غزل

گویا هنوز باور زینب نمی شود

کوتاه کن کلام، بماند بقیه اش
مرده ست احترام، بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام، بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام، بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام، بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟!، بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام، بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام، بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه!سلام، بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام، بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام، بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگِ پشت بام، بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام، بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام، بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام، بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام، بماند بقیه اش

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, محمد رسولی نظر دهید...

در مجلس عزای تو زهرا نشسته است

در مجلس عزای تو زهرا نشسته است
بابَتْ، علی عالی اعلی نشسته است

یک سو برادر تو حسن ایستاده است
یک گوشه نیز زینب کبری نشسته است

فرشی ز شاه بال ملائک به روی خاک
گسترده اند و سید بطحا نشسته است

این روضه ها رواق بهشت است و روضه خوان
بر منبری ز شاخۀ طوبی نشسته است

هر خیمه شاخه ای بود از کربلای تو
آنجا نشسته هر که در اینجا نشسته است

هر کس که زائر تو شود زائر خداست
انگار پیش عرش معلی نشسته است

ای عرش و فرش صحن حسینیه ات حسین
نامت به لوح سینه چه زیبا نشسته است

ما از زیادی گِل پاکت شدیم خلق
مِهرت به مُهر آدم و حوا نشسته است

آن ایستاده طالب خونت کنار ما
در محفل عزای تو با ما نشسته است

هر جا بود عزای تو برپا «شفیع» هم
انگار زیر سایۀ مولا نشسته است

...

1+
اشعار عاشورایی, عمومی, غزل ‏ - نظر دهید...

شیطان سرشکسته ی وامانده از بهشت!

آه ای اتاق کوچک تو باغی از بهشت!
با جان و دل گذاشتمت خشت روی خشت

حالا بگو که بام کدامین کبوتری
دادی مرا به دست کدام آسمان نوشت

او کیست او که خواست تو تسکین من شوی
شیطان سرشکسته ی وامانده از بهشت!

او کیست او که با همه ی مهربانی اش
خوی تو را به آتش خشم و جنون سرشت

ای کاخ سرنگون شده بر اشتیاق من
از تو چه مانده است به جز یک بنای زشت

نفرین به او! به او که مرا عاشق تو کرد
نام تو را به صفحه ی پیشانی ام نوشت

...

3+
جدایی, شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود!

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا‌ ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

...

1+
اشعار عاشورایی, اصحاب کربلا, علیرضا قزوه, غزل نظر دهید...

“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّی” شعار نیست…!

ما را به غیر خدمت تو افتخار نیست
ما را به جز کنار شما اعتبار نیست

حالا که وقت روضه ی اولاد مجتباست
مانند سیر و سرکه دلم را قرار نیست

ای روضه خوان ز روضه ی طفل حسن بخوان
روضه بخوان که ابر دو چشمم نبار نیست

با اینکه ده بهار فقط عمر کرده است
اما میان معرکه اهل فرار نیست

تا قتلگه برای دفاع از عمو دوید
سرباز کوچکی که بر اسبی سوار نیست

از هر طرف به سوی شما سنگ ریختند
هر چند حکم مست شدن سنگسار نیست

با مرگ خویش بر همه اثبات کرده است
مومن تمام وقت عزیز است، خوار نیست

از طرز جان فدا شدنش واضح است که
“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّي” شعار نیست…!

...

1+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), سیدمهدی وزیری, غزل نظر دهید...

این سواران کیستند انگار سر می آورند

این سواران کیستند انگار سر می آورند
از بیابان بلا گویا خبر می آورند

این گلوی کوچک انگاری که راه شیری است
این سواران، کهکشان با خود مگر می آورند

تخته خواهد کرد بازار شما را، شامیان!
این که بی پیراهن و بی بال و پر می آورند

هم عمو می آورند و هم برادر، حیرتا!
هم پدر می آورند و هم پسر می آورند

آشنا می آید آری این گل بالای نی
هر چقدر این نیزه را نزدیک تر می آورند

تا بگردد دور این خورشیدهای نیمه شب
ماه را نامحرمان از پشت سر می آورند

بس که بر بالای نی شیرین غزل سر داده ای
من که می پندارم اینان نی شکر می آورند

زنبق هفتاد و یک برگم! به استقبال تو
خیزران می آورند و تشت زر می آورند

...

