رابطه

خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بی تو حال روح بیتابم فقط تغییر كرد!
علت تحلیل اعصابم فقط تغییر كرد!

من اثاث خانه را یك یك عوض كردم، ولی –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بین عشق آسمانی و زمینی فرق نیست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغییر كرد!

از «ده شب» رفت تا نزدیكهای «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغییر كرد!

«عاشق بیچاره»، «مجنون روانی»، «دوره گرد»
بین مردم اسم و القابم فقط تغییر كرد!

شورشی كردم علیه وضع موجودم؛ ولی –
من رعیت ماندم اربابم فقط تغییر كرد!

...

0
اصغر عظیمی مهر, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

من به هوای تو دچارم هنوز!

خسته از این ایل و تبارم هنوز
من که تعلق به تو دارم هنوز

ماه به آیینه وماهی به آب
من به هوای تو دچارم هنوز

ساده از این دشت نخواهم گذشت
وسوسه دارم که ببارم هنوز

دکمه ای از پیرهنت مانده است
با تو کمی فاصله دارم هنوز

گرچه بر آیینه ی تو من فقط
لایه ای از گرد و غبارم هنوز

آه نخواهی که پس از شانه ات
روی زمین سر بگذارم! هنوز..

...

0
رابطه, شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر!

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر!

گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر

ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر

لحظه‌ی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو
مثل برهم‌زدن پلک دقیق است چقدر

کوه تفتیده‌ای از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر

من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر

پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر؛ ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر

...

0
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟

دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟!
کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟!

قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟

براى شرح سفر با زبان شعر و غزل…
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟

قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد
به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟

نگاه مادرم این بار از پدر پرسید
به این جوانکِ پر شور و شر چه باید گفت؟

دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان…
میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟

...

0
دلتنگی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

سمتت نمی آیم، خداحافظ…

هربار می رفتی، کسی می باخت
هربار می رفتی، کسی می مُرد

می خواست با دنیا بسازد، حیف
حالش از این عالَم، بهم می خورد

اینجا کسی در سردی دنیاش
تحلیل رفته، منقبض می شد

یک گونه ی نادر که بی علّت
هربار رفتی، منقرض می شد

خود را درون من، تماشا کن
آیینه ام، هرچند لک دارم

دنیای بعد از تو که چیزی نیست
دیگر خودم را نیز شک دارم

آنجا که باید مغزِ من می بود
آغوش دلگیرِ جنونم بود

چیزی که در این سینه می جنبید
بیگانه با پمپاژِ خونم بود

یک عمر، سربارِ خودم بودم
بار اضافی، روی دوش عشق

«دیگر نمیخواهم!» نشد امّا
حالی کنم این را به گوشِ عشق

بی همسفر، راه خودش را رفت
هرچند در بیراه، دیدی نیست

عادت به این بیهودگی دارم
تنهائی ام، چیز جدیدی نیست

تنهائی اش، شیرین تر از این هاست
وقتی «مگس» دورش فراوان است

می خواهد آن باشد که می خواهد
حوّاست او، حوّا هم «انسان» است

دنیای او در ساحل و دریا
دنیای من در دفتر و خودکار

دنیای من یعنی که شب تا صبح؛
تکرارِ یک تکرار در تکرار

گُل های نیلوفر، درونم مُرد
مفهومی از مرداب می گیرم

یک عکس بی حرکت، کنار طاق
دارم خودم را قاب می گیرم

گفتم برایم مُرده ای دیگر
گفتم، ولی باور نمی کردم

از پای خود افتاده ام، امّا
از روی حرفم بر نمی گردم

از روی حرفم بر نمی گردم
مفهومِ دنیایم، خداحافظ

با خاطری آسوده ترکم کن
سمتت نمی آیم، خداحافظ…

...

0
آریا صلاحی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...

بوی تعفن می دهد این “دوستت دارم”!

حتی تو هم حال مرا بهتر نخواهی کرد
یکبار کردی، بعد از این دیگر نخواهی کرد!

ناباوری ها چشم مشتاق ِ مرا بستند
حالا که مردم در اتاق خوابمان هستند!

بیهوده می گویم… که حرفم را نمی فهمی
معنای رسوایی آدم را نمی فهمی!

خود را به نشنیدن زده هر کس مرا دیده ست
از جای خنجر زیر کتفم، بال روییده ست!

