جدایی

خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بی تو حال روح بیتابم فقط تغییر كرد!
علت تحلیل اعصابم فقط تغییر كرد!

من اثاث خانه را یك یك عوض كردم، ولی –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بین عشق آسمانی و زمینی فرق نیست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغییر كرد!

از «ده شب» رفت تا نزدیكهای «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغییر كرد!

«عاشق بیچاره»، «مجنون روانی»، «دوره گرد»
بین مردم اسم و القابم فقط تغییر كرد!

شورشی كردم علیه وضع موجودم؛ ولی –
من رعیت ماندم اربابم فقط تغییر كرد!

...

0
اصغر عظیمی مهر, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر!

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر!

گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر

ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر

لحظه‌ی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو
مثل برهم‌زدن پلک دقیق است چقدر

کوه تفتیده‌ای از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر

من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر

پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر؛ ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر

...

0
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

شرق و غرب و جنوب و شمال!

تو از کجای جهانم مرا صدا کردی؟
که شرق و غرب و جنوب و شمال من شده ای!

چه کار خوب برای که در کجا کردم ؟!
که بین این همه بدبخت مال من شده ای !

که بین این همه بدبخت مال من شده ای
اگر چه جمله ی بالا نهایت رویاست!

ولی به رغم غم و بغض و اشک معتقدم
خدای فاصله ها هم تهِ دلش با ماست !

شمال خاطره هایم و شرق امیّدم
جنوب خواهش من،  مغرب بهار آور

جهات اربعه ام باش ای عسل بانو !
جهات اربعه ام باش ای غزل دختر !

بگیر دست خودت سرنوشت نحسم را
مرا از این منِ بدبخت، خوب خالی کن

مرا بگیر و ببند و مرا بریز و بپاش
مرا به آنچه که هستم دوباره حالی کن!

نبودنت به گواه هواشناسی شهر
شروع بارش بی وقفه ی مسلسل هاست

و حکم تیر برای کسی که نذرت شد
ولی به طرز عجیبی هنوز هم تنهاست !

چرا نگاه نکردی؟ چگونه دور شدی؟
سوال پنجره وقتی که نیستی این است

حضور خوب تو آغاز فلسفیدن هاست
چگونگی و چرایی و چیستی این است !

چقدر آب ندادی گل دلم را تا
به مریمانه ترین حالت خودش پژمرد!

چقدر ناله شدم از دهان اشعارم !
چقدر شاعرِ تو در نبودنت افسرد !

چقدر غیبت تو پشت میز پیدا بود !
جذام حسرت تو جان لاغرم را خورد!

منی که این طرفِ میزِ شام بیدارم
تویی که آن طرفِ میز شام خوابت برد!

همیشه اول قصه یکی خودش را باخت
و نقش اول قصه همیشه آخر مرد !

تمام آنچه که خواندی مرور عشقت بود
چه می شد از ته قصه به خانه برگردی ؟!

من از کجای جهانت به بعد گم شده ام؟
تو از کجای جهانم مرا صدا کردی ؟!

...

0
بنیامین پورحسن, جدایی, قصیده نظر دهید...

همین بغل لطفا…

برای شادی روحم کمی غزل لطفا
دلم پر از غم و درد است، راه حل لطفا

همیشه کام مرا تلخ می کند دنیا
به قدر تلخی دنیایتان، عسل لطفا!

مرا به حال خودم ول کنید آدم ها
فقط برای کمی گریه لااقل، لطفا

کسی میان شما عشق را نمی فهمد
ادا، دروغ بس است این همه دغل لطفا

کجاست کوهکنی تا نشان دهد اصلا
به حرف نیست که عاشق شدن، عمل لطفا

به زور آمده بودم، به اختیار مرا
ببر به آخر دنیا از این محل لطفا

نمانده راه زیادی، کنار قبرستان
پیاده میشوم آقا، همین بغل لطفا

...

1+
تنهایی, جدایی, غزل, فرزاد نظافتی نظر دهید...

‎دهه‌ی شصتی دیوانه‌ی يكبار عاشق!

ساده از دست ندادم دل پرمشغله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسئله را

‎من “برادر” شده بودم و “برادر” باید
‎وقت دیدار، رعایت بکند “فاصله” را

‎دهه‌ ی شصتی دیوانه‌ی یكبار عاشق
‎خواست تا خرج كند این كوپن باطله را

‎عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
‎دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را…!

‎و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم
‎با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را

‎عشق گاهی سبب گم شدن خاطره‌هاست
خواستم باز كنم با تو سر این گله را…

 

...

2+
جدایی, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...

یادت جدا بخیر

یاد عبور مـاه از آن کافه ها بخیر
از یاد رفت قصه ی ما، یاد ما بخیر

در کوچه های برف،کسی ساز می نواخت
یاد شبی که با تو شدم آشنا بخیر

در باد گم شدند رفیقان خوب ما
یاد سئویل، مرضیه و مصطفی بخیر

یاد عزیزت از همه ی یادها جداست
ای من فدای چشم تو، یادت جدا بخیر

...

1+
جدایی, رسول یونان, غزل نظر دهید...

قاضی برای دادن حکم خطایم گریه کرد!

حرفی، نزن چیزی نگو، باید برایم گریه کرد
باید برای مردن افسانه هایم گریه کرد

عکسم درون آینه دارد چه زجری میکشد
بعد از شکستم آینه در زیر پایم گریه کرد

ثابت نشد من مجرمم یا چشمهای وحشی ات
قاضی برای دادن حکم خطایم گریه کرد

مادر که می داند دلم عمری خرابت میشود
دیشب به جای خواندن قرآن به جایم گریه کرد

گفتم فراموشش کنم اما پدر ناباور و…
وقتی که می گفتم به تو بی اعتنایم گریه کرد

حرفی برای آسمان گفتم که طوفانی نشد
اما برای مدتی از ناسزایم گریه کرد

گفتم به من حرفی نزن بايد تماشايت کنم
عکست به آغوشم کشيد و پابه پایم گریه کرد

...

4+
جدایی, حسین آهنی, غزل نظر دهید...

چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم!

چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم
بلرزد دستم از گریه، به لب سیگار بگذارم

به درد آید دلم از بی تو بودن های  این دنیا
دو پلکم را به هم با اشک، بالاجبار بگذارم

بهار از راه برگردد خوشآمدگو شوم با شوق
به روی صندلی پیراهن گلدار بگذارم

تو مهمانم شوی و من پذیرایی کنم از تو
بریزم چای و قلیان دو سیبی بار بگذارم

کنار شمس تو بنشینم و با شعر  مولانا
به دستی جام و دستی نیز زلف ِ یار بگذارم

گله بسیار اما تا نرنجی بیش از این از من
زبان بر شکوه ها خاموش و بی گفتار بگذارم

تو برخیزی بگویی وقت رفتن هست و من با بغض
بگویم نه، بنای خواهش و اصرار بگذارم

بخندی و بگویی باز می آیی به خواب من
به دستت دست ِ بدرود از سر ناچار بگذارم

چه باید کرد وقتی رفته باشی، غیر از اینی که
به خاک پای تو پیشانی ِ تبدار بگذارم

امان از تار  موی  مانده بر جای غمآوازت
امان از لحظه ای که پنجه بر این تار بگذارم

چقدر از آه برخیزم برایت اشک بنویسم
چقدر آخر بگو امضا بر این طومار بگذارم

دوباره شب شد و مانند هر شب جای تو خالی ست
چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم

...

1+
جدایی, رابطه, شهراد میدری, غزل نظر دهید...