اروتیک

دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت!

نور، از چشم من افتاده ست، در چشم شبت
خیره کرده، کهکشان را، برق هردو کوکبت

با زبان بی زبانی، ساده نیشم می زنی
طالعم افتاده در برج قمر در عقربت

در کنارم می نشینی، قندپهلو می شوم
دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت

کافرم کردی به پرهیز از خطوط قرمزت!
مؤمنم کردی به موی مشکی لامذهبت

«إِنَّ» با هر «عُسْرِ يُسْرًا» حکمت درد من ست
قسمت این بوده، بسوزم مدتی را در تَبت

...

0
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ما دو تا هم صید هم هستیم و هم صیاد هم!

ای پلنگ بی قرار، امشب مرا آرام کن
وحشی ام، آهوی ماه ِ بیشه ات را رام کن!

ما دو تا هم صید هم هستیم و هم صیاد هم
من لبم را طعمه کردم، بوسه ات را دام کن!

لب به لب اکسیژن عشق است بوسه، دم به دم
روح خود را در تنم مثل خدا ادغام کن!

اشهد ان لا اله َ غیر ِ این شَهد ِ حیات
لب شهادت داد پس شیرین تو از آن کام کن

تجربه در کشور آغوش ِ داغت، “پختگی” ست
من که با دل عازمم، عقل مرا همخام کن

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

باغت آبادان! به محصولاتِ میهن قانعم!

دامنت کوتاه اگر آمد پشیمانی چرا
خنده از روی تظاهر، اخم ِ پنهانی چرا

چشمهایت معرکه، چاقوی ابرویت بلا
دخل من آورده ای، دیگر رجز خوانی چرا!

لرزه ات کم بود تا در خود فرو ریزم شبی
اینهمه پس لرزه های بعد ویرانی چرا!

ماه ِ کُردی! کشته ات در بیستون جا مانده است
دیگر این رقص ِ سنندج تا مریوانی چرا!

نه سوالی نه جوابی، خودسر و بی پرس و جو
می بری با خنده از من دل به آسانی چرا

باغت آبادان! به محصولاتِ میهن قانعم!
این تکانِ شاخه های سیب لبنانی چرا!

من خمار خمره ای از بوسه ام بانو شراب!
با لبان چون تویی، انگور شاهانی چرا!

دوست داری غرق در دریای زیبایی شوم؟
بادبانِ روسری بر موی توفانی چرا!

نه اذان، ناقوس میخواهم، کلیسایت کجاست
تا تو هستی مریمم، دین مسلمانی چرا!

گفته بودی سعدی ِ شعر ِ معاصر میشوم
بردی ام از یاد و شعرم را نمیخوانی چرا!

...

2+
اروتیک, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای خدا کاش که تا دکمه ی آخر برود!

دکمه ی پیرهنش، مانده نخش در برود
اگر این مرتبه با دکمه ی خود ور برود

کاش که باز شود زودتر این قفل یقه
قبل از آن ثانیه که، حوصله ام سر برود

سینه اش معدن گنج است، اگر کشف شود
ترسم این ست که امنیت کشور برود

روسری بسته و ده سال جوان خواهم شد
اگر آن پارچه ده سانت عقب تر برود!

شده ام محو لب و خنده او، میترسم
همه ی دلخوشی ام لحظه ی دیگر برود

لحظه ی رفتن او، دکمه ی اول وا شد
ای خدا کاش که تا دکمه ی آخر برود!

...

2+
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

دست در دور کمر، امشب کنار من بخواب!

مستِ آغوشت شدم، امشب خدایی می‌کنم
لحظه های خفته ام را کبریایی می‌کنم

دست در دور کمر،امشب کنار من بخواب
بی تو حتی از خود احساس جدایی می‌کنم

بعد از آن، شب‌ها چقدر احساس خوبی داشتم
زیرِ مهتاب خیالت خود نمایی می‌کنم

من خراسان زاده ام، یک دخترِ آزاده ام
پیشِ چشمت نازهای آریایی می‌کنم

در دلت قند آب گردد، هی ببوسی گونه ام
بعد از این رنگ لبانم را حنایی می‌کنم!

پیرهن میپوشم و كفش طلا پا میكنم
پیش چشمان تو امشب دلربایی میكنم!

...

1+
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بزن خود را به لالی_ یا_یَ_یو_یی لال بازی کن!

تو با شیرین زبانی های من فرهاد بازی کن
دوباره لحظه های عاشقی را صحنه سازی کن

نگاهِ چون شرابت را بزودی کشف خواهم کرد
مرا با چشم خود مشهورتر از شخصِ رازی کن!

نمک گیر نگاهت کرده ای ما را خدا را شکر
تو امشب با لب و موی رها مهمان نوازی کن

گرامی دار عشقت را ،قیامت میرسد آخر
بیا پشت سر عشقی چنین، فکرِ نمازی کن!

نگاهم در نگاه تو قصیده می سراید شب
عزیز من از این پس فکر شب های درازی کن

اگر آمد کسی پیشت سوال از عشقمان پرسید
بزن خود را به لالی_ یا_یَ_یو_یی لال بازی کن!

دل ما خون شد از رقصیدن و ناز و اداهایت
کمی هم جای رقصت، ورزش نرم و هوازی کن

...

6+
اروتیک, طنز, عاشقانه ‏ - نظر دهید...

هر شب كه باشى، نام آن شب، آرزو هاست!

لب هاى تو، شیرین ترین طعمِ هلو هاست
گرماى «لب» های تو در جانِ «لَبو» هاست

هرجا نشستم، صحبت از زیبایى ات بود
لب هاى سرخت، نقل داغ گفتگو هاست

گرماى آغوشِ من و برف تن تو
این رابطه، محكم تر از پیوند قو هاست

تقویم، یك شب را رغائب گفته، امّا
هر شب كه باشى، نام آن شب، آرزو هاست!

زنبور اگر گم كرده كندوى عسل را
زیر سرِ طوفان زردِ رنگ مو هاست

مى دوختم، هر دم، نگاهم را به چشمت
فهمیده ام، این بهترین نوع رفو هاست

باعث شده، حرف دلِ خود را نگویم
بغضى كه دائم بر سرِ راه گلو هاست

یك شب می آید كه، لبانت را ببوسم
این ماجرا، وِردِ زبانِ پیشگو هاست

...

1+
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

چه رودها که ز کوه تنت سرازیرند…

تو قهرمان منی! چشم هات شمشیرند!
و دست هات تفنگ دو لول پر تیرند

دو تا پرنده ی وحشی،دو چشم حاکم وار
که برده های زیادی به آن دو زنجیرند

و دختران نجیب قبیله هم حتی
صدای اسب تو را نشنوند می میرند

و گونه های من انگار فصل خرمالوست
و بوسه های تو انگار فصل انجیرند

مرا بگیر چنان در خودت که آب شوم
چه رودها که ز کوه تنت سرازیرند

بهار می دهم امسال،خنده هایت اگر
کویر خشک لبان مرا فرا گیرند

مرا بگیر از این فصل لاغر و کم رنگ
که روزهای من از هر چه ناگهان سیرند…

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...