مثنوی

عاشق زن های سن بالا!

تو عاشق مردای شیک پوشی،
حتی از اسم دود بیزاری

من عاشق زن های سن بالا،
دیوونه ى زن های سیگاری!

دنیا واسه تو زنگ تفریحه،
من شاعرم فهمیدنم سخته

تنها زمانی که هم آغوشیم
فکر و خیال هر دومون تخته

وقتی یه مدت شعر با من نیست،
وقتی پُرم از حرف ناگفته

میشم درست مثل زمانی که
تو عادتت تاخیر میفته…!

پیش تو آرامش مث رویاست
ترجیح میدم باز تنهاشم

تا اینکه با تو باشم و هر روز،
تو حسرت آرامشم باشم…

...

1+
تنهایی, جدایی, علی ایلیا, مثنوی نظر دهید...

کریس را دوساعت تو مصدوم کن!

الهی به گل‌های دایی قسم
به انگشت شیث رضایی قسم

الهی به اخلاق منشوریان
به موی پریشان منصوریان

به اصرار بر کار تیمی قسم
به جادو به ساق مجیدی قسم

به گل‌های شانسی از راه دور
خصوصا همان ضربه خاکپور

به دشواری و سخت و صعبی قسم
به فیگو، به کفشای کعبی قسم

به روز قیامت به شیپور و سور
به “چه میکنه”های فردوسی پور

به فلفل به تندی و تیزی قسم
تو را به فرار عزیزی قسم

به سیمینی ساعد ساقیان
سر برج میلاد میثاقیان

به اسطوره سرفرازی قسم
به دروازه بی حجازی قسم

به مرحوم مغفور بی آشیان
به حرص و به لبخند کفاشیان

خودت روی پای کریس زوم کن
کریس را دوساعت تو مصدوم کن!

...

1+
طنز, مثنوی, ناشناس, وقایع روز نظر دهید...

سطل زباله شاهد جان کندن من بود!

از مغز من تنها “مداری مجتمع” باقی ست
سیگنال ها مغشوش و نامفهوم می آیند

من یک رباتم دیگران من را نمی فهمند
این دیگران جز توله ی انسان نمی زایند!

سیگار چندم بود که…؟ یادم نمی آید
من داشتم تنهایی ام را دود می کردم

سیگار چندم بود که من داشتم خود را
پاکت به پاکت نخ به نخ نابود می کردم؟!

سیگار چندم بود که… شعرم نمی آمد؟
تکلیف من با هر چه غیر از شعر روشن بود

هی می نوشتم هی خودم را پاره می کردم
سطل زباله شاهد جان کندن من بود!

سخت است پاهایت به پایان می رسند اما
تو بی اراده در همان آغاز می مانی

“تائیس” شعرت شهوت آتش زدن دارد
اما تو مثل فندکی بی گاز می مانی

توی خودت می ریزی و آبستن شعری
از درد داری واژه ها را گاز می گیری

یک “شات” دیگر راه داری تا که بنویسی
وقتی که از حال خرابت فاز می گیری….

هر بار می خواهد بخوابد قرص کافی نیست
هر بار که… این بار حتما آخرین بار است

کابوس می بیند که امشب هم نمی خوابد
با قرص بیدار و بدون قرص بیدار است

پهلو به پهلو می شود، لعنت به این دکتر ،
چون سایه ای افتاده روی تختخوابی که

آوار دردش را تحمل می کند هر شب.
او همچنان در انتظار آفتابی که…

در انتظار آفتابی که نمی آید
بازو به بازوی زنی بدنام خوابیده ست

مردی که در هنجار شهرش نابهنجار است
شهری که پشت پنجره آرام خوابیده ست.

...

2+
بنیامین پورحسن, مثنوی نظر دهید...

که سال نو هم تحویل من نداده تو را!

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره

به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات

فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را

کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است

جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دری ست

پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تری ست!

...

2+
عید نوروز, فاطمه اختصاری, مثنوی نظر دهید...

کشته داده مسلسلِ چشمات!

کشته داده مسلسلِ چشمات
از کجا حکم تیر می گیری؟!

قتل عام یه مملکت بس نیس؟
با چه رویی اسیر می گیری؟!

عامل انقلاب تو قلبم
جرمت و اعتراف کن دختر

چشم های مسلحی داری
خنجرت رو غلاف کن دختر!

