چهارپاره

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد!

تووی کوچه قرار ممکن نیست، باید از ازدحام برگردم
گاهی از در که می زنم بیرون، شاید از پشت بام برگردم

دل خودش را به قصد قُربت کُشت، مَرد، زن را به قصد نزدیکی
باید از فکر،بسته باشم تا، راحت از قتل عام برگردم

چند ساعت سه تار در طیِ روز، چند ساعت به خواب مشغولم
چند ساعت به خانه ی بی زن، با کمی اضطراب مشغولم

تووی ذهنم مدام می چرخم، با تز انقلاب مشغولم
دوست دارم در این میان گاهی، تا بگویی سلام، برگردم

اجتماعی که فحش ناموسی ست،اجتماعی که تلخی ِ زهر ست
سوپرِ کوچک ِ محله ی ما،مَرد ِ بدبخت با زنش قهر ست

گیج ِ سگ پرسه در خیابانم، شهرداری مزاحم شهر است
می روم با تمام بدبختیم، بعد ِ یک انهدام برگردم

چندتا شعر مبتذل گفتم، روی احساس شاعری، حتما
کفر همسایه را درآوردم، بی پدر فحش داد و خندیدم!

فکر کردم چقدر کم دارم، تخت بودی و بی تو خوابیدم
باید از خود جدا کنم خود را، از من ِ بی مرام برگردم

عشق، چیزی نبود غیر از درد، روزهای کلافه بودن را
گور بابای هر که می گوید، قصه ی بد قیافه بودن را

روی چشمم اسید می پاشم، تا نبینم اضافه بودن را
سینیِ چای را به من برسان، خواهشا یک کلام، برگردم؟!

در نبود تو منفجر شده ام، مَرد باید عذاب هم بِکِشد
سردی ِ روزهای بی زن را، کاش این خانه دست ِ کم بِکِشد

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد
بعد با هم قرار بگذاریم، با تو در شعر هام برگردم

دوستم داری و نفهمیدم، دوستت دارم ِ صمیمی را
سگ نبودم که هار می رقصم، دوستم داری ِ قدیمی را

ردّ ِ آغوش می کُشد حتما، شک نکن،ناصر ندیمی را
منتظر می شوم، دهان وا کن، رو به من، والسلام! برگردم!

...

1+
جدایی, چهارپاره, رابطه, ناصر ندیمی نظر دهید...

زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

یک روز ببینی که امیدت رفته
بی هیچ کلام و گفت و گویی، سخت است

یک عمر شنیده ای «تو»! بعدش با او!
سخت است تحمّلِ دورویی! سخت است!

جانت به لبت رسیده باشد وقتی
از حسرت دیدنش به هم می ریزی

آواره شوی، دوره بیفتی، اما
پیدا نکنی شبیه اویی، سخت است

یک موی سیاه روی قالی دیدی
فکرت بکشد به رنگ مویش، آن وقت

یک موی سیاه یادگارش باشد
هی زل بزنی به تارِ مویی، سخت است

یک بغضِ عجیب کنجِ قلبت باشد
اما تو سکوت کرده باشی، بعدش

مجبور شوی به خنده ای مصنوعی
با این همه غم، گشاده رویی سخت است

شهری پرِِ از غریبه و نامحرم
اندوهِ تو روی بالشت می ریزد

یک شانه برای گریه ای طولانی
محتاج شوی؛ ولی نجویی، سخت است

از طرز نگاه دیگران می ترسی
از خنده و پچ پچ و قضاوت هاشان

انگشت نما شدن میانِ مردم
ترسیدنِ از بی آبرویی سخت است

یک جسمِ قوی و پرتوان می خواهد
مردانه ترین کار، گمانم این است

با گردۀ کم زور و دلی کم طاقت
زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

...

0
جدایی, چهارپاره, سونیا نوری نظر دهید...

گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

حال و روز آنکه را امّید دادی دیده ای؟
دیده ای دنیای بعد از تو، چه با من کرده است

آخر همراهی حزب تو، حبسِ خانگی ست
هرکه در دام تو افتاده ست، عمری بَرده است

من که اهل این سیاست ها نبودم قبل تو
آمدی تا اغتشاش روزگار من شوی

سرنوشتم بوده کودک باشم و مَردی کنم
سرنوشتت بوده بی مهری کنی تا «زن» شوی

خالق انگیزه ی پرواز های پیش از این
ترک کردی تا بدون بال و پر حرکت کنم؟

بسته ام خود را به تختی که در آن باید تو را…
بسته ام خود را به تختی تا مگر ترکت کنم

