غزل

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پرغم صحت نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگِ تاخته بر یوسفِ حجاز
مانند گرگِ قصه کنعان دروغ بود

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار
کاش بر جانِ باغ، زمستان دروغ بود

 

1+
...

1+
اشعار عاشورایی, عمومی, غزل, محمدمهدی سیار نظر دهید...

معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!

در حیرتم که چرخ چرا غرق خون نشد؟!
در ماتم حسین، زمین واژگون نشد!

چون آفتاب یَثرِب و بَطحا غروب کرد
رخسار آفتاب چرا قیرگون نشد؟!

چون فخر کائنات، نگون شد ز پشت زین
بنیاد کائنات چرا سرنگون نشد؟!

جان جهان ز جسم جهان رفت؛ وین عجب
کین جانِ سخت، از تن یـاران برون نشد!

افتاد آسمان امامت چو بـر زمین
ساکن چرا سپهر و زمین بی ‌سکون نشد؟!

آن تیره ‌شب، دریغ که در دشت کربلا
بر رهنمای خلق کسی رهنمون نشد!

«خاقان» به ماتمِ شه دین گفت با فغان:
معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!

14+
...

14+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), غزل, فتحعلیشاه قاجار نظر دهید...

با لب تشنه روان می شد و خود دریا بود

آه از آن روز كه در دشت بلا غوغا بود
شورش روز قیامت به جهان بر پا بود

خصم چون دایره گرد حرم و شاه شهید
در دل دایره چون نقطه ی پا برجا بود

عرصه ی دشت چو دیبای منقش از خون
و آن همه صورت زیبا كه در آن دیبا بود

جان به قربان ذبیحی كه به قربانگه دوست
با لب تشنه روان می شد و خود دریا بود

تو مپندار كه شاهنشه دین در گه رزم
در بیابان بلا بی مدد و تنها بود

انبیا و رسل و جن و ملایك، هر یك
جان به كف در بر شه منتظر ایما بود

خون هابیل كه شد ریخته از سنگ جفا
گر به عبرت نگری كشته ی آن صحرا بود

پرده پوشان نهانخانه ی ملك و ملكوت
همه پروانه ی آن شمع جهان آرا بود

قتل عباس و علی اكبر و قاسم ز ازل
بر فرامین قضایای فلك طغرا بود

و رنه اندر نظر قهر شهنشاه شهید
عدم هر دو جهان بسته به حرف لا بود

علی اكبر به رخ چون گل و با قد چو سرو
فرد و تنها به سوی روزمگه اعدا بود

علم الله كه شقایق نه بدان لطف و سمن
نه بدان بوی، صنوبر نه بدان بالا بود

گرد شمع رخ اكبر، به گه صبح وداع
لیلی سوخته، پروانه ی بی پروا بود

زخم بر جسم علی اكبر و لیلا دل خون
خون ز مجنون رود آری چو رگ از لیلا بود

در همه ملك بلا نیست به جز ذكر حسین
قاف تا قاف جهان صوت همین عنقا بود

«نیر»! آن روز كه طغرای قضا می بستند
سرنوشت من از این نامه همین طغرا بود

4+
...

4+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل ‏ - نظر دهید...

از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد…

صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد

زدند آنقدر سویش تیرهای بی هوا اما
نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد

چنان بر سرو قدی که جهان در سایه سارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد

به جای دست تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاک ها از صدر زین افتاد

فلک وقتی رکاب خالی اش را دید زد فریاد
که از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد

4+
...

