غزل

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !

نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات
که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات

که سهم من بشود سرزمین موهایت
اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات

زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست
که کشته می دهد این خنده های دلبری ات

نگاه کن که دوباره به خود بگویم کاش
که این نگاه نباشد نگاه آخری ات

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !
که دل نمی کنی از شیوه ی ستمگری ات

چه قدر مثل تو باشم، تو هم کمی من باش
که در معامله ثابت شود برادری ات!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

...

0
سیمین بهبهانی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﯽ!

محکوم ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﯽ
ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﺑﺎ ﻗﻬﺮ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ: ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﻣـﺎ ﻧﺮﻭﯼ، ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺑـﺎﺷﯽ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ، ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺩﺭ ﮔﯿﺮِ
ﺑﯿﻤﺎﺭی ﻻﻋﻼﺝ ﻻﻟﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﺍﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﻭ ﻋﻤﺮﻡ ﻭ ﻋـﺰﯾﺰﻡ ﺑﺎﺷﺪ
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩﺕ “ﺟﻨﺎبعاﻟﯽ” ﺑﺎﺷﯽ

ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﯼ يك شخص جنوبى ﺑﺸﻮﯼ
ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﯽ!

...

3+
غزل, محسن انشائی نظر دهید...

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچوقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

...

0
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

ساعتی از گرگ و میشش مال ما دیوانه‌ها!

صبح‌، وقتی واژگون شد آخرین پیمانه‌ها
راه‌، پرپیچ است از می‌خانه‌ها تا خانه‌ها

حیف‌! وقتی‌که اذان توی اذان گم می‌شود
من، من‌ِ تصنیف کفرآلوده‌ی مستانه‌ها

دور می‌گیرند گرداگرد تو دیوارها
دور می‌گردند بالای سرت پروانه‌ها

گریه یا خنده‌ست در سمفونی اندام تو،
بی صدا بالا و پایین می‌نوازد شانه‌ها

من تواَم وقتی تو من هستی، چه فرقی می‌کند
این‌چنین گم می‌شود گاهی مسیر خانه‌ها

روز و شب مال تمام مردم دنیا ولی
ساعتی از گرگ و میشش مال ما دیوانه‌ها!

...

0
غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

این همه شایعه شوم چه حقی دارند!

این همه شایعه شوم چه حقی دارند
بی سبب شک به دل آمدنت می بارند

با تو از دغدغه فاصله ها می گذرم
دست در دست همین عشق اگر بگذارند

حرف هایی که چو دیماه زمستان سردند
زخم بر گرده ی آرامش ما می کارند

ما همینیم چه باک از همه ی همهمه ها
حال در باره ی ما هرچه که می پندارند

دیگری درد مرا عشق نداند حرفی!
چشمهای تو چرا در صدد انکارند

راه برگشت نداریم بیا تا برویم
مردم پشت سر از دیدن ما بیزارند

بی سبب آمدنت را به شک آلوده کنند
این همه شایعه شوم چه حقی دارند

...

0
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

قولت بدون آیه و سوگند کافی بود!

مهمان نبودم عشق من لبخند کافی بود
یک استکان چای بدون قند کافی بود

باور کنی یا نه! فقط یک بار دیدارت
تا گریه های من بیاید بند کافی بود

حتی همان لبخند شیرین دم رفتن
با آنکه سیب از شاخه غم کند کافی بود

رفتی قسم خوردی که با لبخند برگردی
قولت بدون آیه و سوگند کافی بود

من سالها تنها تو را در خواب می دیدم
شاید برای من همین پیوند کافی بود!

دیرآمدی اما برای روح گندم زار
رگبار های آخر اسفند کافی بود

گفتی که:این لبخند ها کافیست یا قهری؟
گفتم:عزیزم قهر سیری چند؟! کافی بود

...

0
رابطه, غزل نظر دهید...

باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنی
خسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنی

یوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگ
وای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!

غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-
که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!

تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پل
باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم است
شک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنی

آه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!
تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی!

اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی
به این تن، این تن وامانده، زنجیرم نمی کردی

بهشتت را چشیدم، بعد از آن راندی مرا ازخود
اگر بد بودم از اول نمک گیرم نمی کردی

مرا چون آبشاری دیدی از احساس رفتن پر
وگرنه از بهشت خود سرازیرم نمی کردی

خلافت بود حق خائنی چون من؟ خداوندا!؟
از اول کاش اسیر این تعابیرم نمی کردی

شراب تلخ دنیا تشنه تر کرده است جانم را
از این زهر هلاهل کاشکی سیرم نمی کردی

جدایی کار خود را کرده این از چهره ام پیداست
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

تشنه‌ای؟ سر بكش از جام زلالی كه منم

تشنه‌ای؟ سر بكش از جام زلالی كه منم
سیر شو از عطش خون حلالی كه منم

به كدامین غم جانسوز جهان فكر كنم؟
به جوابی كه تویی، یا به سؤالی كه منم؟

یك نفس زنده شدم، یك نفس افسرده شدم
یك نفس مرده…، شگفتا به مجالی كه منم

خواب دیدم كه خیال تو مرا با خود برد
در خیالم من از این خواب و خیالی كه منم

عمر من، بالِ به هم بسته؛ نگاه تو، قفس
به كجا كوچ كند بی‌پروبالی كه منم؟

برگ‌ها بر تن من بار گران غم توست
پس چرا خم نشود پشت نهالی كه منم؟

آسمان خیره به معراج رسولی كه تویی
دو جهان گوش به آوای بلالی كه منم

چه قَدَر فاصله مانده‌ست میان من و تو
از جنوبی كه تویی، تا به شمالی كه منم

به كدامین غم جانسوز جهان فكر كنم؟
به جوابی كه تویی، یا به سؤالی كه منم

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...