آنچه بعد از تو برایم ماند، عمری بی کسی ست
هیبتی آشفته، جسمی خسته، چشمانی کبود

گاه گاهی هم نگاهی کن به این روح خمار
اعتیاد من به چشمان تو تفریحی نبود

با تمام ناسپاسی های عشقت ساختم
با تمام دلخوشی های دروغت، دلخوشم

مثل تهدیدی که باید مادران، فرزند را
گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

روز و شب، این تختخواب آرامگاهم می شود
در پتو می پیچد و… یک گوشه چالَم می کُند

خواهشاً خاموش کن اخبار دنیا را، مگر
حال عالم بعد از این، فرقی به حالم می کند؟

کاش می کردم فقط پیش از همین آشفتگی
طعم لب های تو را یک بار دیگر امتحان

تا ابد آزار خواهد داد روحم را همین
ای تمام قول های “تا ابد با من بمان”

عشق تو، بعد از خودت در من هیولا می شود
هرچه با «بم» کرد روزی زلزله، آن می کُند

ظاهراً بی مشکلم، امّا دروناً مُرده ام
عشق یک شاعر، شبیه «ایدز» داغان می کند

یک طرف بی اعتنایی، یک طرف درماندگی
سهم من از رابطه با سهم تو یکسان نبود

پس کشیدی پای خود را هرکجا سختی رسید
عشق تو از ابتدا هم مرد این میدان نبود

من پس از یک عمر دل بستن به تو فهمیده ام
عشق، ترکیب حماقت در هوس با سادگیست

تو به راه خود برو، من هم به بیراه خودم
انحراف از راه، تنها هدیه ی دلداگی ست…

...

2+
آریا صلاحی, جدایی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...

با هیچکس سعدی نمی خوانم!

از بینِ این دنیای بی فانوس
تشویش ها و سَهم خواهی ها

سنگر گرفتم زیرِ اقیانوس
پشتِ سکوتِ بچه ماهی ها

از دارِ دنیا یک نفر شاید
باشد که من همسنگرش باشم

شاید کسی باشد که می خواهد
اینبار عشقِ آخرش باشم

با شاید و ای کاش سر گرمم
پشتِ حصارِ شهر ِ بی فانوس

با فکرِ خود مرگی شنا می کرد
بچه نهنگی زیرِ اقیانوس

با نا امیدی ها گلاویز است
در من , سه ساله دختری غمگین

جای عروسک در بغل دارد
یک بغضِ بی پایان ولی سنگین

این حال را من خوب می فهمم
باید که مطلب را بگردانم

باید کمی گستاخ تر باشم
وقتی برایت شعر می خوانم

این روزهای بد زبانی را
این روزهای غالبا مجنون

تفسیر کن , هر جور می خواهی
لعنت به تو , آقای افلاطون

ما نسلِ تیپا خورده ی مغموم
ما نسلِ سیگار و علف هستیم

فرزند های جنگِ تحمیلی
فرزند های نا خلف هستیم

سرباز های جنگِ بی پایان
آلوده های خون و کف بودیم

اما گلوله ته کشید و ما
سربازهای بی هدف بودیم

حالا برای هر کدام از ما
پرونده ی تکفیر می سازند

با عادتِ آژیرِ سرخِ جنگ
هر روز یک آژیر می سازند

قانع ترین زن های نسلِ من
آغوشِ بی تشویش می خواهند

یک مردِ زیر ابرو گرفته , نه
یک مردِ یک مَن ریش می خواهند

بحثِ شکستِ تلخِ عشقی را
تفکیکِ جنسی خوب می داند

دیوار های مسخِ دانشگاه
نسلِ مرا آشوب می خواند

امروز شاید حسِ تنهایی
حال ِ تمامِ هم کلاسی هاست

سردرگمی های تمامِ ما
اینروزها کافه پلاسی هاست

عریانیِ خاصِ فرویدی بود
شیرین ترین بحثِ میانِ ما

از عقده های کهنه بر می خواست
این روزها رنگین کمانِ ما

این روزها باید خودم باشم
حالِ خودم را خوب می دانم

با تو فقط حالِ خوشی دارم
با هیچکس سعدی نمی خوانم

شاید همین احساسِ نابودی
کفاره ی ما لااُبالی هاست

این شعر های غالبا وحشی
شاید جوابِ چیز مالی هاست

من را به جرمِ پرِّ طاووسم
شاید به حبسِ خانگی بردند

در جمع, یارانِ ادیبِ من
از یکدِگر ,بد چیز می خوردند

گوشه نشینم تا مبادا دوست
در دست هایش خنجری باشد

جایی برای زخمِ دیگر نیست
شاید ولی همسنگری باشد

باید برای روز های خوب
شالِ سفیدم را بچرخانم

شاید تو هم گفتی :به غیر از تو
با هیچکس سعدی نمی خوانم

...