تو یه سبک جدید تو شعری
داری آروم رواج میگیری

عاشقی مُسریه، نیا سمتم
مرض لاعلاج میگیری!

تن به آغوش دیگه ای بده، من
تن به تنهایی خودم دادم

من یه عُمرِ اسیرتم اما
با قرار وثیقه آزادم!

از تو و زندگی و احوالت
خبرای موثقی دارم

داری از تو چشام می خونی
چه چشای دهن لقی دارم!

من به همراهیه تو محتاجم
بخدا احتیاج هم بد نیست

تو که باشی کنار من دیگه
مرض لاعلاج هم بد نیست!

بغلم کن که توی آغوشت
کل دنیا بیفته از چشمام

بغلم کن که واقعا خستم
بغلم کن که واقعا تنهام…

...

5+
عاشقانه, مثنوی, هانی ملک زاده نظر دهید...

شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند!

خسته ام از بس خودم را در خودم سر رفته ام
سال ها، از زیر بار کارها، در رفته ام

بحث های جدی منطق، جهان بینم نکرد
هم نشینی با مگس ها نیز، شیرینم نکرد

حاصل تنهایی ام، از جمع ها بیرون شده
عنکبوتی مُرده ام، در تار خودِ مدفون شده

دل به چوپان داده و… خون خودم را خورده ام
آبروی گرگ های گلّه ام را بُرده ام

سال ها خوابیده ام در پیله ی تنها شدن
غنچه ی پژمرده ای، در انتظار وا شدن

پیله ی پروانگی هایم، خیالی خام بود
عمر زیبا بودن گُل، از سحر تا شام بود

وای از بیهودگی، از خستگی از جا زدن
وای از یک عمر را درماندگی، درجا زدن

سال ها نوشیدن بیهوده ی خون ِجگر
وای از روزی که می بینی نمی بینی دگر

در پیِ یک لحظه آرامش، وَ خوابی راحتی
خسته ای از خواندن این شعرهای لعنتی

واژه ها یا هرزه، یا بی محتوا، یا پُر غم اند
شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند

پشت هر در، روبرویت، یک جهان دیوارتر
روز بعد از این، از امروز خودت، تکرار تر

می کُشی با یک «مسکن» دردهای حاد را
می کِشی سر با دو لیوان، یک جهان «فریاد» را

می نشینی مشکلت را با خدایت حل کنی
سال ها با هر کتاب و مذهبی، کل کل کنی

تا بیفتد عاقبت جایی درونت، انفصال؛
ظاهری که بیست سال و… باطنی که شصت سال

تا به جای آری خلوص کار را در «بندگی»
چاره ای داری مگر؟ جز مُردگی در زندگی

رو به کوهستان، اگر چه می توان فریاد زد
حرف هایی هست که… باید فقط در باد زد…

...

5+
آریا صلاحی, تنهایی, مثنوی نظر دهید...

سیگار و دود تند و شعر فروغ و سه تار و تو…

برف و کلاغ، ریلِ قطار و مردی که مدتیست…
سوی چراغ، فکر فرار و مردی که مدتیست

کِز کرده در میان خاطره هایت نشسته است…
از شهر و زندگی، بدونِ تو انگار خسته است

هرصبح و شب، کنارِ عکسِ تو هی پیر میشود…
دارد نفس نفس، به موی تو زنجیر میشود

هرلحظه جای خالی ات به دلش سنگ میزند…
بغضی گران به جان و روح و تنش چنگ میزند

یک مرد بی هوس، که ازتو و دنیا بریده است…
خوابی به غیرِ چشمِ مستِ تو حتی ندیده است

سیگار و دود تند و شعر فروغ و سه تار و تو…
بیمار و ذهنِ کُند و فکر شلوغ و حصار و تو

یک قطره اشک، سنگِ سردِ مزار و سیاه و تو…
لج کرده بی تو آسمان که ببار و نگاه و تو

“یک کوله بار”،برف و قطار و مردی که مدتیست…
“سوت” و کلاغ ، مرگِ بهار و مردی که مدتیست…

...

2+
رابطه, غزل سهرابی, مثنوی نظر دهید...

