جدایی

من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

با رفتن خود سُست کردی دست و پایم را
این دستمزدم بود ؟ کم دادی بهایم را

من بی تو از دریا چگونه رد شوم بانو
من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

آنقدر با مویت تیمم کرده ام دیگر
از یاد بردم دین که نه حتی خدایم را

با آشنایانم غریبم با غریبان دوست
پای غریبی داده ام هر آشنایم را

زیبایی تو باعث خود باوری می شد
بعد از تو پنهان کرده ام آیینه هایم را

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

من نه جلادم ! نه زندانبان!

روز و شب با اینکه از دنیا شکایت می کنم
من به این دلواپسی ها دارم عادت می کنم

شرط خوشحالی در این دنیا فقط دیوانگیست
بعد تو ، دیوانه می بینم حسادت می کنم

می روی زیر فشار زندگی خم می شوم
می شوم، اما به سختی استقامت می کنم

مدتی، در قلب من بودی و حالا در سرم !
کار سختی نیست، تنها جا به جایت می کنم

بعد از این گاهی سلامی، گوشه چشمی، خنده ای
شکر ایزد! در همین حد هم قناعت می کنم

من نه جلادم ! نه زندانبان ، کسی هم نیستم
چون خودت می خواستی، باشد ! رهایت می کنم

لب به دندان می گزم، پنهان بماند راز تو
بیش از این چیزی نمی گویم، رعایت می کنم

پیش من خوشبخت بودی، بعد از این هم سعی کن
لا اقل خوشبخت تر باشی ، دعایت می کنم

 

...

3+
جدایی, غزل, محسن نظری نظر دهید...

خوشا به هم نرسیدن در آستانه ی پاییز!

رسیده ایم و رسیدن همیشه اول درد است
خوشا به هم نرسیدن در آستانه ی پاییز!

خوشا دو عاشق تنها، دو پاره چوب به دریا
یکی به صخره رسیده، یکی به موج بلاخیز

نه فرصتی که بمانم نه جراتی که بمیرم
کجا پناه بگیرم از این جنون گلاویز؟!

به قاطعیت یک بوسه در دقایق آخر
مرا وداع کن ای سیب سرخ وسوسه انگیز

جهان‌ جهان تبرهاست جهان‌ زیر و ‌زبرهاست
ولی تو ای تن تنها درخت باش و بپاخیز…

...

12+
احسان افشاری, پاییز, جدایی, غزل نظر دهید...

با من کسی به غیر غمت مهربان نبود!

تقدیر بود، پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود!

می شد زمانه وار بخواهم تو را ولی
وصلی چنین که لایق عشقی چنان نبود

یک روز رنجِ بی پر و بالی مرا شکست
یک روز بال بود ولی آسمان نبود

وقتی که دوست آینه ام را شکست و رفت
هیچ انتظار دیگری از دشمنان نبود

از خنده ی ترحم مردم که بگذریم
با من کسی به غیر غمت مهربان نبود

...

3+
پوریا شیرانی, جدایی, غزل نظر دهید...

می روم می روی تمام تمام

روز شب، روز شب، سلام سلام
می روم می رویْ تمام تمام

خسته ای از خطوط نامه ی من
خسته ام از خطوط سیم پیام

رنگی اما نمی دوی در چشم
بویی اما نمی رسی به مشام

گفته بودم چه وقت می آیی
گفته بودی که انتظار به کام !

هیچ راهی به جز شکستن نیست
دل من سنگ و چشم او بادام

هر چه از عشق بیشتر گفتم
به میانمایگی کشید کلام

آه بودن چقدر دشوار است
خاصه با دردهای بی فرجام

...

1+
احسان افشاری, جدایی, غزل نظر دهید...

بانوی موسیاه، کسی موسپید شد!

دارد برای فتح دلت دیر می شود
وقتی زبان به وسوسه درگیر می شود

تا خواستم بگویم ازاینجا نرو، نشد
این خواسته دوباره نمک گیر می شود

بانوی موسیاه، کسی موسپید شد!
شخصی از این نبودنتان پیر می شود

من گریه میکنم و خدا جمع میکند
آیا که اشک عاشقی اکسیر می شود؟

...

0
جدایی, غزل نظر دهید...

شاید كه از قوم مغول چنگیزتر بودم!

از روزهای رفتنت پاییزتر بودم
از شمس های دیگرت تبریزتر بودم

باران اگر آنسوی شیشه داشت می بارید
این سوی شیشه بی هوا من نیز، تر بودم

یك شب اگر دستت به تار موی من می خورد
از نغمه ی داوود شورانگیزتر بودم

شاید اگر یوسف به قلبم فرصتی می داد…
از تیغ چاقوی زلیخا تیزتر بودم

شاید تمام چشم ها را كور می كردم
شاید كه از قوم مغول چنگیزتر بودم…

یك مزرعه اندوه در من مانده… حقم نیست
من با تو از هر دشت حاصلخیزتر بودم

رسم بزرگی را به جا هرگز نیاوردی!
از هر كس و ناكس به چشمت ریزتر بودم

یادت بماند من كه حالا خالی ام از عشق
از استكان چایی ات لبریزتر بودم

...

5+
پاییز, جدایی, زنبق سلیمان نژاد, غزل نظر دهید...

بیت آخر همیشه بارانی ست!

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرار است بعد ازاین تنها بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین، چند بیتی کنار تو لبخند
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرینِ چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتونِ با شکوه غزل!
“عشق” هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم “شمای” من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست، هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی…

...

0
اصغر معاذی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

من از تمام مردم دنیا مسن ترم!

گفتی تو را “ببخشم” و از عشق بگذرم…
رد میشوم ولی نه، محال است بگذرم !

آنقدر گرد کینه به جانم نشسته است
دیگر برای آینه سخت است باورم

آن اشک ها که ریخته ام پای تو شده ست
آبی که سال هاست گذشته ست از سرم!

هر لحظه بی تو بودن من، سال ها گذشت
من از تمام مردم دنیا مسن ترم…

گه گاه می روم به سر قبر مادرت…
“گفتی: رها نمیکنم ات… جان مادرم…”

...

1+
جدایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...