

2+
عمومی ‏ - نظر دهید...

شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست
در زوایای خودش جا نشده‌ست

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست
بستر رود مهیا نشده‌ست

پس کجا می‌رود این قایق پیر

صبح تا شب همه باید بدوند
خسته در یک صف ممتد بدوند

ها مبادا که مردّد بدوند
قدر یک لحظه اگر بد بدوند

حلقِ شلاّق بگوید که بمیر

خون به خون بر تن او لک شده است
خط به خط خون به زمین حک شده است

مزرعه خاک مشبّک شده است
بَبْر، مشغول مترسک شده است

توی زندان خودش مانده اسیر

خانه وابسته‌ی در بود و شکست
حُرمت خانه پدر بود و شکست

مادر آیینه‌ی تر بود و شکست
خواهرم شانه به سر بود و شکست

نای فریاد نداری بپَذیر

نسبش می‌رسد از خون به جنون
او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون

غولِ کج با حرکاتی موزون
دُمش این بار بیفتد بیرون

پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر

وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه‌ی کودک باشد

نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد‎!‎

کارگردان! به کسی خرده نگیر

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی
زیرِ پرپرزدنِ مهتابی

‎در چه فکری حسنک؟ بی تابی‎!‎
زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

‎شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

بعدِ چندین سال دستت پیرهن خواهد درید!

چشم ِ خوش رنگت از آن بازار یوسف میخـرید؟
بعدِ چندین سال دستت پیرهن خواهد درید

با خیالم بازی ِ مــسـتانه کردی در شـتاب
کفش نو آورده فـکری کرده در راهی جدید

من در این افتادگی در فکر وصلم چون هـنوز
قطره را در خواب میگویند از دریا نوید

دل بـه دریا داده ام گر شب بـه صحرا میبری
عمـق ِ شبها را کـبوتر کی توان دارد بـه دید؟

پنجه ی ِ شاهین چشمت خون طلب دارد ز دل
مـُرده را خون انجمادست اشکها باید خرید

دردِ ناچاری بـه پاهـا میدهد فرمـان، برو
گر چه عمرم چون نهالی جای آب افتاد اسـید

خضر را درسینه زنـدان کرده ایی بی آبِ عـشق
غنچه تا آبی نبیند، خنده اش گردد پـدید

با غزل افـتاده ای در راهِ خواهش های دل
گر عمل سـودی ندارد، با دعا خواهی رسید؟!

آه در پـستوی دل انباشتی هر شب، امیر
هر چه از مـعشوق داری میشود روزی مفید

...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

نسبتِ سنگ به این کوهِ شناور بدهید
چند دشنامِ حسابی به کبوتر بدهید

مطمئن باش که من رفته ام از زندگی ات
خبرِ مرگِ تبر را به صنوبر بدهید

به من از قلعه ی متروکه ی طاعون زده ها
خانه ای سوخته و بی در و پیکر بدهید

هر چه گل رویِ زمین است به آتش بکشید
جایشان را به درختانِ تناور بدهید

کمی از چلچله ها یاد بگیرید و به من
فرصتِ ناله و فریادِ رساتر بدهید

موقع خواندنِ این قصه بخندید آرام
ناله اما پس از این زمزمه ها سر بدهید

رویِ یک پرچم مشکی بنویسید اینست
آخرِ عشق و به یک عاشقِ دیگر بدهید

امشب به این نتیجه رسیدم عوض شدم
از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

احساس می کنم که به آخر رسیده ام
دیگر به اصطلاح بریدم عوض شدم

آن قدر بی قرارم و آن قدر خسته ام
آن قدر درد و رنج کشیدم عوض شدم

تو تازه هایِ شعر و خیالِ منی ولی
بی مهریِ تو را که شنیدم عوض شدم

امشب دوباره خوابِ شما را ندیده ام
لبریزِ اضطراب و امیدم عوض شدم

مثلِ کلاغِ خسته ی پایانِ قصه ها
من هم به خانه ام نرسیدم عوض شدم

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...

هر پلانی از تو گفتم، سینما دلگیر شد

تلخ رفتی، سنگفرش کوچه ها دلگیر شد
بعد تو باران نبارید و هوا دلگیر شد

مستندهای دو چشم تو چه آسان شعر شد
هر پلانی از تو گفتم، سینما دلگیر شد!

نسخه های هیچ کس ، درد مرا تسکین نداد
نسخه ها و دکتر و قرص و دوا دلگیر شد

شیشه اسپند و قاب ان یکادم خاک خورد
تو نماندی، ذکر لا حول و ولا … دلگیر شد

گیسو و لب با دو چشمت چار مجهولی غریب
کشف مجهول تو با سعی و خطا دلگیر شد

این غزل ، وسواس من ، با این ردیف لعنتی
شاعری دیوانه و این واژه ها دلگیر شد

...

0
جدایی, رضا وطن دوست, عمومی, غزل نظر دهید...

خسته ام از دست خود، از دست دنیا بیشتر!

در دلم آشوب صد قرن است، اما بیشتر
خسته ام از دست خود، از دست دنیا بیشتر

آن قدر دلتنگ لبخندم که شب را باخته
گم شدم در پهنه ی اندوه فردا بیشتر

لای لایی خوان بی گهواره ام در این غزل
غصه ام از هر زن تنهای نازا بیشتر!

اهل تکرارم، چرا اهلی شدم در این قفس ؟
تا درآیینه بنالد مرغ مینا بیشتر

در دلم آشوب دارم، اعتمادم کم شده
از غریبان کمتر و از آشناها بیشتر!

چون یهودا می فروشم اعتقادم را که رنج
برصلیب کفر می بیند مسیحا بیشتر!

شعرهای من تجسم های بغضی کهنه اند
دردهایم می شود هر لحظه افشا بیشتر

فارقم از هر فروغی نو سرایی کرده ام
بغض صد افسانه از دیوان نیما بیشتر

...

2+
عمومی ‏ - نظر دهید...

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟!

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟

ببین! سراغ مرا هیچ‌کس نمی‌گیرد
مگر که نیمه شبی، غصه‌ای، غمی، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازه ‌ترین زخم‌ هام می ‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما
بیایی و بروی ، فتنه برنیانگیزی

بخند ! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی.. . ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟ یعنی دلت شکست؟هم‌این؟
ببینمت… ولی انگار که اشک می‌ریزی

عزیز گریه نکن ، من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی

...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

باد بدجور به هم ریخته احوالم را …

می شمارم عدد میله ی هر پنجره را
پشت دارِ شب ِ هر قالی، صدها گره را

طرح آویختن گل ، تن هر داری را
نصب یک تابلوی فرش به دیواری را

می شمارم گره ی پیله ی ابریشم را
هر زمستان که نبوده ست کسی پیشم را

دیر روییدن هردانه به هر گلدان را
اول صبح ، سراسیمه ی گنجشکان را

در خیابان تو ، روییدن تبریزی را
در خیابان خودم، خش خش پاییزی را

توی هر میدان، رقصیدن یک پرچم را
توی هر کوچه، دلتنگی یک آدم را

پشت هر دیواری، یک شبِ تنهایی را
پشت هر عیدی، تنها شدن ماهی را

توی هر تُنگی، جاری شدن دریا را
پشت هر پلکی، پرپر زدن رویا را

پشت هر پنجره ای سایه ی دلگیری را
ته هر خردادی، آمدن تیری را …

می شمارم همه را تا که بماند یادم
“زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم ”

روی هر بند که آویخته ام شالم را
باد بدجور به هم ریخته احوالم را …

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...