غزل

زین کشته‌ی بی آرزو دیگر چه می خواهی؟!

کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه می خواهی؟
زین کشته‌ی بی آرزو دیگر چه می خواهی؟!

در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی
خالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه می‌خواهی؟

گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در من
افسرد ذوق گفتگو، دیگر چه می‌خواهی؟!

حالم چه می‌پرسی، نشسته خار در چشمم
زهراب جوشد از گلو، دیگر چه می‌خواهی؟

با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهات
کان آب برگردد به جو، دیگر چه می‌خواهی؟

خون دل عاشق حلال انگاشتی، حق بود
خونش حلالت باد، از او دیگر چه می‌خواهی؟!

...

0
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

حتی سر قبرت هم این دختر نمی آید!

از دست های شعر كاری بر نمی آید
نه! روزهای رفته ام دیگر نمی آید

اینفدر پا به پا نكن من عاشقت هستم
در شعرم از این بیت واضح تر نمی آید

این روسری را از سرت بردا ، می دانی
اصلا مسلمانی به تو -كافر- نمی آید

با یك نگاهت روزه هام افطار شد، هرگز-
خرمایی از چشمان تو بهتر نمی آید

با رفتنت تقویم را بهمن گرفت و حیف
ا‏ز زیر بهمن مرده ام هم در نمی آید

تو دیر كردی، ‏عابران با طعنه می گویند:
حتی سر قبرت هم این دختر نمی آید!

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را!

به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را

بخوان! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را

دلیلِ دل خوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی فهمم سبب ها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را!

...

0
عاشقانه, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

آقای اشعار عبوسم! زندگی کن!

با مرگ من شاید علف‌ها جان بگیرند
شب بادهای هرزه ای میدان بگیرند

سرما بریزد در خطوط استوایی
صبح زمین را عصر یخ‌بندان بگیرند

تندیسی از عشق و جنونم تا دم مرگ
ای کاش دستانت مرا سیمان بگیرند

تو تکه ای از آسمان روی زمینی
باید تو باشی ابرها باران بگیرند

من سخت گشتم تا تو را فهمیدم ای خوب!
حیف است این مردم تو را آسان بگیرند

مردم چه می فهمند این عشق اتفاقی ست؟
باید بیفتد قصه‌ها جریان بگیرند

در چشم‌های میش ها هم ماده‌گرگی ست
تا استخوان عشق را دندان بگیرند

آقای اشعار عبوسم! زندگی کن
نگذار آغاز تو را پایان بگیرند

حیف‌ است عشق از دست‌ هایت جان نگیرد
زود است دستان تو بوی نان بگیرند

...

0
غزل, مژگان عباسلو نظر دهید...

من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست!

من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست!
از عشق اگر یک شعله در من مانده خاموشش کن ای دوست

نشنیده گیر آری اگر از عشق، حرفی با تو گفتم
مُرد آن عروس آرزوها پنبه در گوشش کن ای دوست

من تا سراب عاشقی صد بار از این دریا گذشتم
چون موج از این افسانه بگذر، ترک آغوشش کن ای دوست

می‌خواستم با عشق فرداهای روشن را ببینم
دیگر نگاهم را بگیر از من، سیه‌پوشش کن ای دوست

خط می‌زنم نام تو را از خاطرم، یاد تو را نیز
از من اگر نامی به یادت مانده مخدوشش کن ای دوست

عاشق شدم تا اتفاقی تازه در عالم بیفتد
این اتفاق افتاد، باور کن! فراموشش کن ای دوست

...

0
غزل, ناصر فیض نظر دهید...

من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم!

خواستم عاشق بی‌نام‌ و نشانت باشم
نگرانم نشوی تا نگرانت باشم

پیرم از عشق درآمد که در آیینه‌ی شوق
شکلی اندازه‌ی آغوش جوانت باشم

گم شدم در تب شعری که پر از شور تو بود
تا شبیه غزلی ورد زبانت باشم

عاقبت علت تشویش جهانت شده‌ام
من که می‌خواستم آرامش جانت باشم

جرم من نیست اگر نوبت من پاییزی ست
من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم

...

0
رابطه, غزل, ناصر فیض نظر دهید...

می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم!

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان‌که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش
آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگرچه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

...

0
عاشقانه, غزل, کاظم بهمنی نظر دهید...

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر!

می خواست تا دلم ز ازل در به در شود
اندیشه های سوخته زیر و زبر شود

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر
تا شرح داغ سوخته ای مختصر شود

تنها دلش نخواست که این راز سر به مهر
با رازهای دیگر او سر به سر شود

ز آتش فشان دیده روان شد گدازه ها
دل بر کشید شعله که تا جان به در شود

تا از مس وجود برآید طلای ناب
چون آهن گداخته قلب و جگر شود

سرب مذاب در سر و در دل شراره ها
آتش زِ نای خیزد و نامش هنر شود

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

فصل سرمای وجودم را بده گرما، بیا!

در تمام شهرگشتم بی کس و تنها بیا
فصل سرمای وجودم را بده گرما بیا

راه وصلت سخت دشوار است ای جانان من
همچو باران بر دل خشک بیابان ها بیا

در نبودت گشته پر غم این دل غمگین من
پاک کن با اشک چشمت گرد غم ها را بیا

حسرت ماهی تنگم گشته دریایی بزرگ
از برای ماهیم ای بهتر از دریا بیا

کوچک است این جسم بهر طاقت هجران تو
بوی وصلت میرسد اینجا همین فردا بیا

قصه عشقم به تو دارد مسیری پرخطر
از مسیر سخت این بازی مکن پروا بیا

مثل مجنون گشته ام عاشق تر از فرهادها
ای برای زندگی شیرین تر از لیلا بیا

قبل تو هرگز نبوده فکر عشقی در سرم
گشته ام در عشق تو شیداترین شیدا بیا

جزصدایت مهربان در گوش جانم هیچ نیست
ای برای گوش جانم بهترین آوا بیا

گاه گاهی میکنم شکوه ولی جدی نگیر
نا امید و خسته از وصل توام اما بیا

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...

که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت!

قوی تر آمدم اما خداقوت به بازویت
که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت

نمی دانم میان برق چشمانت چه وردی بود
که هم جادوگران ماندند در تفسیر جادویت

تو آن سیلی و من آوار گیلانم تو میدانی
که هر دم غرق می گردم میان این هیاهویت

نمی دانم کجا آموختی علم قضاوت را
که هر جا بوده حق با من تو گفتی از ترازویت

شبیه تنگ بی ماهی بدون تو چه آرامم
دچارت بودم و در انتظار نوش دارویت

کتابی یافتم در “عمق تنهایی” خود از خود
از امشب می شوم با شعرهایم من غزل گویت

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...