غزل

خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را!

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را
چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم
در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

که چون آوای حزن آلود یک ساز است، انگاری
خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار
به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی
که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد
برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را…

...

0
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بی تو حال روح بیتابم فقط تغییر كرد!
علت تحلیل اعصابم فقط تغییر كرد!

من اثاث خانه را یك یك عوض كردم، ولی –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بین عشق آسمانی و زمینی فرق نیست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغییر كرد!

از «ده شب» رفت تا نزدیكهای «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغییر كرد!

«عاشق بیچاره»، «مجنون روانی»، «دوره گرد»
بین مردم اسم و القابم فقط تغییر كرد!

شورشی كردم علیه وضع موجودم؛ ولی –
من رعیت ماندم اربابم فقط تغییر كرد!

...

0
اصغر عظیمی مهر, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

من می روم از این حوالی دورتر باشم!

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد
رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد

من می روم از این حوالی دورتر باشم
بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد
حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم
گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد
این رود تشنه درسرش شور خزر دارد

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است
دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد،

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست
اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

...

0
رویا باقری, غزل نظر دهید...

ابیاتِ برگزیدهٔ ما را کسی ندید!

رنگِ ز رخ پریدهٔ ما را کسی ندید
این مرغِ پرکشیدهٔ مارا کسی ندید

چون دود،درسیاهیِ شب گم شد از نظر
خوابِ زسرپریدهٔ ما را کسی ندید

بسیار صیدِ جَسته که آمد به جایِ خویش
امّا دلِ رمیدهٔ ما را کسی ندید

پنهان ز چشم ِغیرْ به کنجی گریستیم
اشکِ به رخ دویدهٔ ما را کسی ندید

اغیار،محوِ چاکِ گریبانِ او شدند
پیراهنِ دریدهٔ ما را کسی ندید

خاری که رفته بود به پا،زود چاره شد
خارِ به دل خلیدهٔ ما را کسی ندید

گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت
گلهایِ تازه چیدهٔ ما را کسی ندید

مانندِ نخلِ مومْ که بندد ثمر به خود
یک میوهٔ رسیدهٔ ما را کسی ندید

دامانِ تر،به اشکِ ریا،پاکْ شسته شد
کالایِ آبدیدهٔ ما را کسی ندید

دیوانِ عمر را دوسه روزی ورق زدیم
ابیاتِ برگزیدهٔ ما را کسی ندید

...

0
غزل, محمد قهرمان نظر دهید...

هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است!

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است
هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

دائم افول می کنم از خویش این منم
رودی که برخلاف مسیرش روانه است

اشک روان و موی پریشان و بار غم
چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور
چون کشف غارهای بدون دهانه است

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل
در من ولی به سادگی یک ترانه است

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست
چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

...

0
جواد منفرد, غزل نظر دهید...

تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت!

تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!

شبیه نوح اگر هیچکس به دين تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست
بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت!

بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن
تویی که گم شده ای بین عکس های خودت…

...

2+
تنهایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم!

با بوسۀ تو می شود آرام بخوابم
یک بوسه فقط…تا که سرانجام بخوابم

از معجزۀ بوسۀ تو هیچ عجب نیست
امشب بروم بر لبۀ بام بخوابم

حکمم که بیاید بروم جشن بگیرم
بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم

آنقدر رها باشم و دیوانه که حتی
امضا نزده برگۀ فرجام بخوابم

ای کاش که می شد به تو پیغام فرستم
تا آمدن پاسخ پیغام بخوابم

می شد عوض خیره شدن در شب تهران
شب ها برسم خانه، پس از شام بخوابم

ای گورکن پیر! چرا دیر رسیدی؟
باید بروم زود سرجام بخوابم

...

0
آرش شفاعی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را!

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را
قوس ابروهای تو کم کرده روی داس را

مژه هایت بی نظیرند و تداعی می کنند
در سر پر شور من گلبرگ های یاس را

چهره ات در پشت سر، با منظره، بی منظره
می تواند بر سر ذوق آورد عکاس را

قطره ام در وسع اقیانوس وارت، پیش تو
نه نمی بیند کسی این مرد آس و پاس را

مدعی کافری هستند و سر بر سجده ات
تا خدا بشناسد این خلق خدانشناس را

دور تو از هرزه باید پاک باشد، از ازل
باغبان پیوند زد با ساقه ات وسواس را

می روم شبنم به روی برگ گل یادم دهد
نحوه برخورد با یک آدم حساس را

...

0
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

کسی نخواست بگیرید خون بهایم را!

همان کسی که شنیده ست ناله هایم را
چه می شود که اجابت کند دعایم را؟

چه می شود که دمی در پناه خود گیرد
نگاه خسته ی در بادها رهایم را

دوباره شعله نمی گیری آه می پاشم
اگرچه روی تو خاکستر صدایم را

چنین که می گذری این چنین که می گذری
گمان کنم که نبخشیده ای خطایم را

گمان کنم که همین ابرها نمی خواهند
به گوش تو برسانند گریه هایم را

تو نشنوی غزلم را چه ارزشی دارد
اگر تمام جهان بشنود صدایم را

بگو! بگو که بدانم قلمرو تو کجاست
نمی گذارم از این پس به کوچه پایم را

رها کنید و از او بگذرید ای مردم
کسی نخواست بگیرید خون بهایم را

...

0
شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

تنهایی‌ام را از غزل سرشار می‌کرد

تنهایی‌ام را از غزل سرشار می‌کرد
تا زیر لب نام مرا تکرار می‌کرد

با چشم های از افق روشن ‌تر خود
هر صبح او خورشید را بیدار می‌کرد

وقت خرید عید با لبخندهایش
قنادهای شهر را بیکار می‌کرد

پشت سرم می‌گفت من را دوست دارد
در پیش چشمان خودم انکار می‌کرد

اینگونه سرتاسر مرا مشتاق می‌کرد
اینگونه احساس مرا آزار می‌کرد

یک روز از ماندن کنارم حرف می‌زد
یک روز بر دل کندنم اصرار می‌کرد

گاهی به قدری تلخ می شد که جهان را
در کام من مانند زهر مار می‌کرد

گاهی به قدری مهربان می شد که دل را
از هر کسی غیر خودش بیزار می‌کرد

بر این دوباره دل سپردن، دل بریدن
مایل نبودم او مرا وادار می کرد

مانند گنجشکی به چنگش بودم و او
هم سنگ می‌زد هم مرا تیمار می‌ کرد

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...