قصیده

سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد!

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد
فقط خداست که از کار او خبر دارد

یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود
اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای
کسی که کفو علی می شود جگر دارد

کمر به یاری تنهایی علی بسته
میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد
محبت ولی الله درد سر دارد

کسی که شهر سر سفرۀ قنوتش بود
چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟!

صدا زد: “اشهد ان علی ولی الله”
ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

زمان خوردن حق علی و اولادش
سقیفه است و احادیث معتبر دارد

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود
سیاستی که برایش علی ضرر دارد

کنیزِ بیت علی خاک را طلا می کرد
سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت
ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی
در آن محله که بسیار رهگذر دارد

بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست
زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم
حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟
هنوز چادر او کار با بشر دارد

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن
غلاف کاش از این کار دست بر دارد

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد
وصیتی که علی از پیامبر دارد

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد
سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه
حسین هست ، حسن هست ، بال و پر دارد

اگر خمیده علی از نماز آیات است
در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع
که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود
که آه سوختگان بیشتر اثر دارد …

...

2+
فاطمیه, قصیده, مجید تال نظر دهید...

که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم!

لواشکانه به دندان نشسته ای جانم
بگو که دل بکنم از تو یا که دندانم

تمام مزه دنیا به ترشرویی توست
فدای تنگی خلقت لبان خندانم

چه خوب،آمدی امشب ،که مانده بودم باز
چگونه این دل درمانده را بپیچانم

زغال چشم سیاه و دوسیب گونه تو
بساط عیش مهیاست پای قلیانم

خمیر بوسه ورآمد سخن بگو با من
که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم!

به دکمه دکمه پیراهنت قسم هر شب
به یاد صبح تنت تا سپیده بارانم

اگر چه چشم پر از خواب و جاده هموار است
به شوق سیب لبت تا بهشت میرانم!

...

5+
اروتیک, عاشقانه, قصیده, مجید آژ نظر دهید...

دزد!

