مثنوی

یا امیرالمومنین

لعنت به آنكه پایه گذار سقیفه شد
لعنت به هر كسی كه به ناحق خلیفه شد

لعنت بر آنكه بر تن اسلام خرقه كرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

تكفیر دشمنان علی (ع) ركن كیش ماست
هر كس محب فاطمه شد، قوم وخویش ماست

ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم
راضی به ترك و نهی تبرّا نمی شویم

قـــرآن و اهل بیتِ نبی، اصل سنت است
هر كس جدا ز این دو شود، اهل بدعت است

ما همكلام منكر حیدر نمی شویم
ما با حرامزاده، برادر نمی شویم

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
مــا بچه های مادر پهلو شكسته ایم

شمشیر خشم شیـعه پدیدار می شود
وقتی كه حرف كوچه و دیوار می شود

امروز اگر كه سینه و زنجیر می زنیم
فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم

ما را نبی «قبیله سلمان» خطاب كرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب كرد

از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل كوه پشت علی (ع) ایستاده ایم

از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم
جان بر كفان جبهه ی فتوای رهبریم

از جمعه ای بترس، كه پولاد می شویم
از هُرم عشق، مالك ومقداد می شویم

از جمعه ای بترس كه روز سوارهاست
پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

از جمعه ای بترس كه دنیا به كام ماست
فرخنده روزِ پر ظفر انتقام ماست …

...

3+
عید غدیر, مثنوی, ناشناس نظر دهید...

قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد…

قرار اولمان هرکجا که دار نباشد
به دور سینه ی مان سیم ِ خاردار نباشد

توجهی به شب و حلقه ی طناب نکردن
قرار بعدی ِ مان مرگ را حساب نکردن

بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدی ِمان، لج کنیم زنده بمانیم!

اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است
به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است…

شبانه از دهن گربه ی سیاه پریدن
دو تا پلنگ شدن، سمت قرص ماه پریدن

دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب، دو ماهی
دو تا ستاره ی افتاده از دهان سیاهی

دوتا پرنده ی بی سرزمین، دو اشک چکیده
دو تا ستاره ی دنباله دار رنگ پریده…

قرار بعدی مان کشف رنج های دنیرو
و قهوه خوردن در ساحل ریو دو ژانیرو!

قرار بعدی انکار عقده های زمینی
فرار کردن از خوک دانی ِ پازولینی

دوباره کشف معمای فیلمهای نوار و
قرار بعدی مان زخمهای ژان رنوار و

مرور کردن عصیان بی مرور براند و
برای بار صدم قصه های عامه پسند و

به کشف درد رسیدن، به کشف یک شب خونی
هویت زن بی آرزوی آنتونیونی

گذشتن از دل این زخم های کهنه ی کاری
پس از شکستن آغوش های آلمادواری…

قرار بعدی ِمان هرکجا که سایه نباشد
دوباره پای کسی روی چارپایه نباشد

به سوی این شب بی انتها تفنگ گرفتن
به احترام سر میرزا تفنگ گرفتن

دوباره زنده شدن، از دهان قبر پریدن
“رئیس علی” شدن و روی زین ببر پریدن

قرار بعدی مان قهوه با دو تکه ی ژیگو
به جنگ میروم امروز…آدیوس آمیگو !

