غزل

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند!

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند
یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود
روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو -قبرستان بگویم بهتر است-
کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند
دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من
جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

...

1+
دلتنگی, عید نوروز, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

...

1+
شعر گرافی حافظ, عارفانه, عید نوروز, غزل نظر دهید...

نوروز بمانید که ایّام شمایید !

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبحِ نخستین بهاری که به شادی،
می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبدِ گردنده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود ؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشمِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام به دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید

...

9+
پیرایه یغمایی, عید نوروز, غزل نظر دهید...

صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند
آنانکه زاهدند به یک تکه نان خوشند

از هر دو تا نگار یکی ناز می‌کند
عشاق روزگار، یکی در میان خوشند

نانی که می‌پزند به همسایه میرسد
این خانواده با خوشی دیگران خوشند

این سفره دارها که شدم میهمانشان
بعد ازبیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

ما می‌خوریم و اهل کرم شکر میکنند
با این حساب بیشتر از میهمان خوشند

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده
عشاق با معامله‌های گران خوشند

با اخم خویش راه فرار مرا ببند
صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

...

3+
علی اکبر لطیفیان, عید غدیر, غزل نظر دهید...

لذت يك لحظه مادر داشتن…

تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن

...

9+
روز مادر, شعر گرافی فریدون مشیری, غزل نظر دهید...

در حقیقت زینب کُبری به دنیا آمدی…

کوثری از سوره ی طاها به دنیا آمدی
تا رسد اِنّا به اَعطینا به دنیا آمدی

تا یتیمی پدر را اندکی جبران کنی
دختری و مادر بابا به دنیا آمدی

هر کجا کردی تشرف صاحب تشریف شد
مکه شد آنجا که تو آنجا به دنیا آمدی

قُلْ هوَ الله اَحَد ای معنی کفوأ اَحَد
تا که باشی همسر مولا به دنیا آمدی

تا که هجده سال هم اهل زمین دَرکَت کنند
پس به شکل حضرت زهرا به دنیا آمدی

بعد عمری که دلیل زندگی پوشیده بود
آخرش ای علّت دنیا به دنیا آمدی

با خبر بودی اگر از اتفاق کوچه ها
پس چرا اِنسیه اَلحَورا به دنیا آمدی

غصه ی ارباب ما را داشتی آن قَدْر که
بازهم در ظهر عاشورا به دنیا آمدی

مادرش بودی ولی یک لحظه بر بالای تل
در حقیقت زینب کُبری به دنیا آمدی…

...

0
غزل, مهدی رحیمی, میلاد حضرت فاطمه (س) نظر دهید...

مادر

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

...

1+
ایرج میرزا, روز مادر, غزل نظر دهید...

بانوی بانوان جهان، سرور زنان

آن زهره‌ ای که مهر به نورش منوّر است
دردانۀ پیمبر و زهرای اطهر است

بانوی بانوان جهان، سرور زنان
دُرج عفاف و عصمت کبرای داور است

او را پدر رسول خدا، صدر کائنات
او را علی ولی خداوند، همسر است

بحریست پر ز دُرّ و گهرهای شاهوار
یزدان ورا ستوده به قرآن که کوثر است

نوری که زیب بخش مکان است و لامکان
از باختر فروغ رخش تا به خاور است

حورایِ اِنسی است و ز مشکین شمیم او
گیسوی حور و روضۀ رضوان معطر است

در خانه‌ای که جای قدمهای جبرئیل
گاه نزول وحی خدا، زیب و زیور است

از رنج کار آبله میزد به دست او
دستی که بوسه‌گاه لبان پیمبر است

...

4+
غزل, محمدعلی ریاضی یزدی, میلاد حضرت فاطمه (س) نظر دهید...

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت !

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت !

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان
شکوفه تاج سر تو ، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگیست، باغ آغوشت

بهشتِ اول و آخر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت !

...

2+
روز زن و روز دختر, روز مادر, عاشقانه, غزل, نغمه مستشار نظامی نظر دهید...

شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم!

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم
هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم

شاعر شده ام صبرکنم باد بیاید
تا یک غزل از روسری ات وام بگیرم

هی جام پس از جام پس از جام بیاری
هی جام پس از جام پس از جام بگیرم

آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد
آرام شوی در دلت آرام بگیرم

سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم
سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم

سنگی زدم و پنجره ات باز، ببخشید
پیغام فرستادم پیغام بگیرم

شاعر شدم اقرار کنم وصف تو سخت است
شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...