نحن یک شب با عیالٌ مرتبط فی دارنا
هردو خوابیدیم بعد از خستگى از کارنا

اهل بیتم پیش ما زیر پتو خوابیده بود
‎جفتنا، همرازنا، محبوبنا، دلدارنا

‎ناگهان آمد صدای العجیبی من حیاط
‎کرد ما را نصف لیل از خواب خوش بیدارنا

‎سایه‌ای افتاد علی الدیوار و نحن شاهدون
‎دزدی آمد فی حیاطی از سر دیوارنا

‎دزد بی دین یفتح الباب العمارت چارتاق
‎یدخل فی البیت پاورچین من التالارنا

‎با تجاوز به حریم بیت در ما زنده شد
‎حس پیکار و جهاد و غیرت و ایثارنا

‎من که خود از امت در صحنه بودم کل عمر
‎خواستم تا بپرم در صحنه چون انصارنا

‎خواستم برخیزم و اینقدر ضربه تا یموت
‎یادم آمد نحن عریانی و بی شلوارنا

‎اهل بیتم قالتی گوشی به پچ پچ مطلبی
‎کرد ما را منصرف من نیت پیکارنا

‎زوجتی قال که حاجی جان به روی خود نیار
‎تا برد اموالنا این دزد فی انظارنا

‎مال دنیا هست از چرک کف ید پست‌تر
‎انت هم هستی ردیف و توپ و مایه دارنا

‎جنگ با خصم دنی هست از اهم واجبات
‎نیست لیکن جنگ بی شلوار فی کردارنا

‎نزد ما شلوار یعنی دین و ناموس و هدف
‎هست هر ارزش از این شلوارنا سرشارنا

‎گرچه تکلیف است بر ما حفظ مال و جان ولی
‎حفظ ارزشها مهمتر باشد از هر کارنا

‎دزد می‌برد از در  پشتی اساس بیت را
‎نحن او را ننظرون عین ترب بی عارنا

‎بی مروت مثل جارو بیت را خالی نمود
‎برد حتى آن خبیث از جیبنا خودکارنا

‎از تمام آنچه نحن توی منزل داشتیم
‎ماند تنها این پتوی پشمی و گلدارنا

‎ما کما فی السابق آنجا مضطرب تحت الپتو
‎جُم نمیخوردیم هیچ انگار که مردارنا

‎گرچه عاجز بودم از پیکار آن نره حمار
‎لیک می‌دادم به او فحش بد و کشدارنا

‎مشت محکم بر دهان یاوه‌گویش میزدم
‎با نثار فحش من تحت الپتو هر بارنا

‎لحظه‌ها در برهه حساس فعلی می‌گذشت
‎لحظه‌ای صدبار می‌کردیم استغفارنا

‎منتظر بودیم شرش کم شود از رأسنا
‎تا خرج من بیتنا آن دزد لا کردارنا

‎ذلک السارق ولیکن بی خیال ما نشد
‎کم کم آمد فی اتاق خوابنا دیدارنا

‎نحن هم از رؤیتش آنقدر ترسیدیم که
‎خیس شد نصف تشک من نشتی ادرارنا

‎خواست بردارد پتوی روی ما را آن خبیث
‎من دگر جایز ندیدم صبر در رفتارنا

‎رأس خود خارج نمودم یکهو از زیر پتو
‎زل زدم در چشم دزد کافر و غدارنا

‎هشت نه ریشتر به خود لرزیدم از فرط الهراس
‎دزد بی وجدان ولی انگار لا انگارنا

‎ یأخذ الدزد الپتو را و به شدت می‌کشید
‎من گرفتم با ید و دندان پتو ناچارنا

‎زوجتی غش کرد فی این صحنه و ما را گذاشت
‎در چنین میدان حساسی تک و بی یارنا

‎گفتم ای دزد لعین هذا الپتو را بی خیال
‎در عوض بردار کل درهم و دینارنا

‎نوش جانک هرچه دزدیدی ولی این را نبر
‎الپتو حق مسلم هست فی معیارنا

‎دزد قال: ول کن، اطلب من فقط هذا الپتو
‎آخرش ول میکنی پس هی نده آزارنا

‎الحکایت آن پتو را زد کنار از رویمان
‎شد هویدا قمبلونا، سرخ شد رخسارنا

‎یخرج من جیب شلوارش موبایل و می‌گرفت
‎فیلم و عکس از نحن در آن وضع ناهنجارنا

‎فی تمام صحنه‌ها هم فیلم از ما می‌گرفت
‎تا مع المدرک درآرد بعد از آن دمّارنا

‎شد بلوتوث فیلم ما فی گوشیون کل خلق
‎پیش مردم با فضاحت فاش شد اسرارنا

‎بس که بی شلوار چسبیدیم به یک الپتو
‎آخرش پیچید دست اجنبی طومارنا

‎هم پتو هم آبرو هم مالمان بر باد رفت
‎مابقی زندگی هم کان زهرمارنا…

...

45+
اجتماعی, شروین سلیمانی, طنز, قصیده نظر دهید...

جای جای گونه ام از شوق دیدارت تر است!

جای جای گونه ام از شوق دیدارت تر است
خاک های خیس و باران خورده عطرش بهتر است

این تضاد فلسفی من را روانی می کند
این که زیبا بودنت نسبیست ، فکری مسخره ست

نقش ابروهای تو بر صفحه ی پیشانیت
شکل نور آذرخشی روی سطح مرمراست

رنگ سرخ غنچه ی لبهات و خال گونه ات
دانه ی سرخ انارو تکه های گلپر است

قاب عکس شیشه ای با عکس هایت جان گرفت
هر که با این معجزه ایمان نیارد کافراست

...

0
امیر سهرابی, عاشقانه, قصیده نظر دهید...

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:
«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌
این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

...

2+
شهادت حضرت علی (ع), قصیده, محمدکاظم کاظمی نظر دهید...

پای یك دختر دیگر به وسط آمده است!

ای كه در قصه ی تو نقش من “آدم بده” است
پای یك دختر دیگر به وسط آمده است

بو بكش,پیرهنم .عطر جدیدی دارد
بوی آغوش تو بدجور دلم را زده است

شك نكن كه تن او از تن تو گرم تر است
حرف هایی كه تو هرگز نزدی را زده است

زندگی با تو بجر كشمش و دعوا نیست
كار تو جیغ زدن كار خودم عربده است

حافظ از جور تو حاشا كه نگرداند روی!
من از امروز دلم معتکف میکده است

...

0
جدایی, قصیده ‏ - نظر دهید...

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر!

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بندۀ پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از بادۀ انگوری نیست
هست مستان تو را نشئه ز صهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زانکه این جای دگر دارد و آن جای دگر

گر به بتخانۀ چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل “فرهنگ” ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

...

1+
عارفانه, عاشقانه, قصیده ‏ - نظر دهید...

شرق و غرب و جنوب و شمال!

تو از کجای جهانم مرا صدا کردی؟
که شرق و غرب و جنوب و شمال من شده ای!

چه کار خوب برای که در کجا کردم ؟!
که بین این همه بدبخت مال من شده ای !

که بین این همه بدبخت مال من شده ای
اگر چه جمله ی بالا نهایت رویاست!

ولی به رغم غم و بغض و اشک معتقدم
خدای فاصله ها هم تهِ دلش با ماست !

شمال خاطره هایم و شرق امیّدم
جنوب خواهش من،  مغرب بهار آور

جهات اربعه ام باش ای عسل بانو !
جهات اربعه ام باش ای غزل دختر !