قرار بعد غریو تفنگ های من و تو
نشانه رفتن سمت فالانژ های فرانکو

صدای ریزش زنجیرهای کهنه ی خونین
صدای آزادی روی رزمناو پوتمکین

صدای زخمی ویکتور خارا -جنازه ی زنده-
گلوله خوردن در کوچه …زنده باد آلنده …

من و تمامی این لحظه های رنگ پریده
من و تمامی این خاطرات رنج کشیده

من و تلاقی هر روز دردها…بروفن ها
من و دویدن بیهوده در جهان کوئن ها …

من و تمامی تنهاییم،‌ تمامی دردم
من و تمامی این روزها که گریه نکردم

من و دراز کشیدن کنار نعش کبودم
من و نبودن انسان بهتری که نبودم

من و بریدن هر روز این زبان اضافی
من و شکستن یک مشت استخوان اضافی

من و حضور شب و آسمان چرکی تهران
من و جویده شدن در دهان چرکی تهران

قرار بعدی اعجاز دست های من و تو:
شکوفه دادن گیلاس در خزان کیوتو

قرار بعدی مان گفتگو، مراسم چایی
و شام خوردن در هاید پارک ویکتوریایی

قرارمان شب نمناک نانت، رخوت بوردو
نگاه کردن خورشید در غروب پالرمو

شریک موج…شبیه تن دو ماهی لیز و
تو و شنا کردن زیر آفتاب ونیز و

قرارمان دگرانزوم هتل، حوالی پانتون
برای یافتن نادیای آندره برتون

قرار بعدی مان اضطراب بوسه ی من با
شکوه سمفونی زندگی…غروب وین با

پرنده های مسافر به دور دست پریدن
به سرزمین های بهتری که هست پریدن…

قرار بعدی یک زندگی کوچک عادی
فرار کردن از لحظه های مارکی دوسادی

قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد
میان سفره ی مان رد پای گرگ نباشد…

...

2+
حامد ابراهیم پور, مثنوی نظر دهید...

من را شبیه یک زن صد ساله کرده ای!

بغضی به روی حنجره ام لانه کرده است
دل را ز طعنه های تو دیوانه کرده است

شعر مرا بخوان! که پر از نا امیدی است!
شعرم غمین ترین غزلی را که دیدی است!

هر روز بر تو منتظرم، دیر می کنی
از عشق، از خودت تو مرا سیر می کنی

گفتی تو رُک به من که دگر پیر می شوی
با طعنه و کنایه سرازیر می شوی

آری تمام عشق مرا دود کرده ای
باور بکن مرا که تو نابود کرده ای!

من را شبیه یک زن صد ساله کرده ای!
مانند مرده ای تو در این چاله کرده ای!

بر قلب من زمان همه شمشیر می شود
از این کنایه های تو دل سیر می شود

حالا شدم برای تو ابلیس؟! می روم
حرفی نزن، سکوت بکن، هیس! می روم!

هر روز اعتراض تو بر من مهیب تر
در عشق می شوی تو خودت نانجیب تر!

باشد، تو فکر کن که من از عشق ناشی ام
فکر غزل سرودن و افسانه پاشی ام!

من می روم تو باش به عشقی جدیدتر
با خنده های کاذب و مهری شدیدتر

اما به دل تو هنوز تنها ستاره ای
بر درد های سینه ی من راه چاره ای

...

0
جدایی, مثنوی ‏ - نظر دهید...

شبیه غُصّه ی چشمان هیز و بی ناموس!

نگاه قهوه ای ام به دری که بسته شده
کلید ِ مُرده ی از انتظار خسته شده

شبیه گریه از این بُغض داغ، سر رفتم
به قفل ِ لعنتی این اتاق ور رفتم

منی شدم که در این اتفاق جاری بود
تو را بغل زده بود و از عشق عاری بود

گذشتم از تن پاکت، که ” نه ” نمی گفتی
شروع چیدن مُشتی ستاره ی مُفتی

لبی شدم که به لب، بوسه بوسه می خندید
بدن ، گره شدنم را به شانه ات می دید

تمام شعر، تو و تخت و تب ، من و تن با
تمام شب، حرکت های نرم چندین پا

همیشه عُقده ی تن را به خواب می بازم
همیشه دَر به در یک دریچه ی بازم

میان خواب، کلیدم طلایی و خوشبخت
توهمی پُر تصویر خانه و یک تخت –

ولی همیشه منم و جهان بسته شده
کلید آهنی و مضحک ِ شکسته شده

شکستگی ِ پُر از زجر و ضجّه و کابوس
شبیه غُصّه ی چشمان هیز و بی ناموس!

