نثر

دیر یا زود من هم در خیابانِ “ولی‌عصر” عاشق می‌‌شوم!

مادر‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “پهلوى”
دوره‌ی کشفِ حجاب
عاشق شد!
.
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “مصدق”
وقتِ بگیر و ببند
عاشق شد!
.
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابانِ “ولی‌عصر”
عاشق می‌‌شوم!

...

6+
اردیبهشت, تهران, سارا محمدی اردهالی, عاشقانه, نثر نظر دهید...

نفس!

قبلنا هرموقع پیام میداد میگفتیم چه حلال زاده س،
الان تو فكرش بودیما!
بعدنا فهمیدیم نه بابا !
اون ٢٤ ساعتِ ٣٦٥ روز سال هم پیام میداد میشد حلال زاده…!
نفس میكشى كه خودت حالیت نیست!؟ حالیته!؟
فكرش شده بود عینهو نفس
ما هم حالیمون نبود
تا الان كه بى نفس شدیم
آقاش گفته بود تو سجلدش بنویسنا
ما گفتیم عین باقى اسما الكیه
یارو زشته بش میگن پریچهر!
ولى “نفس” بود، نفسسس…

...

4+
عاشقانه, علی شهبازیان, علی شهبازیان, نثر نظر دهید...

مهندس جان، روزت مبارک!

عزیزِ جانم سلام
نمیدانم بخاطر مى آورى مرا یا نه!
آن روزها دبیرستانى بودیم که براى هم دلبرى میکردیم
عشقمان امروزى نبود
ما احساسمان را روى کاغذ براى هم مینوشتیم
قرارهایمان ایستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!
یادش بخیر جانم
از وقتى سوارِ اتوبوس میشدیم،
هفت ایستگاه فرصت داشتم تا
صورتِ معصومت را
موهاى پریشانِ از مقعنه بیرون ریخته ات را،
زل بزنم و گوشهایم شنواى وقایعِ روزَت باشد…
سالِ کنکور را یادت مى آید؟!
دلهره داشتم که مبادا دانشگاه رفتنت،
بشود کابوسِ شبهایم…
که مبادا اطرافت پر شود از آدمهایى
که دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!
همان هم شد
از فرداى کنکور دیگر نداشتمت…
اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را دیگر کم داشت
من میماندم هفت ایستگاهى که لحظه شمارى میکردم تمام شود
نمیدانم الان کجایى،
اما میدانم خانم “مهندسى” شدى براى خودت…
“مهندس” جانم؛
وقت کردى سرى به ایستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!
روزَت مبارک!

...

16+
جدایی, علی قاضی نظام, نثر نظر دهید...

پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

خانه را جارو کشید و صندلی ها را برای بار چندم چید
چای را دم کرد
بوی هل در خانه اش پیچید
شعله را کم کرد
رفت از گنجه لباس تازه ای برداشت
عطر زد، ماتیک قرمز بر لبش مالید
گیره را از گیسوان وا کرد
در لباس صورتی خود را تماشا کرد
چرخ زد در آینه رقصید
راه رفت و حرف زد با پرده ها، با قاب ها، با میز، با گلدان
کوچۀ بی رهگذر را چند بار از پنجره پائید
ساعت شماطه دار از نیمه شب رد شد
استکان چای یخ را ریخت
صورتش را شست
پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

...

1+
تنهایی, نثر ‏ - نظر دهید...