غزل

پلکی بخند حسرت زردم، قناری ام!

پلکی بخند حسرت زردم، قناری ام
آتش بزن به حوصلۀ بی قراری ام

با من دمی به لهجۀ باران سخن بگو
تا بشکفند خاطره های بهاری ام

آئینه با تبسم آهی شود تباه
دیوانه من که در پی آئینه کاری ام

بودم تباه گشت و نبودم به باد رفت
اینک اگر به گونۀ اسطوره جاری ام

افسانه نیست ازدل آتش برآمده است
ققنوس شعر من غزل بی قراری ام

از گریه ـ خنده های دلم شعله می کشد
فانوس دود خوردۀ چشم انتظاری ام

بانو، نگو نگو همه اینجا کرند و کور
حرمت نگاه دار اگر دوست داری ام

ای با طنین گرم نفس هایم آشنا
همراه سال های خوش و غمگساری ام

چله نشین مکتب بودای چشم توست
لبخند کال کوکب شب زنده داری ام

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

در قلب من اگر هوسی دیده‌ای بگو!

در قلب من اگر هوسی دیده‌ای بگو
یك لحظه جای پای كسی دیده‌ای بگو

روراست با تو حرف زدم ، در كلام من
گر نكته‌های پیش و پسی دیده‌ای بگو

دیریست در هوای دلم پر نمی‌زنی
در دست من اگر قفسی دیده‌ای بگو

از من كه در تو با دل و جان ذوب می‌شوم
نزدیك‌تر به خود چه كسی دیده‌ای ؟ بگو

پیداست ریگ‌های كفم ، بس كه روشنم
در رود من تو خار و خسی دیده‌ای بگو

تو نونهال عمر منی گر به چشم خود
با من تو قیچی هَرَسی دیده‌ای بگو

...

1+
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

عاشقت می شوم که بنشینی مثل پیراهنت بر اندامم!

به تو دل می دهم علیرغم، داستان های بی سرانجامم
عاشقت می شوم که بنشینی مثل پیراهنت بر اندامم

باورم کن که باز برخیزم بعد قد قامت سکوت لبت
بنشینم تشهدی بدهم تو ببندی لباس احرامم

بارها چوب نام ها خوردم، بارها زیرو رو شدم مردم
مثل کارتن پلاس میدان ها گم شدم توی ذهن بد نامم

استکانی غزل به خوردم داد تا نفهمم که آسمان ابریست
یخ زدم از دهانش افتادم نخ زد و مثل موم شد رامم

آخرین روزهای بهمن بود، شاعری بی خیال گم می شد
چای می ریخت قهوه چی با شوق تا به صرف غزل بیاشامم

روی دیوار زندگی با عشق، می نوشتم به خط نستعلیق
آفرین برلطافت باران که غزل می نویسد از نامم

شهر در من تو را ورق می زد، و من از شوق تازه می مردم
بنویسید مستم از باران، “تسلیت!” من جوان ناکامم

تو شهیدی شدی که در تاریخ نسترن می دمید از خاکت
من اسیری شدم که بعد از تو با همه پختگی خود خامم

...

0
جابر ترمک, رابطه, غزل نظر دهید...

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارم

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارم
فراقت تا سحر هر دم کند بیمار بیمارم

بخواب آرامِ جانِ من کنارت بودم و هستم
بخواب آرام من امشب چو هر شب سخت هوشیارم

تمام هستی ام خوابی ، برایت شعر می گویم
بخواب آرام تا فردا که من مشتاق دیدارم

میان سینه ام بغضی دل من گریه می خواهد
ز ترس بودن بی تو ، ز فکرش نیز بیزارم

دلم تنگ است می دانی که بی تو هیچ و تنهایم
نگر بر تلخی ام بی تو به این روز و شب تارم

چه میشد گر سحر میشد دلم بی تاب روی تو
نوازش کن مرا هر دم که من بی عشق بیمارم

به چشمانت قسم عشقم که بی عشق تو میمیرم
فدای پاکیت گردم گل زیبا و بی خارم

تمام آرزوی من، بخواب آرام چون هستم
نوازش می کنم مویت بخواب آرام، بیدارم

...

1+
شب بخیر, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

فنچ اگر عاشق شاهین شکاری بشود…

می شود زاغ به عشق تو قناری بشود
فصل پاییز به گرمات بهاری بشود

لب زنبور اگر شهد لبت را بمکد
عسلش مثل لبت ترش و اناری بشود

تار گیسوی تو و دست هنرمند نسیم
تک نوازیش چه اجرای سه تاری بشود

از سر چشمه اگر آب نیاری خانم
آب با شوق تماشای که جاری بشود؟!

