نثر

انگار بی کس ترین زن عالمم…!

زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را برداری
و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خودت نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که براى كسى مهم است
این روزها که بی اجازه و به اختیار میزنم بیرون
انگار بی کس ترین زن عالمم…!

...

3+
پریسا زابلی پور, نثر نظر دهید...

به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم!

خاله محبوب می گوید:
“من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم”.
جعفر شوهر اولش بود.
“گفتند تا عروسی نکنی نمی توانی ماتیک بزنی”.
مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد
یک روز مرا به پدرت دادند
فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم
یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم
می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده…!

...

0
رابطه, فریبا وفی, نثر ‏ - نظر دهید...

شب بخیر !

تو به خواب من آمده ای
وَ این زیباترین
فرصت میزبانی است…!

باید چشم بر بیداری ها ببندم
و تا ساعتِ خورشید زنگ بزند ،
تمام رؤیاها را با تو قدم بزنم

باید دستت را بگیرم ؛
مراقبت باشم
تا نترسی وقتی
زیر پایت خالی می شود…

...

4+
شب بخیر, عاشقانه, مینا آقازاده, نثر نظر دهید...

پدر تجربه ام، بس که خیانت دیدم!

در غم عشق تو تنها نه پرم می سوزد
به خدا از نوک پا تا به سرم می سوزد

پدر تجربه ام، بس که خیانت دیدم
به تو که می رسم اما پدرم می سوزد

بی ثمر نیست تلاشم ولی از مکر رقیب
شده ام مثل درخت و ثمرم می سوزد

لعن و نفرین که ندارد به دل من اثری
نام تو برده کسی که جگرم می سوزد

از غم دوری تو خلق شده دوزخ من
من خدا گشتم و دارد بشرم می سوزد

خبر مرگ مرا جز تو همه شهر شنید
هم جسد، هم کفن و هم خبرم می سوزد

دفتر شعر مرا با گل تر خاک کنید
یاد تو کردم و دارد اثرم می سوزد

...

0
جدایی, خیانت, نثر ‏ - نظر دهید...

دیر یا زود من هم در خیابانِ “ولی‌عصر” عاشق می‌‌شوم!

مادر‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “پهلوى”
دوره‌ی کشفِ حجاب
عاشق شد!
.
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابانِ “مصدق”
وقتِ بگیر و ببند
عاشق شد!
.
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابانِ “ولی‌عصر”
عاشق می‌‌شوم!

...

1+
اردیبهشت, تهران, سارا محمدی اردهالی, عاشقانه, نثر نظر دهید...

من تیر خورده بودم!

فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی،
وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی،
اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟
درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟!
یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟!
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی،
فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی!
نگو اون لیاقت تو رو نداشت!
من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟!
من تیر خورده بودم! اونم نه یکی، چند تا…!

...

2+
روزبه معین, نثر نظر دهید...