اجتماعی

وکیل پایه یک دادگستری!

یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری
شاید وکیل پایه یک دادگستری!

دارد دفاع می کند از دختری که نیست
اسمش پری، نه! از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست
از دختری که رفته با مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را
پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل
فریاد می زند که تو دختر مقصری؟!

دختر فقط عروسک بازی زندگی ست…
تو مرده ای به خاطر این جرم : دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و…
وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست
می خواهی آسمان را  بالا بیاوری…

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلی پیر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود
آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند به سمت وکیل در آینه
با یک نگاه خسته و یک جور دلخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی
قاضی:خودش وکیل:خودش متهم:پری

...

1+
اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

آفتابه!

به رغم آتش آن چشم‌ های جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه

عجب زمانه ظاهرپسند نامردی‌ ست
کشیده مردم روراست را به صلابه

سیاوشانه ز آتش گذشته‌ام اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه

صدا زدم دگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر به در آورد شیخ و گفت: آفتابه

...

3+
اجتماعی, طنز, غزل, محمدعلی جوشایی نظر دهید...

دانلود نسخه قدیمی آهنگ علی کنکوری (پنجره) با صدای داریوش با کیفیت 320

دانلود آهنگ علی کنکوری (پنجره) با صدای داریوش با کیفیت 320

با چشم های بی فروغ، میون راست و دروغ
خودم رو گم می‌کنم توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکها بس که تو هم میدوه
دیگه فریاد من رو سایه‌ مم نمیشنوه

صدای زنجیر تو گوشم میخونه
تو داری از قافله دور میمونی

سرت رو خم کن که درها وا میشن
تا بگی نه پشت کنکور میمونی

من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم
چادر موندنم رو هرجا خواستم بزنم

توی این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم
پشت این درهای قفل، علی کنکوری باشم!

...

0
اجتماعی, ایرج جنتی عطایی, ترانه, داریوش نظر دهید...

خون بازی – داریوش

دانلود شعر خون بازی از داریوش با کیفیت ۳۲۰

آخرین سنگر سکوته، حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرید، این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته، خیلی حرف ها گفتنی نیست
ای برادر های خونی، این برادری تنی نیست

موج دست های منو تو، دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون، چشم دنیارو گرفته

ما که از آوار و ترکش، همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من، ما تقاص کی رو میدیم؟!

...

31+
اجتماعی, امیرعلی شجره, ترانه, داریوش نظر دهید...

با دلستانش می روم، با دلستانم می‌رود!

“ای کاروان آهسته ران، کآرام جانم می‌رود”
درد درون سینه ام،تا اِند (End) رانم می‌رود

دنیا چه تکراری شده، گاهی تنوع لازم است
با دلستانش می روم، با دلستانم می‌رود!

من با رفیقی مهربان، در جستجوی یک مکان
وقتی مکانم جور شد، نامهربانم می‌رود!

او می‌رود دامن کشان، عینک به سر، ابرو کمان
یک ون گرفتش ناگهان، با ون امانم می‌رود!

باور نکن این قصه را، هرکس بگوید:عاشقم،
آماده ام تا پای جان پایت بمانم؛ می‌رود

کار لولو با یک ممه، حل می‌شد اما این لولو
بس که ممه برده دگر، دارد ممانم می‌رود

با یک خر آمد شهر ما، هرجا خر او می رود
آخر خر او مثل گاو، از نردبانم می‌رود

این نامسلمان بامنِ کافر چه کرده کین چنین
هر ثانیه، نام خدا روی زبانم می‌رود…

دستان بابا خالی است، از نان و نفت و زندگی
با آبرویش زنده است، کم کم همانم می‌رود

سعدی تورا جان فروغ، از شوخی من در گذر
از این اراجیفی که بر، روی زبانم می‌رود!

...

3+
اجتماعی, صابر قدیمی, طنز, غزل نظر دهید...

رستم نمی‌ زایند مامان های پانکی‌ پوش!

ما کیستیم؟ آوار صد آتشگه خاموش
اشکال معنی‌ دار گور بی‌ بی ‌آذرنوش

ما حلقه‌ های حسرت اشکانیان در چشم
ما ناله‌ های نفرت کلدانیان در گوش

ما نعره‌ی اسکندران در روحمان مدفون
ما بوی اسبان عرب از خاکمان در جوش

تکرار کن فرزند من… دارا… حشیش… آهن
تکرار کن با… با… فرو می‌ریزد این آغوش

تاریخ از یال دماوند آمده پایین
دارند می‌ رقصند بر ویرانه‌های شوش

ای خون ساسانیِ سرد از ما چه می‌خواهی؟
رستم نمی‌ زایند مامان های پانکی‌ پوش!

...

4+
اجتماعی, غزل, محمدعلی جوشایی نظر دهید...

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است!

این بار محكم تر بزن شب را در ِ گوشم
ساكت نگاهت می كنم، این بچّه گستاخ است

این آب و این قبله خبرهای بدی دارند
كه سرنوشت گوسفندان، دست سلاخ است

جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی…
این را كسی می گفت كه سوراخ سوراخ است

«مرگ است قطعاً آخر عمری تمرگیدن»
سر را تكان دادند گویا چند تا برّه

بعداً بدون ترس و وحشت راه افتادند
بعداً علف خوردند تا شب داخل درّه

یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست
یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یك ذرّه!

در غار تاریك خودش خرس زمستانی
بیدار خواهد شد، نخواهد شد به این زودی

بودیم و هستیم و نمی مانیم تا فردا
هستند امّا كاخ های رو به نابودی

ماندیم با لبخند برجا و نفهمیدند
كه گریه می كردیم پشت عینك دودی

كه گریه می كردیم در جشن عروسی ها
كه گریه می كردیم در هر مجلس شادی

كه گریه می كردیم در چشمان قربانی
با آخرین آواز چوپان توی آبادی

كه گریه می گردیم زیر بارش باران
در حسرت یك ذرّه از هر جور آزادی

ما داستان هامان بدل به واقعیت شد
در قصّه های بچه ی امروز، غولی نیست

این داغ های روی پیشانی كه قلابی ست
در امتحان عشق، معیار قبولی نیست

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است
این غار خوابش برده و دیگر رسولی نیست

این آسمان حتماً دلش مثل دلم خون است
تا صبح پشت شیشه دارد اشك می ریزد

ساكت نشستیم و به این تكرار تن دادیم
ای كاش مردی باز حرف تازه ای می زد

روی مزار گوسفندان آب می پاشم
شاید كه نسلی دیگر از این خاك برخیزد

...

0
اجتماعی, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

از دستِ دین که روی دلم پا گذاشته !

از دستِ دین که روی دلم پا گذاشته
در “لا اله” بدعتِ “الّا” گذاشته

همچون دهانِ تو، به شبِ مست بودنم
در دین خدای، دستِ مرا وا گذاشته

رفته خدا از این دل تاریک و تنگ، لیک
شکرش به جا، که مهر تو را جا گذاشته

“جز ما تمام خلق ز دین خارجند هان!”
این درس خارجی ست که ملا گذاشته

دستار یا کلاه؟! ز الطاف جهل ماست
کز ما خریده است و سر ما گذاشته

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
از دست دین که روی دلم پا گذاشته…

...

3+
اجتماعی, غزل ‏ - نظر دهید...