عمومی

حدیث نوروز

حضرت صادق عليه السلام فرمودند:

نوروز روزى است كه قائم از ما اهل بيت و واليان امر در آن ظاهر ميشود و خداوند تعالى او را بر دجال پيروز ميگرداند، پس او را بر كناسه كوفه به دار می آويزد و هيچ نوروزى نيست مگر اينكه ما منتظر فرج در آن هستيم چون كه آن از روزهاى ما است، فارسيان آن را حفظ كرده اند و شما به آن بى توجهى كرده ايد.

8+
...

8+
عمومی, عید نوروز, مذهبی نظر دهید...

باز باران بی ترانه…

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه

می‌خورد بر مرد تنها

می‌چکد بر فرش خانه

باز می‌آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی‌دانم، نمی‌فهمم

کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟

نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد

کجای ذلتش زیباست؟

نمی‌فهمم

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟

نمی‌دانم

نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست

کجای مرگ ما زیباست؟

نمی‌فهمم

یاد آرم روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد

کودکی ده ساله بودم

می‌دویدم زیر باران، از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد

فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود

نمی‌دانم

کجای این لجن زیباست؟

بشنو از من، کودک من

پیش چشم مرد فردا

که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می‌داند

که این عدل زمینی، عدل کم دارد

68+
...

68+
عمومی ‏ - نظر دهید...

هشدار ای رفیق نگردی اسیر ما!

آن بلبلم که در دل صحرای زندگی
دلبسته صداقت خاری است خاطرم

آسوده از خیال شقایق ز یاد سرو
فارغ ز عشوه های بهاریست خاطرم

هم صحبتم به خاک کویری که می تپد
در سینه اش سراب عطش بار آتشین

می نوشم از سراب و چه سیراب می شوم
از شکر می نهم سر آشفته بر زمین

در حیرتم ز بلبل بستان که این چنین
می سوزد از فراق گل و ناله می کند

بی شک خبر ندارد از احوال بلبلی
کو را کویر غمزده ای واله می کند

ای بلبلان سرو و گلستان و یاسمن
دنیا به کامتان گل زیبا حلالتان

بر خارهای این دل تفتیده ام قسم
باور کنید غبطه نخوردم به حالتان

در دامن کویر و بیابان سخاوتی است
کان را میان باغ و گلستان ندیده ام

در تیغهای خار مغیلان صداقتی است
مانند آن به دامن بستان ندیده ام

اینجا چهار فصل خدا کهربایی است
خاکی و تشنه رنگ خدا یاس و سوسنش

در هر بهار بیم خزان نیست تا که نیست
فرقی میان آذر و مرداد و بهمنش

ریگ روان و خار مغیلان نشانی اش
افتادگی طبیعت و رسم و سرشت او

لبریز از ستاره و مهتاب دامنش
صد کهکشان ستاره شب سرنوشت او

اینجا مراد جز به صبوری نمی دهند
فخری به جز به تاول لبهای تشنه نیست

سوز نهان سینه خنیاگران وصل
کمتر ز سوز آتش و از هُرم دشنه نیست

در آسمان صاف و طلایی او هنوز
خورشید می درخشد و دل آفتابی است

در زیر آفتاب تن خاک نقره ایست
اینجا نه کم ز پهنه دریای آبی اسـت

بی شک خوش است جلوه گل در برِ چمن
وان خوشتر آن که جلوه کند در برِ مغاک

سرگشته بلبلی که دلاویزه گل است
سرخوش ولی دلی که سپرده است تن به خاک

باید درونمان پرِ گل باشد و چمن
تا رونق چمن نکند بیقرارمان

باید بهار شیوه دلهایمان شود
تا هر خزان سیه نکند روزگارمان

ای بلبلان خوب چمن بیدلی بس است
دیگر نه عشوه های گل و ناز نوبهار

تا کی دو گوش باغ بهارانتان پر است
از سوز ناله های شما خنده نگار

اُفتاده از بهار اگر گلشن شما
این دشت پر سخاوت دل ، این کویر ما

دانم به یک عبور نمک گیر می شوید
هشدار ای رفیق نگردی اسیر ما

5+
...

5+
عمومی ‏ - نظر دهید...

خورشید!

با خودم میگفتم
غوغای کلمات اندیشه آمیز
در میان تلاطم های امواج زندگی
با روزنه های از امید
بر شن زار هجاها و مصوت های رنگین و طنین آمیز
دریای شعر را راه می اندازد
و شاعر،
در قایقی کاغذی
و پاروئی مرکب،
آب های متلاطم شده از ناهمگونی ماهیان و ماهیگیر ها را
ورق میزند
و بسوی شرق راهی می شود
آنجا…
طلوع…
خورشید

0
...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

باید بدانم تا کجاها دوستم داری!

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری
باید بدانم تا کجاها دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
خو کرده با آداب و تشریفات درباری

هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم
شد قصه آغا محمدخان قاجاری

آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد
آن روز مجبوری که از من چشم برداری

1+
...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...

منصور کسی باش که بر دار تو باشد!

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد
منصور کسی باش که بر دار تو باشد

این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند
پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

تا سایه به دنبال قدم های تو راهی است
بگذار که معشوق گرفتار تو باشد

آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق
تا مرگ مگر لحظه ی دیدار تو باشد

آن قدر بگو نیست شدم، نیست شدم، نیست
تا عکس تو در آینه انکار تو باشد

ارزان مفروش آینه را، خویش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد

دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی
هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد

گفتند پرستشگر پریان جوان باش
باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد

گفتم نفس پیر، دلیل سفرم شد
گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد

2+
...

2+
عمومی ‏ - نظر دهید...

شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست
در زوایای خودش جا نشده‌ست

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست
بستر رود مهیا نشده‌ست

پس کجا می‌رود این قایق پیر

صبح تا شب همه باید بدوند
خسته در یک صف ممتد بدوند

ها مبادا که مردّد بدوند
قدر یک لحظه اگر بد بدوند

حلقِ شلاّق بگوید که بمیر

خون به خون بر تن او لک شده است
خط به خط خون به زمین حک شده است

مزرعه خاک مشبّک شده است
بَبْر، مشغول مترسک شده است

توی زندان خودش مانده اسیر

خانه وابسته‌ی در بود و شکست
حُرمت خانه پدر بود و شکست

مادر آیینه‌ی تر بود و شکست
خواهرم شانه به سر بود و شکست

نای فریاد نداری بپَذیر

نسبش می‌رسد از خون به جنون
او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون

غولِ کج با حرکاتی موزون
دُمش این بار بیفتد بیرون

پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر

وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه‌ی کودک باشد

نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد‎!‎

کارگردان! به کسی خرده نگیر

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی
زیرِ پرپرزدنِ مهتابی

‎در چه فکری حسنک؟ بی تابی‎!‎
زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

‎شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

0
...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...