جدایی

یادتان می‌آید اصلا اسم من عالیجناب؟!

ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالیجناب
خوف دارم از مرور این سخن عالیجناب

عاشقم كردید و رفتید و غزل تزریق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب

خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب

آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
یادتان می‌آید اصلا اسم من عالیجناب؟!

عشق را تفسیر كردید از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب

یادتان می‌آید آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب

من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بی‌گوركن عالیجناب

من كه از جغرافی بد اخم‌ها می‌آمدم
بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب

خب شما جذاب بودید و سخن‌دان و بلد
لحن‌تان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب

جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب

با شما كمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالیجناب

عاشقم كردید، نفرین بر شما، “اندیشه” مُرد
یادتان می‌آید اصلا اسم من عالیجناب؟!

1+
...

1+
اندیشه فولادوند, جدایی, غزل نظر دهید...

‎دهه‌ی شصتی دیوانه‌ی يكبار عاشق!

ساده از دست ندادم دل پرمشغله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسئله را

‎من “برادر” شده بودم و “برادر” باید
‎وقت دیدار، رعایت بکند “فاصله” را

‎دهه‌ ی شصتی دیوانه‌ی یكبار عاشق
‎خواست تا خرج كند این كوپن باطله را

‎عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
‎دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را…!

‎و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم
‎با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را

‎عشق گاهی سبب گم شدن خاطره‌هاست
خواستم باز كنم با تو سر این گله را…

 

11+
...

11+
جدایی, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم !

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم من که خود زاده سرمای شب دی ماهم بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم تو که خود جان منی در بدن بی رمقم با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم من که در هرم نفس های خودم سوخته ام با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من! بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم

تو که خود جان منی در بدن بی رمقم
با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم

بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم
با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم

من که در هرم نفس های خودم سوخته ام
با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم

سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من!
بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

32+
...

32+
جدایی, دی, زمستان, غزل, ناشناس نظر دهید...