باید به این تقدیر ِ بی رحمانه عادت کرد
“ما دوستیم آنقدر که باید خیانت کرد”!!

سخت است بر سنگ مزار عاشقی ریدن!
اسطوره ات را در لحاف دیگری دیدن!

سخت است اینکه سینه هایش را…لبانش را…
هر سگ که می آید بلیسد استخوانش را!

بیرون بیاور از لباسم بوی تندت را
بیرون بکش ازسینه ام چاقوی کندت را

چنگیزه ی تخم جن ِ خونریز ِ خون آشام!
زیبای وحشی! وحشی ِ زیبای دامن گیر

لیلالوند ِ لا اُبالی! لولی ِ لا قید!
دیوانه در دیوانه ی زنجیر در زنجیر!

سگ باز ِ سگ پندار ِ سگ گفتار ِ سگ کردار!
سگ مصب ِ سگ سان ِ سگ زاینده ی ِسگ زاد!

تخم سگ ِ سگ ذات ِ سگ اخلاق ِ سگ شهوت!
زیبایی ات را جمع کن! شهر از کمر افتاد!

حوّای سیب آلوده ی وسواس ِ آدم کش!
پتیاره ی قدیس ِ آیین ِ هم آغوشی

زیبایی ات را جمع کن! چشمانم از سو رفت
تا کی از این خشکیده شاعر شیره می دوشی؟

پایان حرفت را بگو! صبرِ صبوری نیست
تا جوجه ها را آخر پاییز بشمارم

از بس شبیه لاشخورها عاشقی کردی
بوی تعفن می دهد این “دوستت دارم”!

...

0
اروتیک, خیانت, رابطه, میلاد روشن نظر دهید...

آدم بیست درصدی!

آدم بیست درصدی کیست؟
آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“.
کسی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد،
ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود
و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.
آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند
که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند!؟
یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن!
امان از اين بيست درصدى ها…

...

1+
رابطه, محبوبه دری, نثر نظر دهید...

شجاعت

وقتى ناخن از خیلى ته گوشه ش میشكنه ، آدما دو دسته میشن:

اونایی اون درد زیادشو تحمل میكنن و با دندون، ناخن و یه كمی از گوشتشون رو میكَنن

اونایی كه صبر می كنن تا ناخنشون بلند بشه و بعدا كوتاهش كنن، اما خب همیشه انقدر به این ور و اون ور گیر میكنه و شكستگى جلوتر میره و اذیت میكنه تا خودش خود به خود كنده میشه

این داستان آدم هاست و مدل دل كندنشون از رابطه های از دست رفتشون…

میشه یه درد رو انقدر با خودت بكشى و ببری و گیر كنی به این ور و اون ور تا خودش به هرحال یه روزى ازت كنده شه…

میشه همون اول از ته كندش…!

آدما همیشه اونقدرى كه دوست دارن، شجاع نیستن…

...

4+
رابطه, مرآ جان, نثر نظر دهید...

چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم!

چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم
بلرزد دستم از گریه، به لب سیگار بگذارم

به درد آید دلم از بی تو بودن های  این دنیا
دو پلکم را به هم با اشک، بالاجبار بگذارم

بهار از راه برگردد خوشآمدگو شوم با شوق
به روی صندلی پیراهن گلدار بگذارم

تو مهمانم شوی و من پذیرایی کنم از تو
بریزم چای و قلیان دو سیبی بار بگذارم

کنار شمس تو بنشینم و با شعر  مولانا
به دستی جام و دستی نیز زلف ِ یار بگذارم

گله بسیار اما تا نرنجی بیش از این از من
زبان بر شکوه ها خاموش و بی گفتار بگذارم

تو برخیزی بگویی وقت رفتن هست و من با بغض
بگویم نه، بنای خواهش و اصرار بگذارم

بخندی و بگویی باز می آیی به خواب من
به دستت دست ِ بدرود از سر ناچار بگذارم

چه باید کرد وقتی رفته باشی، غیر از اینی که
به خاک پای تو پیشانی ِ تبدار بگذارم

امان از تار  موی  مانده بر جای غمآوازت
امان از لحظه ای که پنجه بر این تار بگذارم

چقدر از آه برخیزم برایت اشک بنویسم
چقدر آخر بگو امضا بر این طومار بگذارم

دوباره شب شد و مانند هر شب جای تو خالی ست
چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم

...

1+
جدایی, رابطه, شهراد میدری, غزل نظر دهید...