اروتیک

چشم هایت را ببند و دکمه ها را باز کن!

لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن
از کنایه دست بردار و فقط اعجاز کن

دعـوتت را فــاش کن پیغمبر زیبای من
وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است
شمــع را روشن بکن تکمیل این اعجاز کن

کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”
لهجـه ات را وارد روح لطیف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است
در فضای تنگ آغوشم بیا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد
چشم هایت را ببند و دکمه ها را باز کن!

...

2+
اروتیک, بنیامین پورحسن, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟
وی باغ لطافت به رویت که گزیده‌ست؟

نیکوتر از این میوه همه عمر که خورده‌ست؟
شیرین‌تر از این خربزه هرگز که چشیده‌ست؟

ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‌ست

این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است
یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‌ست

با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیده‌ست

نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده‌ست

بسیار توقف نکند میوه بر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست

گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد
و امروز نسیم سحرش پرده دریده‌ست

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‌ست

رفت آن که فقاع از تو گشاییم دگربار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده‌ست

سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کشته رها کن که در او گله چریده‌ست

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزلیات سعدی نظر دهید...

پوشیه وا کن، پرده برداری کن از چشمت!

تا پر نکرده قطره های اشک جایت را
با بوسه امضا کن تمام نامه هایت را

یک شب تمام خانه ام را نور باران کن
یک شب به روی چشم من بگذار پایت را

من مثل کوهی محکمم پس تکیه کن بر من
بر شانه ام جاری کن آن موی رهایت را

با رقص موزون کن حروف شعر هایم را
از ناز پرکن چشم های دلربایت را

من می توانم بیش از این هم عاشقت باشم
نازک تر از این ها کن آواز صدایت را

پوشیه وا کن، پرده برداری کن از چشمت
زیبا کن اشعاری که آوردم برایت را

...

0
اروتیک, امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

باز شهرآورد ِ بین “نه” و “آری” گفتنت!

موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابی خب که چه

دختر ِ اربابی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه

رویت آن سو میکنی، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه

مثل آهویی که گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه

من که جز بوسه ندارم هیـچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه

دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه

باز شهرآورد ِ بین “نه” و “آری” گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه؟!

من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه

ای بلا ! تکلیف من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه

آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخوابی خب که چه

دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه

بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنج قابی خب که چه

...

1+
اروتیک, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تو را پيكر تراشيدند معماران يونانی !

خميرت را به خونِ ماه ورزانيد و در آنی
تو را پيكر تراشيدند معماران يونانی !

تو را پيكر تراشيدند و از تن خستگی ها را
در آوردند با نوش دو فنجان چای سيلانی!

حنا بستند گيسوی تو از خون عميق شب
كشيده چشم و ابروی تو را “محمود” ايرانی

برای رنگ چشمت جوهر دريا و جنگل را
چه زيبا ريخت در بوم نگاهت حضرت مانی

خميرت تا بخشكد داغ لب بود و تن خيست
از آن دم باز شد بازار گرم بوسه پنهانی!

تو را عرفان و عشق آموخت خواجه حافظ شيراز
سخن آموختی در محضر سعدی و خاقانی!

كشيده از ازل دور دهانت نقش بوسيدن
نبات سرخ تحتانی! نبات سرخ فوقانی!

تو شاگرد اول هر چه دروس دلبری هستی
تو استاد همه معشوقِ از عاشق گريزانی !

بريد و دوخت با باد صبا پيراهنی از عشق
نشانده حسن بلقيس تو بر تخت سليمانی

زليخا دلبری گر از تو می آموخت ميدانم
به عشقش جامه از تن می دريد آن ماه كنعانی!

به محض ديدنت از جای برخيزند بيماران
بنا شد باتماشای تو، طبِ “ديده درمانی” !

چنين شوريدگی از نشئه ی سرشار چشم تو
كشانده عقل را تا خانه ی خواب زمستانی

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل, محمدعلی رضازاده نظر دهید...

دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم!

آتشت سرد است و یخبندان تنم
دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم

سر کشم؛ افسار می‌خواهم چه‌کار؟
خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم

دامنم را نذر بستر کرده‌ام
سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست
سنگ را با چنگ یا دندان، تنم

سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام
سال‌ها از صخره‌ات ویران، تنم

با تو صرف نیستن شد هستِ من
درد دارد؛ دردِ بی‌درمان، تنم…

...

2+
اروتیک, غزل ‏ - نظر دهید...

روسری را شل کنی این رقص کامل می شود!

چای ها با خنده ات شیرین و پر هل میشود
شهد ها با اخم تو زهر هلاهل می شود

دامنت با باد می رقصد لباست با نسیم
روسری را شل کنی این رقص کامل می شود

جمع بیت قبلی و شرم و حیایت مشکل است
هر کسی حلش کند حل المسائل می شود

مادرم می گوید این دختر طلسمت کرده است
فکر کرده سحر تو با آب باطل می شود

عشق ورزیدن به تو واگیر دارد، مسری است
تا کسی پیشت بشیند زود ناقل می شود!

...

2+
اروتیک, امیر سهرابی, عاشقانه نظر دهید...

چقدر بوسۀ بی اختیار می چسبد!

دو جام قبل و دو تا بعد کار می چسبد!
دو جام بعد در آغوش یار می چسبد…

همین که مست شوی، حس کنی که خوشبختی
در اوج تلخی این روزگار می چسبد

مرا بخواه و به من چای و بوسه وعده بده
قرار تو به من بی قرار می چسبد

بچنگ جسم مرا عاشقانه چون شیری
که ناگهان به گلوی شکار می چسبد

چقدر مست در آغوش بودنت خوب است
چقدر بوسۀ بی اختیار می چسبد

مرا رها کن و بگذار منتظر باشم
برای بوسه کمی انتظار می چسبد

...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل, مهتاب یغما نظر دهید...

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار!

تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کنج کدامین پاره قلبم؟ نمیدانم

من عادت کرده ام هرشب غبار اشکهایم را
به روی هرچه باقی مانده است از تو ببارانم

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار
که من موساترین پیغمبر سر در گریبانم

کجا قرآن نوشته یوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمریست از سرپیچی چشمم پشیمانم

زنم امشب کنار یک نفر غیر از خودم خوابید
ومن باید خودم را در صدای او بخوابانم!

خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان
نترس از من، که من خود زاده داغ زمستانم

تنم یخ بسته از سرمای آدمهای دیواری
و دیوار است دیوار است دیوار است، تاوانم

شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم

دلم افسردگی مزمن یک کوه را دارد
غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو…چه میدانم؟

...

2+
اروتیک, خیانت, غزل ‏ - نظر دهید...

تن را رها از مرزها، عاری از این تن پوش کن!

امشب چراغِ خواب را با بوسه ای خاموش کن
موسیقیِ ملموس در نجوایمان را گوش کن

انگشتری در دستِ من کن تا حلالِ هم شویم
روح مرا تسلیم در شرقی ترین آغوش کن

بازیگرِ فیلمی شو با مضمون عشق و عاشقی
من هم لوندی می کنم، پیک عرق را نوش کن

ترکِ موتور بنشان مرا ، آواز ایرج را بخوان
اصلا بدزدم نیمه شب، اصلا مرا بیهوش کن!

رویای معصومت شدم، آرایشم را پاک کن !
تن را رها از مرزها، عاری از این تن پوش کن

من سنّتی تر از توام ، این حال را از من نگیر
احساسِ شعرم را رها، در قصه ای خود جوش کن

بعد از پلان ِ آخر ِ این فیلم، اندام مرا
دعوت به غسل عشق در آواز زیر دوش کن

...

3+
اروتیک, صنم نافع, غزل نظر دهید...