تنهایی

از من است این غم که بر جان من است!

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست

آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست

گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش

از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست!

...

0
تنهایی, تولدی دیگر (فروغ فرخزاد), چهارپاره نظر دهید...

آینه در آیدا؟ یا آیدا در آینه؟

دیده ام تصویر او را بارها در آینه
با همان چشمان سرد و آشنا در آینه

یک زن یک متر و هفتاد و سه سانتی می گریست
یکصد و هفتاد و سه اندوه را در آینه!

او که مصداق پری واری به شکل آدمی است
آمده با یک بغل موی رها در آینه

شاید اصلاً من خیالی هستم و او واقعی ست
شاید او هر روز می بیند مرا در آینه

آینه در خانۀ من قاب عکس او شده
غیر از او چیزی نمی بینم چرا در آینه؟

با کتاب شاملو می ایستد در آینه
آینه در آیدا؟ یا آیدا در آینه؟

...

0
تنهایی, غزل ‏ - نظر دهید...

عاشق زن های سن بالا!

تو عاشق مردای شیک پوشی،
حتی از اسم دود بیزاری

من عاشق زن های سن بالا،
دیوونه ى زن های سیگاری!

دنیا واسه تو زنگ تفریحه،
من شاعرم فهمیدنم سخته

تنها زمانی که هم آغوشیم
فکر و خیال هر دومون تخته

وقتی یه مدت شعر با من نیست،
وقتی پُرم از حرف ناگفته

میشم درست مثل زمانی که
تو عادتت تاخیر میفته…!

پیش تو آرامش مث رویاست
ترجیح میدم باز تنهاشم

تا اینکه با تو باشم و هر روز،
تو حسرت آرامشم باشم…

...

1+
تنهایی, جدایی, علی ایلیا, مثنوی نظر دهید...

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت !

معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان

شرمشان باد زهنگامه رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان

یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان

خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

...

1+
تنهایی, جدایی, غزل, فریدون توللی نظر دهید...

آشفته ام چو موی تو در دست بادها!

آشفته ام چو موی تو در دست بادها
سردم شبیه آه زعمق نهادها

آئینه ی تمام قد نامرادی ام
من پشت کرده ام به تمام مرادها

باید که گوشه گیر شوم مابقی عمر
من دوستی چگونه کنم با عنادها

از سردی نگاه شکایت نکن برو
کم ضربه دیده ام من از این اعتمادها؟!

علمی حریف هرزگی چشم من نشد
نفرین به خال دوست کنم یا سوادها؟!

هرکار کردم عکس جوابش گرفته ام
محکوم بودنم به جهان تضادها

هرگز به حق خود نرسیدم که ناگزیر
دلخوش شدم به مرگ به روز معادها

...

0
تنهایی, رابطه ‏ - نظر دهید...

از عشق، غم مشترکش قسمت ما شد !

از چهره مهتاب، لکش قسمت ماشد
از عشق، غم مشترکش قسمت ما شد

هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر
زنگار گرفت و ترکش، قسمت ما شد

وقتی که فلک، حکم به تنهایی ما داد
بر خورد ورق ها و تکش  قسمت ما شد

عمریست که آشفته این بود و نبودیم
از مساله ساده، شکش قسمت ما شد

گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است
غم ها و شب و شاپرکش، قسمت ما شد

نامرد رفیقان، به خدا بشکند این دست
وقتی که فقط بی نمکش، قسمت ما شد…

...

3+
تنهایی, شهاب مرادی, غزل نظر دهید...

تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت!

تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!

شبیه نوح اگر هیچکس به دين تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست
بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت!

بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن
تویی که گم شده ای بین عکس های خودت…

...

9+
تنهایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

همین بغل لطفا…

برای شادی روحم کمی غزل لطفا
دلم پر از غم و درد است، راه حل لطفا

همیشه کام مرا تلخ می کند دنیا
به قدر تلخی دنیایتان، عسل لطفا!

مرا به حال خودم ول کنید آدم ها
فقط برای کمی گریه لااقل، لطفا

کسی میان شما عشق را نمی فهمد
ادا، دروغ بس است این همه دغل لطفا

کجاست کوهکنی تا نشان دهد اصلا
به حرف نیست که عاشق شدن، عمل لطفا

به زور آمده بودم، به اختیار مرا
ببر به آخر دنیا از این محل لطفا

نمانده راه زیادی، کنار قبرستان
پیاده میشوم آقا، همین بغل لطفا

...

3+
تنهایی, جدایی, غزل, فرزاد نظافتی نظر دهید...

پرکشیده از لبش چیزی که نامش خنده بود!

اتاقی، روی تختی، توی شهرِ لعنتی
مانده در آغوش چِندِش دارِ فقر لعنتی!

توی کوچه، پشت شیشه، آسمان پوشیده باز
یک لباس تیره رنگ از جنسِ ابر لعنتی

پشت هم سیگار، هی سیگار، دودی مثل مه
نا امید و مانده در زندان زجر لعنتی

پرکشیده از لبش چیزی که نامش خنده بود
ته کشیده در وجودش ظرف صبر لعنتی

دزدکی در خاطرش عکسی نگه میداشت از
آن کسی که بود حالا توی قهر لعنتی

زیر لب آهسته لعنت کرد آن کس را که او
زندگی اش را ربود از او به مکر لعنتی

با مدادی روی دیوار اتاق خود نوشت:
بر سرم آوار شو ای سقفِ قبر لعنتی!

ساعتی میشد که دیگر واقعا او رفته بود
توی فکر مرگ با یک جرعه زهر لعنتی!

...

7+
تنهایی, جواد مزنگى, غزل نظر دهید...