غزل

دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود!

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

نکند فاحشگی معنی لبخند دهد
بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود

نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود

تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود

وای اگر در دل مرداد، زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یکسره از سنگ شود

سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام  مایه ی نیرنگ شود

...

0
رابطه, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت!

نور، از چشم من افتاده ست، در چشم شبت
خیره کرده، کهکشان را، برق هردو کوکبت

با زبان بی زبانی، ساده نیشم می زنی
طالعم افتاده در برج قمر در عقربت

در کنارم می نشینی، قندپهلو می شوم
دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت

کافرم کردی به پرهیز از خطوط قرمزت!
مؤمنم کردی به موی مشکی لامذهبت

«إِنَّ» با هر «عُسْرِ يُسْرًا» حکمت درد من ست
قسمت این بوده، بسوزم مدتی را در تَبت

...

0
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بانوی من قبول کن این داستان توست!

بانوی من قبول کن این داستان توست
حرفی بزن که هستی من در دهان توست

سهم من از جهانِ پر از بی فقط تو بود
در چشم هام تکه ای از آسمان توست

با من همیشه حرف بزن حرف…حرف…حرف…
حس می کنم که در دهن من زبان توست

در من هزار شاعر دیوانه مرده است
از بس که در من آینه های جهان توست

سلول های مغز من انگار تا ابد
در اتصالِ محضِ صدای جوان توست

یعنی جوانترین منِ شاعر در این جهان
تنها منم برای ابد… این توان توست

حالا بیا و دست مرا در خودم بگیر!
پیدات می کنم… چه کسی با نشان توست؟

دست مرا برای چه هی پرت می کنی؟
دیوانه دستِ من یکی از دوستان توست!

من با تو همزمان ترم از خود، جهان من
در انفجارِ دائمیِ همزمان توست

من با تو مهربانترم از خود! مرا بخوان!
عاشق ترین پرندۀ دنیا دهان توست

من با تو از تو تا به ابد حرف می زنم!
تو با من از من از تو فقط داستان توست!

دیوانه ام که حالت آرامشم فقط
وضعیت مکالمۀ مهربان توست…

...

0
عاشقانه, غزل, محمدسعید میرزایی نظر دهید...

تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی!

کاش از راه ناگهان برسی، ناگهان شهر را تکان بدهی
بین این مردمی که منتظرند، من وامانده را نشان بدهی

تو قلمکاری خداوندی، سوژه ی ناب هر هنرمندی
مطمئن باش بی همانندی، سال ها هم که امتحان بدهی

من به لبخندی از تو خرسندم ، من به لبخندی از تو دلشادم
به کسی بر نمی خورد بانو لحظه ای روی خوش نشان بدهی

حاضرم بی هراس جان بدهم، عاشقت باشم و زیان بدهم
پیش چشمت خودی نشان بدهم، تو اگر اندکی زمان بدهی

هر چه هستی برای من خوبی، بی نظیری، کمال مطلوبی
از سر لطف و دوستی بد نیست فرصتی هم به دیگران بدهی

هیچکس آنچنان که می باید سر پناه دل یتیمم نیست
تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی

مثل گنجشک های بی مادر کلمات گرسنه ام چندی ست
روزه دارند تا تو برگردی به غزل ها تو آب و نان بدهی !

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم!

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنای من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهد آن نیمه‌شب بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس! بر سر این شانه تو را گم کردم

“تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم”
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !
آه، ای گوهر دردانه تو را گم کردم

...

1+
جدایی, جویا معروفی, غزل نظر دهید...

خضر هم شاید ز عمر جاودانش بگذرد!

چشم آن دارم که نامم بر زبانش بگذرد
یاد من از خاطر نامهربانش بگذرد

آنچنانم محو گفتارش، که آمین می کنم
گر که نفرین در حق من بر زبانش بگذرد

دل مکن زین باغ اگر امروز بی برگ است و خشک
صبر کن یک چند تا فصل خزانش بگذرد

بهر یک پیمانه می، تنها نه من جان می دهم
خضر هم شاید ز عمر جاودانش بگذرد!

نیست سود این جهان بی وفا غیر زیان
پاکبازی کو که ازسود و زیانش بگذرد؟

مردم افتاده را تا فرصتی داری بپرس
ورنه تا جنبیده ای برخود، زمانش بگذرد

کُشتۀ دیروز را، امروز پوشانده ست خاک
وای برخونی که یک شب از میانش بگذرد

طعنه های نوجوانان، تیربارانش کند
پیر ما هر جا که با قد کمانش بگذرد

قصّۀ مجنون نگیرد رنگ و بوی کهنگی
گوش باید کرد هرجا داستانش بگذرد

دوستان رفتند و این دنیا همان باشد که بود
جاده می مانَد بجای و کاروانش بگذرد

نیست خالی ازهوس درعهد پیری خاطرم
برق صدها آرزو از آسمانش بگذرد

...

2+
غزل, محمد قهرمان نظر دهید...

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من!

همیشه “برد خواه” تو، همیشه “مات خواه” من
بچین دوباره می زنیم! سفید تو، سیاه من…

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من

تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو
گناه و دست بر پیاده ، باز هم گناه من

یکی تو و یکی من و یکی تو یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره روسیاه من

دوباره شام لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من

...

1+
رابطه, غزل, غلامرضا طریقی نظر دهید...

بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

مثل افسانه ای بی مخاطب، مثل قیسی که لیلا ندارد
زندگی بی تو آماج درد است زندگی بی تو معنا ندارد

شاعری پای تو شعر می کاشت، دست از دامنت برنمیداشت
پیش تو روزگار خوشی داشت، روزگاری که حالا ندارد

شاعری که غزل گفتن آموخت از ته دل سرود و دلش سوخت
خواست تا حس خود را بگوید، عشق اما الفبا ندارد

آه ای شانه های تو سوزان! ای طلوعت غروب زمستان!
سردمهری نکن، رو نگردان من دلم تاب سرما ندارد

چشم های تو مواج بودند، گیس هایت گرفتار طوفان
بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

در پی اتفاقی جدیدم، اتفاقی به شیرینی زهر
شاید امشب بیاید سراغم، مرگ بادا مبادا ندارد!

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

بیا بیا غزلم تلخ و داغ و تازه دم است
اگر چه هیزم ِ عشقت در این اجاق كم است

كنار چوبه ی دارم بیا كه محكومت
به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

مرا كه غیبت تلخ ِ تو درد ِ جانكاهی است
به پای دار حضورت عزیز و مغتنم است

همان كه ره بلد ِ شهر عشق بود، ببین!
به جاده های غریبی اسیر پیچ و خم است

در این سرای كهن یك ستون اگر باقی است
نشان ز غربت غمناك و داغ ِ ارگ ِ بم است

بیا ز راه نترس ای دلیل بیداری
اگر چه عاقبت راه پِرسه ی قلم است

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

دست در دست من و پا به رفیقم می داد!

نگران بودم و اجبار سفر پیرم کرد
شب نخوابیدن من تا به سحر پیرم کرد

نونهالم که به باغ رفقا روییدم
دیدن دسته ی نامرد تبر پیرم کرد

خانه ی بخت من از بخت بد آن بالا بود
چمدان دست من و کوه و کمر پیرم کرد

دست در دست من و پا به رفیقم می داد
تاول خاطره ی این دو نفر پیرم کرد

زور من بیشتر از وزن قلم بود ولی
حرمت سابقه و منع پدر پیرم کرد

روی دیوار اطاقم بنویسید از او-
بی خبر ماندن و احساس خطر پیرم کرد

...

1+
حسین آهنی, خیانت, غزل نظر دهید...