غزل

نوروز بمانید که ایّام شمایید !

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبحِ نخستین بهاری که به شادی،
می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبدِ گردنده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود ؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشمِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام به دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید

21+
...

21+
پیرایه یغمایی, عید نوروز, غزل نظر دهید...

من یکی باور ندارم توی قبرم حور هست!

باز اگر خورشید با ما نیست، قدری نور هست
در سر شوریدگان این حوالی شور هست

از همان روزی که در این شهر شادی شد حرام
توی هر ماشین و هر خانه بساط سور هست

می فروشی ها اگر بسته ست جای غصه نیست
این طرف ها تا بخواهی دبه و انگور هست

ساحل ما چون کویر لوت اگر بی رونق است
ساحل ترکیه و تایلند و سنگاپور است

نیست این اطراف کازینو ولی در دست خلق
تا بخواهی تخته نرد تاشو و پاسور هست

با وجود این مواد بی بخار صنعتی
باز در دستان مردان خدا وافور هست!

مژده ده بر گوشه گیران خمار شهر که
گوشه هر پارک چندین ساقی مخمور هست!

بست اگر دستی دو جا را که به آن منظور بود
بی گمان فی الحال صدها جا بدان منظور هست!

باز اگر خیلی فشار آمد بگو با مومنین
در تمام سوپری های محل کافور هست

ای پسر، حور زمان خویش را بشناس چون
من یکی باور ندارم توی قبرم حور هست!

کاش می فهمید روزی زورگو این نکته را
تسمه ها در می رود هرجا بنا بر زور هست

ما که از مستضعفان بودیم اما دلخوشیم
بعد مردن چاردیواری به نام گور هست!

13+
...

13+
شروین سلیمانی, طنز, غزل نظر دهید...

چندیست که اسطوره من یک حلزون است!

چندیست که اسطوره من یک حلزون است
زیرا که پدرسوخته استاد فنون است

از هر طرفی تحت فشارش بگذارند
عکس العمل رسمی ایشان خفه خون است

با دغدغه ی راست و چپ کار ندارد
زیبنده ترین ارزش او حفظ شئون است!

یک شهر کشیده ست سر از پنجره بیرون
این خویش کِش اما متمایل به درون است!

دارنده یک خانه خالی ست در این وضع
این سطح رفاه از همه شهر فزون است

تا می خورد از شاخه بالایی ما برگ
از یکصد و ده نوع بلا نیز مصون است

حتما خبری دارد از آینده که اینجور
چسبیده به اوضاع هشلهفت کنون است

با سرعت کم گرم صعود است همیشه
حالا بگذارید بگویند زبون است

هرکس که به اسطوره من خرده بگیرد
تا روز قبامت به دوتامان مدیون است

7+
...

7+
شروین سلیمانی, طنز, غزل نظر دهید...

همصحبتم شد پیرمردی در خرابات…

همصحبتم شد پیرمردی در خرابات
از سرنوشتش گفت و ایام شبابات

می گفت من خوشتیپ و ثروتمند بودم
چیزی شبیه شاه یا عالیجنابات

هم در پی تفریح و عشق و حال بودم
هم معتقد در دین و دنبال ثوابات

تا اینکه روزی دختری با کاسه ای آش
آمد دم در، پای تا سر در حجابات

با اینکه رویش را ندیدم زیر چادر
اما به پا شد توی قلبم انقلابات

عاشق شدم تا آمدم بر خود بجنبم
عاقد خبر کردند مردم با شتابات

وقتی که بعد از عقد رویش را گشودم
دیدم زنی چون مادر افراسیابات

زشت و زمخت و بددهان و بی نزاکت
تند و عبوس و یاغی و حاضرجوابات

با موضع خصمانه ای که داشت با من
هر شب جهنم بود بر من رختخوابات

سر شاخ می شد با تمام خاندانم
می داد فحش از دم به ما با آب و تابات

هم خورد مالم را و هم توی سرم زد
هم کرد خالی پولها را از حسابات

گفتم غلط کردم، پشیمانم ولی حیف
دیگر نبود از این عجوزه اجتنابات

هرروز چوبی می چپاند در دهانم
تا در نیاید جیکی از من در عذابات

بیش از چهل سال است در چنگش اسیرم
مانند گنجشکی به چنگال عقابات

بین طلاق و زندگی، قصدم طلاق است
اما ندارم هیج حق انتخابات

اینجای قصه پیرمرد اشکش درآمد
شد جیگرم از حال ناجورش کبابات

گفتم پدر لازم نداری چیزمیزی؟!
گفتا چرا، یک چارپایه با طنابات!

