اروتیک

در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

لبهات از آغازِ خلقت، از ازل زیباست
از چشم هایت تازه فهمیدم عسل زیباست

با بوسه ها هرچند مشکل داشتم اما
چون میشود ما بین ما رد و بدل زیباست

با دامنت در باد میرقصد دلم بانو
در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

جغرافیای خطه ات را دوست میدارم
آغوش بگشا سرزمین من! بغل زیباست…

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل نظر دهید...

آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی!

آمدی…پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی …هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی!

تو در این خانه ی بی پنجره، “صبح” آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی…!

...

0
اروتیک, اصغر معاذی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

روبند بینداز که مشکل نتراشی!

آئینه تزئین شده با شیشه و کاشی
روبند بینداز که مشکل نتراشی!

تو علت لرزیدن دست و  دل شهری
معلولِ تو است این همه جنجال وحواشی

تغییر زمان تابع نسبیت محض است
فرق است اگر باشی و وقتی که نباشی

در راه رسیدن به تو از عقل گذشتم
از عقل که نه خیریه ی سنگ تراشی

تنهایی من کاخ مخوفیست که شاید
با زلزله ی عشق تو گردد متلاشی

...

0
اروتیک, امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را!

خدا آنقدر برق انداخت شمشیر نگاهت را
که حتی راهزنها هم نمی بندند راهت را

دو چندان می شود زیباییت وقتی که می گیرد
هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را

به آسانی جهانم را تصرف می کنی وقتی
مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را

دهانش از تعجب باز می ماند اگر دریا
فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را

خدا هم مثل من زیباییت را دوست می دارد
و لذت می برد وقتی که می بیند گناهت را

نه تنها من فقط گاهی تو را گم میکنم در خود
که هر شب شمس گم میکرد راه خانقاهت را

...

1+
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

ببین این شهوت افتاده بر شریان قلیان را!

مزیّن می کند وقتی که با قالیچه ایوان را
فراهم می کنم من هم بساط چای و قندان را

برایم چای می ریزد، دو بیتی شعر می خواند
لبش با قند، می بخشد به من طعمی دو چندان را

دو چشمش سنگ نیشابور را در یاد می آرد
تراش قامتش اسلیمی قالی کاشان را!

از او یک کام می گیری و قل قل سرخ می گردد
ببین این شهوت افتاده بر شریان قلیان را!

چه جادویی است در اندام موزونش؟ نمی دانم
هوایی کرده لب هایش همین قلیان بی جان را

به پشتیبانی چشم تو، در اشراق شعر خود
سر انگشت می خواهم بچرخانم خراسان را

و نم نم…فرصتی شد تا پناه آرد به آغوشم
چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را

...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل نظر دهید...

چشم هایت را ببند و دکمه ها را باز کن!

لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن
از کنایه دست بردار و فقط اعجاز کن

دعـوتت را فــاش کن پیغمبر زیبای من
وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است
شمــع را روشن بکن تکمیل این اعجاز کن

کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”
لهجـه ات را وارد روح لطیف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است
در فضای تنگ آغوشم بیا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد
چشم هایت را ببند و دکمه ها را باز کن!

...

4+
اروتیک, بنیامین پورحسن, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟
وی باغ لطافت به رویت که گزیده‌ست؟

نیکوتر از این میوه همه عمر که خورده‌ست؟
شیرین‌تر از این خربزه هرگز که چشیده‌ست؟

ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‌ست

این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است
یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‌ست

با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیده‌ست

نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده‌ست

بسیار توقف نکند میوه بر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست

گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد
و امروز نسیم سحرش پرده دریده‌ست

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‌ست

رفت آن که فقاع از تو گشاییم دگربار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده‌ست

سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کشته رها کن که در او گله چریده‌ست

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزلیات سعدی نظر دهید...

پوشیه وا کن، پرده برداری کن از چشمت!

تا پر نکرده قطره های اشک جایت را
با بوسه امضا کن تمام نامه هایت را

یک شب تمام خانه ام را نور باران کن
یک شب به روی چشم من بگذار پایت را

من مثل کوهی محکمم پس تکیه کن بر من
بر شانه ام جاری کن آن موی رهایت را

با رقص موزون کن حروف شعر هایم را
از ناز پرکن چشم های دلربایت را

من می توانم بیش از این هم عاشقت باشم
نازک تر از این ها کن آواز صدایت را

پوشیه وا کن، پرده برداری کن از چشمت
زیبا کن اشعاری که آوردم برایت را

...

1+
اروتیک, امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

باز شهرآورد ِ بین “نه” و “آری” گفتنت!

موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابی خب که چه

دختر ِ اربابی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه

رویت آن سو میکنی، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه

مثل آهویی که گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه

من که جز بوسه ندارم هیـچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه

دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه

باز شهرآورد ِ بین “نه” و “آری” گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه؟!

من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه

ای بلا ! تکلیف من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه

آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخوابی خب که چه

دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه

بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنج قابی خب که چه

...

3+
اروتیک, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تو را پيكر تراشيدند معماران يونانی !

خميرت را به خونِ ماه ورزانيد و در آنی
تو را پيكر تراشيدند معماران يونانی !

تو را پيكر تراشيدند و از تن خستگی ها را
در آوردند با نوش دو فنجان چای سيلانی!

حنا بستند گيسوی تو از خون عميق شب
كشيده چشم و ابروی تو را “محمود” ايرانی

برای رنگ چشمت جوهر دريا و جنگل را
چه زيبا ريخت در بوم نگاهت حضرت مانی

خميرت تا بخشكد داغ لب بود و تن خيست
از آن دم باز شد بازار گرم بوسه پنهانی!

تو را عرفان و عشق آموخت خواجه حافظ شيراز
سخن آموختی در محضر سعدی و خاقانی!

كشيده از ازل دور دهانت نقش بوسيدن
نبات سرخ تحتانی! نبات سرخ فوقانی!

تو شاگرد اول هر چه دروس دلبری هستی
تو استاد همه معشوقِ از عاشق گريزانی !

بريد و دوخت با باد صبا پيراهنی از عشق
نشانده حسن بلقيس تو بر تخت سليمانی

زليخا دلبری گر از تو می آموخت ميدانم
به عشقش جامه از تن می دريد آن ماه كنعانی!

به محض ديدنت از جای برخيزند بيماران
بنا شد باتماشای تو، طبِ “ديده درمانی” !

چنين شوريدگی از نشئه ی سرشار چشم تو
كشانده عقل را تا خانه ی خواب زمستانی

...

1+
اروتیک, عاشقانه, غزل, محمدعلی رضازاده نظر دهید...