1+
اشعار عاشورایی, سعید بیابانکی, عمومی, غزل نظر دهید...

بدم می آید از این شاعران سیگاری !

غزل سرودم و گفتی که شاعران آری !
بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

بخاطر تو به سیگار لب زدم گفتی
بدم می آید از این شاعران سیگاری !

چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو
چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری!

ولی دوباره برایت غزل سرودم من
ولی دوباره بر آن وزن های تکراری

مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن… گریه
مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن.. زاری

...

3+
جدایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای!

شاهِ ما را با دو زلفِ اسب، جادو کرده ای
با رُخت این قلعه را از دم، تو جارو کرده ای!

آتشی کردی به پا در دامن این دل کنون
حلقه های بُهت را در چشمِ آهو کرده ای

در کمندِ لشکرِ سربازِ تو افتاده است
قلعه ی ماتم سرا را در دلِ او کرده ای

شعله ای برپا نمودی در میانِ چشم او
ناخودآگاه شاهمان را ماتِ ابرو کرده ای

اسبِ شاهم در نبردِ فیلِ تو شد سرنگون
حال چشمانِ وزیرت را به این سو کرده ای

تیغِ تو برگردنِ شاهم چو آسان می رود
شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای

مرهمی خواهد که از پا در نیاید شاهِ من
عاقبت او را تو مات و هم به زانو کرده ای

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - , نظر دهید...

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله
هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله

کاروان دل عشاق به راه افتاده ست
مانده همراهی دلهای شما بسم الله

غم آن شاه اگر میطلبی اینک غم
به دل توست اگر مهر و وفا بسم الله

در ره عشق نجوئید به جز مهر حسین
هرکه دارد به سر این شور و هوا بسم الله

بوی جانان شنو از نکهت آن تربت پاک
هم عنان با نفس باد صبا بسم الله

دل ما در گرو عشق حسین بن علی ست
تو هم ار خواهی از این طرفه بلا بسم الله

هرکه مشتاق لقای شه خوبان باشد
نشناسد سر شوریده ز پا بسم الله

آرزو میکنی ار طلعت آن ماه منیر
این تو و این ره آن ماه لقا بسم الله

در همه ملک رسد نغمه (هل من ناصر)
داری ار گوش بدین طرفه ندا بسم الله

بخشش روسیهان در کف آن سلطان است
درگهی بهتر از این هست کجا بسم الله

ما نداریم پناهی بجز از این درگاه
گر دوا خواهی و امید شفا بسم الله

خیمه بخشش او در همه عالم زده شد
میکند لطف به هر شاه و گدا بسم الله

تشنه لب بر لب دریای شفاعت بنشست
از کفش جویی اگر آب بقا بسم الله

هرکه مغروق گناه است چو دلخسته سلیم
دارد امید ز شاه شهدا بسم الله

از غم هجر بسوزد دل عشاق حسین (ع)
هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

...

0
حضرت سیدالشهدا (ع), علی اصغر اصفهانی, عمومی, غزل نظر دهید...

بیا که در قدمت عطر ِآب می ریزم!

بیا که در قدمت عطر ِآب می ریزم
ستاره درشب ِغم بی حساب می ریزم

در انتظار ِ حضورت نشسته ام بر در
مسیر ِ آمدنت را گلاب می ریزم

تویی که علّت هر اشتیاق ِ سر سبزی
به سجده گاه ِ غمت استجاب می ریزم

به چلچراغ ِ دو چشمت قسم که بی پروا
شکسته بغض ِعطش را شراب می ریزم

رکود و رخوت ِ شب را نمی کنم انکار
سپیده در گذرت وقت ِ خواب می ریزم

اگر نمانده تو را آرزوی پروازی
میان روز و شبت عشق ِ ناب می ریزم

( طلا ) ی گم شده ای در غروب ِدریایم
شهاب ِ آینه در آفتاب می ریزم

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...