جدایی

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن!

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگی رو بر نمی گرده

تنها شدم مثل درخت پیر و خشکی که
تو قلب یه صحرای دور افتاده جا مونده

من دور از آغوش تو می میرم شبیه اون-
مرداب خاموشی که از دریا جدا مونده

سخته قبول اینکه دستای تب آلودت
تا آخر دنیا تو دست دیگه ای باشه

وقتی به زور قرص صبح جمعه می خوابم
یه آدم دیگه کنار دست تو پاشه

اینجا میون خاطرات مرگبار تو
انگیزه ای حتی برای زنده موندن نیست

هر شب به قصد مرگ رو به قبله می خوابم
این زندگی بی تو به جز تمرین مردن نیست

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگیمو بر نمی گرده

...

0
جدایی, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

بعد تو با غمت چرا هر شب، یوسف آباد را قدم بزنم؟!

در زمستان سردِ چشمانت، با چه انگیزه ای قلم بزنم ؟
چایی ات را پر از شِکر کردم، تا برایت دوباره هم بزنم

در دلم حسِّ محنت انگیزیست، بعد تو من غریبه ام با شهر
بعد تو با غمت چرا هر شب، یوسف آباد را قدم بزنم ؟

شیشه ی عطر ِخالی ات اینجاست، مثل رویای تو در آغوشم
قول دادم که بی حضورِ خودت، به تنم عطر سرد کم بزنم

قول دادم به خود که بعد از تو، نیمه شب ها بدون ترسیدن –
خاطرت را بدزدم و پُر گاز، سمتِ بی راهه ی فشم بزنم

فصل فصلِ نوشتن سوگ و حسّ و حالم شبیه عاشوراست
باید امشب به جای هئیت ها در ته کوچه ها حرم بزنم

باید امشب عمیق گریه کنم، تا عزادار قابلی باشم
باید امشب بدون رویایت، تشنه برسینه و سرم بزنم

قول دادم که بعد تو شخصاً، وارثِ کُلِ غصه ها باشم
سندش را به نام خود کرده ، روی آن مُهر درد و غم بزنم

...

1+
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

این است راز دوری آیینه ها از سنگ!

تو اشتیاق کوچ داری،من دوپای لنگ
دوریم از دنیای هم فرسنگ ها فرسنگ

تو اهل رویای کبوتر، اهل آرامش
من اهل طوفانم، همیشه با خودم در جنگ

پژواک سمفونی ناب برگ و بارانی
افسوس!من ساز کویرم،خشک و بد آهنگ

دریانشین! از خلوت مردابی ام بگذر
طنازی ماهی کجا و رخوت خرچنگ؟

ای حجم دستانت تداعی بخش اقیانوس!
می بینمت از دور دست دره های تنگ

این عشق در آغوش ما نابود خواهد شد
این است راز دوری آیینه ها از سنگ

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

امدادرسانی پس از این زلزله می کرد!

ای کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرد
از سوزِ جدایی تو کمتر گله می کرد

رفتی و فروریختم؛ ای کاش کسی بود
امدادرسانی پس از این زلزله می کرد

یاد آر دو چشمـی که چو گیسوی تو می دید
سلسال روان از خَم آن سلسلـه می کرد

افسوس ندانست دلت: زخم دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفـت؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد؟

بیهـوده چه نالیم؟ که دل باید از آغاز
فکرِ گذر از سختی این مرحله می کرد

...

0
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

حیف عمری که هدر پای تو شد عشق جوانی!

بیقرار توام و صبر و قرار دگرانی
ای پریچهره که از سوختنم در هیجانی

باز دلواپس چشمان تو و این همه گرگم
سخت می شد بپذیرم که برایم نگرانی

اهل یک کوچه گرفتار تو و برده ای از یاد
قول خود را که فقط با من دیوانه بمانی

پوست انداخته این شهر شبیه تو که گفتی
ریز ریزم بشوی یکدله ای باز همانی

رقص اشک من و بزمی که تو از کوچه پریدی
با همان رخت عروسی و دو ابروی کمانی

مشق شب بود، تو رفتی گله ای نیست عزیزم
شور آن عشق فراموش شده دیر زمانی

پیرمردی شده این عاشق و با آینه میگفت
حیف عمری که هدر پای تو شد عشق جوانی

...