بگیر دست خودت سرنوشت نحسم را
مرا از این منِ بدبخت، خوب خالی کن

مرا بگیر و ببند و مرا بریز و بپاش
مرا به آنچه که هستم دوباره حالی کن!

نبودنت به گواه هواشناسی شهر
شروع بارش بی وقفه ی مسلسل هاست

و حکم تیر برای کسی که نذرت شد
ولی به طرز عجیبی هنوز هم تنهاست !

چرا نگاه نکردی؟ چگونه دور شدی؟
سوال پنجره وقتی که نیستی این است

حضور خوب تو آغاز فلسفیدن هاست
چگونگی و چرایی و چیستی این است !

چقدر آب ندادی گل دلم را تا
به مریمانه ترین حالت خودش پژمرد!

چقدر ناله شدم از دهان اشعارم !
چقدر شاعرِ تو در نبودنت افسرد !

چقدر غیبت تو پشت میز پیدا بود !
جذام حسرت تو جان لاغرم را خورد!

منی که این طرفِ میزِ شام بیدارم
تویی که آن طرفِ میز شام خوابت برد!

همیشه اول قصه یکی خودش را باخت
و نقش اول قصه همیشه آخر مرد !

تمام آنچه که خواندی مرور عشقت بود
چه می شد از ته قصه به خانه برگردی ؟!

من از کجای جهانت به بعد گم شده ام؟
تو از کجای جهانم مرا صدا کردی ؟!

...

0
بنیامین پورحسن, جدایی, قصیده نظر دهید...

رسم‌ عاشق نیست با یک‌ دل دو دلبر داشتن

رسم‌عاشق نیست با یک‌ دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار
یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن

یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن

شکرستان ‌کن درون از عشق تاکی بایدت
دست‌حسرت چون‌مگس ازدور برسر داشتن

بندگی‌کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن

ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق پرخون‌کن دوچشم
هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن

تاکی از نقل‌کرامت‌های مردان بایدت
عشوه ها همچون زنان در زیر چادر داشتن

ازکرامت عار آید مرد راکانصاف نیست
دیده از معشوق بر بستن .به زیور داشتن

گرچه گاهی از پی بوجهل جهلان لازمست
ماه را جوزا نمودن سنگ را زر داشتن

عمرو را حاصل چه از نقل‌کرامت‌های زید
جز که بر نقصان ذات خویش محضر داشتن

خود کرامت شوکرامت چند جویی زان و این
تا توانی برگ بی‌برگی میسر داشتن

چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبند
ای برادرکار طفلانست فرفر داشتن

از نبی بایدنبی راخواست کز بوجهلی است
جشم اعجاز وکرامات از پیمبر داشتن

عارف اشیا را چنان خواهدکه یزدان آفرید
قدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن

گنج شونه گنج جو خوشتر کدام انصاف ده
طعم شکر داشتن یا طمع شکر داشتن

در سر هر نیش خاری صدهزاران جنت است
چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن

مردم‌چشم جهان مو تا توان در چشم خلق
خویش را در عین تاریکی منور داشتن

دیدن خلق است فرن و دیدن حق فرض‌تر
دیده بایدگاه احول‌گاه اعور داشتن

ظل یزدان بایدت بر فرق نه ظل همای
تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن

پرتو حقست در هرچیز ماهی شو به طبع
تا ز آب شور یابی طعم‌کوثر داشتن

کوش قاآنی‌که رخش هستی آری زیر ران
چندخواهی چون امیران اسب و استر داشتن

تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوار
ورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز بک خر داشتن

میخ مرکب ر‌ا به‌ گل زن نه به دل ‌کاسان بود
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن

دل سرای حق بود در سرو بالایان مبند
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن

غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم
خویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن

گوهر جان را به‌دست آور که‌ زنگی بچه را
می‌نیفزاید بها از نام جوهر داشتن

هم دوجعفر بود کاین صادق بدآن ‌کذاب بود
نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن

چون قلم از سر قدم ساز از خموشی‌گفتگو
گر نمیخواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن

رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سرگوش باید شد ترا
تا توانی امتثال حکم داور داشتن

امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیر
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن

بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به‌دست
روبهان را آگه از سهم غضفر داشتن

ذات حیدر افسر لولاک را زیبدگهر
تاج را نتوان شبه بر جای‌گوهر داشتن

از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن

نیستی معذور بالله‌ گرت باید ز ابلهی
عیسی‌ جان بخش را همسنگ عازر داشتن

ای کم از سگ تا کی این آهو که خواهی‌از خری
شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن

شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست
وان زنان را یک دوگز شلوار و معجر داشتن

