چهارپاره

یاسر فقط نام خیابانی ست در تهران!

تو دوستم داری و من هم دوستت دارم
این را کجا پنهان کنم !؟ چشم همه شور است

گفتم اگر تقدیر برگردد چه خواهد شد
گفتم اگر روزی تو را… گفتی بلا دور است

عطر تو می پیچد، تمام شهر می‌پیچد
می‌ترسم و این ترس بویی آشنا دارد

می ترسد از هر کوه، از هر گردنه  هر پیچ
سرکاروان ِ کاروانی که طلا دارد !

تنها تو را دارم! تو هم تنها مرا داری
روح منی و روح من در تن نمی‌ماند

امّا نمی‌ خواهم به بعد از تو بیاندیشم
بعد از تویی دیگر برای من نمی‌ماند

بعد از تو هیچ انگیزه ای در شعر گفتن نیست
بعد از تو دیگر نامی از من نیست دختر جان

یاسر فقط یک مرد در آغاز اسلام است
یاسر فقط نام خیابانی ست در تهران!

« الحمدالله الّذی … » وقتی تو را دارم !
یک وصله ی بی رنگ بر مویم نمی چسبد

آنقدر خوشبختم که در این روزها دیگر
هرچه خدا را شکر می گویم نمی چسبد !

تو دوستم داری و من هم بیشتر حتی …

...

0
چهارپاره, عاشقانه, یاسر قنبرلو نظر دهید...

من وعده ای که حق به شما داده نیستم!

من ساده زیستم ولی خب ساده نیستم
من وعده ای که حق به شما داده نیستم!

از پشت کوه و از پی خورشید اومدم
باور کنید من یه فرستاده نیستم!

دست و دلم به دعوتی هیشکی نمیره تا…
این “اعتراف” معجزه ی آخرم بشه!

ای قومِ تنگدست ببینید! این دفه
اعجاز می کنم که خودم باورم بشه!

پیغمبری شده م که توو قومش اضافیه!
سردش بشه کتابشو آتیش می زنه!

اعجاز من به درد کسی که نخورد! هیچ
حالا عصام داره منو نیش می زنه!

مردم سوال می کنن از هم :بهار کو!؟
تقویم چِش شده که زمستون هنوز هست!؟

کی داره توو عزای خودش گریه می کنه!؟
ابرا که ساکتن چرا بارون هنوز هست!؟

چند وقته که همش با خودم فکر می کنم
واجب تر از رسالت من، امّتِ منه!

میرم به سمت غار دلم میگه صبر کن!
میرم به سمت کوه و دلم شور می زنه!

دیشب دوباره نور رسید و سوال کرد:
مردم چطور حرفمُ از بر نمی کنن!؟

آیه به آیه گفت و بِهم گفت چاپ کن
اینا کتابِ قبلیُ باور نمی کنن!

بغضم گرفت و داد زدم روو به آسمون:
تا مردمی نشی به خدایی نمیرسی

من با کتاب تازه به اعجاز می رسم!
تو با کتاب تازه به جایی نمیرسی!

...

0
امید روزبه, چهارپاره نظر دهید...

سمتت نمی آیم، خداحافظ…

هربار می رفتی، کسی می باخت
هربار می رفتی، کسی می مُرد

می خواست با دنیا بسازد، حیف
حالش از این عالَم، بهم می خورد

اینجا کسی در سردی دنیاش
تحلیل رفته، منقبض می شد

یک گونه ی نادر که بی علّت
هربار رفتی، منقرض می شد

خود را درون من، تماشا کن
آیینه ام، هرچند لک دارم

دنیای بعد از تو که چیزی نیست
دیگر خودم را نیز شک دارم

آنجا که باید مغزِ من می بود
آغوش دلگیرِ جنونم بود

چیزی که در این سینه می جنبید
بیگانه با پمپاژِ خونم بود

یک عمر، سربارِ خودم بودم
بار اضافی، روی دوش عشق

«دیگر نمیخواهم!» نشد امّا
حالی کنم این را به گوشِ عشق

بی همسفر، راه خودش را رفت
هرچند در بیراه، دیدی نیست

عادت به این بیهودگی دارم
تنهائی ام، چیز جدیدی نیست

تنهائی اش، شیرین تر از این هاست
وقتی «مگس» دورش فراوان است

می خواهد آن باشد که می خواهد
حوّاست او، حوّا هم «انسان» است

دنیای او در ساحل و دریا
دنیای من در دفتر و خودکار

دنیای من یعنی که شب تا صبح؛
تکرارِ یک تکرار در تکرار

گُل های نیلوفر، درونم مُرد
مفهومی از مرداب می گیرم

یک عکس بی حرکت، کنار طاق
دارم خودم را قاب می گیرم

گفتم برایم مُرده ای دیگر
گفتم، ولی باور نمی کردم

از پای خود افتاده ام، امّا
از روی حرفم بر نمی گردم

از روی حرفم بر نمی گردم
مفهومِ دنیایم، خداحافظ

با خاطری آسوده ترکم کن
سمتت نمی آیم، خداحافظ…

...

