غزل

من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم!

خواستم عاشق بی‌نام‌ و نشانت باشم
نگرانم نشوی تا نگرانت باشم

پیرم از عشق درآمد که در آیینه‌ی شوق
شکلی اندازه‌ی آغوش جوانت باشم

گم شدم در تب شعری که پر از شور تو بود
تا شبیه غزلی ورد زبانت باشم

عاقبت علت تشویش جهانت شده‌ام
من که می‌خواستم آرامش جانت باشم

جرم من نیست اگر نوبت من پاییزی ست
من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم

...

2+
رابطه, غزل, ناصر فیض نظر دهید...

می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم!

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان‌که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش
آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگرچه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

...

2+
عاشقانه, غزل, کاظم بهمنی نظر دهید...

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر!

می خواست تا دلم ز ازل در به در شود
اندیشه های سوخته زیر و زبر شود

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر
تا شرح داغ سوخته ای مختصر شود

تنها دلش نخواست که این راز سر به مهر
با رازهای دیگر او سر به سر شود

ز آتش فشان دیده روان شد گدازه ها
دل بر کشید شعله که تا جان به در شود

تا از مس وجود برآید طلای ناب
چون آهن گداخته قلب و جگر شود

سرب مذاب در سر و در دل شراره ها
آتش زِ نای خیزد و نامش هنر شود

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

فصل سرمای وجودم را بده گرما، بیا!

در تمام شهرگشتم بی کس و تنها بیا
فصل سرمای وجودم را بده گرما بیا

راه وصلت سخت دشوار است ای جانان من
همچو باران بر دل خشک بیابان ها بیا

در نبودت گشته پر غم این دل غمگین من
پاک کن با اشک چشمت گرد غم ها را بیا

حسرت ماهی تنگم گشته دریایی بزرگ
از برای ماهیم ای بهتر از دریا بیا

کوچک است این جسم بهر طاقت هجران تو
بوی وصلت میرسد اینجا همین فردا بیا

قصه عشقم به تو دارد مسیری پرخطر
از مسیر سخت این بازی مکن پروا بیا

مثل مجنون گشته ام عاشق تر از فرهادها
ای برای زندگی شیرین تر از لیلا بیا

قبل تو هرگز نبوده فکر عشقی در سرم
گشته ام در عشق تو شیداترین شیدا بیا

جزصدایت مهربان در گوش جانم هیچ نیست
ای برای گوش جانم بهترین آوا بیا

گاه گاهی میکنم شکوه ولی جدی نگیر
نا امید و خسته از وصل توام اما بیا

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...

که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت!

قوی تر آمدم اما خداقوت به بازویت
که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت

نمی دانم میان برق چشمانت چه وردی بود
که هم جادوگران ماندند در تفسیر جادویت

تو آن سیلی و من آوار گیلانم تو میدانی
که هر دم غرق می گردم میان این هیاهویت

نمی دانم کجا آموختی علم قضاوت را
که هر جا بوده حق با من تو گفتی از ترازویت

شبیه تنگ بی ماهی بدون تو چه آرامم
دچارت بودم و در انتظار نوش دارویت

کتابی یافتم در “عمق تنهایی” خود از خود
از امشب می شوم با شعرهایم من غزل گویت

...

5+
غزل ‏ - نظر دهید...

خورشید تا افتاد بر دریا، قیامت شد!

مهتاب از جا، کنده شد؛ در التهاب افتاد
شقّ القمر شد، در دو عالَم، انقلاب افتاد

خورشید تا افتاد بر دریا، قیامت شد
آتش گرفت عالَم، مصیبت، بی نهایت شد

هفت آسمان بر دوش و تنها بر زمین می رفت
او خود، قیامت بود و آیت بود و غایت شد

پیشانی اش مَه پیشه، چشمانش خداپیما
با قامتی که اِستنادِ استقامت شد

دوشی که جای بوسه های کوله باران بود
آیا خیالش راحت و در استراحت شد؟

تازه، یتیمان، اُنسشان را تازه می کردند
اما پدر، دیگر پُر از عزمِ عزیمت شد

تازه، فقیران معنیِ دستِ خدا با ماست
تازه، هوای کوفه، سرشار از محبت شد

آن شب که خورشیدی ترین اسطوره را کشتند
آن شب که ماهِ آسمان، قلبش دو قسمت شد

آن شب که دنیا، بار دیگر، داغِ بابا دید
آن شب، بله آن شب، خدا اهل روایت شد

دیگر، علیّ بن ابی طالب، زمینگیر است
آن آسمانگیری که عمری، ماهِ دعوت شد

امشب که بابای ازل، قصدِ ابد دارد
مسجد به خون، زینت شد و غرق لطافت شد

...

4+
شهادت حضرت علی (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

شده یك خاطره عمری بشود زندانت!؟

شده از چشم كسی سست شود دستانت؟
یا كه از دیدن او لزره بیفتد جانت؟

شده در شهر خودت مثل غریبی باشی!
به تمنّا برسد قسمتِ آبت ؟نانت؟

شده با درد شبی همدم گریه بشوی؟
یا كه یك زخم قدیمی بكند گریانت؟

شده یك خاطره ات زخم جدایی باشد
كه به ذهن آوری و رود شود چشمانت؟

روز و شب مُردم و در خاطره ها در حبسم!
شده یك خاطره عمری بشود زندانت!؟

...

2+
غزل ‏ - نظر دهید...

این ناله ها هرگز نمی گنجد دراین فریاد!

اندیشه ام خشکید دراین ناکجا آباد
این ناله ها هرگز نمی گنجد دراین فریاد

تا در کف تو رشته تقدیرهای ماست
پروردگارا داد خواهم من از این بیداد

من بنده سرکش نبودم نیستم شاید
این بار از دستت عنان بنده ای افتاد

تو سوزها در سینه خواهی ناله ها در دل
من یک خدای شاد می خواهم خدای شاد

من شعرهای تازه می خواهم زبانی نو
من دشت خواهم سبزه خواهم سایه شمشاد

من دامن یک کوه سرکش در بغل خواهم
من بید می خواهم که رقصد با صفای باد

یک چشم پر می خواهم از احساس دیدن ها
یک گوش خالی تا که بسپارد مرا در یاد

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

یعنی که پاره نیست از پشت، پیرهن!

هرجا، بدون تو یعنی عذاب من
یعنی که پاره نیست از پشت، پیرهن

باید ببینمت هرچند چاره نیست
بر زخم قلب من دائم نمک بزن

حالی نمانده است وقتی ندارمت
یعنی که زخمی ام در جنگ تن به تن

چشمانت آسمان، لبخند تو بهشت
ایمان می آورم، آغوش تو وطن

با خنده های تو قند آب میشود
شیرینی عسل افتاده از دهن

تا حد مرگ و میر من دوست دارمت
با چادر خودت من را بکن کفن

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

آغوش گشودیم و جهان غرق تماشاست!

آخر بشود ختم به یکدستگی ما
بوسیدن پیوسته و پیوستگی ما

آغوش گشودیم و جهان غرق تماشاست
مخلوق ندیده ست به وابستگی ما

ما قله ی عشقیم و به تاریخ نیاید
نقشی به بلندا و به برجستگی ما

بر گردنم آویز و به وحدت برسانم
این راه ورودی ست به وارستگی ما

باید بفشاریم به هم سینه ی خود را
تا از تن مان در بِشود خستگی ما

آنگونه مرا دوست بدار و بغلم کن
تا غبطه خورد هرکه به همبستگی ما

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...