0
چهارپاره, ساقی سلیمانی نظر دهید...

منو ببخش که با شوهر تو بُر خوردم!

تو نصف مهمونیایی که بچگیم رفتم
تنم لباس عروسه ولی قوارم نیست

به آلبوما که نگاه میکنم، لباسایی
که اینجوری تو تنم زار میزنه کم نیست

تو عکسا هرچی لباس نوئه برای توئه
لباس های تمیزِ کوچیک شده ت تن من!

نگاه کن که چقدر عقده توی عکسا هست
که با من اومدن و بیست و چند ساله شدن!

شاید الان همه چی جور دیگه ای میشد
اگر سکوت نمیکردی اغلب اوقات

منو ببخش ولی با تموم این حرفا
واسه تمومِ گُلایی که کندم از کفشات!

بیا و از سر کارای اشتبام بگذر
بذارشون پای ظرفیتی که پر شده بود

بذارشون همه رو پای کودکی بَدَم
به عقده ای که تو اون سالها تومور شده بود!

منو ببخش که تو عقده هام جا موندم
که ناشیانه تو این گیرودار سُر خوردم

که رسم معرفت خواهری رو یادم رفت
منو ببخش که با شوهر تو بُر خوردم!

دلایل بسیاری برای گفتن هست
که حال و روز تو مثل اوایل من شه

من عادتم شده هرچی یه روز مال توئه
یکی دوسال دیگه ش از وسایل من شه!

دوباره آلبوم عکس عروسیتو چک کن
نگاه کن که چقدر لکه روی دامنمه!

لباس های تو اصلا مناسب من نیست
لباس خواب تو اما قواره ی تنمه!

...

0
چهارپاره, خیانت ‏ - نظر دهید...

هیچ کسی منتظرت نیست، برو…

باید از کدوم طرف می‌رفتم
تا به خاطرات تو بر نخورم؟

به کدوم رابطه تن میدادم
تا تهش دوباره خنجر نخورم!

کاش خودخواه تر از این بودم
به خودم جای تو فک می‌کردم

هردفعه وسوسه می‌شدم به عشق
به بدی‌های تو فک می‌کردم

جایی غیر گوشه‌ی تنهایی
بعد رفتنت پناه من نبود

عشق ِ تو نقشه‌ی قتل ِ منو داشت
چیزی جز گریه سلاح من نبود…

به کسی تکیه نکردم تا عشق
رو سرم دوباره آوار نشه

زخم‌مو تازه نگه داشتم تا
اشتباه کهنه تکرار نشه

به غمی که دادی عادت کردم
روی زخمای تنم دست نکش

مث آتیش ِ پس خاکستر
ساکتم! رو دهنم دست نکش

تو از اون همه غم و تنهایی
هیچی توی خاطرت نیست، برو

عشق من! دیگه توی این خونه
هیچ کسی منتظرت نیست، برو…

...

1+
احسان رعیت, جدایی, چهارپاره نظر دهید...

من این زن غمگینو میشناسم!

اون گوشه داره اشک می ریزه
می دونه که رو گریه حسّاسم

بوی تنش تو خونه پیچیده
من، این زن ِ غمگینو میشناسم

می شینه پیشم مثل هر روز و
با قرص و بوسه فال می گیره

می گم: نمی فهمی دوسِت دارم؟!
می گه: برای عاشقی دیره

میگه که دنیا جای خوبی نیست
هر کی که می فهمه غمی داره

می گم برای عشق، این خونه
دیوارهای محکمی داره

ترساشو می چینه توی ساکش
من مشت می کوبم به آینده

می گه: می دونی خیلی دیوونه م!
می بوسمش تو گریه و خنده

می بینمش که سمت در می ره
با چشم های قرمز ِ خونی

می گه تو حرفامو نمی فهمی
می گه تو دردامو نمی دونی

هر صبح که پا می شم از کابوس
خوابیده توو آغوش و احساسم

می ره که توی گریه برگرده
من این زن غمگینو میشناسم!

...

0
چهارپاره, رابطه, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

تو از تمام حادثه ها ناگهان تری!

