اروتیک

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشمم رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن!

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور…»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام!

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام
از سر کوه بلند تاک آب آورده ام

آنقَدَر داغم که آتش نيست….نورم را ببين!
شعله را پايين بکش من آفتاب آورده ام

ميزهايت را به چای تيره نازيبا نکن
خمره ای آبستنِ سرخيٌ ناب آورده ام

پلک ها را میپراند، چشمها را می بَرد
داروی بيداری و جادوی خواب آورده ام

سوره هايم جام ها و آيه هايم جرعه هاست
وحی نازل از ازل دارم کتاب آورده ام

قهوه چی! ديوانه ميگويی به من اما مگر ـ
حال تو خوب است و من حال خراب آورده ام

بد حسابی کرده ام ،دستم ولی امشب پُر است
صبر کن لب تر کنم حرف حساب آورده ام

من سرم داغ است و مستی در دلم قُل ميزند
جام آتش روی قليان شراب آورده ام

باز کن…من خنده های مشتريهای تو را
پشت در با گريه ساعت هاست تاب آورده ام…

...

2+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی!

تو شعله شعله شدی آتش و زدی به تنم
بزن که لذت محض است از تو سوختنم

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی
خودت عبور کن از تار وپود پيرهنم

بريز عطر خوش زن بريز در نفسم
بپيچ ساقهءگرما بپيچ بر بدنم

دو پلک،چشم مرا پر کن ازخمار شراب
بنوش نوبر سرخ انار از دهنم

تو آبشاری ودر ظرف برکه ميريزی
به آستانه طغيان رسيده خواستنم

بگير درمن و عريانی مرا گم کن
بپيچ بانوی نيلوفری!به دور تنم

...

2+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم!

لواشکانه به دندان نشسته ای جانم
بگو که دل بکنم از تو یا که دندانم

تمام مزه دنیا به ترشرویی توست
فدای تنگی خلقت لبان خندانم

چه خوب،آمدی امشب ،که مانده بودم باز
چگونه این دل درمانده را بپیچانم

زغال چشم سیاه و دوسیب گونه تو
بساط عیش مهیاست پای قلیانم

خمیر بوسه ورآمد سخن بگو با من
که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم!

به دکمه دکمه پیراهنت قسم هر شب
به یاد صبح تنت تا سپیده بارانم

اگر چه چشم پر از خواب و جاده هموار است
به شوق سیب لبت تا بهشت میرانم!

...

5+
اروتیک, عاشقانه, قصیده, مجید آژ نظر دهید...

آخرش کار می‌دهد دستم!

تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت

آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت

آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت

«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت

آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست

ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست

آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو

تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو

آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری

پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری

آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون

کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!… نگفتمت خاتون!

آخرش کار می‌دهی دستم

...

2+
اروتیک, طنز, عاشقانه, قاسم صرافان نظر دهید...

مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است!

قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است
بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلی زده‌ای باز گوشه‌ی مویت
تو ای همیشه برنده! شماره‌ات چند است؟

به توپ گرد دلم باز دست رد نزنی
مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است!

همین که می‌زنی‌اَش مثل بید می‌لرزم
کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تو تبلیغ آب انگور است
لبت نشان تجاری شرکت قند است

بِ … بِ … ببین که زبانم دوباره بند آمد
زی… زی… زی… زیرِسر برق آن گلوبند است

نشسته نرمیِ شالی به روی شانه‌ی تو
شبیه برف سفیدی که بر دماوند است

دوباره شاعر «جغرافیَ» ت شدم، آخر
گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست

چرا اهالی این شهر عاشقت نشوند
چنین که عطر تو در کوچه‌ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند
نگاه تو پی یک صید آبرومند است

هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت
بِکُش! حلال! مگر خون‌بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ی عاشق کبوتر جَلدی است
اگر چه می‌پرد اما همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد
و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیدی و غزلم را دوباره دود گرفت
نترس – آه کسی نیست – دود اسفند است

...

3+
اروتیک, طنز, عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور!

یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیاور
نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور

محشری بانو! نیستان لبت را وقف ما کن
روز محشر باقیات الصالحاتی هم بیاور

مستحقم، ای هوای باغ گیسویت شرابی !
آمدی از باغ انگورت زکاتی هم بیاور

دختر خانی ولی خانم! مگر ما دل نداریم
گاهگاهی کوزه آبی از قناتی هم بیاور

اینقدر با بچه شهری ها نکن شیرین زبانی
یا اقلا اسم فرهاد دهاتی هم بیاور

ظهر از مکتب بیا از کوچه ما هم گذر کن
از گلستان، گل برای بی سواتی هم بیاور

روی نذری‌ها بکش با دارچین قلبی شکسته
لطف کن یک بار تا درب حیاطی هم بیاور

پشت سقاخانه‌ام چشم انتظار استجابت
از زیارت آمدی آب فراتی هم بیاور

...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

انگار غزل آب نباتی شده باشد

انگار غزل آب نباتی شده باشد
وقتی که دو تا لب قر و قاطی شده باشد!

لب های تو با طعم انار است و دو چشمت
شیری ست که کم کم شکلاتی شده باشد!

این طور نگاهم نکن، انگار ندیدی
شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد!

من با تو خوشم با نمد بر سر دوشم
بگذار که عالم کراواتی شده باشد!

یک بار به من حق بده، لب های کبودم
در لیقه ی موهات دواتی شده باشد!

باید که غزل های مرا هم نشناسی
وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد!

...

5+
اروتیک, عاشقانه, غزل, کاظم بهمنی نظر دهید...