باران

وقتی نمی بوسی مرا، با “قرص” می خوابم…!

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست، می گویند: بی تابم…!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی…خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا، با “قرص” می خوابم…!

...

1+
اصغر معاذی, باران, شب بخیر, غزل نظر دهید...

سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست!

ماه من در دل دیوانه ی شب زندانی ست
سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست

عقب افتاده تر از آن شده که می گویند
کشور ملتهبم منتظر ویرانی ست

نسبتم می رسد آخر به شب طولانی
شجر ه نامه ی من دولت بی سامانی ست

می نشینم که هواخواه نگاهم بشوی
گرچه منظور من از خواستنت ، پنهان نیست

هم قدم باش از این باغ بچیند سیبی
با تو شیطان شدنم در پی هر عصیانی ست

تو خودت باغ ِ بهشتی به خدا می دانند :
قصه ی آدم و حوا همه جا قربانی ست

سندیت که ندارد بنشینی باغیر
ساحلت امن و دلت صاف و لبت مرجانی ست

دوست دارم نفسی با نفست زنده شوم
گرچه آینه ی تو در پی نافرمانی ست

این چه کامیست که تلخ است شبیه فنجان
این چه داغی قسم خورده ی هر پیشانی ست

آه را می کشم از سینه ی تنگم بیرون
فصل پاییز چرا مقصد بی پایانی ست؟!

حافظم باش گره از نفسم وا بشود
فال خوش یمن ! اگر طالع من ویرانی ست

...

0
باران, پاییز, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

باز باران به شیشه ها می زد.، دل به دریا زدی و می دانی
غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

ما خلافِ دو رویِ یک سکه،دوور اما درونِ هم بودیم
مثلِ حسِ عمیقِ بویت از،پشت این راه های طولانی!

شعرها می کشند ما را چون، پشت هر چیز درد می بینیم
اشک های فروغ فرخزاد، زهرخندِ عبید زاکانی!

کاش می شد که دست بردارم،از تو اما… که تازه فهمیدم
رویِ پاهات گاه گاهی سخت، روی قولت همیشه می مانی!

سرِ خود را بگیر بالاتر، آنقَدَر که خدا ببیندمان
چه شده؟ سر به زیر تر شده ای! گریه کردی دوباره پنهانی؟!

مطمئنم کنار من هستی، روی این صندلی که جایت بود
با صدای گرفته ات داری،زیر گوشم فروغ می خوانی

آه از این شعرهای غمگینت! آه از این لامپ های بی مصرف!
آه از این خوابهای بی تعبیر! وای از این دست های سیمانی

باز خیس است بالشِ مردی، که گمان می کند تو را دارد!
نیستی، مثل حس آزادی، توی سلولهای زندانی!

...

1+
باران, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

زير باران می روم بی چتر مغرورم هنوز!

نيستی، اين جا كسی مثل تو با من خوب نيست
بعد تو ديگر برايم هيچ كس محبوب نيست

سفره ام وقتی پر از محصول چشمان تو است
نخل های شهر بم خرمايشان مرغوب نيست

شهر آرام است و چشمم توی چشم ديگران
چشم اين ها مثل چشمان تو شهر آشوب نيست

نيمۀ پر بودن ليوان برای دلخوشی ست
نيمۀ ديگر كه خالی می شود محسوب نيست؟

زير باران می روم بی چتر مغرورم هنوز
اصلا از اين اشك ها چشمان من مرطوب نيست

تازه باور كرده ام هر چند دير است اعتراف
آنكه می بازد پياپی در پی ات، مغلوب نيست

قبل از اين هم گفته بودم من مترسك نيستم
اينكه می بينی نشسته روبه رويت چوب نيست

گونه های تو دو سيبِ طعم قليان من است
غير تو با من كسی در كافۀ زرجوب* نيست

...

1+
باران, غزل ‏ - نظر دهید...

با تو در برف مهم نیست خیابان باشد!

با تو در برف مهم نیست خیابان باشد
یا جنون باشد و یک عمر بیابان باشد

چه کسی گفته زمستان خدا زیبا نیست؟
دوست دارم همه ی سال زمستان باشد

ره به جایی نبرد فکر فرار از باران
نیست چتری که به اندازه ی باران باشد

تا تو با ناز نخندی چه کسی خواهد دید ؟
سی و دو دانه ی برفی که درخشان باشد

می نویسی به تن برف سئوالت را،کاش
پاسخ مسئله یک واژه ی آسان باشد-

خواندمش:”تا به ابد عاشق من می مانی؟”
:دوستت دارم اگر قیمت آن،جان باشد

تا کمی گرم شود شعر و تو سرما نخوری
دفتر شعر مرا نیز بسوزان..باشد ؟

...

0
باران, غزل, محمد شریف نظر دهید...

می گریم امشب زیر باران های بی تو !

دلتنگ و ویران در خیابان های بی تو
می گریم امشب زیر باران های بی تو

وقتی نباشی، دهلی و تهران و لندن
فرقی ندارد نام زندان های بی تو !

من این همه آواره ام، آخر چگونه
این قدر خوشبختند انسان های بی تو ؟!

من امتداد زوزه ی گرگی غریبم
در بُرده جان از آن زمستان های بی تو

...

2+
باران, جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

باران به هیاهو سروپا می کوبد

ساعت باران است
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار و کمی ادکلن سرد در آن جا مانده
در صف خاطره هایی که نبردی به سفر
زن بارانی هم دوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
اندکی هم آغوش
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم زد
شاید از راه همان کافه ی دیروز
کمی برگردی
شاید از عطر گریزان ِ بنفشه
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را
روی ملاقات
کمی کوک کنی
دل به دریا بزنی
آمدن ات تازه شود
مرد باران زده
تردید نکن
وعده مان کافه ی صوفی
پشت آن میز کنار در ِچوبی بزرگ
راستی یادم رفت
چمدان
چتر
ویک مزرعه لبخند
بیا منتظرم
معجزه کن باران را

...

4+
باران, بتول مبشری, شعر نو نظر دهید...