غزل

مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی
مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفان عظیم شک
پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن

نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب، یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم هایم زاد، باور کن

...

1+
رابطه, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!

از مریضی که دلش در خطر تاراج است
به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!
کاتب نامه به “شبلی” نکند “حلاج” است:

السّلام ای که به من سنگ زدی، طعنه زدی
چوبه ی دار من آغاز شب معراج است

آب و آتش به هم آمیخته در نامه ی من
کاغذ نامه برافروخته و مواج است

هر چه را او بپسندد به سر خوبش بنه!
بندگی در گرو داشتن این تاج است

عمر، یک دایره ی فرضی و سرگردان بود
هر که از دایره بیرون نرود اخراج است!

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟

تا برویم ریشه ای چون تاک می خواهم که هست
نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

قصد قربت کرده ام چون در طریق دوستی
اجتناب از نیت ناپاک می خواهم که هست

یک بیابان تشنگی می خواهم و شوق و جنون
قدر لب تر کردنی ادراک می خواهم که هست

سینه ای مشروح می خواهم: “ألم نشرح لکَ…”
سوره ای مانند “اعطیناک” می خواهم که هست

خاطری آشفته یا آسوده! -فرقی می کند؟-
ناله ای محزون، دلی صدچاک می خواهم که هست

جانماز و مهر و قرآن و دلِ سیری قنوت
سجده بر سجاده ای نمناک می خواهم که هست

خلوتی دارم که در آن با کمی راز و نیاز
ربنا در ربنا پژواک می خواهم که هست

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟
فرصت پرواز تا افلاک می خواهم که هست

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

بی ‌من تو در کجای جهانی که نیستی ؟!

حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

باعشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی

تاچند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی تو در غریت‌ترین شهر عالمم
بی ‌من تو در کجای جهانی که نیستی ؟!

...

0
جدایی, عاشقانه, غزل, غلامرضا طریقی نظر دهید...

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من!

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من!

...

1+
جدایی, جلیل صفربیگى, غزل نظر دهید...

دل‌ستانی كن كه بلقیسم، سلیمان می‌شود!

در حجاز چشم تو هندو مسلمان می‌شود
فارغ از ترسای خوابش شیخ صنعان می‌شود

سینه در سینای شعلا‌‌‌‌شعله ی خود می‌تپد
پیرهن، از آتش عشقت گلستان می‌شود

این صدای بال غلمان سراسر مصری است ؟
یا قناری روی لب‌هایم غزل‌خوان می‌شود ؟

طفل چشمم آن‌قَدَر لبریز شد، سرریز شد!
شوق در پیدایش این اشك، گریان می‌شود

همچنان گردن نمی‌گردانم از فرمان‌بری
در دلم هر لحظه اسماعیل قربان می‌شود

طاق كسری طاقِ بستان‌های قحطی‌زار بود
بارِ میلاد تو در هر سال، باران می‌شود

سال‌ها پیش از خدایان كاهنان می‌گفته‌اند
خواب بت‌های فریبستان پریشان می‌شود

جایگاه عاشق و معشوق را بالعكس كن
دل‌ستانی كن كه بلقیسم، سلیمان می‌شود

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

دنیا جای عصیان است، جای بی گناهی نیست !

به دنبال چراغم آسمان ابری است ماهی نیست
اگر آب حیاتی هست جز در کوره راهی نیست

چه شهری! متّهم هایش چقدر آزاد می گردند!
که قاضی هست، شاهد هست، اما دادخواهی نیست

زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است، جای بی گناهی نیست !

رفیقِ نیمه راهم – شور و شوقم – رو به خاموشی است
اگر حال دعایی هست گاهی هست گاهی نیست

درِ هفت آسمان بسته است دستم از دعا خسته است
که جای توبه بسیار است اما سوز آهی نیست

به دست بادهای شرق و غرب افتاده ایم ای قوم !
ولی در دست ذو القرنین ما اندک سپاهی نیست

زمین را آب و جارو کرده مژگان پر از اشکم
برای چشم من جز مقدمت آرامگاهی نیست

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

خالو! عصا را اژدها خورده٬ موسی به تور نیل افتاده!

خالو! عصا را اژدها خورده٬ موسی به تور نیل افتاده
دریا خودش یک گله فرعون است٬ آفت به جان ایل افتاده!

باور نکن٬ دعوای زرگرهاست! اصلا مگر هابیل هم بوده؟
که خون قرمز رنگ او حالا بر گردن قابیل افتاده

فرقی نکرده ماجرا خالو! بازی همان بازی است٬ گیرم که-
حالا ورق برگشته و چاقو در دست اسماعیل افتاده

ما اشرف مخلوق ها هستیم؟! رو راست بودن کار سختی نیست
حتما تو هم در آینه گاهی چشمت به یک گوریل افتاده!

گاهی تصور می کنم گاوم! گاوی که دنیا روی شاخ اوست
یا شاخی ام گنده تر از دنیا٬ که از دماغ فیل افتاده!

یا نه! فقط گوساله ای زرین٬ یا گاوصندوقی پر از خالی
تابوت بی نعشی که یک عمر است٬ بر دوش عزراییل افتاده

گاهی تصور می کنم بیلم! بیلی که هم جان می کند هم گور
یا مرد بدبختی که از چشم دنیای هردمبیل افتاده

خب مرد وقتی بیل شد٬ زن هم یک جورهایی می شود زنبیل
بازار زرگرها تماشایی است هر گوشه یک زنبیل افتاده!

در گوش خر یاسین نخوان خالو! نه٬ بی خیال یونجه و جو باش
این گله از بس توسری خورده٬ پاک از قر و قمبیل افتاده!

...

9+
طنز, غزل ‏ - نظر دهید...

رو کن به من قشنگ ترین اشتباه من!

بر قاب خیس پنجره مانده نگاه من
امشب چقدر جای تو خالیست ماه من

دردی عمیق بر دل من چنگ میزند
این واژه های زخمی و صادق گواه من

راهی به آسمان تو پیدا نمیکنم
بی فایده ست پر زدن گاه گاه من

تا باورت شود که چه دلتنگ مانده ام
بگذر شبی ز تنگ غروب نگاه من

من یوسفانه چشم امیدم به سوی توست
ای مهربان عبور کن از پیش چاه من

آن روزها که عشق قبولم نکرده بود
بی موج بود زندگی روبراه من

تنهاخطای زندگیم عشق بود و بس
رو کن به من قشنگ ترین اشتباه من!

...

4+
دلتنگی, غزل ‏ - نظر دهید...

تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است!

هرچندکه اندام تو برف سبلان است
از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است

یک شهر در این عرضه تقاضای تو دارد
تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است!

بازار طلا نیست اگر موی طلاییت
با هر وزش باد چرا در نوسان است؟

سر ریز شدم از یقه پیرهن از بس
در عشق تو سیال تنم در فوران است

تا بره ی چشمان تو را گرگ ندزدد
در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است

هر بار که تبخیر شد از ذهن خیالت
آن سوی دگر خاطره ات در میعان است

رویای من این بود که همراه تو باشم
افسوس که در دست تو دست چمدان است

باران تنت کاش بر این خانه ببارد
هر چند که بخت بد من، قطره چکان است!

...

1+
اروتیک, عاشقانه, غزل, مجید آژ نظر دهید...