غزل

از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد!

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد…

...

16+
پاییز, جدایی, شهریور, غزل, فرهاد شریفی نظر دهید...

معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!

در حیرتم که چرخ چرا غرق خون نشد؟!
در ماتم حسین، زمین واژگون نشد!

چون آفتاب یَثرِب و بَطحا غروب کرد
رخسار آفتاب چرا قیرگون نشد؟!

چون فخر کائنات، نگون شد ز پشت زین
بنیاد کائنات چرا سرنگون نشد؟!

جان جهان ز جسم جهان رفت؛ وین عجب
کین جانِ سخت، از تن یـاران برون نشد!

افتاد آسمان امامت چو بـر زمین
ساکن چرا سپهر و زمین بی ‌سکون نشد؟!

آن تیره ‌شب، دریغ که در دشت کربلا
بر رهنمای خلق کسی رهنمون نشد!

«خاقان» به ماتمِ شه دین گفت با فغان:
معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!

...

8+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), غزل, فتحعلیشاه قاجار نظر دهید...

این سواران کیستند انگار سر می آورند

این سواران کیستند انگار سر می آورند
از بیابان بلا گویا خبر می آورند

این گلوی کوچک انگاری که راه شیری است
این سواران، کهکشان با خود مگر می آورند

تخته خواهد کرد بازار شما را، شامیان!
این که بی پیراهن و بی بال و پر می آورند

هم عمو می آورند و هم برادر، حیرتا!
هم پدر می آورند و هم پسر می آورند

آشنا می آید آری این گل بالای نی
هر چقدر این نیزه را نزدیک تر می آورند

تا بگردد دور این خورشیدهای نیمه شب
ماه را نامحرمان از پشت سر می آورند

بس که بر بالای نی شیرین غزل سر داده ای
من که می پندارم اینان نی شکر می آورند

زنبق هفتاد و یک برگم! به استقبال تو
خیزران می آورند و تشت زر می آورند

...

1+
اشعار عاشورایی, سعید بیابانکی, عمومی, غزل نظر دهید...

در مجلس عزای تو زهرا نشسته است

در مجلس عزای تو زهرا نشسته است
بابَتْ، علی عالی اعلی نشسته است

یک سو برادر تو حسن ایستاده است
یک گوشه نیز زینب کبری نشسته است

فرشی ز شاه بال ملائک به روی خاک
گسترده اند و سید بطحا نشسته است

این روضه ها رواق بهشت است و روضه خوان
بر منبری ز شاخۀ طوبی نشسته است

هر خیمه شاخه ای بود از کربلای تو
آنجا نشسته هر که در اینجا نشسته است

هر کس که زائر تو شود زائر خداست
انگار پیش عرش معلی نشسته است

ای عرش و فرش صحن حسینیه ات حسین
نامت به لوح سینه چه زیبا نشسته است

ما از زیادی گِل پاکت شدیم خلق
مِهرت به مُهر آدم و حوا نشسته است

آن ایستاده طالب خونت کنار ما
در محفل عزای تو با ما نشسته است

هر جا بود عزای تو برپا «شفیع» هم
انگار زیر سایۀ مولا نشسته است

...

2+
اشعار عاشورایی, عمومی, غزل ‏ - نظر دهید...

صبر جمیل زینب، صبری است بی نهایت

صبر جمیل زینب، صبری است بی نهایت
«گر نکته‌دان عشقی، بشنو تو این حکایت»

رأس پدر رقیّه، بر کف گرفت و گفتا:
«با یار دل‌نوازم، شُکری است با شکایت»

در این خرابه‌ی شوم، دادند منزل ما
«گویا ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت»

شهری است پُر تلاطم، شب تیره، خصم غدّار
«از گوشه‌ای برون آی، ای کوکب هدایت!»

همراه ما اسیران، جانا! اگر بیایی
«سرها بریده بینی، بی‌جُرم و بی‌جنایت»

گر دوره‌ی اسارت، پرسی ز من چه‌ گویم؟
«کش صد هزار منزل، پیش است در بدایت»

ما را به کوخ منزل، داده یزید را کاخ
«جانا! روا نباشد، خون‌ریز را حمایت»

جان پدر! به همراه، این جسم خسته را بَر
«جور از حبیب خوش‌تر کز مدّعی رعایت»

جان پدر! به جانت! کز عمر خویش سیرم
«یک ساعتم بگنجان، در سایه‌ی عنایت»

در راه کوفه و شام با ما چِه ها نکردند!
«زنهار از این بیابان! وین راهِ بی‌نهایت!»

...

1+
اشعار عاشورایی, حضرت زینب (س), شام غریبان, غزل, ناشناس نظر دهید...