6+
...

6+
شروین سلیمانی, طنز, غزل نظر دهید...

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم !

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم من که خود زاده سرمای شب دی ماهم بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم تو که خود جان منی در بدن بی رمقم با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم من که در هرم نفس های خودم سوخته ام با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من! بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم

تو که خود جان منی در بدن بی رمقم
با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم

بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم
با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم

من که در هرم نفس های خودم سوخته ام
با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم

سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من!
بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

26+
...

26+
جدایی, دی, زمستان, غزل, ناشناس نظر دهید...

عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را!

لباس تور تن کرده درختان خیابان را
عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را

برای دستِ گرمت را گرفتن فرصت خوبی‌ست
از این رو دوست دارم سردی ِ فصل زمستان را

لباس گرم می‌پوشیم و با هم راه می‌افتیم
مسیر باغ ملی سوی خود خوانده‌ست مستان را

تو محو گفتگوی برف‌ها و کفش‌ها هستی
به شوخی می‌تکانم بر سرت برف درختان را

لبو داغ است و با آن بوسه‌های داغ می‌چسبد
چه حالی می‌دهد وقتی که با این می‌خورم آن را!

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در …
کسی با سوز می‌خواند سرآغاز زمستان را…

3+
...

3+
زمستان, غزل ‏ - نظر دهید...

خدا رحم کند!

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند
شهر این بار چه غوغاست خدا رحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا می سوزد ؟
نکند خانه ی مولاست خدا  رحم  کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم  آورده  که آتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمع اند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت ز دست ، درد این است
چشم  زینب به تماشاست خدا رحم  کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تازه  آغاز بلاهاست خدا رحم کند…

6+
...

6+
احمد رمضان زاده, غزل, فاطمیه نظر دهید...

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست!

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یارى راست

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

21+
...

21+
شب یلدا, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

شب یلدایم اگر با تو سپر شد یلداست…

شب یلدایم اگر با تو سپر شد یلداست…
یا اگر این شب من باتو سحر شد یلداست

ما که عمری زده ایم دم زِ فراق تو، اگر…
بعد از این شامِ سیه، ختم سفر شد یلداست

ما که خود چله نشین تو شدیم آقا جان
این شب چله اگر از تو خبر شد یلداست

شب نشینی و کنار دگران خوب اما
باتو و عشق تو گر جمله به سر شد یلداست

ای خدای کرم و جود و محبت، مهدی
از کرم بر من اگر از تو نظر شد یلداست

همچنان آل علی در خطر تهدیدند
آن دمی که زِ شما دفع خطر شد یلداست

چون شهیدان تو ای شهد شهادت نوشان
سینه ام گر به دفاع از تو سپر شد یلداست

حرف آخر، اگر این چشم من ای صاحب اشک
امشبی بهر غم جدّ تو تَر شد یلداست…

8+
...

8+
شب یلدا, غزل ‏ - نظر دهید...

هفت پشتِ بهار از تبار پاییز است !

تمام عزتش از اعتبار پاییز است
که هفت پشتِ بهار از تبار پاییز است

مرا به سرخ و سفیدی رو نیازی نیست
چرا که زردِ رُخم یادگار پاییز است

چهار فصل قشنگ درون تقویمم
بدونِ بودن تو هر چهار، پاییز است

تو بودی و همه شب میگسار من بودی
تو نیستی و مرا غمگسار، پاییز است

ببخش اگر که مرا در بهار ذوقی نیست
که در طریقت عاشق بهار، پاییز است !

11+
...

11+
پاییز, حمزه کریم تباح فر, غزل نظر دهید...