آخر قصه ما از وسطش معلوم است
فنچ اگر عاشق شاهین شکاری بشود…

...

0
امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بعد تو با غمت چرا هر شب، یوسف آباد را قدم بزنم؟!

در زمستان سردِ چشمانت، با چه انگیزه ای قلم بزنم ؟
چایی ات را پر از شِکر کردم، تا برایت دوباره هم بزنم

در دلم حسِّ محنت انگیزیست، بعد تو من غریبه ام با شهر
بعد تو با غمت چرا هر شب، یوسف آباد را قدم بزنم ؟

شیشه ی عطر ِخالی ات اینجاست، مثل رویای تو در آغوشم
قول دادم که بی حضورِ خودت، به تنم عطر سرد کم بزنم

قول دادم به خود که بعد از تو، نیمه شب ها بدون ترسیدن –
خاطرت را بدزدم و پُر گاز، سمتِ بی راهه ی فشم بزنم

فصل فصلِ نوشتن سوگ و حسّ و حالم شبیه عاشوراست
باید امشب به جای هئیت ها در ته کوچه ها حرم بزنم

باید امشب عمیق گریه کنم، تا عزادار قابلی باشم
باید امشب بدون رویایت، تشنه برسینه و سرم بزنم

قول دادم که بعد تو شخصاً، وارثِ کُلِ غصه ها باشم
سندش را به نام خود کرده ، روی آن مُهر درد و غم بزنم

...

1+
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

زیباترین فرشته ی پایان جنگها…

زیبا شدند با تو تمامی رنگها
وقتی شدی ترانه ی گیسو قشنگها

گویند از طلوع تر پلکهای توست
آرامش عجیب میان پلنگها

امسال هم دوباره به عیدی نشسته اند
با ماهی غریب نگاهت نهنگها

خواب دو ابروی تو را نغمه می زنند
سربازهای شاعر شهر تفنگها

اسم تو را تمامی دنیا نوشته اند
زیباترین فرشته ی پایان جنگها

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

چقدر بوسۀ بی اختیار می چسبد!

دو جام قبل و دو تا بعد کار می چسبد!
دو جام بعد در آغوش یار می چسبد…

همین که مست شوی، حس کنی که خوشبختی
در اوج تلخی این روزگار می چسبد

مرا بخواه و به من چای و بوسه وعده بده
قرار تو به من بی قرار می چسبد

بچنگ جسم مرا عاشقانه چون شیری
که ناگهان به گلوی شکار می چسبد

چقدر مست در آغوش بودنت خوب است
چقدر بوسۀ بی اختیار می چسبد

مرا رها کن و بگذار منتظر باشم
برای بوسه کمی انتظار می چسبد

...

1+
اروتیک, عاشقانه, غزل, مهتاب یغما نظر دهید...

عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را!

لباس تور تن کرده درختان خیابان را
عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را

برای دستِ گرمت را گرفتن فرصت خوبی‌ست
از این رو دوست دارم سردی ِ فصل زمستان را

لباس گرم می‌پوشیم و با هم راه می‌افتیم
مسیر باغ ملی سوی خود خوانده‌ست مستان را

تو محو گفتگوی برف‌ها و کفش‌ها هستی
به شوخی می‌تکانم بر سرت برف درختان را

لبو داغ است و با آن بوسه‌های داغ می‌چسبد
چه حالی می‌دهد وقتی که با این می‌خورم آن را!

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در …
کسی با سوز می‌خواند سرآغاز زمستان را…

...

0
زمستان, غزل ‏ - نظر دهید...

این است راز دوری آیینه ها از سنگ!

تو اشتیاق کوچ داری،من دوپای لنگ
دوریم از دنیای هم فرسنگ ها فرسنگ

تو اهل رویای کبوتر، اهل آرامش
من اهل طوفانم، همیشه با خودم در جنگ

پژواک سمفونی ناب برگ و بارانی
افسوس!من ساز کویرم،خشک و بد آهنگ

دریانشین! از خلوت مردابی ام بگذر
طنازی ماهی کجا و رخوت خرچنگ؟

ای حجم دستانت تداعی بخش اقیانوس!
می بینمت از دور دست دره های تنگ

این عشق در آغوش ما نابود خواهد شد
این است راز دوری آیینه ها از سنگ

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...