چهارپاره

غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

باز باران به شیشه ها می زد.، دل به دریا زدی و می دانی
غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

ما خلافِ دو رویِ یک سکه،دوور اما درونِ هم بودیم
مثلِ حسِ عمیقِ بویت از،پشت این راه های طولانی!

شعرها می کشند ما را چون، پشت هر چیز درد می بینیم
اشک های فروغ فرخزاد، زهرخندِ عبید زاکانی!

کاش می شد که دست بردارم،از تو اما… که تازه فهمیدم
رویِ پاهات گاه گاهی سخت، روی قولت همیشه می مانی!

سرِ خود را بگیر بالاتر، آنقَدَر که خدا ببیندمان
چه شده؟ سر به زیر تر شده ای! گریه کردی دوباره پنهانی؟!

مطمئنم کنار من هستی، روی این صندلی که جایت بود
با صدای گرفته ات داری،زیر گوشم فروغ می خوانی

آه از این شعرهای غمگینت! آه از این لامپ های بی مصرف!
آه از این خوابهای بی تعبیر! وای از این دست های سیمانی

باز خیس است بالشِ مردی، که گمان می کند تو را دارد!
نیستی، مثل حس آزادی، توی سلولهای زندانی!

...

1+
باران, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است!

یک کبوتر که از دلم رفته ،تا ابد با من است پر هایش
کهنه زخمم سیاه شد اما، روسفیدند تازه ترهایش!

خسته از روزگار از این دنیا، فکرِ راه فرار از این دنیا
دربیاور دمار از این دنیا، با تمامیِ دردِ سرهایش

ساک بستی، سفر خطر دارد، بی تو هر «بی خطر» خطر دارد
عاشقی هم مگر خطر دارد؟ می رسد نم نمک خطر هایش

صبر با من، کمی غرور از تو، درد یعنی من و عبور از تو
همه ی اشک های شور از تو، -دوری و دوستی- ثمرهایش!

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است
«چرخش» این زمانه را عشق است، با تمامی خیر و شر هایش!

موش ها هی بهانه می گیرند، کفتران عاشقانه می میرند
فکرهایی که با تو در گیرند،مغز من ماند و گاو و خرهایش!

بی تو با شعر هم خود آزاری، فیلم دیدن به وقتِ بیکاری…
یک درامِ همیشه تکراری، آدم و قصه ی پسر هایش…!

یک نفر رفته بر نمی گردد، چون سفر رفته بر نمی گردد
بی خبر رفته بر نمی گردد، وای..یعنی که بال و پر هایش….

...

1+
چهارپاره ‏ - نظر دهید...

سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

می روی؟ خب برو…ولی خوبم، راهِ رفتن که راهِ خوبی نیست
ایستگاهی که زندگی را برد تا ابد ایستگاه خوبی نیست

بی پناهم و زیر این باران، می رسم ناگهان به دانشگاه
غرق رگبار طعنه ها باشی، سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

داریوشی که دوستش دارم،گفت هرگز تو بر نمی گردی
بر خلاف تمام ابیاتش…این یکی دیدگاهِ خوبی نیست

هی فریدون و هی : “دو تا چشمِ…”،تووی خاکستری ترین ساعت ها!
جز همان قهوه ای چشمانت،هیچ رنگی سیاه خوبی نیست!

مادر گفت که: «خدا با ماست،پس امیدت به ناخدا باشد»
ناخدا هم قبول دارد که، عرشه اش تکیه گاه خوبی نیست!

می روم تا که از بلندی ها،عمر کوتاهِ بی/ خودم را…نه!!
تا تو باشی و زندگی بکنی، خودکشی پرتگاه خوبی نیست!

یکی از چشمهات می کشد و…آن یکی زنده می کند درجا!
با نگاهی به مصرع قبلی، چشمِ هایت سلاحِ خوبی، نیست!

روز ها می گذشت و تقویمم…خال خالی وخط خطی می شد
آنقدر که پلنگ داری تو، باورم شد که ماهِ خوبی نیست!

...

1+
چهارپاره, دانشگاه ‏ - نظر دهید...

سال‌ها با من هم‌اتاقی بود!

در کنار همین جهان بزرگ
جسد شعرهام جا مانده

که پُر است از تگرگ و از توفان
که پُر است از حروف ناخوانده

در کنار همین جهان بزرگ
یک مسافر به زیر باران بود

گریه‌اش روی شانه‌های کسی
مثل اندوه مثل هذیان بود

در کنار همین جهان بزرگ
مثل یک بادبان به بند شدم

روی این آب‌های بی‌پایان
روزگاری فقط بلند شدم

در کنار همین جهان بزرگ
زیر یک تکه آسمان ماندم

بُغض‌هایم پُر اند از فریاد
پشت آوازها نهان ماندم

در کنار همین جهان بزرگ
قهوه یا چای تلخ نوشیدم

شوکران اسارت خود را
قونیه تا به بلخ نوشیدم

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌هایت تهی‌ست از هیجان

مرگ خود را سراغ می‌گیری
از قفس از درون این زندان

در کنار همین جهان بزرگ
مثل کودک دچار فردایی

نیستی در پی پیامد خود
ماجرا ای پر از تماشایی

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌های تو را رها کردم

بعد در خانه، در خیابان‌ها
در هوایت خدا خدا کردم

در کنار همین جهان بزرگ
آمدن، رفتن، اتفاقی بود

درد دوری گیسوان شما
سال‌ها با من هم‌اتاقی بود

...