0
آریا صلاحی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...

سحرگاه وحشی سحرگاه خون

سحرگاه وحشی سحرگاه خون
سحرگاه زخمی سحرگاه مرگ

تو از وصلت باد و باران بگو
من از غربت دانه های تگرگ

بگو باورِ نارسِ پیله را
به امیدِ پروانگی میدَرند

بگو پیکرِ دشتِ دوشیزه را
به پاداَفرهِ هرزه گی میچرند

بگو عابری پای رفتن نبود
بگو یاوری تن به ماندن نداد

جگردار مردی -انالحق به لب-
به دار مکافات گردن نداد

و اما بنام خداوندِ مرگ
سحر بود و هنگامهء کوچِ ماه

به همدوشیِ سایه اش میگریخت
کسی در غلیظِ مه آلودِ راه

فرو برده سر در گریبانِ قهر
نگاهش شرربار و دستش به تیغ

به حرفی ، کلامی، دمی ، وادمی
دهان وا نمیکرد – الا دریغ –

نسیم از فراسوی روزانِ دور
گون های تَر را به دامن گرفت

کلاغی پرید از سرِ شاخه ها
و ناگاه باران گرفتن گرفت

نگاهی به تاریکهء راه بست
به سوسوی کم طاقتِ نورها

و میریخت جای قدمهای او
به راهی که میرفت تا گورها‌

غریبانه تا خوابگاهِ قبور
نفس مردهء نعشِ خود را کشید

در آواز رعب آورِ جغد ها
-هراسان- گریبانِ مِه را درید

هراسان گریبانِ مه را درید
و در سایهء بیدِ سردرجنون

لب از دم زدن بست و با دست خویش
رگش را به تیغ آشنا کرد و خون

چکیدن، چکیدن ، چکیدن گرفت
-چو بارانِ هار از جگرگاهِ ابر-

و مردی -فروبسته لب- تن سپرد
به خمیازهء دهشت انگیز قبر

سحرگاهِ وحشی سحرگاهِ خون
سحرگاهِ زخمی سحرگاهِ مرگ

تو از لذتِ روزِ باران بگو
من از غربتِ دانه های تگرگ

...

0
چهارپاره ‏ - نظر دهید...

مدرسه جای مرد عاشق نیست!

گفت: کنعان بگو مگر چه شده؟
نمره هایت شبیه سابق نیست

بغض کردم سری تکان دادم
قدرت گفتن حقایق نیست

بارِ دوم بلندتر: کنعان
دوستانت کجا! پسر تو کجا!

دوستانم بدونِ دغدغه اند
جای من بینِ این خلایق نیست

آه…بس کن تــو را خدا استاد
خیس گشته تمام گونه ی من

لرزش افتاده بینِ اعضایم
و گلو را توان هق هق نیست

خواستم تا که درس و مشقم را
خواستم تـا که منطقی باشم

آه…وقتی که دل وسط باشد
هیـچ جایی برای منطق نیست

چند روز گذشته یـادت هست
درس سهراب را که میگفتی؟

زندگی سخت میشود وقتی ـ
در کنارت گل شقایق نیست

تا که از حال زار من فهمید
بغض کرد و گریست استاد و ـ

با خطی خوش به روی تخته نوشت:
مدرسه جای مرد عاشق نیست!

...

1+
چهارپاره, عاشقانه, کنعان محمدی نظر دهید...

روسری را به دست باد بده، شعر باید که دیدنی باشد !

