غزل

خدا رحم کند!

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند
شهر این بار چه غوغاست خدا رحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا می سوزد ؟
نکند خانه ی مولاست خدا  رحم  کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم  آورده  که آتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمع اند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت ز دست ، درد این است
چشم  زینب به تماشاست خدا رحم  کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تازه  آغاز بلاهاست خدا رحم کند…

...

1+
احمد رمضان زاده, غزل, فاطمیه نظر دهید...

دود کردی لای سیگارت غزل های مرا!

روی دیوار اتاقم سایه ات قد می کشد
روی عکس کودکیمان خط ممتد می کشد!

تو شبیه التهاب زخم های تازه ای
من زن بیچاره ای که درد دارد می کشد!

دود کردی لای سیگارت غزل های مرا
کارمان دارد به جایی که نباید می کشد!

مثل من که خط چشمی ساده را بد می کشم
دست تو می لرزد و این عشق را بد میکشد

وای از دستان نقاشی که چشمان مرا
وقت دل کندن از آغوشت مردد می کشد!

...

2+
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!

من غم انگیزتر از حادثه پاییزم
وقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزم

از تکاپوی دلت دست کشیدم, حتی
الکم را سر این شاخه نمی آویزم

هیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشق
چون محال است از این خواب گران برخیزم!

بس که ترسیده ام از تیره گی چهره تو
کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!

استکانم که ترک خورد خودم دانستم
چایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!

...

2+
غزل ‏ - نظر دهید...

پیغمبری یا می شود اصلا بشر باشی؟؟

ترجیح می دادم کمی بیگانه تر باشی
تا از تمام دردهایم باخبر باشی!

حس قشنگی نیست، میدانم ولی بانو
باید بمانی روی زخم من “شکر” باشی!

تا جبهه میگیری به سمتم دشنه می بارد
دشمن شدی اما خودت باید سپر باشی

واحیرتا! از چشم هایت آیه می ریزی
پیغمبری یا می شود اصلا بشر باشی؟؟

طغیان کن از جایت، زمین را درخودت حل کن
آتش فشانم! باید از من شعله ور باشی

حتی اگر ققنوس در من لانه می سازد
سخت است درک درد اینکه بی ثمر باشی

با دست هایت خاطرات زنده ای دارم
شرمنده ام، حالا ولی باید تبر باشی!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشمم رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن!

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور…»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم!

حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنم
داستانی که دروغ است روایت بکنم

شکل بوییدن تو با دل من کاری کرد
که به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!

سالها زنگ غزل را زدم و در رفتم
تا بیایی دم در سیر نگاهت بکنم

دوستت دارم و تنها شده ام مثل خودت
با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم

گرچه بیمار منم آمده ام تا که تو را
در تن زخمی این شعر عیادت بکنم

ناگهان وقت غزل می شود و تنهایی
تا می آیم به نفس های تو عادت بکنم!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!

خشکیدن گلدان لب دیوار قشنگ است؟!
یا بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!

این دام برای چه کسی پهن شد این بار؟
پرپرزدن مرغ گرفتار قشنگ است؟!

تاریخ اگر خون دلی بود که خوردیم
این بار هم از نو شده تکرار! قشنگ است؟!

من دوست ندارم که تو را دوست بدارم
اقرار به عشق از سر اجبار قشنگ است؟!

وقتی که حقیقت به تو چشمک زده آیا
دیوانه بگو! این همه انکار قشنگ است؟!

با این همه وقتی که دلت عاشق چیزیست
دلواپسی لحظه دیدار قشنگ است!

آن شاخه گلی را که شب حادثه چیدیم
از دفتر این خاطره بردار! قشنگ است!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

اگر از در روم از پنجره بر می گردم!

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم
من که در چشم تو دنبال خودم می گردم

آتشت ریخت در آغوش جهان، می سوزم
مثل یک جنگل انبوه، ولی خون سردم

جشن عریانی دریاست که من از اعماق
تا هم آغوشی امواج خبر آوردم

آنچنان می دوم از شوق که تا خانه ی تو
باد اگر پیرهنم را نبرد، نامردم

تا کمی دست تو در دست من آرام گرفت
گردش خون تو را در رگ خود حس کردم

موقع رفتنم آنقدر سبک هستم که
اگر از در روم از پنجره بر می گردم!

...

0
بابک سلیم, غزل نظر دهید...

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند!

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند
یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود
روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو -قبرستان بگویم بهتر است-
کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند
دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من
جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

...

1+
دلتنگی, عید نوروز, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کُشتی!

ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!

وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان!

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!

در چشم هایت شیشه ی عمر مرا داری
وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام، کو جان؟!

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کُشتی!
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!

...

0
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...