من آتشی نشسته به خاکسترم ولی
تو از گذشته ی ‫‏دلم‬ آتشفشان تری

آیینه گفت ‫‏پیر‬ شدم بی حضور ‫‏عشق‬
آری، خوشا به حال ‫‏تو‬ از ‫‏من‬ جوان تری!

من با تلسکوپ غزلم در ‫‏نگاه تو‬
منظومه های گمشده را کشف کرده ام

‫‏شاعر‬ منجم است به چشمت که می رسد!
از کهکشان درون غزل کهکشان تری…

دریا دلش گرفت همان لحظه ای که تو
پلکی زدی و موج دلت روی شهر ریخت

دریا به پای چشم قشنگت نمی رسد
آری تو در مقابل او بی کران تری!

تاریخ با نگاه تو آغاز می شود
پلکی بزن که عصر جهان را عوض کنی

احساس عشق حادثه ای ناگهانی است!
تو از تمام حادثه ها ناگهان تری

مثل کبوتری که دلش پشت میله هاست
در سینه ام دلیست که از ‫‏غم‬ گرفته است

دلخوش به فکر پر زدنم در هوای تو
از آسمان برای دلم آسمان تری…

کوهم ولی به ریزش خود فکر میکنم
ابری ترین نگاهم و درگیر بارشم

من بی تو از تمام خودم سیر می شوم
تو از خودم برای خودم ‫‏مهربان‬ تری

...

2+
امیررضا وکیلی, چهارپاره, عاشقانه نظر دهید...

که مرده شور ببرد شهر و پاسبانش را !

سپرده بود به آوارگی عنانش را
غریبه ای که نمیگفت داستانش را

کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد
و بعد خم شد و پر کرد استکانش را

شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید
و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را

زیاده می نخوری! شهر پاسبان دارد
که مرده شور ببرد شهر و پاسبانش را !

نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد
اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را

غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت
غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت

به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند
که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت

به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند
به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند

غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد
به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند

دوباره دستانش را دراز کرد، نشد
تمامی شب راز و نیاز کرد، نشد

دوباره گمشده اش را از آسمان میخواست
گلایه کرد نشد، اعتراض کرد نشد!

غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت
میان تقویمش صفحه های شاد نداشت

تمام عمر درین شهر زندگی میکرد
تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت…

ستاره ای شد و از دست آسمان افتاد
پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را

دوباره پرکن، (میخانه چی نگاهش کرد)
ندید اما لبخند ناگهانش را!

بلند شد، وسط شعر چهارپایه گذاشت
و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را…

صدای راوی در پیچ داستان گم شد
کلافه تر شد، گم کرد قهرمانش را

دوباره پر کن! نوشید، تا سحر نوشید
و نیمه کاره رها کرد داستانش را…

...

0
چهارپاره, حامد ابراهیم پور نظر دهید...

عربی را همیشه مردودم!

چای داغی به دست داری و
در فضایی که عطر و بوی هل است

حس خوب سبک شدن دارد
درد و دل با کسی که دردِ دل است!

چادرش طرح چادر عربی
در دو چشمش خلیج ایرانی

خنده هایش شکفتن غنچه
طرح صورت ظریف و باب دل است

اهل درس و کتاب و اندیشه
با نگاهی جدید و امروزی

عاشق منطق مطهری و
توی کیفش کتابی از هِگِل است

مینشینی کنار او اما
می رود یک کمی به آنورتر

بی محابا تو حرف میزنی و
همنشینت ولی کمی خجل است

توی چشمش نگاه می کنی و
ناگهان لفظ دوستت دارم

و امیدی که پوچ می شود از
خنده ای که به اخم متصل است

پشت بندش سکوت سنگینی
استرس توی چشم هر دو نفر

حال روزت شبیه حیوانِ
چارپایی که مانده توی گل است .

فکر او در کنار حرف پدر .
«به کسی دل نبند، دلبندم»

فکر تو در شب حنابندان
پیش تشویق و دست و جیغ و کِل است

طاقت رو برو شدن با هم
نیست توی نگاه هر دو نفر

پشت هامان به پشت یکدیگر
گریه، پایان تلخ این دوئل است

چای سرد نخورده ای مانده
یک نفر روی تخت خوابیده

یک نفر بی قرار در بین
کوچه پس کوچه های شهر وِل است

عربی را همیشه مردودم
از جدایی همیشه می ترسم

بلدم فعل جمع را اما
مشکلم با ضمیر منفصل است!

...

3+
تقی سیدی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...