جدایی

شیطان سرشکسته ی وامانده از بهشت!

آه ای اتاق کوچک تو باغی از بهشت!
با جان و دل گذاشتمت خشت روی خشت

حالا بگو که بام کدامین کبوتری
دادی مرا به دست کدام آسمان نوشت

او کیست او که خواست تو تسکین من شوی
شیطان سرشکسته ی وامانده از بهشت!

او کیست او که با همه ی مهربانی اش
خوی تو را به آتش خشم و جنون سرشت

ای کاخ سرنگون شده بر اشتیاق من
از تو چه مانده است به جز یک بنای زشت

نفرین به او! به او که مرا عاشق تو کرد
نام تو را به صفحه ی پیشانی ام نوشت

...

3+
جدایی, شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

بدم می آید از این شاعران سیگاری !

غزل سرودم و گفتی که شاعران آری !
بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

بخاطر تو به سیگار لب زدم گفتی
بدم می آید از این شاعران سیگاری !

چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو
چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری!

ولی دوباره برایت غزل سرودم من
ولی دوباره بر آن وزن های تکراری

مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن… گریه
مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن.. زاری

...

3+
جدایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

مانده باشد!

برایت اتّفاق افتاده جسمت
درون چاه بابِل مانده باشد؟

دلت یک دفعه پروازش بگیرد ؛
ولی پای تو در گِل مانده باشد؟

ببینی ازخودِ دیروزی ات هم
هزاران سال نوری دور ماندی

میان آنچه بودی، آنچه هستی،
جهانی حدّفاصل مانده باشد؟

شده آیا رفیق کهنه ات را
ببینی بعدِ یک مدّت جدایی

تو از دیوانگی هایت بگویی؛
ولی او پاک، عاقل مانده باشد؟

تصوّر کن کسی یک عمر گشته،
که شاید لحظه ای آسوده باشد

ولی از آن همه سگ دو زدن ها،
فقط درد مفاصل مانده باشد

شده هرگز کسی تا دسته خنجر
درون سینه ات جا کرده باشد

اگرچه او تو را بدجور کشته
دل تو پیش قاتل مانده باشد؟

چه دشوار است باور کردن این
که رؤیاهای تو بر باد رفته

به جای نوش دارو توی جامت
کمی زهر هلاهل مانده باشد

شبیه نو عروس تیره بختی
که مرد دیگری را دوست دارد

ولی حالا برایش یک دل خون
و کابوسی پر از “کِل” مانده باشد

چه سودی برده ام از روز تازه؟
فقط آمد مرا کم کرد از من

شبیه جمع و تفریقی شدم که
از آن یک صفر حاصل مانده باشد

...

0
تنهایی, جدایی, سونیا نوری نظر دهید...

با جیب خالی عاشقی سخته!

هرکی مثِ فرهادِ دیوونه س
هرکی مث مجنونِ بد بخته
حتی اگه لیلی باهات باشه
با جیب خالی عاشقی سخته!

نزدیک شو در حد چن لحظه
تو به چی دل بستی نمیدونم
معقول تر رفتار کن دختر…
من بچه ی میدون خراسونم!

خطی به اسم فقر هر لحظه
مرزی میونِ قلبِ ما  میشه
تو خونه تون بالای تهرانِه
توی اتاقت شهر جا میشه!

هر روزِ من تو راهپیمایی
با جیب خالی تا ونک مردن
پرسه میونِ قلبِ آفریقا
پس کوچه های برفیِ جُردن

میترسم از بچه محلاتون
هر طور شده میخوان باهات باشن
ماشینای شاسی بلندی که
روی غرورم آب  می پاشن!

من با لباسِ کار میخوابم
میخوابی و عین خیالت نیست
کاری که مزد سی و یک روزش
اندازه ی شلوار و شالت نیست!

دنیای من لبریزِ کابوسه
خوابای من یک عمره رنگی نیست
برگرد تو خوابِ خودت دختر
آغوش من جای قشنگی نیست…

...

2+
امید روزبه, ترانه, جدایی نظر دهید...

من را شبیه یک زن صد ساله کرده ای!

بغضی به روی حنجره ام لانه کرده است
دل را ز طعنه های تو دیوانه کرده است

شعر مرا بخوان! که پر از نا امیدی است!
شعرم غمین ترین غزلی را که دیدی است!

هر روز بر تو منتظرم، دیر می کنی
از عشق، از خودت تو مرا سیر می کنی

گفتی تو رُک به من که دگر پیر می شوی
با طعنه و کنایه سرازیر می شوی

آری تمام عشق مرا دود کرده ای
باور بکن مرا که تو نابود کرده ای!

من را شبیه یک زن صد ساله کرده ای!
مانند مرده ای تو در این چاله کرده ای!

بر قلب من زمان همه شمشیر می شود
از این کنایه های تو دل سیر می شود

حالا شدم برای تو ابلیس؟! می روم
حرفی نزن، سکوت بکن، هیس! می روم!

هر روز اعتراض تو بر من مهیب تر
در عشق می شوی تو خودت نانجیب تر!

باشد، تو فکر کن که من از عشق ناشی ام
فکر غزل سرودن و افسانه پاشی ام!

من می روم تو باش به عشقی جدیدتر
با خنده های کاذب و مهری شدیدتر

اما به دل تو هنوز تنها ستاره ای
بر درد های سینه ی من راه چاره ای

...

0
جدایی, مثنوی ‏ - نظر دهید...

ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

آرزو می کنم اما به تو امیدی نیست
در جدا بودن ما شبهه و تردیدی نیست!

تو مرا رانده ای از خویش خودم میدانم
راه برگشت برای منِ تبعیدی نیست

دیدِ ما گرچه یکی نیست ولی باور کن
زندگی هر چه که هست آنچه تو میدیدی نیست!

بعد تو معنی ماه و شب و سال ام گنگ است
ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

قبل پیش آمدنِ آنچه نباید برگرد
چون اگر دیر شود فرصت تمدیدی نیست!

...

0
امیر سهرابی, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر
روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر

شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است
رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر

خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا
ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!

حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که
چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!

شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم
هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!

...

2+
جدایی, غزل, نفیسه موسوی نظر دهید...

از من اما جسد یک زن تنها مانده!

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده!

چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
“دوستت دارمِ” تلخِ تو معما مانده!

چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده!

بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده!

از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
از من اما جسد یک زن تنها مانده!

...

7+
جدایی, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...