اجتماعی

عنتر!

معشوق من زیباست مثل عنتری که
در می روم از دست او مثل خری که

یک مانتو خفاشی و دو کفش چرمی
یک بینی و یک مشت مو، یک روسری که…

با چشمهای جالب انگیز خمارش
و چیزهای بی حیای دیگری که …

نه خانه مان می آید و نه جای دیگر
چه فایده دارد عزیزم دلبری که

وقتی که پولی در بساطم نیست اوّل
له می کند من را شبیه خاوری که

ترمز بریده باشد اما بعدش آرام
می گویدم پیتزا برایم می خری که!

هر روز می آید کنارم می نشیند
اوّل سلام و بعد رقص بندری که…

با بوسه های آبدار بعـد یعنی
مامان خوبم خواسته انگشتری که…

از دست او یک لحظه هم راحت ندارم
از دست او و مادر بدترتری  که …

حالا خودش بس نیست خواهرهای نازش
صغری و کلثوم و منیژه و پری که…

هر روز می آیند دانشگاه با من
دنبال پیدا کردن آن شوهری که…

بورس مداد و ریمل و ماتیک و رُژ تا
خود را بیندازند به یک مشتری که …

می ترسم از روزی که فردایی ندارد
روزی که بنشینم درون محضری که…

ما را به عقد دائم هم دربیارد
خوابیدن با تو درون بستری که…

و بدتر از آن چند ماه بعد یعنی
آوردن یک بچّه کاکل زری که …

دیگر عروسی کار از ما بهتران است!
مرد کهن می خواهد و گاو نری که …

...

1+
اجتماعی, تنهایی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

ما کودکانه باورمان را فروختیم!

روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم

چون شمع نیم‌ مرده به سوسوی زیستن
پس‌ مانده های پیکرمان را فروختیم

از ترس پیرکش شدن ریشه‌ ای کثیف
صد شاخه تناورمان را فروختیم

غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم

در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم

دروازه باز و بسته چه توفیر می‌کند
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم

...

4+
اجتماعی, غزل, محمدعلی جوشایی نظر دهید...

دزد!

