نثر

دیر یا زود من هم در خیابانِ “ولی‌عصر” عاشق می‌‌شوم!

مادر‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “پهلوى”
دوره‌ی کشفِ حجاب
عاشق شد!
.
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “مصدق”
وقتِ بگیر و ببند
عاشق شد!
.
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابانِ “ولی‌عصر”
عاشق می‌‌شوم!

15+
...

15+
اردیبهشت, تهران, سارا محمدی اردهالی, عاشقانه, نثر نظر دهید...

من بمیرم بوی تو رو میدم…!

نشست تو ماشین، دستاش می‌لرزید،
بخاری‌ رو روشن کردم
گفت: على ماشینت بوی دریا میده!
گفتم: ماهی خریده بودم
گفت: ماهی مرده که بوی دریا نمیده!
گفتم: هر چیزی موقع مرگ
بوی اون جایی رو میده که دلتنگشه
گفت: من بمیرم بوی تو رو میدم…

8+
...

8+
عاشقانه, ناشناس, نثر نظر دهید...

نفس!

قبلنا هرموقع پیام میداد میگفتیم چه حلال زاده س،
الان تو فكرش بودیما!
بعدنا فهمیدیم نه بابا !
اون ٢٤ ساعتِ ٣٦٥ روز سال هم پیام میداد میشد حلال زاده…!
نفس میكشى كه خودت حالیت نیست!؟ حالیته!؟
فكرش شده بود عینهو نفس
ما هم حالیمون نبود
تا الان كه بى نفس شدیم
آقاش گفته بود تو سجلدش بنویسنا
ما گفتیم عین باقى اسما الكیه
یارو زشته بش میگن پریچهر!
ولى “نفس” بود، نفسسس…

4+
...

4+
عاشقانه, علی شهبازیان, علی شهبازیان, نثر نظر دهید...