...

1+
مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد!

از دردهای بی سر و ته ، تکه ی ریزی
جا مانده تنها چشمهایت گوشه ی میزی

بُغ کرده ای آرام و با من اشک می ریزی
دل بسته ای مثل عروسک ها به هرچیزی

گریه نکن این غصه را تکثیر خواهی کرد
شاید به این حس نبودن هات می نازی

از خاطرات مُرده ات هم درد می سازی
حالا تو مشغولی و جمعی از تو ناراضی

تنها تو ماندی بازهم در آخر بازی
این مرد را با گریه هایت پیر خواهی کرد

این غصه ها که مثل کابوسی به شب رفته
از دردهایت هم گذشته ، سمت تب رفته

ترسیده و از خواب هایت هم عقب رفته
گرمای یک بوسه که باز از روی لب رفته

حالا چطور این خواب را تعبیر خواهی کرد؟
با عشق ، من را از سفر بیزار می کردی

هِی رفتنت را زیر لب تکرار می کردی
هر پنجره را آخرش دیوار می کردی

دیدی که می میرم ولی انکار می کردی
آخر تو هم در بغض هایم گیر خواهی کرد

حالا چه مانده از تو جز یک هیچ افسرده
عکسی که در آغوش تنگ قاب ها مرده

مردی که حتی باورش را هم زنی برده
غیر از همان چشمان زیبای ترک خورده

چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد!

...

0
مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

به خواب می‌روم و فیلم‌نامه تکرار است!

تو را کجا به کدام آسمان مرور کنم
و خاطرات تنت را که گفته گور کنم

شبیه ماه تمام که پشت پنجره مرد
صدای خستۀ شاعر درون حنجره مرد

مرا به کفر کشیدی که عاشقت باشم
چقدر زجر کشیدم که لایقت باشم

مدام بی‌تو به اندازۀ دلم تنگم
مجاز نیست بدون صدایت آهنگم

تو در ادامۀ ره می‌رسی و من، اما
کنار گور خودم ایستاده‌ام تنها

به خواب می‌روم و فیلم‌نامه تکرار است
خدای سرخوشِ من پشت کوه بیدار است

...

1+
زیوری ویژه, عاشقانه, مثنوی نظر دهید...

صد سال هم تنها بمانم، باز هستی!

صد سال هم تنها بمانم، باز هستی
پایان بگیر ، نقطه ی آغاز هستی

شبهای بی خود گریه دارم را گرفتی
تنهایی ِ بی اعتبارم را گرفتی

سرما به خوابم می زند ، یخ کرده ذهنم
می ترسم از دنیای بی تو ، از خودم، غم!

از بودن ِ بی وقفه ات در شب… و روزم
از رد پاهای گذشته ، تا هنوزم

از بیقراری های قبل و بعد ِ دیدار
از گریه کردن پشت تنهایی ِ دیوار

برگرد از این فردای خوبی که نداری
از بدبیاری، پشت هم هی بد بیاری

دنیای بی احساس خود را زیر و رو کن
یک اتفاق تازه با من آرزو کن

...

0
مثنوی ‏ - نظر دهید...

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر!

تو با دیوانه ی از درد می شد مهربان باشی
شراب کهنه ای در سردی یک استکان باشی

و یا با امتداد شانه هایت در زمستانم
هیاهوی بهاری آسمان در آسمان باشی

بلندای سرودی در صدای خسته ام بودی
تو تندیس خدایی را که من نشکسته ام بودی

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر
پرستش گاه یک تبعیدی کافر شدی آخر