4+
اشعار عاشورایی, حضرت عباس (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

چیزی که به جا ماند ز قاسم اثرش بود

می آمد و عمامه ی بابا به سرش بود
آماده ی جنگیدنِ با صد نفرش بود

می آمد و رخساره برافروخته از عشق
یک خیمه دل غم زده در دور و برش بود

پروانه ای از شوق پریده است به میدان
آن چیز که می سوخت در او بال و پرش بود

می خواست بگوید به ابی انت و امی
لب بست در آنجا که عمویش پدرش بود

این شیر، علی اکبر او نه ولی انگار
باید بنویسیم که قاسم پسرش بود

سنجیدن شیرینی قاسم به عسل نیست
اصلا عسل از ساخته های شکرش بود

گیرم زره اندازه ی او نیست ، نباشد
حرزی که عمو داده به شال کمرش بود

بغض جمل از حد تصور زده بیرون
یک دشت پر از تیغ به دنبال سرش بود

در روضه ی بابای غریبش جگری سوخت
چیزی که از او ریخت به میدان جگرش بود

در زیر سم اسب چه می ماند از این جسم
چیزی که به جا ماند ز قاسم اثرش بود

در خیمه نشستند پریشان که بیاید
چیزی که از او زودتر آمد خبرش بود

6+
...

6+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

گویا هنوز باور زینب نمی شود

کوتاه کن کلام، بماند بقیه اش
مرده ست احترام، بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام، بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام، بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام، بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟!، بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام، بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام، بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه!سلام، بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام، بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام، بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگِ پشت بام، بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام، بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام، بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام، بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام، بماند بقیه اش

13+
...

13+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, محمد رسولی نظر دهید...

صورت به جاست، آیینه گر رفت، باک نیست

عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود

جایی که خورده بود می، آنجا نهاد سر
دُردی کشی که مست شراب شبانه بود

یکباره سوخت زآتش غیرت، هوای عشق
موهوم پرده ای اگر اندر میانه بود

در یک طبق به جلوه جانان نثار کرد
هر در شاهوار کش اندر خزانه بود

نامد به جز نوای حسینی، به پرده راست
روزی که در حریم الست این ترانه بود

بالله! که جا نداشت به جز بی نشان در او
آن سینه ای که تیر بلا را نشانه بود

کوری نظاره کن که شکستند کوفیان
آیینه ای که مظهر حسن یگانه بود

نی نی، که وجه باقی حق را هلاک نیست
صورت به جاست، آیینه گر رفت، باک نیست

2+
...

2+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, نیر تبریزی نظر دهید...

شیعه شدن که آرزوی هر پیمبری است

تا حاجت تمام دلم را روا کند
باید خدا به پای علی ام فدا کند

آن قدر قیمتی است فدای علی شدن
خود را فداش حضرت خیر النسا کند

شیعه شدن که آرزوی هر پیمبری است
آن رتبه است که فاطمه باید عطا کند

آن کس که اختیار دو عالم به دست اوست
اصلاً عجیب نیست که کار خدا کند

از لا به لای خلق، قیامت که می شود
بر گردن علی است که ما را سوا کند

اهل کرم معطل خواهش نمی شوند
او حاجت نخواسته را هم عطا کند

2+
...

2+
عید غدیر, غزل ‏ - نظر دهید...

باید برادرانِ زنم را عوض کنم!

باید که شیوه سُخنم را عوض کنم
شد؛ شد؛ اگر نشد؛ دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار، انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه یک دوست سر زدم
این بار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
باید که قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در بَرَم
گفتی که جامه کُهَنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زُلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
باید تمام آنچه “من” ام را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
وقتی که شیوه کُهَنم را عوض کنم

مَرگا به من که با پرِ طاووس عالَمی
یک موی گربه وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مِه شِکَنم را شکسته‌اند
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

عُمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام
امروز می‌روم؛ لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد
روزی هزار بار فَنم را عوض کنم

با من برادران زنم خوب نیستند
باید برادرانِ زنم را عوض کنم!

دارد قطار عُمر کجا می‌برد مرا
یا رب! عنایتی؛ تِرَنم را عوض کنم

ور نه زِ هول مرگ، زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

3+
...

3+
طنز, غزل, ناصر فیض نظر دهید...

ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت!

گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت

اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

2+
...

2+
عاشقانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...