نثر

پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

خانه را جارو کشید و صندلی ها را برای بار چندم چید
چای را دم کرد
بوی هل در خانه اش پیچید
شعله را کم کرد
رفت از گنجه لباس تازه ای برداشت
عطر زد، ماتیک قرمز بر لبش مالید
گیره را از گیسوان وا کرد
در لباس صورتی خود را تماشا کرد
چرخ زد در آینه رقصید
راه رفت و حرف زد با پرده ها، با قاب ها، با میز، با گلدان
کوچۀ بی رهگذر را چند بار از پنجره پائید
ساعت شماطه دار از نیمه شب رد شد
استکان چای یخ را ریخت
صورتش را شست
پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

...

0
تنهایی, نثر ‏ - نظر دهید...

انگار بی کس ترین زن عالمم…!

زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را برداری
و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خودت نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که براى كسى مهم است
این روزها که بی اجازه و به اختیار میزنم بیرون
انگار بی کس ترین زن عالمم…!

...

3+
پریسا زابلی پور, نثر نظر دهید...

به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم!

خاله محبوب می گوید:
“من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم”.
جعفر شوهر اولش بود.
“گفتند تا عروسی نکنی نمی توانی ماتیک بزنی”.
مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد
یک روز مرا به پدرت دادند
فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم
یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم
می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده…!

...

0
رابطه, فریبا وفی, نثر ‏ - نظر دهید...

شب بخیر !

تو به خواب من آمده ای
وَ این زیباترین
فرصت میزبانی است…!

باید چشم بر بیداری ها ببندم
و تا ساعتِ خورشید زنگ بزند ،
تمام رؤیاها را با تو قدم بزنم

باید دستت را بگیرم ؛
مراقبت باشم
تا نترسی وقتی
زیر پایت خالی می شود…

...

5+
شب بخیر, عاشقانه, مینا آقازاده, نثر نظر دهید...

پدر تجربه ام، بس که خیانت دیدم!

در غم عشق تو تنها نه پرم می سوزد
به خدا از نوک پا تا به سرم می سوزد

پدر تجربه ام، بس که خیانت دیدم
به تو که می رسم اما پدرم می سوزد

بی ثمر نیست تلاشم ولی از مکر رقیب
شده ام مثل درخت و ثمرم می سوزد

لعن و نفرین که ندارد به دل من اثری
نام تو برده کسی که جگرم می سوزد

از غم دوری تو خلق شده دوزخ من
من خدا گشتم و دارد بشرم می سوزد

خبر مرگ مرا جز تو همه شهر شنید
هم جسد، هم کفن و هم خبرم می سوزد

دفتر شعر مرا با گل تر خاک کنید
یاد تو کردم و دارد اثرم می سوزد

...

0
جدایی, خیانت, نثر ‏ - نظر دهید...