به حسی در تن یک کوچۀ بن بست می مانی
تو وقتی بی تفاوت دست روی دست می مانی

هنوز از یاد لبخند تو من لبریز باران ام
درختی در هجوم باد های این خیابان ام

سوالی بوده ام در چشم هایت بی جواب اما
و درد کهنه یی در تلخی یک خُم شراب اما

به دور گردن من دست های دار می لرزد
هنوز از گام هایم سایۀ دیوار می لرزد

اگر چه قبله ات را سال ها غرق دعا کردم
نمازم را فقط رو بر گریبان ات ادا کردم

تو اما خشت روی خشت دیوار ستم ماندی
به روی شعر هایم تا توانستی قدم راندی

در آخر گیسوانت سرنوشت صبح و شام ام شد
عبور گام هایت قصه های نا تمام ام شد

شبیه خنده یی از صورت یک مرد افتادی
زمستان گشتی و بر شانه ام خونسرد افتادی

...

0
زیوری ویژه, مثنوی نظر دهید...

خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام!

گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد

آتشی دارم و از الکل گیج است تنم
که تمام تنم آتش شده از سوختنم

بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی
لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی

من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد
دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد

من که عمری ست زر مفتِ زیادی زده ام
می روم دست به دستی که ندادی بدهم

گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد

مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بودو نبود
مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود

مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند
حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند

حرف هایی ست که آتش شده در پیرهنم
نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم

حرف هایی ست که با مشت به دیوار زدم
که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم

بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم
به پریشانی موهای تو سنجاق ترم

توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت
تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت

وصف حال نفسم نیست که بند آمده است
قهرمانی که تو می خواستی«آدم بده» است

نرسیدن به تو فصلی ست که پاییزتر است
توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟

تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟
فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟

بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام
خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام

گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابان ِ پس از تو به خیابان برسد…

...

0
مثنوی ‏ - نظر دهید...

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد!

مردی که مرده، نه، شبیه مردها هم نیست!
این درد، نه، حتی شبیه دردها هم نیست

یک قهرمانِ گیر کرده لای بدبختی ست
یک روسری مرده از تو داخل تختی ست

که هضم کرده در خودش کابوس هایم را
بوی تنت، یا نه، جای بوس هایم را

چشمان بازی بسته شد بر هرچه می دیدم
ماهی شدم در تُنگ ها اما نفهمیدم

نقاشی ات کردم ولی این دست ها سِر بود
بدبختی ام آن چشم های توی پوستر بود

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد
از جنس خاری یا که گل، تیشه نمی فهمد

نقاد ها بودند و رسم چنگ و دندان ها
پایین کشیدی چشم ها را از خیابان ها

رفتی ولی این دردها تفسیر خواهد شد
خانه به خانه، چشم ها تحقیر خواهد شد

چیزی نمی ماند از آن تصویر جز مردی
که دوست دارد باز باشی، باز برگردی

یک ماهی ام، اینجا ته تنگ و تو آن بالا
نقش مکمل بوده ام از تو ولی حالا

یک سینمای سوخته در فکر اکرانم
یک رگ که از دنیا بریده داخل وانم

هی گریه ام  می گیرد از تو روسری ها را
می گیرم از کابوس هایت « تو سَری ها » را

می دانم از این بغض یا خونآبه می میرم
ماهی اگر بودم درون تابه می میرم!

باز از سرم آن چشم، این تصویر رد می شد
پوستر که زیر پای عابرها لگد می شد

من باختم در فیلم، بوی مرده خواهم داد
این فیلم ها را به کسی که برده خواهم داد

شاید سکانس آخرت باشم که می بینی
یک درد، یک ماهی مرده، مرد بدبینی

که مات مانده به غلاف کاغذی و تیغ
هی جیغ هایت در سرم، هی جیغ ها، هی جیغ

که می کشد من را از این جا تا ته قصه
غصه، فقط غصه، فقط غصه، فقط غصه

چیزی نمانده، جز تنی سِر داخل حمام
ماهی پخته، بی صدا، بر روی میز شام

تیتراژی از یک فیلم، بعد از انتهایی بد
مردی که مرده در میان دردها ، شاید

...

0
جدایی, رابطه, مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...