اجتماعی

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است!

این بار محكم تر بزن شب را در ِ گوشم
ساكت نگاهت می كنم، این بچّه گستاخ است

این آب و این قبله خبرهای بدی دارند
كه سرنوشت گوسفندان، دست سلاخ است

جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی…
این را كسی می گفت كه سوراخ سوراخ است

«مرگ است قطعاً آخر عمری تمرگیدن»
سر را تكان دادند گویا چند تا برّه

بعداً بدون ترس و وحشت راه افتادند
بعداً علف خوردند تا شب داخل درّه

یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست
یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یك ذرّه!

در غار تاریك خودش خرس زمستانی
بیدار خواهد شد، نخواهد شد به این زودی

بودیم و هستیم و نمی مانیم تا فردا
هستند امّا كاخ های رو به نابودی

ماندیم با لبخند برجا و نفهمیدند
كه گریه می كردیم پشت عینك دودی

كه گریه می كردیم در جشن عروسی ها
كه گریه می كردیم در هر مجلس شادی

كه گریه می كردیم در چشمان قربانی
با آخرین آواز چوپان توی آبادی

كه گریه می گردیم زیر بارش باران
در حسرت یك ذرّه از هر جور آزادی

ما داستان هامان بدل به واقعیت شد
در قصّه های بچه ی امروز، غولی نیست

این داغ های روی پیشانی كه قلابی ست
در امتحان عشق، معیار قبولی نیست

از عهد دقیانوس تا امروز تاریك است
این غار خوابش برده و دیگر رسولی نیست

این آسمان حتماً دلش مثل دلم خون است
تا صبح پشت شیشه دارد اشك می ریزد

ساكت نشستیم و به این تكرار تن دادیم
ای كاش مردی باز حرف تازه ای می زد

روی مزار گوسفندان آب می پاشم
شاید كه نسلی دیگر از این خاك برخیزد

...

0
اجتماعی, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

از دستِ دین که روی دلم پا گذاشته !

از دستِ دین که روی دلم پا گذاشته
در “لا اله” بدعتِ “الّا” گذاشته

همچون دهانِ تو، به شبِ مست بودنم
در دین خدای، دستِ مرا وا گذاشته

رفته خدا از این دل تاریک و تنگ، لیک
شکرش به جا، که مهر تو را جا گذاشته

“جز ما تمام خلق ز دین خارجند هان!”
این درس خارجی ست که ملا گذاشته

دستار یا کلاه؟! ز الطاف جهل ماست
کز ما خریده است و سر ما گذاشته

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
از دست دین که روی دلم پا گذاشته…

...

1+
اجتماعی, غزل ‏ - نظر دهید...

سالیانی زده ام “مهر” به “پیشانی” خویش!

گرگم و در به در خصلت حیوانی خویش
ضرر اندوختم از این همه چوپانی خویش

تا نفهمند خلایق که چه در “سر” دارم
سالیانی زده ام “مهر” به “پیشانی” خویش!

منم آن ارگ! که از خواب غرور انگیزش
چشم واکرده سحرگاه به ویرانی خویش

رد شدی از بغل مسجد و حالا باید…
یا بچسبیم به تو یا به مسلمانی خویش

گاه دین باعث دل سنگی ما آدم هاست
حاجیان رحم ندارند به قربانی خویش

توبه گیریم که باز است درش! سودش چیست؟!
من که اقرار ندارم به پشیمانی خویش!

مهر را پس بده ای شیخ که من بگذارم
سر بی حوصله بر نقطه ی پایانی خویش!

...

2+
اجتماعی, حسین زحمتکش, عاشقانه, غزل نظر دهید...

رستم نمی‌ زایند مامان های پانکی‌ پوش!

ما کیستیم؟ آوار صد آتشگه خاموش
اشکال معنی‌ دار گور بی‌ بی ‌آذرنوش

ما حلقه‌ های حسرت اشکانیان در چشم
ما ناله‌ های نفرت کلدانیان در گوش

ما نعره‌ی اسکندران در روحمان مدفون
ما بوی اسبان عرب از خاکمان در جوش

تکرار کن فرزند من… دارا… حشیش… آهن
تکرار کن با… با… فرو می‌ریزد این آغوش

تاریخ از یال دماوند آمده پایین
دارند می‌ رقصند بر ویرانه‌های شوش

ای خون ساسانیِ سرد از ما چه می‌خواهی؟
رستم نمی‌ زایند مامان های پانکی‌ پوش!

...

3+
اجتماعی, غزل, محمدعلی جوشایی نظر دهید...

به زن ها بگویید زیبایی شما مرگ را هم می کُشد…!

به زن ها بگویید
برای نظامی هایشان
آرایش غلیظ کنند
برقصند و آواز بخوانند
و جلوی ریختن خون
هزاران هزار آدم بی دفاع را بگیرند!

به زن ها بگویید
موهایشان را باز کنند
و در خانه، برهنه راه بروند
تا عطر زنانگی شان
همسران شان را گیج کند
و از فکر جنگ بيرون بيايند!

به زن ها بگویید،
زیبایی شما
از هر فرمانده ای، فرمانده تر است!
زیبا بگردید
وبا زیبایی تان دستور بدهید
كه از فرمان، سر پیچی کنند!

به زن ها بگویید
زیبایی شما
مرگ را هم می کُشد…!

...

1+
اجتماعی, روز زن و روز دختر, عاشقانه, نثر ‏ - نظر دهید...

با کهنه ها، تازه بمانیم …

همیشه فکرم مشغول این بود که چرا آدم های جدید برایمان حکم نوبرانه را دارند!
حس میکنیم اگر رابطه ی خاص برقرار نکنیم عقب میمانیم …
در برابر آدم های جدید مهربانیم، مودبیم، متمدنیم، شوخی میکنیم. اما خانواده مان ما را یک آدم بد خلقِ نچسب میدانند!
همیشه برای تازه ها خودِ بهترمانیم
در حالی که کهنه تر ها هوایمان را بیشتر دارند …
با کهنه ها، تازه بمانیم …

...

2+
اجتماعی, رابطه, مریم قهرمانلو, نثر نظر دهید...