تنهایی

شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند!

خسته ام از بس خودم را در خودم سر رفته ام
سال ها، از زیر بار کارها، در رفته ام

بحث های جدی منطق، جهان بینم نکرد
هم نشینی با مگس ها نیز، شیرینم نکرد

حاصل تنهایی ام، از جمع ها بیرون شده
عنکبوتی مُرده ام، در تار خودِ مدفون شده

دل به چوپان داده و… خون خودم را خورده ام
آبروی گرگ های گلّه ام را بُرده ام

سال ها خوابیده ام در پیله ی تنها شدن
غنچه ی پژمرده ای، در انتظار وا شدن

پیله ی پروانگی هایم، خیالی خام بود
عمر زیبا بودن گُل، از سحر تا شام بود

وای از بیهودگی، از خستگی از جا زدن
وای از یک عمر را درماندگی، درجا زدن

سال ها نوشیدن بیهوده ی خون ِجگر
وای از روزی که می بینی نمی بینی دگر

در پیِ یک لحظه آرامش، وَ خوابی راحتی
خسته ای از خواندن این شعرهای لعنتی

واژه ها یا هرزه، یا بی محتوا، یا پُر غم اند
شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند

پشت هر در، روبرویت، یک جهان دیوارتر
روز بعد از این، از امروز خودت، تکرار تر

می کُشی با یک «مسکن» دردهای حاد را
می کِشی سر با دو لیوان، یک جهان «فریاد» را

می نشینی مشکلت را با خدایت حل کنی
سال ها با هر کتاب و مذهبی، کل کل کنی

تا بیفتد عاقبت جایی درونت، انفصال؛
ظاهری که بیست سال و… باطنی که شصت سال

تا به جای آری خلوص کار را در «بندگی»
چاره ای داری مگر؟ جز مُردگی در زندگی

رو به کوهستان، اگر چه می توان فریاد زد
حرف هایی هست که… باید فقط در باد زد…

...

1+
آریا صلاحی, تنهایی, مثنوی نظر دهید...

بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار می افتد

شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش گوشه ی انبار می افتد‌

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم
که هر عکسی که میگیرند از من تار می افتد!

من از لطف خدا توی فضای باز هم باشم
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

به قدری با سماجت قصد “خودویرانگری” دارم
که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکل مردنم، مرگِ طبیعی نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌ وا رفت، پژمردم،
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!

به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!

...

0
اصغر عظیمی مهر, تنهایی, غزل نظر دهید...

از گونه های زندگی ام درد می چکد!

تنهایی مرا ببر از خاطرم خزر
غرقم کن و تمام مرا با خودت ببر

این خسته ی همیشه پریشان از آن تو
جان مرا به قیمت یک خواب خوش بخر

از گونه های زندگی ام درد می چکد
از آستین حوصله ام بغض های تر

مبهوت مانده ام به تماشای مرگ خویش
مثل سکوت مادری از داغ یک پسر

آواره ی سکوتم و پاگیر بی کسی
نفرین به سرنوشت، به این شومِ بی پدر

عمریست دور خاطره اش لول می خورم
عمریست فی البداهه فقط می روم سفر

دیگر کسی برای دلم “او” نمی شود
تنهایی مرا ببر از خاطرم خزر…

...

0
تنهایی, جدایی, سجاد صفری اعظم, غزل نظر دهید...

لطفا بمان حتی اگر چیزی نمی نوشی!

تنها تر از نیلوفرِ مردابِ خاموشی
غمگین تر از بارانیِ سردی که می پوشی!

با چشم هایی خسته و تب کرده بیدارم
می ترسم از یک پلک و یک دنیا فراموشی!

می ترسم از برق نگاهت لحظه ی رفتن
از سردیِ آهِ تو هنگام هم آغوشی

یک شب دلت را جای من “بی تو” تصورکن
دیدی چه ساده مثل سیر و سرکه می جوشی

فنجان قهوه، شعر، شب ،”نه نه ” نمیچسبد
لطفا بمان حتی اگر چیزی نمی نوشی!

لطفا شبت را روی بازوهای من سر کن
ای چشم هایت بهترین داروی بی هوشی

رویای من مردن به روی دست های توست
هرچند بعد ازمن تو هم مشکی نمیپوشی!

...

0
تنهایی, جدایی, سجاد صفری اعظم, غزل نظر دهید...

عاشقی، امتداد تنهایی پیش معشوق های توزرد است…

پالتو ات را بپوش و راهی شو، تا رسیدن به مرز تنهایی
کافه ها را یکی یکی طی کن، در شب روسیاه یلدایی

خط بزن خاطرات عشقت را، دل بکن از خیال آغوشش
خسته شو از غبار سردی که، خانه ات را گرفته بر دوشش

رد شو از این سکوت دردآور، با غروری که هی لهش کردی
شب به شب در دلت بگو معشوق، من نمی خواهمت که برگردی

پالتو ات را بپوش و راهی شو ، خالی از بغض های تکراری
عاشقی را بکش به صُلابه ، بین مخروبه های بی عاری!

