جدایی

مهندس جان، روزت مبارک!

عزیزِ جانم سلام
نمیدانم بخاطر مى آورى مرا یا نه!
آن روزها دبیرستانى بودیم که براى هم دلبرى میکردیم
عشقمان امروزى نبود
ما احساسمان را روى کاغذ براى هم مینوشتیم
قرارهایمان ایستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!
یادش بخیر جانم
از وقتى سوارِ اتوبوس میشدیم،
هفت ایستگاه فرصت داشتم تا
صورتِ معصومت را
موهاى پریشانِ از مقعنه بیرون ریخته ات را،
زل بزنم و گوشهایم شنواى وقایعِ روزَت باشد…
سالِ کنکور را یادت مى آید؟!
دلهره داشتم که مبادا دانشگاه رفتنت،
بشود کابوسِ شبهایم…
که مبادا اطرافت پر شود از آدمهایى
که دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!
همان هم شد
از فرداى کنکور دیگر نداشتمت…
اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را دیگر کم داشت
من میماندم هفت ایستگاهى که لحظه شمارى میکردم تمام شود
نمیدانم الان کجایى،
اما میدانم خانم “مهندسى” شدى براى خودت…
“مهندس” جانم؛
وقت کردى سرى به ایستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!
روزَت مبارک!

...

1+
جدایی, علی قاضی نظام, نثر نظر دهید...

تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم!

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنای من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهد آن نیمه‌شب بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس! بر سر این شانه تو را گم کردم

“تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم”
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !
آه، ای گوهر دردانه تو را گم کردم

...

1+
جدایی, جویا معروفی, غزل نظر دهید...

بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

مثل افسانه ای بی مخاطب، مثل قیسی که لیلا ندارد
زندگی بی تو آماج درد است زندگی بی تو معنا ندارد

شاعری پای تو شعر می کاشت، دست از دامنت برنمیداشت
پیش تو روزگار خوشی داشت، روزگاری که حالا ندارد

شاعری که غزل گفتن آموخت از ته دل سرود و دلش سوخت
خواست تا حس خود را بگوید، عشق اما الفبا ندارد

آه ای شانه های تو سوزان! ای طلوعت غروب زمستان!
سردمهری نکن، رو نگردان من دلم تاب سرما ندارد

چشم های تو مواج بودند، گیس هایت گرفتار طوفان
بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

در پی اتفاقی جدیدم، اتفاقی به شیرینی زهر
شاید امشب بیاید سراغم، مرگ بادا مبادا ندارد!

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

بیا بیا غزلم تلخ و داغ و تازه دم است
اگر چه هیزم ِ عشقت در این اجاق كم است

كنار چوبه ی دارم بیا كه محكومت
به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

مرا كه غیبت تلخ ِ تو درد ِ جانكاهی است
به پای دار حضورت عزیز و مغتنم است

همان كه ره بلد ِ شهر عشق بود، ببین!
به جاده های غریبی اسیر پیچ و خم است

در این سرای كهن یك ستون اگر باقی است
نشان ز غربت غمناك و داغ ِ ارگ ِ بم است

بیا ز راه نترس ای دلیل بیداری
اگر چه عاقبت راه پِرسه ی قلم است

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد!

تووی کوچه قرار ممکن نیست، باید از ازدحام برگردم
گاهی از در که می زنم بیرون، شاید از پشت بام برگردم

دل خودش را به قصد قُربت کُشت، مَرد، زن را به قصد نزدیکی
باید از فکر،بسته باشم تا، راحت از قتل عام برگردم

چند ساعت سه تار در طیِ روز، چند ساعت به خواب مشغولم
چند ساعت به خانه ی بی زن، با کمی اضطراب مشغولم

تووی ذهنم مدام می چرخم، با تز انقلاب مشغولم
دوست دارم در این میان گاهی، تا بگویی سلام، برگردم

اجتماعی که فحش ناموسی ست،اجتماعی که تلخی ِ زهر ست
سوپرِ کوچک ِ محله ی ما،مَرد ِ بدبخت با زنش قهر ست

گیج ِ سگ پرسه در خیابانم، شهرداری مزاحم شهر است
می روم با تمام بدبختیم، بعد ِ یک انهدام برگردم

چندتا شعر مبتذل گفتم، روی احساس شاعری، حتما
کفر همسایه را درآوردم، بی پدر فحش داد و خندیدم!

فکر کردم چقدر کم دارم، تخت بودی و بی تو خوابیدم
باید از خود جدا کنم خود را، از من ِ بی مرام برگردم

عشق، چیزی نبود غیر از درد، روزهای کلافه بودن را
گور بابای هر که می گوید، قصه ی بد قیافه بودن را

روی چشمم اسید می پاشم، تا نبینم اضافه بودن را
سینیِ چای را به من برسان، خواهشا یک کلام، برگردم؟!

در نبود تو منفجر شده ام، مَرد باید عذاب هم بِکِشد
سردی ِ روزهای بی زن را، کاش این خانه دست ِ کم بِکِشد

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد
بعد با هم قرار بگذاریم، با تو در شعر هام برگردم

دوستم داری و نفهمیدم، دوستت دارم ِ صمیمی را
سگ نبودم که هار می رقصم، دوستم داری ِ قدیمی را

ردّ ِ آغوش می کُشد حتما، شک نکن،ناصر ندیمی را
منتظر می شوم، دهان وا کن، رو به من، والسلام! برگردم!

...

1+
جدایی, چهارپاره, رابطه, ناصر ندیمی نظر دهید...

حالا که فصل آمدنت دیر شد، نیا!

