جدایی

این همه شایعه شوم چه حقی دارند!

این همه شایعه شوم چه حقی دارند
بی سبب شک به دل آمدنت می بارند

با تو از دغدغه فاصله ها می گذرم
دست در دست همین عشق اگر بگذارند

حرف هایی که چو دیماه زمستان سردند
زخم بر گرده ی آرامش ما می کارند

ما همینیم چه باک از همه ی همهمه ها
حال در باره ی ما هرچه که می پندارند

دیگری درد مرا عشق نداند حرفی!
چشمهای تو چرا در صدد انکارند

راه برگشت نداریم بیا تا برویم
مردم پشت سر از دیدن ما بیزارند

بی سبب آمدنت را به شک آلوده کنند
این همه شایعه شوم چه حقی دارند

...

0
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیست!

سفر، بهانه ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست!

نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیـست!

خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا
قرار نیست خبرها همیشه، اصلا نیست

شب است بی تو دراین کوچه های بارانی
و پلک پنجره ای در تب پریدن نیـست

حسود نیستم اما خودت ببین حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست

“مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن نیست!

...

0
جدایی, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

من ِ گذشته ی خود را به یاد داری که؟
به اصل رجعت مرد اعتقاد داری که؟!

منم به پای تو افتاده ام، نگاهم کن
به چشمهای خودت اعتماد داری که؟

اگرنه مثل لبت در حصار کن آن را
ظریف و ناب و زنانه، مداد داری که؟!

غزل غزل قلمم اعتراف کرد به عشق
خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

هنوز حلقه در انگشتم است، از تو کجاست؟
نگو که نیست! که دادی به باد!… داری که؟!

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت!

امشب دلم برای تو بی انتها گرفت
دنیای رنگ باخته دست مرا گرفت

می خواستم قدم بزنم ساحل تو را
دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت

می خواستم که از تو و من ها شویم ما
می خواستم ولی دل ِ تنگ شما گرفت

خودکار مشکی و ورق پاره ای ک بود
نقش دوچشم های تو را بی هوا گرفت

افتادم و شکستم و نابود تر شدم
آشوب ناگزیر مرا بی صدا گرفت

فریاد های یخ زده ام در گلو شکست
وقتی بنای سرکش ِ عشق تو پاگرفت

این ماجرا به رفتن تو ختم می شود
طوری که پشت پای تو قلب خدا گرفت

...

1+
جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

ای اشك از چه راه تماشا گرفته ای!؟

رفتی ولی كجا ؟ كه به دل جا گرفته ای
دل جای توست ، گرچه دل از ما گرفته ای

ترسم به عهد خویش نپایی و بشكنی
آن دل كه از منش به تمنا گرفته ای

ای نخل من كه برگ و برت شد ز دیگران
دانی كز آب دیده من پا گرفته ای ؟

بگذار تا ببینمش اكنون كه می رود
ای اشك از چه راه تماشا گرفته ای

...

3+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم!

کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم!
که در عروسی اموات، قند ساییدم!

که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم

چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم

تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم

دلم به دست تو افتاد – زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود – دیر فهمیدم-

تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟

در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم…

...

0
جدایی, علیرضا بدیع, غزل نظر دهید...

دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد!

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد
دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب
آسمانی ابر با بغضی سترون گریه کرد

با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور
مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد
نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد

وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل
شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد

گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق
بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد

یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست
مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد

...

0
جدایی, غزل, محمد سلمانی نظر دهید...

می روم گم شوم تمامی شب، توی آغوش مرد تازه تری…

باز می گردم از تمام ِ جهان به همین گریه های مجانی
به همه قصه های غمگینی که تو از چشم من نمی خوانی

باز برگرد و مثل هر دفعه زندگی را برام مشکل کن
شاید این بار اتفاق افتاد! شاید از این امیدها… [ول کن!]

چنگ هی می زند کسی در من به همین فوت و فن ّ نقاشی:
خط ّچشمی قشنگ تر بکشم شاید آنوقت عاشقم باشی!

مثل یک کودتا تمام شدی،که جهان ِ من انقلاب کند
غصه ی کافه های بعد از تو، “میلک شیک” ِ مرا خراب کند

می روی تا مرا ورق بزنی، اسم ِ من ننگ ِ دفترت باشد
یک “زن ِ بی خیال ِ کدبانو” جای من توی بسترت باشد!

خالی از عشق و خسته از نفرت، مانده ام با دل قراضه تری
می روم گم شوم تمامی شب، توی آغوش مرد تازه تری…

...

0
جدایی, مثنوی ‏ - نظر دهید...