غزل

تنها دلم تصمیم میگیرد!

بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!
نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!

چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم!
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!

مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!
دل ِ ساعت اگر زنگش شود تنظیم، میگیرد!

به آرامی مرا توجیه کن، گر ساده دل هستم
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!

همه در موقع تصمیم گیری در پی عقلند!
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد !

...

0
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم؟!

حرفها دارم اما … بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو خدا را ! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است ,که دوست
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل , اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

...

2+
غزل, قیصر امین پور نظر دهید...

هراسی از زمستان نیست

قفس در چشم مرغ خانگی خانه ست، زندان نیست
قناری تا نمی داند به دام افتاده نالان نیست!

شبیهم گِرد تو بسیار می گردند و می گریند
فراوان مثل من می بینی و چون من فراوان نیست

به چشمان تو جز دلدادگی چیزی نمی آید
چرا پنهان کنیم از خلق، رازی را که پنهان نیست

فقط بی ریشه ها از قصه ی آینده می ترسندش
درخت ریشه در خون را هراسی از زمستان نیست

از این دشوارتر حرفی نخواهی یافت در عالم
که هرگز عشق آسان نیست، آسان نیست، آسان نیست!

...

1+
پوریا شیرانی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

یک نفر روی زخم های دلم پیرهن می درید، می رقصید!

یک نفر روی زخم های دلم پیرهن می درید، می رقصید
با دو پای بریده در طوفان تند تر می دوید، می رقصید

یک طرف دشمنی اهورایی، قطعه های مرا کفن می کرد
یک طرف دوستی برادر وار، با نگاهی پلید می رقصید

پیرهن پاره پاره می کردند، با شراب استخاره می کردند
یک طرف مولوی غزل می خواند، یک طرف بایزید می رقصید

دف ونی آتشی به پا کردند، باربد را به مجلس آوردند
حافظ از ترک ماهرو می گفت، حضرت بوسعید می رقصید

هیجان های آن شب شرقی آنقدر ساده بود و رویایی
که درآن محفل تماشایی هر کسی می رسید می رقصید

الغرض بی قراری ما را، داستان خماری ما را
هر کسی می شنید می خندید، هر کسی می شنید می رقصید!

...

1+
غزل, ناشناس نظر دهید...

ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ!

ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻣﺖ ﻓﺮﻡ ﺭﻭﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺣﺮﮐﺎﺕ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻥ
ﻟﺐ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻓﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ
ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺳﺰﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺵ ﻣﺮﺩﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﻐﻠﺖ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﺣﮑﻢ ﻗﻀﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ
ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺷﻬﺮ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﮐﻮﭼﻪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﺳﻤﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺮﯼ ﺑﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﻋﻘﺪﻩ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺳﺮﺣﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺧﺒﺮﯼ
ﻗﻠﻤﻢ ﺩﺭ ﻏﺰﻝ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

...

16+
حسین آهنی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

لبهات از آغازِ خلقت، از ازل زیباست
از چشم هایت تازه فهمیدم عسل زیباست

با بوسه ها هرچند مشکل داشتم اما
چون میشود ما بین ما رد و بدل زیباست

با دامنت در باد میرقصد دلم بانو
در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

جغرافیای خطه ات را دوست میدارم
آغوش بگشا سرزمین من! بغل زیباست…

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل نظر دهید...

میخانه ای امشب برای من مهیا کن!

میخانه ای امشب برای من مهیا کن
حالم گرفته، گوشه ای آنجا مرا جا کن

افسوس پشتِ حسرت وُ اندوه پشتِ آه
فکری به حال تلخی امروز و فردا کن

سرچشمه و آبشخور امید من خشکید
این شوره زار مانده بر جا را تماشا کن

ای آسمان با من برادر باش و شب تا صبح
از حرص ِ بختِ شور ِ من یکریز غوغا کن

بختم شبیه یک کلاف گیج تو در توست
بنشین کنارم یک گره را لااقل وا کن

دیشب مرادم را ندادی خواهشی دارم
میخانه ای امشب برای من مهیا کن!

...

0
جویا معروفی, غزل نظر دهید...

من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

با رفتن خود سُست کردی دست و پایم را
این دستمزدم بود ؟ کم دادی بهایم را

من بی تو از دریا چگونه رد شوم بانو
من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

آنقدر با مویت تیمم کرده ام دیگر
از یاد بردم دین که نه حتی خدایم را

با آشنایانم غریبم با غریبان دوست
پای غریبی داده ام هر آشنایم را

زیبایی تو باعث خود باوری می شد
بعد از تو پنهان کرده ام آیینه هایم را

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

مرد رویای تو هرکس هست من، آن نیستم!

حرف هایم را زدم حالا پشیمان نیستم
رفتی از دستم “پری” اما پریشان نیستم

رود هستم موج می آید که طغیان میکنم
اهل آرامش که بعدا هست طوفان نیستم

راه من از تو جدا بود از همان آغاز کار
این تو و آینده ات، من ؟ نه به قرآن نیستم

ماه: من ،خورشید: تو؛ وقتی جهان زیباتر است
که تو در من یا که من پشت تو پنهان نیستم

معتقد هستم به خیلی چیزها باور بکن
بنده ی عشقم ولی بی دین و ایمان نیستم

عشق ما یا خواه یا ناخواه شرط دین ماست
من به این دینی که میگویی مسلمان نیستم

فکر کن من را ندیدی فکر کن یک خواب بود
مرد رویای تو هرکس هست من، آن نیستم!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

خانمم این سر به روی تن زیادی می کند!

چشم های من همین که از تو یادی می کند
غم درون چشم من با اشک شادی می کند

گفته بودم تو نباشی مرگ شیرین است…حال
خانمم این سر به روی تن زیادی می کند!

عشق راه مطمئنی نیست من هم دیده ام
سوخت هرکس که به حرفش اعتمادی می کند

زندگی یک برگ خشک و میوه بار آورده است
مرگ مزد زحمتش را گردبادی می کند

شعرهایم طفل هایی ناخلف بار آمدند
شعر از شاعر درون قبر یادی می کند؟!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...