از دهانت چشیدنی ست غزل
بیش از آنکه شنیدنی باشد

قدری آهسته تر بخوان بگذار
این حلاوت مکیدنی باشد

بی خیال عروض و قافیه باش
فارغ از قید و بند شاعرها

روسری را به دست باد بده
شعر باید که دیدنی باشد

واژه ها میوه های باغ تواند
ز لبان تو مزه می گیرند

تو نبودی کسی نمی دانست
حرف باید چشیدنی باشد

ای نشسته به قله های سپید!
پشعر نو! پیش پای من بگذار

تا تو راهی که رفتنی باشد
جاده ای که رسیدنی باشد

گردن آویز ناز زیبنده ست
منتها این به خاطرت باشد

ناز خوب است تا زمانی که
نازهایت خریدنی باشد

سعدیِ دخترانه ی سخنی
مطلع شعر ناب انجمنی

آرزو می کنم گلستانت
غنچه هایش نچیدنی باشد

...

5+
اروتیک, چهارپاره, عاشقانه, مجید آژ نظر دهید...

به تو دل بسته میشه پیکاسو !

شب، هوا دارِ تار ِ موهاته
جنگلِ نور ِ دامنت خاتون

حمله کرده به دشت رویاهام
ببر ِ مازندران چشماتون

واسه توصیف قامتت گُنگن
وهم ِ این واژه های تو خالی

تابلوی سوررئاله اندامت
عاشقت میشه سالوادور دالی !

شرجی از گردنت شروع میشه
لحظه ی انعکاس ِ زیبایی

نوک سینه ت لبامو هُل میده
وسط خاطرات خرمایی

بیا رو بوم آسمون حک کن
نقشه ی سرزمین الماسو

رژ لب می زنی و میدونم
به تو دل بسته میشه پیکاسو !

من یه عمری خمار ِ چشماتم
شکل مورفین تو خونِ من جا شو

رقص صوفی بکن تو آغوشم
نشئه کن بوته های خشخاشُ

خون مشکی می باره از ابرا
آسمونم همیشه تاریکه

در و دیوار کل ِ این خونه
شکل نقاشیای گوتیکه

تو صدای دمیدن ِ صبحی
لا به لای گُلای این خونه

بوی اردیبهشت و فروردین
از تو نقاشی کِلود مونه

صور ِ ارابه های طوفانی
توی روح زمونه ی بد ذات

شهرو با هر نگات می لرزونی
زلزله خیز ِ خطه ی چشمات

سرخی ِ پرچمِ لبات انگار
فکر تغییر ِ سردی ِ فصله

یه زن شورشی تو اندامت
رهبر ِ انقلاب این نسله !

...

5+
اروتیک, چهارپاره, رئوف دلفی, عاشقانه نظر دهید...

امشب مرا بغل کن و هی التماس کن!

امشب برای ماندنِ من دست و پا بزن
امشب مرا بغل کن و هِی التماس کن

آنسوی حس و حال خودت را نشان بده
من را از این تلاشِ مضاعف خلاص کن

امشب کنارِ خلوتِ بی های و هوی ِ خود
هم بغضِ ساز و زخمه ی این پیرِ چنگی ام

آنقدر در سکوتِ خودم غوطه ور شدم
انگار بر مزارِ خودم شیرِ سنگی ام

من چشم های منتظرش را شناختم
می خواستم به روی خودم هم نیاورم

فریاد می زدم به خدا، آسمان، که های
من با کدام اخترِ نحست برابرم ؟!

جوری که هیچ قصه به پایان نمی رسد
باید ز دورِ باطلِ هر قصه یاد کرد

تسلیمِ این مثلثِ ناحق نمی شوم
دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد

وقتی که نیستی و دلم شور می زند
دشتی ترین ترانه که الهام می شود

چشمِ تو در تلاقیِ چشمانِ دیگریست
اینجا کسی به عشقِ تو بدنام  می شود

آنقدر خسته ام که اگر دستِ سرنوشت
اینبار هم تمامِ مرا زیر و رو کند

باید کسی به جای من این خاطرات را
با شعر های تلخِ خودش بازگو کند

لعنت به لحظه ای که پدر با دو دستِ خویش
یک دست نان و دستِ چپم یک مداد داد

بابا ببین مدادِ تو با من چه کار کرد
بابا ببین که دخترکت را به باد داد

حالا دوباره نوبتِ تنبیه من شده
من را به حس و حالِ سکوتت دچار کن

بعدا نگو که : شعر سرم را به باد داد
حالا بیا و درد و دلم را مهار کن

ما عاشقانه های سیاسی نوشته ایم
جایی که زخم پشتِ سرِ زخم می شکفت

این داستانِ واقعی ِ نسلِ ما دو تاست
وارطان سکوت کرد و نازلی سخن نگفت

...

0
چهارپاره, ساقی سلیمانی نظر دهید...