میلاد منو امشب، تبریک بگو از دور

میلاد منه امشب با اینکه مبارک نیست!
جز قلب من اسم تو، رو قلب کسی حک نیست

جز تو که بدی با من، من با همه بی رحمم…
با اینکه بدی، خوبم معنی شو نمی فهمم

امشب تو به جای من، شمعامونو خاموش کن
این بار تو ساکت باش،حرفای منو گوش کن

از دست تو دق کردم،از دست تو غمگینم
من شبای تاریکو از چشم تو می بینم

راهی که به جز این نیست، تنهاییمو باور کن
از اشک نمی ترسم بغض منو پر پر کن

میلاد منو امشب، تبریک بگو از دور
من دیگه نمیبینم ،آدم مث تو مغرور!

...

0
تولد, جدایی, مثنوی ‏ - نظر دهید...

نمی دانم اما کجا می روم!

شبی بی خبر، بی صدا می روم
از این شهر دیر آشنا می روم

من و بار دردی که مانند کوه
من و خاطراتی که سوهان روح…

من و آجر و کوره ی شعله ور
من و پینه ی دست های پدر

من و خون دل ها، من و درد ها
من و غیرت پوچ نامرد ها

نه این سو مرا هیچ کس بیقرار
نه آن سو مرا بخت چشم انتظار

به شوق کدامین وطن سر کنم؟
چه خاکی بیابم که بر سر کنم؟

نه اینجایی ام من، نه آنجایی ام
من از سرزمین های تنهایی ام

گره خورده آوارگی مو به مو
از اول به بخت چلیپایی ام

ندارم پناهی به غیر از خیال
پر از خواب و رویاست لالایی ام

شکفتم اگر زندگی سخت بود
من از نسل گل های صحرایی ام

نگاهم پر از ابر بارانی است
که سر رفته دیگر شکیبایی ام

به هر در زدم بی سرانجام بود
جواب سلام، آه، دشنام بود

و زخم از خودی خورده ام بارها
خدا را، خدا را، وطن دارها

كم آوردم از كثرت غم، قبول
به سختی آهن نبودم، قبول

ببخشید اگر گریه ام با صداست
اگر چادر خاكی ام نخ نماست

ببخشید اگر درد نان داشتم
اگر لای زخم استخوان داشتم

از این مردگی پای پس می کشم
ببخشید اگر که نفس می کشم

نه در پشت سر هیچ سقفی پناه
نه در پیش رو هیچ امیدی به راه

من و دست سنگین دیوارها
خدا را، خدا را، وطن دارها

نه یادی، نه عشق کسی با من است
که رفتن در آن سوی دل کندن است

از این شهر دیر آشنا می روم
نمی دانم اما کجا می روم

...

1+
سیده تکتم حسینی, مثنوی نظر دهید...

سلول انفرادی من را بزرگ کن…

باران به روی پنجره هاشور می زند
باران گرفته است و دلم شور می زند…

در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام
بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام!

از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا
از این تنِ ملخ زده بیرون بکش مرا

در خاک تکه های تنم را نشان بده
با خود مرا ببر، وطنم را نشان بده

نگذار راه آمدنم را عوض کنند
نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند

نگذار تا اسیر شوم زیر پیله ام
بی آبرو شوند زنان قبیله ام!

نگذار دین هراس بریزد به دین من
نگذار چاه نفت شود سرزمین من

نگذار زخم های تنم بیشتر شود
نگذار رودخانه ی من بی خزر شود

من را ببر، ازین تن مطرود خسته ام
از این اتاق های مه آلود خسته ام

دست مرا بگیر، جهان را نشان بده
با من برقص، پیرهنت را تکان بده

با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها

با من برقص، با ضربان های گیج من
با من برقص در تن داغ خلیج من

با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص، با ملوان های گم شده

با من برقص روی تن بند ِ رخت ها
با من برقص زیر تمام درخت ها

با من برقص در ته بن بست های من
با من برقص، با بند ِ دست های من

دارند تکه های مرا بند می زنند
زنجیرهای من به تو لبخند می زنند

به گوشه های خونی ِ تاریک تر بیا
از من نترس، امشب نزدیک تر بیا

نزدیک باش، با هیجانم شریک شو
در تکه تکه کردن نانم شریک شو

در من هزار یاغی، شمخال می زنند
در من پرندگان جهان بال می زنند

فکری برای کندن دندان گرگ کن
سلّول انفرادی من را بزرگ کن…

...

0
حامد ابراهیم پور, رابطه, مثنوی نظر دهید...