2+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

هم تشنه ام نفرین کنم همبسترانت را

از من گرفتی خلوت بکر جهانت را
می خواستم مهتاب باشم آسمانت را

می شد اگر می خواستی مانند تن پوشی
دور تنم محکم بپیچی بازوانت را

هم دوست دارم غرق عشقی آتشین باشی
هم تشنه ام نفرین کنم همبسترانت را

تنها شرابت را بنوش و دلربایی کن
بی من ننوش اما تو جام شوکرانت را

بوسیدن تو آرزویی غیر ممکن نیست
من می رسانم بر لبم یک روز جانت را

...

0
جدایی, غزل, مهتاب یغما نظر دهید...

بعدِ تو منظره ی کوچه ی مان فرق نکرد!

بعدِ تو منظره ی کوچه ی مان فرق نکرد
پنجره، چهره ی من، سوزِ اذان فرق نکرد

سر هر پیچ که عمداً به تو برمی خوردم
سرخی صورت من از هیجان فرق نکرد

بعد ِ تو مادرم از عشق مرا می ترساند!
حسِّ من زیر قدم های زمان فرق نکرد

بی تو در گیرِ خیالاتِ پُر از درد شدم
روی بوم غزلم رنگ خزان فرق نکرد

روز و شب، خوانده شدی در دلِ هر تصنیفی
بعد تو سوزِ قمر، لحنِ بنان فرق نکرد

مردی از جنس تو در قصه ی من مانده هنوز
سالها رفت ولی مرد جوان فرق نکرد

هر چه می خواستم از شب به حقیقت پیوست
روز شد، چهره ی بی رحمِ جهان فرق نکرد

...

1+
جدایی, صنم نافع, غزل نظر دهید...

مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی
رازداری مطمئن از هر نظر می خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟!
یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟!

بوسه نه! همخوابه نه ! حتی قراری ساده نه !
دفتری از خاطرات بی خطر می خواستی !

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!
مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!
از من اما جنگجویی بی جگر می خواستی!

عذر می خواهم ! بلانسبت ! ولی با این حساب
احتمالاً جای خاطرخواه، خر می خواستی !

...

4+
اصغر عظیمی مهر, جدایی, غزل نظر دهید...

عاشق زن های سن بالا!

تو عاشق مردای شیک پوشی،
حتی از اسم دود بیزاری

من عاشق زن های سن بالا،
دیوونه ى زن های سیگاری!

دنیا واسه تو زنگ تفریحه،
من شاعرم فهمیدنم سخته

تنها زمانی که هم آغوشیم
فکر و خیال هر دومون تخته

وقتی یه مدت شعر با من نیست،
وقتی پُرم از حرف ناگفته

میشم درست مثل زمانی که
تو عادتت تاخیر میفته…!

پیش تو آرامش مث رویاست
ترجیح میدم باز تنهاشم

تا اینکه با تو باشم و هر روز،
تو حسرت آرامشم باشم…

...

1+
تنهایی, جدایی, علی ایلیا, مثنوی نظر دهید...

خماری!

به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود
و بعد از سال ها هر شب برایم یادگاری بود

به تو تقدیم این شعر پر از احساس تنهایی
همین حسّی که می دانی مساوی با خماری بود

اگر از حال من می پرسی آرام است احوالم
فقط در خاطرت باشد میان ما قراری بود

نمی دانم که یادت هست می بستم نگاهت را
برایت شعر می خواندم برایم افتخاری بود

به چشم تلخ قاجاریت و احساس خودم سوگند
بدون بوسه ات هر شب مرور احتضاری بود

نمی دانم چه نفرینی به جان عشق ما افتاد
به چشم شور بد لعنت که آخر نابکاری بود

هزاران بار می مردم که تا هر شب غزل باشم
به بیتا بیت هر شعری که شرحش سوگواری بود

و اکنون این منم تنها غزل نخ می کنم هر شب
همان ماهی کوچک که دچارت روزگاری بود

تو رفتی مانده ام اینجا به یادت شعر می بافم
ولی هرگز نفهمیدم چرا رفتی؟! چه کاری بود؟!

...

0
جدایی, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...