نثر

من تیر خورده بودم!

فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی،
وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی،
اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟
درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟!
یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟!
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی،
فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی!
نگو اون لیاقت تو رو نداشت!
من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟!
من تیر خورده بودم! اونم نه یکی، چند تا…!

...

2+
روزبه معین, نثر نظر دهید...

عدس پلو!

امروز ظهر ناهار عدس پلو داشتیم ،
نه اینکه بد مزه باشد، من دوست ندارم …
ناهار نخوردم، یک تکه خربزه با دست گاز زدم و رفتم سر ِدرسم ، بقیه هم ناهارشان را خوردند رفتند پی ِکارشان …
خیلی اتفاق خاصی نیفتاد! نه بقیه تب کردند که من ناهار نخورده ام نه من از گشنگی مُردم …
حالا من اگر عدس پلو را به زور می خوردم برنج و عدس و آب و روغن را که حرام می کردم هیچ ، هر قاشقی هم که پایین می دادم عذاب می کشیدم …
اگر از تنهایی رنج می بَرید خواهشا به عدس پلو قانع نشوید ، بروید بگردید غذای مورد علاقه تان را پیدا کنید ، مثلا زرشک پلو با مرغ … این که از سر تنهایی وارد یک رابطه با کسی شوید که خیلی دوستش ندارید ، هم خودتان را عذاب می دهید و هم طرف مقابلتان را حرام می کنید …
همیشه به خاطر نیاز هایتان دست به هر کاری نزنید،
هیچ وقت عدس پلو را بخاطر گشنگی نخورید!

...

9+
مسعود ممیز الاشجار, نثر نظر دهید...

تیمارستان!

در من یک تیمارستان وجود دارد
یک تیمارستان با هفتاد تخت خواب
هفتاد تخت خواب با هفتاد دیوانه
و سخت ترین کار دنیا را من میکنم
زمانی که از من می پرسند : خوبی ؟!
و من باید یک تیمارستان هفتاد تخت خوابی را
آرام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم:
” بله، امروز خیلی خوبم! ”

...

3+
پویان اوحدی, نثر نظر دهید...

آدم بیست درصدی!

آدم بیست درصدی کیست؟
آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“.
کسی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد،
ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود
و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.
آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند
که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند!؟
یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن!
امان از اين بيست درصدى ها…

...

1+
رابطه, محبوبه دری, نثر نظر دهید...

شجاعت

وقتى ناخن از خیلى ته گوشه ش میشكنه ، آدما دو دسته میشن:

اونایی اون درد زیادشو تحمل میكنن و با دندون، ناخن و یه كمی از گوشتشون رو میكَنن

اونایی كه صبر می كنن تا ناخنشون بلند بشه و بعدا كوتاهش كنن، اما خب همیشه انقدر به این ور و اون ور گیر میكنه و شكستگى جلوتر میره و اذیت میكنه تا خودش خود به خود كنده میشه

این داستان آدم هاست و مدل دل كندنشون از رابطه های از دست رفتشون…

میشه یه درد رو انقدر با خودت بكشى و ببری و گیر كنی به این ور و اون ور تا خودش به هرحال یه روزى ازت كنده شه…

میشه همون اول از ته كندش…!

آدما همیشه اونقدرى كه دوست دارن، شجاع نیستن…

...

4+
رابطه, مرآ جان, نثر نظر دهید...

مهندس جان، روزت مبارک!

عزیزِ جانم سلام
نمیدانم بخاطر مى آورى مرا یا نه!
آن روزها دبیرستانى بودیم که براى هم دلبرى میکردیم
عشقمان امروزى نبود
ما احساسمان را روى کاغذ براى هم مینوشتیم
قرارهایمان ایستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!
یادش بخیر جانم
از وقتى سوارِ اتوبوس میشدیم،
هفت ایستگاه فرصت داشتم تا
صورتِ معصومت را
موهاى پریشانِ از مقعنه بیرون ریخته ات را،
زل بزنم و گوشهایم شنواى وقایعِ روزَت باشد…
سالِ کنکور را یادت مى آید؟!
دلهره داشتم که مبادا دانشگاه رفتنت،
بشود کابوسِ شبهایم…
که مبادا اطرافت پر شود از آدمهایى
که دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!
همان هم شد
از فرداى کنکور دیگر نداشتمت…
اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را دیگر کم داشت
من میماندم هفت ایستگاهى که لحظه شمارى میکردم تمام شود
نمیدانم الان کجایى،
اما میدانم خانم “مهندسى” شدى براى خودت…
“مهندس” جانم؛
وقت کردى سرى به ایستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!
روزَت مبارک!

...

3+
جدایی, علی قاضی نظام, نثر نظر دهید...