با لب تشنه روان می شد و خود دریا بود

آه از آن روز كه در دشت بلا غوغا بود
شورش روز قیامت به جهان بر پا بود

خصم چون دایره گرد حرم و شاه شهید
در دل دایره چون نقطه ی پا برجا بود

عرصه ی دشت چو دیبای منقض از خون
و آن همه صورت زیبا كه در آن دیبا بود

جان به قربان ذبیحی كه به قربانگه دوست
با لب تشنه روان می شد و خود دریا بود

تو مپندار كه شاهنشه دین در گه رزم
در بیابان بلا بی مدد و تنها بود

انبیا و رسل و جن و ملایك، هر یك
جان به كف در بر شه منتظر ایما بود

خون هابیل كه شد ریخته از سنگ جفا
گر به عبرت نگری كشته ی آن صحرا بود

پرده پوشان نهانخانه ی ملك و ملكوت
همه پروانه ی آن شمع جهان آرا بود

قتل عباس و علی اكبر و قاسم ز ازل
بر فرامین قضایای فلك طغرا بود

و رنه اندر نظر قهر شهنشاه شهید
عدم هر دو جهان بسته به حرف لا بود

علی اكبر به رخ چون گل و با قد چو سرو
فرد و تنها به سوی روزمگه اعدا بود

علم الله كه شقایق نه بدان لطف و سمن
نه بدان بوی، صنوبر نه بدان بالا بود

گرد شمع رخ اكبر، به گه صبح وداع
لیلی سوخته، پروانه ی بی پروا بود

زخم بر جسم علی اكبر و لیلا دل خون
خون ز مجنون رود آری چو رگ از لیلا بود

در همه ملك بلا نیست به جز ذكر حسین
قاف تا قاف جهان صوت همین عنقا بود

«نیر»! آن روز كه طغرای قضا می بستند
سرنوشت من از این نامه همین طغرا بود

...

1+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل ‏ - نظر دهید...

گویا هنوز باور زینب نمی شود

کوتاه کن کلام، بماند بقیه اش
مرده ست احترام، بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام، بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام، بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام، بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟!، بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام، بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام، بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه!سلام، بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام، بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام، بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگِ پشت بام، بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام، بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام، بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام، بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام، بماند بقیه اش

...

9+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, محمد رسولی نظر دهید...

از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد…

صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد

زدند آنقدر سویش تیرهای بی هوا اما
نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد

چنان بر سرو قدی که جهان در سایه سارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد

به جای دست تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاک ها از صدر زین افتاد

فلک وقتی رکاب خالی اش را دید زد فریاد
که از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت عباس (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم

تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است
و یا دوباره علمدار نوجوان شده است

بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
که خنده یِ تو برایِ حسین،جان شده است

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم
کریم زاده کریم است این همان شده است

بگو علی و بگو مجتبی بگو تکبیر
بگو که نامِ تو کابوسِ شامیان شده است

بلند شو که نبینند می خورم به زمین
که این غریبِ جوانمُرده ناتوان شده است

چه آمده به سَرَت که سرِ تو می اُفتد
چه دید مادرم اینجا که نیمه جان شده است

به خیمه ناله ی نجمه،نزن نزن شده بود
به گریه هر قسمِ من بمان بمان شده است

سپاه رویِ تو اُفتاد و آسیابت کرد
پُر از تَرک تنت از ضربِ این و آن شده است

تو را برایِ رساندن زِ خاکها کَندم
که نیمی از تو عیان نیمه ای نهان شده است

صدای سینه ی تو می رسد به خیمه بگو
مزاحمِ نفست چند استخوان شده است

چقدر رویِ تو را جایِ نعل پُر کرده
چقدر روی دهانت پُر از دهان شده است

...

4+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّی” شعار نیست…!

ما را به غیر خدمت تو افتخار نیست
ما را به جز کنار شما اعتبار نیست

حالا که وقت روضه ی اولاد مجتباست
مانند سیر و سرکه دلم را قرار نیست

ای روضه خوان ز روضه ی طفل حسن بخوان
روضه بخوان که ابر دو چشمم نبار نیست

با اینکه ده بهار فقط عمر کرده است
اما میان معرکه اهل فرار نیست

تا قتلگه برای دفاع از عمو دوید
سرباز کوچکی که بر اسبی سوار نیست

از هر طرف به سوی شما سنگ ریختند
هر چند حکم مست شدن سنگسار نیست

با مرگ خویش بر همه اثبات کرده است
مومن تمام وقت عزیز است، خوار نیست

از طرز جان فدا شدنش واضح است که
“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّي” شعار نیست…!

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), سیدمهدی وزیری, غزل نظر دهید...