طفل هم داند یقین‌کاندر مصاف پور زال
پیرزالی را نشاید درع و مغفر داشتن

خجلتت ناید ربودن خاتم از انگشت جم
وانگه آن را زیب دست دیو ابتر داشتن

در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد
لولیان را کی سزد در دست مزهر داشتن

زشت باشد نزل‌های آسمانی پیش روی
همچو بیماران نظر سوی مزوّر داشتن

چون صراط ‌المستقیمت هست تاکی ز ابلهی
دیده در فحشاء و دل در بغی و منکر داشن

نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بایست چشم
با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن

‌گر چوکودک وارهی از ننگ ظلمات ثلاث
آفرین‌ها بایدت بر جان مادر داشتن

بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگار
تا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن

شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او
تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن

ذره‌یی از مهر او روشن ‌کند آفاق را
چند باید منت از خورشید خاور داشتن

عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگو
تا توانی مغزگیتی را معطر داشتن

رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت‌کسوف
زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن

علم ازو آموز کاسانست با تعلیم او
نه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن

مهر او سرمایهٔ آمال‌ کن‌ گر بایدت
خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن

طینت ‌خویش ‌ار حسن ‌خواهی بیاید چون حسین
در ولای او ز خون در دست ساغر داشتن

پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروب
تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن

زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق
زآهنین شمشیر او فرضست لنگر داشتن

روی‌ خود را روزی اواز شرق سوی‌ غرب‌ تافت
رجعت خورشید را بایست باور داشتن

ای ‌خلیفهٔ مصطفی‌ای ‌دست ‌حق ای‌پشت دین
کافرینش را زتست این زینت و فر داشتن

خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست تست
کز غضب یا سکر خیزد دیده احمر داشتن

غالیان‌ویند هم خود موسی هم سامری
بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن

چرخ هشتم خو‌است مداحت چو قاآنی شود
تا تواند ملک معنی را مسخر داشتن

عقل گفت این خرده کوکب‌های زشت خود بپوش
نیست قاآنی شدن صورت مجدر داشنن

گینی ارکوهی شود از جرم بالله می‌توان
کاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن

کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر
جاری از خون بداندیشان‌ کافر داشتن

کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشبر او
از عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن

کی‌تواند جز توکس در روزکین افلاک را
پرخروش از نعرهٔ الله اکبر داشتن

کی تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلی
اژدهایی را به یک قوّت دو پیکر داشتن

شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر ترا
هم ز شاهان لشکر و هم‌ میرلشکر داشتن

خسرو غازی محمّد شه‌ که در سنجار دهر
ننگش آید خویش را همسنگ سنجر داشتن

رمیم آید مدح اوویم‌که ماهان بش‌ند
گر گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن

نه خجل ‌گردم ز مدح او که دانم ذره را
نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشن

سال عمرش قرنها بادا ز حشر آن سو ترک
تاکه برهد ز انتظار روز محشر داشتن

شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر پیر
ای سکندر لازمست این خضر رهبر داشتن

...

0
عید غدیر, قصاید قاآنی, قصیده نظر دهید...

جنگل!

شبی غرّید شیر و از جهانِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد

عوض گشتند از تاریخِ بی‌تاریخ، قانون‌ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون‌ها

جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک‌ ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک‌ ها

گذر کردیم از «باید» به دردِ آخرین «شاید»
صدای باد می‌آید، صدای باد می ‌آید

صدای باد از خوابیدنِ پاییز بـا گل‌ ها
صدای باد در افتادنِ ما کم‌ تحمّل‌ ها

صدای باد در غمگینیِ گیسوی شرقی ‌ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه‌برقی ‌ها

صدای باد از مُهرِ سکوتِ مانده بر لب ‌ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ‌ها

که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند

یکی بودند گویا اوّل و پـایـان سختی ‌ها
شبانه خودکشی کردند رستم‌ها و تختی ‌ها

پیازی خرد کن بر سینه‌ی این آشِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک‌هامان در میانِ خون

به گنجشکان بگو از آخرِ این فصل خفاشی
که جادو می‌کند یک بار دیگر حوض نقاشی

بزن سیلی به گوش ارّه‌ها و بادِ سرگردان
دوباره بچّه‌شیران را به جنگل‌هات برگردان

که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت

زبان وا کرد تا افشا کند شب‌های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را

نمی‌مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جان خون، به رگ‌های غمش، ققنوس جریان داشت

اگرچه حاکم دنیا مسلسل‌های بد بودند
تمام بچّه‌ها تاریخ جنگل را بلد بودند

صدای سرو در آینده‌ای آزاد می‌ آمد
صدای باد می‌آمد… صدای باد می ‌آمد…

...

0
سیدمهدی موسوی, قصیده نظر دهید...