نحن یک شب با عیالٌ مرتبط فی دارنا
هردو خوابیدیم بعد از خستگى از کارنا

اهل بیتم پیش ما زیر پتو خوابیده بود
‎جفتنا، همرازنا، محبوبنا، دلدارنا

‎ناگهان آمد صدای العجیبی من حیاط
‎کرد ما را نصف لیل از خواب خوش بیدارنا

‎سایه‌ای افتاد علی الدیوار و نحن شاهدون
‎دزدی آمد فی حیاطی از سر دیوارنا

‎دزد بی دین یفتح الباب العمارت چارتاق
‎یدخل فی البیت پاورچین من التالارنا

‎با تجاوز به حریم بیت در ما زنده شد
‎حس پیکار و جهاد و غیرت و ایثارنا

‎من که خود از امت در صحنه بودم کل عمر
‎خواستم تا بپرم در صحنه چون انصارنا

‎خواستم برخیزم و اینقدر ضربه تا یموت
‎یادم آمد نحن عریانی و بی شلوارنا

‎اهل بیتم قالتی گوشی به پچ پچ مطلبی
‎کرد ما را منصرف من نیت پیکارنا

‎زوجتی قال که حاجی جان به روی خود نیار
‎تا برد اموالنا این دزد فی انظارنا

‎مال دنیا هست از چرک کف ید پست‌تر
‎انت هم هستی ردیف و توپ و مایه دارنا

‎جنگ با خصم دنی هست از اهم واجبات
‎نیست لیکن جنگ بی شلوار فی کردارنا

‎نزد ما شلوار یعنی دین و ناموس و هدف
‎هست هر ارزش از این شلوارنا سرشارنا

‎گرچه تکلیف است بر ما حفظ مال و جان ولی
‎حفظ ارزشها مهمتر باشد از هر کارنا

‎دزد می‌برد از در  پشتی اساس بیت را
‎نحن او را ننظرون عین ترب بی عارنا

‎بی مروت مثل جارو بیت را خالی نمود
‎برد حتى آن خبیث از جیبنا خودکارنا

‎از تمام آنچه نحن توی منزل داشتیم
‎ماند تنها این پتوی پشمی و گلدارنا

‎ما کما فی السابق آنجا مضطرب تحت الپتو
‎جُم نمیخوردیم هیچ انگار که مردارنا

‎گرچه عاجز بودم از پیکار آن نره حمار
‎لیک می‌دادم به او فحش بد و کشدارنا

‎مشت محکم بر دهان یاوه‌گویش میزدم
‎با نثار فحش من تحت الپتو هر بارنا

‎لحظه‌ها در برهه حساس فعلی می‌گذشت
‎لحظه‌ای صدبار می‌کردیم استغفارنا

‎منتظر بودیم شرش کم شود از رأسنا
‎تا خرج من بیتنا آن دزد لا کردارنا

‎ذلک السارق ولیکن بی خیال ما نشد
‎کم کم آمد فی اتاق خوابنا دیدارنا

‎نحن هم از رؤیتش آنقدر ترسیدیم که
‎خیس شد نصف تشک من نشتی ادرارنا

‎خواست بردارد پتوی روی ما را آن خبیث
‎من دگر جایز ندیدم صبر در رفتارنا

‎رأس خود خارج نمودم یکهو از زیر پتو
‎زل زدم در چشم دزد کافر و غدارنا

‎هشت نه ریشتر به خود لرزیدم از فرط الهراس
‎دزد بی وجدان ولی انگار لا انگارنا

‎ یأخذ الدزد الپتو را و به شدت می‌کشید
‎من گرفتم با ید و دندان پتو ناچارنا

‎زوجتی غش کرد فی این صحنه و ما را گذاشت
‎در چنین میدان حساسی تک و بی یارنا

‎گفتم ای دزد لعین هذا الپتو را بی خیال
‎در عوض بردار کل درهم و دینارنا

‎نوش جانک هرچه دزدیدی ولی این را نبر
‎الپتو حق مسلم هست فی معیارنا

‎دزد قال: ول کن، اطلب من فقط هذا الپتو
‎آخرش ول میکنی پس هی نده آزارنا

‎الحکایت آن پتو را زد کنار از رویمان
‎شد هویدا قمبلونا، سرخ شد رخسارنا

‎یخرج من جیب شلوارش موبایل و می‌گرفت
‎فیلم و عکس از نحن در آن وضع ناهنجارنا

‎فی تمام صحنه‌ها هم فیلم از ما می‌گرفت
‎تا مع المدرک درآرد بعد از آن دمّارنا

‎شد بلوتوث فیلم ما فی گوشیون کل خلق
‎پیش مردم با فضاحت فاش شد اسرارنا

‎بس که بی شلوار چسبیدیم به یک الپتو
‎آخرش پیچید دست اجنبی طومارنا

‎هم پتو هم آبرو هم مالمان بر باد رفت
‎مابقی زندگی هم کان زهرمارنا…

...

39+
اجتماعی, شروین سلیمانی, طنز, قصیده نظر دهید...

شهوت این شب آلوده ی تهران با تو

باز خوابید تن فربه ی میدان با تو
شهوت این شب آلوده ی تهران با تو

آه گلنار، همین بوق همین ترمزها
برده از یاد تو، میعاد درختان با تو

بوق ها باز جویدند تنت را امشب
آه گلنار، چه کرده ست خیابان با تو!

سالها فاصله داری ز شب دهکده و
در هم آمیختن گیسوی باران با تو

عرق شور کجا؟بوی گل و شیر کجا؟
سالها فاصله ی دختر چوپان با تو

گل آتش، لب تو یخ زده و وقت سلام
نیست آن سرخ شدن، شرم گریزان باتو

قصدش آن است که گرمای تنت را بمکد
که قدم می زند اینگونه زمستان با تو

دست تو سرد، دلت سرد، نگاهت سرد است
نیست آن شعله ی رقصنده ی پیچان با تو

می روم دور شوم روی سرم می ریزند
خاطراتم همه پوسیده و ویران بـا تو

با من اندوه درختان انار بی بار
عشق بازی کثیف شب تهران با تو

...

3+
اجتماعی, حسن صادقی پناه, غزل نظر دهید...

وکیل پایه یک دادگستری!

یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری
شاید وکیل پایه یک دادگستری!

دارد دفاع می کند از دختری که نیست
اسمش پری، نه! از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست
از دختری که رفته با مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را
پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل
فریاد می زند که تو دختر مقصری؟!

دختر فقط عروسک بازی زندگی ست…
تو مرده ای به خاطر این جرم : دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و…
وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست
می خواهی آسمان را  بالا بیاوری…

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلی پیر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود
آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند به سمت وکیل در آینه
با یک نگاه خسته و یک جور دلخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی
قاضی:خودش وکیل:خودش متهم:پری

...

1+
اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

آفتابه!

به رغم آتش آن چشم‌ های جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه

عجب زمانه ظاهرپسند نامردی‌ ست
کشیده مردم روراست را به صلابه

سیاوشانه ز آتش گذشته‌ام اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه

صدا زدم دگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر به در آورد شیخ و گفت: آفتابه

...

5+
اجتماعی, طنز, غزل, محمدعلی جوشایی نظر دهید...

دانلود نسخه قدیمی آهنگ علی کنکوری (پنجره) با صدای داریوش با کیفیت 320

دانلود آهنگ علی کنکوری (پنجره) با صدای داریوش با کیفیت 320

با چشم های بی فروغ، میون راست و دروغ
خودم رو گم می‌کنم توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکها بس که تو هم میدوه
دیگه فریاد من رو سایه‌ مم نمیشنوه

صدای زنجیر تو گوشم میخونه
تو داری از قافله دور میمونی

سرت رو خم کن که درها وا میشن
تا بگی نه پشت کنکور میمونی

من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم
چادر موندنم رو هرجا خواستم بزنم

توی این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم
پشت این درهای قفل، علی کنکوری باشم!

...

2+
اجتماعی, ایرج جنتی عطایی, ترانه, داریوش نظر دهید...

خون بازی – داریوش

دانلود شعر خون بازی از داریوش با کیفیت ۳۲۰

آخرین سنگر سکوته، حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرید، این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته، خیلی حرف ها گفتنی نیست
ای برادر های خونی، این برادری تنی نیست

موج دست های منو تو، دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون، چشم دنیارو گرفته

ما که از آوار و ترکش، همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من، ما تقاص کی رو میدیم؟!

...

32+
اجتماعی, امیرعلی شجره, ترانه, داریوش نظر دهید...