عاشقی، امتداد تنهایی پیش معشوق های توزرد است…
پالتو ات را بپوش و باور کن عاشقی طعم تلخ یک درد است!

...

0
تنهایی, جدایی, رابطه, سجاد صفری اعظم, مثنوی نظر دهید...

با من مدارا کن کمی، آرام ِ جانم!

آخر چگونه من تو را از خود برانم؟
اکنون که من، تنها ترین مرد جهانم

من پای رفتن را به دست خود شکستم
تا اینکه تا آخر، کنار غم بمانم

گفتم نمی خواهم که عاشق باشم اما
اکنون تماشا کن، “امیر”ِ عاشقانم!

باز آمدی، قلبم تپید و باورم شد
من هم، از اقلیم و تبار ِ زندگانم

گفتی که می خواهی غم از این دل بگیری
آهستـه پرسیدی که: آیا می توانم؟

گفتـی سکوت ِمن، جواب ِ پرسشت نیست
گفتم که رسم ِ گفتگو را من ندانم

من سالها هم صحبت ِ آیینه بودم!
با من مدارا کن کمی، آرام ِ جانم

...

2+
تنهایی, رابطه ‏ - نظر دهید...

که غیرت نام مردان و حسادت ننگ زن ها بود!

دلم هر قدر ماتم داشت، یا هر قدر تنها بود
به حالش بهتر از تحقیر و این کوچک شدن ها بود

مسیری معتبر بودم که دزدان در سیاهی ها
کمین کردند، چشمانت مقر راهزن ها بود!

از این چادر به آن چادر از این صحرا به آن صحرا
غمت رقص زنی با نی میان ترکمن ها بود!

و من منفور ماندم در همه افسانه ها، جایی
که غیرت نام مردان و حسادت ننگ زن ها بود!

...

3+
تنهایی, جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

که پشت ِ در ِ خونه، دیوار بود!

نوشتم که از بغض خالی بشم
که خون دلم، توی خودکار بود

درو باز کردم به تنهاییام
که پشت ِ در ِ خونه، دیوار بود!

سر ِ کوه رفتم که خورشید رو
بیارم به رؤیای شهر سیاه

جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود
نشستم به گریه پس از چند ماه

کشیدم توو هر کوچه عکس تو رو
که این شهر غمگینو عاشق کنم

دویدم به سمت زنی که نبود
که رو شونه ی باد، هق هق کنم

به سمت جهان باز شد پنجره
بپیچه توی خونه، کابوس و دود

به در زل زدم مثل دیوونه ها
به جز گریه هیچ کس به یادم نبود

کدوم دیو دزدید خواب منو؟
کدوم کوه یخ، دستمو سرد کرد؟

کدوم زن به من جرأت عشق داد؟
کدوم گریه آخر منو مرد کرد؟

کدوم چوبه ی دار تو مغزمه
که قایم شدن پشت من مشت هام

خودم رو کجای خودم کشته ام
که خونی شده کلّ انگشت هام

توو این روزهای بد ِ لعنتی
امیدم به رؤیای عشقه هنوز

که خورشید پا می شه از خواب مرگ
که می ریزه دیوار حتماً یه روز…

...

3+
ترانه, تنهایی, چهارپاره, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید!

بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید
پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید

چون دوست، دشمن هم برید از من كه او هم نیز
حتی برای قصد آزارم نمی آید

چون من گناه آلوده ای كو؟ پس چرا دستی
محض كشیدن بر سر دارم نمی آید؟

بر دار هم لاف ِ انا الحق گر زنم حتی
شیخی برای طرد و انكارم نمی آید

جز وای ِ‌جغدی پیر در ویرانه های شهر
بانكی دگر آن سوی دیوارم نمی آید

شب هم به حالم سخت می گرید ولی افسوس
خواب خوشی بر چشم بیدارم نمی آید

در بستر سرد ِ غزل تب كرده احساسم
بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید.

بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید
پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید

چون دوست، دشمن هم برید از من كه او هم نیز
حتی برای قصد آزارم نمی آید

چون من گناه آلوده ای كو؟ پس چرا دستی
محض كشیدن بر سر دارم نمی آید؟

بر دار هم لاف ِ انا الحق گر زنم حتی
شیخی برای طرد و انكارم نمی آید

جز وای ِ‌جغدی پیر در ویرانه های شهر
بانكی دگر آن سوی دیوارم نمی آید

شب هم به حالم سخت می گرید ولی افسوس
خواب خوشی بر چشم بیدارم نمی آید

در بستر سرد ِ غزل تب كرده احساسم
بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید

...

3+
تنهایی, غزل ‏ - نظر دهید...