0
چهارپاره, زیوری ویژه نظر دهید...

خیر است اگر یک شب برایم دلبری کردی!

شاید برای بار آخر بود خندیدم
درکوچه ها نعش زمستان بود و تنهایی

با قار قار یک کلاغ پیر رقصیدم
با قامت تا خورده‌ی یک مرد رویایی

شاید تو خود می خواستی یارب که این آدم
از بدو خلقت در کف یک اهرمن باشد

آیینه‌ی عمر من و هفتاد پشت من
افتاده در پای پر از تردید زن باشد

پیوند خوردی با من و با روزو شب هایم
شاعر شدم بی هیچ تردیدی برای تو

تا با وجود این همه پوچی غزل سازم
از انتهای… انتهای… انتهای تو

تا آشنا با خلق و خوی کافرت باشم
در شعر هایم گیسوانت را رها کردی

یک شب در اوج تیره گی دندان گرگی را
با بره های دامن خود آشنا کردی

این جا هوای زندگی در حد تخار است
گم می‌شوی در کوچه ها از فرط خاموش

با پاره های از تنت در هر کجای خاک
افتاده چون ابیات در دست فراموشی

تا حد امکان از لبانت دور افتادم
آلوده ام با عشوه‌ی کبک دری کردی

پاکی شبیه آسمان‌ها, مثل دریا ها
خیر است اگر یک شب برایم دلبری کردی

...

0
چهارپاره, زیوری ویژه, عاشقانه نظر دهید...

مثل احساس ِ مُردگی ِ جنین!

زندگی میشوی ته دردی
مثل افتادن از هوا به زمین

مثل نه ماهگی ِ زن در درد
مثل احساس ِ مُردگی ِ جنین

زندگی می شوی و این یعنی
هی بمیر و بمیر و راحت شو

شک نکن نه! به این که من مردم
شک نکن نه! به این صدا به یقین!

هی بگیر از خودت سراغت را
هی سرت را بزن به دیوار و

هی بچرخ و بچرخ و گیجت شو
توی این واژه ها بیا بنشین !

مثل منگی ِ بعد بد مستی
می روی تا ته فراموشی

زندگی می شوی ته سیگار
وقت افتادن از لب ِ هروئین …!

روی یک تخت کهنه ی چوبی
هی عقب می روی، عقب و زمان

مثل گرگ گرسنه می بلعد
خاطرات تو را، تو را و همین

...

0
چهارپاره ‏ - نظر دهید...

از سرت انتظار می افتد !

ساعتت کوک ِ اتفاقی که
دارد از بی گدار می افتد

می رود، می رود و می میری
از سرت انتظار می افتد !

فال حافظ ، صدای موسیقی
پر شدی از ترانه ی گلپا

آینه در سپیدی مویت
از هوایت بهار می افتد

هی گره می زنی ، گره، شب را
هی گره می زنی به فردا که

می شود او دوباره برگردد ؟!
می شود او، دوبار… می افتد

از سرت این سوال تکراری
توی غم واژه های خیسی که

در همین اتفاق می میرد
توی این گریه دار می افتد !

مثل یک تیغ کهنه می مانی
روی رگهای ماجرایی که

می رود خودکشی شود اما
بی رمق پای دار می افتد

...

0
چهارپاره ‏ - , نظر دهید...

حالت از گریه هم بهم خورده…

روی این تخت منتظر بودی
روی این تخت، مثل یک مرده!

بی تفاوت شبیه وقتی که
حالت از گریه هم بهم خورده…

مثل داغی ِ لای انگشتت
بس که سیگار را ورق می زد

مثل یک آدم کمی احمق
مثل یک احمق شدیدا بد!

توی یک خواب نسبتا کوتاه
توی یک خواب نیمه خرگوشی –

زل زدن به صدای جیغی که
منتظر مانده آن ور گوشی:

با توام لعنتی کجا رفتی ؟!
هی خودت را نزن به نشنیدن

من فقط حجم خالی دردم
من فقط گریه ی توی بی من!

اتفاق بدی نیفتاده
این که من هی مچاله تر باشم

بوی تند تنفر از بودن
شاید اصلا، ولی ، اگر باشم

توی این فکرها قدم خوردی
روی این تخت هم نفس با درد

توی تکرار این هم آغوشی
سعی کن که به زندگی برگرد

توی این بیت اتفاقی هست
مثل دلدادگی تو، ساده !

زیر این تخت گریه کن آرام
اتفاق بدی نیفتاده …!

...

0
جدایی, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن!

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگی رو بر نمی گرده

تنها شدم مثل درخت پیر و خشکی که
تو قلب یه صحرای دور افتاده جا مونده

من دور از آغوش تو می میرم شبیه اون-
مرداب خاموشی که از دریا جدا مونده

سخته قبول اینکه دستای تب آلودت
تا آخر دنیا تو دست دیگه ای باشه

وقتی به زور قرص صبح جمعه می خوابم
یه آدم دیگه کنار دست تو پاشه

اینجا میون خاطرات مرگبار تو
انگیزه ای حتی برای زنده موندن نیست

هر شب به قصد مرگ رو به قبله می خوابم
این زندگی بی تو به جز تمرین مردن نیست

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگیمو بر نمی گرده

...

1+
جدایی, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

از من است این غم که بر جان من است!

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست

آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست

گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش

از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست!

...

7+
تنهایی, تولدی دیگر (فروغ فرخزاد), چهارپاره نظر دهید...