شعر نو

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟

گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!

روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را

فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!

مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت….
یاهمین سال جدید!!

بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست …

من وتوباورمان نیست که نیست!!
زندگی گاه به کام است و بس است؛

زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛

چه به کام و
چه به نام و
چه به دام…

زندگی معرکه همت ماست…زندگی میگذرد…
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛

زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛

چه به نان
و چه به جان
و چه به آن…
زندگی صحنه بی تابی ماست…زندگی میگذرد…

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز…

زندگی لحظه بیداری ماست…زندگی میگذرد…

...

3+
شب یلدا, شعر نو, یغما گلرویی نظر دهید...

پادشاه فصل‌ها، پاییز…

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه‌ای باید
بافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،
یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابد
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌روید
باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می‌گوید
باغ بی برگی
خنده‌اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز

...

1+
پاییز, زمستان اخوان ثالث, شعر نو نظر دهید...

مجرم بی گناه !

گوشه های اتاق
رفیق های من اند

برای لکه های روی دیوار
اسم گذاشته ام
و انها را با نام های کوچکشان صدا میزنم

اشک هایم با پرز فرش
رابطه ای خصوصی دارند

صبح که میشود
با سایه ام شطرنج بازی میکنم
و شبها با خودم تانگو میرقصم
به تنهاییم لب میدهم
و گاهی برای لکه ها شعر میخوانم

شده ام مجرمی بی گناه
که در وطن خودش
در تبعید است

...

1+
تنهایی, شعر نو ‏ - نظر دهید...

ظرف امروز پر از بودن توست!

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم!

...

3+
شعر گرافی سهراب سپهری, شعر نو نظر دهید...

مادرم شاعر نيست؛ در عوض نصف غزل هاى جهان را گفته

مادرم شاعر نيست
در عوض نصف غزل هاى جهان را گفته
شعر را مى فهمد
مادرم قافيه‌ى لبخند است
وزن احساس
رديف بودن
مادرم مثنوى معنوى است
حافظ و سعدی و خيام و نظامى
اصلاً مادرم شعرترين منزوى است
من رباعی هستم
خواهرانم غزلند
پدرم شعر سپيد
خانه‌ى ما شب شعر
صبح، بيدل داريم با كمى نان و پنير
ظهر، سهراب و عطر ريحان
شب، رهى يا قيصر
مادرم شاعر نيست
در عوض نصف غزل ‌هاى جهان را گفته
دفتر شعرش: آب
ناشرش: آيينه
و محل توزيع: خانه‌ى كوچك ما…

...

1+
رضا احسان پور, روز مادر, شعر نو نظر دهید...

کوک کن ساعتِ خویش

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !
که موذّن شبِ پیـش دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب!

کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست…

...

1+
اجتماعی, شعر نو, مرتضی کیوان هاشمی نظر دهید...

تفنگت را زمین بگذار…

دانلود آهنگ زبان آتش از استاد شجریان با کیفیت 320

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی‌ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

...

34+
اجتماعی, استاد شجریان, شعر گرافی فریدون مشیری, شعر نو نظر دهید...