دلتنگی

میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟

دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟!
کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟!

قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟

براى شرح سفر با زبان شعر و غزل…
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟

قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد
به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟

نگاه مادرم این بار از پدر پرسید
به این جوانکِ پر شور و شر چه باید گفت؟

دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان…
میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟

...

1+
دلتنگی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

با تو شاعر شدن قرن معاصر سخت است!

مثل آن لحظه که حفظ غم ظاهر سخت است
ماندن چشم به دنبال مسافر سخت است

چشمهایت، دل من، کار خدا یا قسمت
و در اين غائله تشخيص مقصر سخت است

ساحلی غم زده باشی چه کسی می فهمد
که فراموشی یک مرغ مهاجر سخت است

مثل یک کوچه بن بست خرابت شده ام
گاهی از من بگذر، حسرت عابر سخت است!

قرص آن صورت ماهت شده یادآور قرص
با دو تا قرص هم آرامش خاطر سخت است

در مسیری که تو رفتی همه شاعر شده اند
با تو شاعر شدن قرن معاصر سخت است

کوچه با غربت خود بعد تو یادم داده
دل سپردن به قدمهای مسافر سخت است

...

5+
دلتنگی, عاشقانه, علی صفری, غزل نظر دهید...

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است!

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است
تنگ بین بازوان تو اسیری محشر است

تا تویی ماه ِتمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است

شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است

طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است

تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ “شیشه” “گرد”گیری محشر است

کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است

“بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی”
آه.. این شعر ِ “فریدون ِ مشیری” محشر است

گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟
گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است

آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک
تا بیایی و سراغم را بگیری “محشر” است

...

5+
دلتنگی, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست!

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی

تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

...

0
جدایی, دلتنگی, غزل ‏ - نظر دهید...

بنگر چگونه شعله ورم در ندیدنت

باید چه کرد با غم دیگر ندیدنت؟
مَردَم! بد است گریه کنم بر ندیدنت

آدم به عادت است،ولی چشمهای من
عادت نمی‌کنند به دیگر ندیدنت

تقویم را ورق زدم و باورم نشد…
چندین شب است زنده ام و در ندیدنت-

دارم به کارهای خدا فکر می‌کنم
لابد مقدر است… مقدر! ندیدنت

این زخم کهنه مثل خوره می خورد مرا
زخمی که تازه می شود از هر ندیدنت

جز گریه چیست مرهم این قلب سوخته ؟
بنگر چگونه شعله ورم در ندیدنت

شعرم برای هیچ کسی جز خود تو نیست
بانو! چگونه صبر کنم بر ندیدنت؟!

...

0
دلتنگی, عبدالمهدی نوری, غزل نظر دهید...

عصر رویایی یکشنبه ی خرداد شود!

مثل یک عکس قدیمی که از آن یاد شود
گفتم از خاطره هامان که دلم شاد شود

می گذارم که زمان هم به عقب برگردد
تا همان روز که چشمم به تو افتاد شود

سال هشتاد و نمی دانمِ دلتنگی من
عصر رویایی یکشنبه ی خرداد شود

دختری آن همه وابسته به تنهایی خود
ناگهان سخت به دنیای تو معتاد شود

قلبم آشفته که نه، خانه ی ویران شده بود
گفتم عاشق بشوم خانه ام آباد شود

پر زد از دست ِ قفس رفت قناری و نشد
هرگز از فکر ِ قناری، قفس آزاد شود

...

4+
خرداد, دلتنگی, غزل, مهسا تیموری, یکشنبه نظر دهید...