پسری کو که خاطراتت را…

شب اول :هجوم نازی ها
طرف کوره های انسانی

وسط خون و بمب می رقصند
چند تا دختر لهستانی

شب دوم :کلاه و بارانی
چند تا بوسه ی بدون دلیل

پشت هم تیر خوردن و مردن
ته هر فیلم ژان پِیِر مِلویل

شب سوم: طناب یخ زده ای
بر گلوی کبود بیداری

هیچکاکی که دوستت دارد
هیچکاکی که دوستش داری!

شب چارم :ادامه ی سردرد
گریه با خنده ،چای با بروفن

زندگی با کلانتر فارگو
خودکشی با برادران کوئن !

شب پنجم: هنوز بیداری
سینما هست ! زنده می مانی

دکترت گفته زنده باش…برقص
با زن و زوربای یونانی !

شب بعدی: تپانچه و جانگو
توی هر کافه ، توی هر کازینو

با لباس سیاه خندیدن
زیر شلاق با تارانتینو !

شب هفتم : درخت سوخته ای
توی یک روستای بودایی

راهزن می شوی ولی سخت است
کشتن هفت تا سامورایی !

شب هشتم : گذشتن از دل جنگ
گذر از حوض خون بدون شنا

توی میدان شهر ، با گریه
دیدن سنگ خوردن ِمالنا

نهمین شب ، شکست را بپذیر !
با سکوتت بساز ،گریه نکن

مثل ادوارد دست قیچی باش
آخر فیلم های تیم برتون !

شب آخر، پولانسکی خوب است!
تا تو را توی ترس ها بکُشد

شب آخر فقط اجازه بده
بچه ی ُرزماری تو را بکُشد !

باز ده شب گذشت تا جادو
به وفاداری تو شک نکند

ده شب سرد…باورش سخت است
فیلم دیدن به تو کمک نکند !

قهرمانت همیشه تنها ماند
قهرمانت به هیچ جا نرسید

سینما دوست بود و محرم بود
زورش اما به غصه ها نرسید

زنده ماندی برای چند ریال؟
زنده ماندی برای چند پِنی؟

گیج و برعکس زندگی کردی
با سرانجام بنجامین باتنی !

کاش با شعر می شد از غم نان
رو بگیری و باز نان بخوری

کاش با شعر می شد از فردا
توی قبرت کمی تکان بخوری!

تا دل خاک ،سینه خیز برو
-زخم هایت اگر که بگذارند-

سهم یک گور دسته جمعی شو
با زنانی که دوستت دارند

سرزمینت تو را نمی خواهد
به سرت فوت کرده خاکش را

گرگ پیری شدی که توی تله
می جود پای دردناکش را…

لب یک پرتگاه منتظرید
خودت و سایه ات ! فقط دو نفر

تو هولش می دهی :نخند ! نرقص!
او هولت می دهد: نترس! بپر !

هیچ کس وارث تو نیست ،ببند
نیمه شب چشم های ماتت را

خاطرات نگفته ای داری
پسری کو که خاطراتت را…

...

0
چهارپاره, حامد ابراهیم پور نظر دهید...

روی کدوم دریاچه داری قصر میسازی؟!

انقدر جذابی که وقتی شعر میخونی
صد مرد شاعر رو لبت از حال میره

انقدر خوبی که تموم شهر میخوانت
این مرد از روی حسادت زود میمیره

از چشمهای روی تو افتاده میترسم
از هر کسی که بهتر از من باشه بیزارم

هروقت اسم شاعری رو میبری پیشم
پشت سر شعرای خوبش صفحه میذارم

حس میکنم مردم تو کار فتح موهاتن
باید کجا مخفی کنم موهای مشکیتو

وقتی باید تنها بری جایی دلم میخواد
گم کرده باشی شیشه ی لاک زرشکیتو

گوشیتو که چک میکنی دلشوره میگیرم
معلومه که دور و برت مجنون فراوونه

من مطمئنه مطمئنم دوستم داری
دلشوره بخشی از وجود مرد داغونه

من مرد زخمای قدیم درب و داغونم
مردی که تو بیداریاش کابوس میبینه

توی سرم یک زن لباس باز میپوشه
با یک غریبه جفته جفته جفت میشینه

میترسم از دزدیدن دستات از دستم
من رو چرا اصلا کشوندی توی این بازی

گیرم زلالم … پای سستم رو نمیبینی؟
روی کدوم دریاچه داری قصر میسازی؟!

...

3+
ترانه, چهارپاره, خیانت, رابطه ‏ - نظر دهید...