غزل

هر لبت یک ارتش سرخ است، گیسوانت لشگر نازی!

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی

فتح دنیا کار آن چشم است، خون دل‌ها کار آن ابرو
هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی

بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد
می‌خورد یک راست بر قلبم از نگاهت تیر طنازی

وقت رفتن چهره‌ی شادت حالت ناباوری دارد
مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی

در صدایت مثنوی لرزید تا گذشت از روبروی ما
با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی

ناخنت را می‌خوری آرام پلکهایت می‌خورد بر هم
عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی

عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم
مادرم راضی شد و حالا مانده بابایت شود راضی

در کلاس از وزن می‌پرسد پیی، با صدایت می‌پرم تا ابر
آخرش شاعر نخواهی شش این استاد پروازی!

شعرم از حافظ اگر سر شد نازنین! حیرت نکن، آخر
او نکرد اینگونه شاگردی پیش شاگردی به این نازی

طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت
می‌پرم از بیت پایانی بازهم در بیت آغازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی …

...

0
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیست!

سفر، بهانه ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست!

نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیـست!

خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا
قرار نیست خبرها همیشه، اصلا نیست

شب است بی تو دراین کوچه های بارانی
و پلک پنجره ای در تب پریدن نیـست

حسود نیستم اما خودت ببین حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست

“مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن نیست!

...

0
جدایی, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

دست مرا رها کن و پای مرا بگیر!

در را نبند و پنجره‌های مرا بگیر
حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر

هر روز از این شکنجه سرم تیر می‌کشد:
کمتر بیا در آینه جای مرا بگیر

حالا که با تو هستم و دور از تو: بی گمان‌
وقتش رسیده است عزای مرا بگیر

تقدیم می‌شود به تو و خلوت شبت‌؛
هرچند ناخوش است‌; صدای مرا بگیر

بگذار به «عروسی خون‌»دعوتت کنم‌
دستی جلو بیار و حنای مرا بگیر

افتاده عکس ماه به فنجان خالی‌ام‌
یک فال قهوه دورنمای مرا بگیر

وقت پریدن است اگر عازمی بیا
دست مرا رها کن و پای مرا بگیر!

...

0
غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

دست بر سر از صف اردوی دشمن می گذشت!

تا که چشمت مثل موجی مسخ از من می گذشت
جای خون انگار از رگهایم آهن می گذشت

می گذشتی از سرم گویی که از روی کویر
با غروری سر به مهر ابری سترون می گذشت

یا که عزراییل با مردان خود با ساز و برگ
از میان نقـب رازآلود معدن مـی گذشـت

قطعه قطعه می شدم هر لحظه مـثل جمله ای
که مردد از لبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند موسی را اگر
ماه نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو
باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت

می گذشتم از تو پنداری که سربازی اسیر
دست بر سر از صف اردوی دشمن می گذشت

آتشی از عشق در من شعله ور بود و نبود
هیچ کس آگاه از جنگی که در من می گذشت

...

0
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام!

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام
از سر کوه بلند تاک آب آورده ام

آنقَدَر داغم که آتش نيست….نورم را ببين!
شعله را پايين بکش من آفتاب آورده ام

ميزهايت را به چای تيره نازيبا نکن
خمره ای آبستنِ سرخيٌ ناب آورده ام

پلک ها را میپراند، چشمها را می بَرد
داروی بيداری و جادوی خواب آورده ام

سوره هايم جام ها و آيه هايم جرعه هاست
وحی نازل از ازل دارم کتاب آورده ام

قهوه چی! ديوانه ميگويی به من اما مگر ـ
حال تو خوب است و من حال خراب آورده ام

بد حسابی کرده ام ،دستم ولی امشب پُر است
صبر کن لب تر کنم حرف حساب آورده ام

من سرم داغ است و مستی در دلم قُل ميزند
جام آتش روی قليان شراب آورده ام

باز کن…من خنده های مشتريهای تو را
پشت در با گريه ساعت هاست تاب آورده ام…

...

1+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم!

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد
وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چقدر اینطرف و آنطرف زدن
فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه برویم گشوده است
من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز
دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم

...

2+
رابطه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی
شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

بندبازی وسط معرکه ام ، وای اگر
روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویی !

زیر پایم پلی از موست ، ولی زل زده ام
بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

کور کرده ست مرا عشق و سر راهـم باز
باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی!

تو شعله شعله شدی آتش و زدی به تنم
بزن که لذت محض است از تو سوختنم

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی
خودت عبور کن از تار وپود پيرهنم

بريز عطر خوش زن بريز در نفسم
بپيچ ساقهءگرما بپيچ بر بدنم

دو پلک،چشم مرا پر کن ازخمار شراب
بنوش نوبر سرخ انار از دهنم

تو آبشاری ودر ظرف برکه ميريزی
به آستانه طغيان رسيده خواستنم

بگير درمن و عريانی مرا گم کن
بپيچ بانوی نيلوفری!به دور تنم

...

1+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

سرمه در چشمت مکن، روزم سیاه میکنی!

سرمه در چشمت مکن، روزم سیاه میکنی
قرص رویت را چرا آخر چو ماه میکنی؟

عاقبت خود را به زلفت دار خواهم زد شبی
آنچه از من ساختی آن شب تباه میکنی

پرده بر رویت بینداز و برون از خانه شو
چشم مردان چون غلط افتد گناه میکنی

باز ما را به نظربازی نمودی متهم
دختر معصوم، داری اشتباه میکنی

هرچه گفتم بی گناهم بر تو تاثیری نداشت
بی بی حکمی و حکما ً حکم شاه میکنی

نامه دادی که اسیر چشم مستت گشته ام
راست گفتی؟ یا فقط داری مزاح میکنی؟

من چه کردم با تو؟ آخر این چه کاری با منست؟
گاه رو گردانی و گاهی نگاه میکنی

ابروانت طاق کسری، اخم بر ابرو میار
این کمان مشکن که ما را بی پناه میکنی

با غل و زنجیر بایستی تو را جذبت کنم
تو مرا با گوشه چشمی سر به راه میکنی

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

من ِ گذشته ی خود را به یاد داری که؟
به اصل رجعت مرد اعتقاد داری که؟!

منم به پای تو افتاده ام، نگاهم کن
به چشمهای خودت اعتماد داری که؟

اگرنه مثل لبت در حصار کن آن را
ظریف و ناب و زنانه، مداد داری که؟!

غزل غزل قلمم اعتراف کرد به عشق
خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

هنوز حلقه در انگشتم است، از تو کجاست؟
نگو که نیست! که دادی به باد!… داری که؟!

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...