نثر

مهندس جان، روزت مبارک!

عزیزِ جانم سلام
نمیدانم بخاطر مى آورى مرا یا نه!
آن روزها دبیرستانى بودیم که براى هم دلبرى میکردیم
عشقمان امروزى نبود
ما احساسمان را روى کاغذ براى هم مینوشتیم
قرارهایمان ایستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!
یادش بخیر جانم
از وقتى سوارِ اتوبوس میشدیم،
هفت ایستگاه فرصت داشتم تا
صورتِ معصومت را
موهاى پریشانِ از مقعنه بیرون ریخته ات را،
زل بزنم و گوشهایم شنواى وقایعِ روزَت باشد…
سالِ کنکور را یادت مى آید؟!
دلهره داشتم که مبادا دانشگاه رفتنت،
بشود کابوسِ شبهایم…
که مبادا اطرافت پر شود از آدمهایى
که دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!
همان هم شد
از فرداى کنکور دیگر نداشتمت…
اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را دیگر کم داشت
من میماندم هفت ایستگاهى که لحظه شمارى میکردم تمام شود
نمیدانم الان کجایى،
اما میدانم خانم “مهندسى” شدى براى خودت…
“مهندس” جانم؛
وقت کردى سرى به ایستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!
روزَت مبارک!

...

9+
جدایی, علی قاضی نظام, نثر نظر دهید...

پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

خانه را جارو کشید و صندلی ها را برای بار چندم چید
چای را دم کرد
بوی هل در خانه اش پیچید
شعله را کم کرد
رفت از گنجه لباس تازه ای برداشت
عطر زد، ماتیک قرمز بر لبش مالید
گیره را از گیسوان وا کرد
در لباس صورتی خود را تماشا کرد
چرخ زد در آینه رقصید
راه رفت و حرف زد با پرده ها، با قاب ها، با میز، با گلدان
کوچۀ بی رهگذر را چند بار از پنجره پائید
ساعت شماطه دار از نیمه شب رد شد
استکان چای یخ را ریخت
صورتش را شست
پیرهن را در سکوت گنجه ی بی حوصله آویخت…

...

1+
تنهایی, نثر ‏ - نظر دهید...

انگار بی کس ترین زن عالمم…!

زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را برداری
و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خودت نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که براى كسى مهم است
این روزها که بی اجازه و به اختیار میزنم بیرون
انگار بی کس ترین زن عالمم…!

...

4+
پریسا زابلی پور, نثر نظر دهید...

به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم!

خاله محبوب می گوید:
“من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم”.
جعفر شوهر اولش بود.
“گفتند تا عروسی نکنی نمی توانی ماتیک بزنی”.
مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد
یک روز مرا به پدرت دادند
فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم
یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم
می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده…!

...

1+
رابطه, فریبا وفی, نثر ‏ - نظر دهید...