وقتی که عشق و عقل تو درگیر می شود
کم کم دل گرفته ی من پیر می شود

اینقدر وقت آمدنت پا به پا نکن
آخر برای آمدنت دیر می شود

گفتی که حس ندارم و صدبار دیده ای
احساس های من که سرازیر می شود

حسی که روی شانه ی تو جا گذاشتم
یک عمر توی شعر تو تکثیر می شود

رد قرار آخرمان روی موج هاست
دریا هم از نگاه تو تسخیر می شود

وقتی کنار خاطره هامان قدم زدم
دیدم چه زود می رود و دیر می شود

یک عشق ماندگار فقط توی خواب هاست
اما فراق توست که تعبیر می شود

حالا که فصل آمدنت دیر شد، نیا!
دارد دلم از آمدنت سیر می شود…

...

0
جدایی, رابطه, غزل, مریم هاشمی نظر دهید...

نوبت عشق که شد، قافیه را باخت و رفت!

آمد و دلهره ای در دلم انداخت و رفت
از خودش در نظرم حادثه ای ساخت و رفت

هی غزل پشت غزل، قافیه سازی می کرد
نوبت عشق که شد، قافیه را باخت و رفت!

گفت یک عالمه احساس به من مقروض است
قرض خود را ولی افسوس نپرداخت و رفت

دلش از سنگ شد و رحم نیاورد و گذشت
مثل برق از بغل مردۀ من تاخت و رفت

تیشه بر پیکرۀ کوه غرورم زد و بعد
پرچم فتح بر این قلّه برافراخت و رفت

از دل بی خبرم زود خبردار شد و
قلب قلّابی خود را به من انداخت و رفت

...

0
جدایی, سونیا نوری, غزل نظر دهید...

زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

یک روز ببینی که امیدت رفته
بی هیچ کلام و گفت و گویی، سخت است

یک عمر شنیده ای «تو»! بعدش با او!
سخت است تحمّلِ دورویی! سخت است!

جانت به لبت رسیده باشد وقتی
از حسرت دیدنش به هم می ریزی

آواره شوی، دوره بیفتی، اما
پیدا نکنی شبیه اویی، سخت است

یک موی سیاه روی قالی دیدی
فکرت بکشد به رنگ مویش، آن وقت

یک موی سیاه یادگارش باشد
هی زل بزنی به تارِ مویی، سخت است

یک بغضِ عجیب کنجِ قلبت باشد
اما تو سکوت کرده باشی، بعدش

مجبور شوی به خنده ای مصنوعی
با این همه غم، گشاده رویی سخت است

شهری پرِِ از غریبه و نامحرم
اندوهِ تو روی بالشت می ریزد

یک شانه برای گریه ای طولانی
محتاج شوی؛ ولی نجویی، سخت است

از طرز نگاه دیگران می ترسی
از خنده و پچ پچ و قضاوت هاشان

انگشت نما شدن میانِ مردم
ترسیدنِ از بی آبرویی سخت است

یک جسمِ قوی و پرتوان می خواهد
مردانه ترین کار، گمانم این است

با گردۀ کم زور و دلی کم طاقت
زن باشی اگر، شعر بگویی سخت است!

...

0
جدایی, چهارپاره, سونیا نوری نظر دهید...

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست!

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی

تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

...

0
جدایی, دلتنگی, غزل ‏ - نظر دهید...

گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

حال و روز آنکه را امّید دادی دیده ای؟
دیده ای دنیای بعد از تو، چه با من کرده است

آخر همراهی حزب تو، حبسِ خانگی ست
هرکه در دام تو افتاده ست، عمری بَرده است

من که اهل این سیاست ها نبودم قبل تو
آمدی تا اغتشاش روزگار من شوی

سرنوشتم بوده کودک باشم و مَردی کنم
سرنوشتت بوده بی مهری کنی تا «زن» شوی

خالق انگیزه ی پرواز های پیش از این
ترک کردی تا بدون بال و پر حرکت کنم؟

بسته ام خود را به تختی که در آن باید تو را…
بسته ام خود را به تختی تا مگر ترکت کنم

آنچه بعد از تو برایم ماند، عمری بی کسی ست
هیبتی آشفته، جسمی خسته، چشمانی کبود

گاه گاهی هم نگاهی کن به این روح خمار
اعتیاد من به چشمان تو تفریحی نبود

با تمام ناسپاسی های عشقت ساختم
با تمام دلخوشی های دروغت، دلخوشم

مثل تهدیدی که باید مادران، فرزند را
گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

روز و شب، این تختخواب آرامگاهم می شود
در پتو می پیچد و… یک گوشه چالَم می کُند

خواهشاً خاموش کن اخبار دنیا را، مگر
حال عالم بعد از این، فرقی به حالم می کند؟

کاش می کردم فقط پیش از همین آشفتگی
طعم لب های تو را یک بار دیگر امتحان

تا ابد آزار خواهد داد روحم را همین
ای تمام قول های “تا ابد با من بمان”

عشق تو، بعد از خودت در من هیولا می شود
هرچه با «بم» کرد روزی زلزله، آن می کُند

ظاهراً بی مشکلم، امّا دروناً مُرده ام
عشق یک شاعر، شبیه «ایدز» داغان می کند

یک طرف بی اعتنایی، یک طرف درماندگی
سهم من از رابطه با سهم تو یکسان نبود

پس کشیدی پای خود را هرکجا سختی رسید
عشق تو از ابتدا هم مرد این میدان نبود

من پس از یک عمر دل بستن به تو فهمیده ام
عشق، ترکیب حماقت در هوس با سادگیست

تو به راه خود برو، من هم به بیراه خودم
انحراف از راه، تنها هدیه ی دلداگی ست…

...

2+
آریا صلاحی, جدایی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...