رابطه

زخمی وحشی این حادثه، پهلوی من است!

هر احد خسته تر از تیغ تو ابروی من است
زخمی وحشی این حادثه، پهلوی من است

هر که از کوچه تاریخ گذشته دیده
که کبود از اثر واقعه بازوی من است

تو شکستی که مرا آینه خویش کنی
بی نهایت خبرت از دل صد توی من است

سر پیچیدن با زلف تو دارد سر من
نیزه ای هست که شاهین ترازوی من است

بسته و خسته دامی و کمندی که منم
جز رضایت چه ضمان دل آهوی من است

...

0
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

تو دل بستی به معشوقی که خود معشوق ها دارد!

مبر پای قمار عشق ای دل، باز هستت را
ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را

مشو مبهوت گیسویی که سر رفته است از ایوان
که ویران میکند این نقش ایوان پایبستت را

همیشه گریه راه التیام زخمهایت نیست
کدامین آب خواهد شست داغ پشت دستت را؟!

تو خار چشم بودی قلعه ی یک عمر پا برجا
که حالا شهر دارد جشن میگیرد نشستت را

تو دل بستی به معشوقی که خود معشوق ها دارد
رها کن ای دل غافل خدای بت پرستت را…

...

2+
حسین زحمتکش, رابطه, غزل نظر دهید...

امشب برای گریه کردن شانه می خواهم!

تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم

آشفته ام، زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم

از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم

در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم!

...

1+
رابطه, عاشقانه, علیرضا بدیع, غزل نظر دهید...

من را به عمق فاجعه تبعید میکنی!

شبگرد شعرها تو که تردید میکنی
من را به عمق فاجعه تبعید میکنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم
غم را کنار پنجره تشدید میکنی

شلیک چشم های تو تیر خلاص بود
خودکامه حکم کردی و تائید میکنی؟

من چندمین اسیر تو هستم که میکُشی؟
شاید دوباره خاطره تجدید میکنی

با طعنه های شور همین زخم کهنه را
تا روز مرگِ آینه تمدید میکنی

این بیت آخر و من لا به لای شعر
زنجیر میشوم تو که تردید میکنی

...

0
رابطه, رسول کامرانى, غزل نظر دهید...

خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد!

رود اشکم که به دریاچه‌ی غم می‌ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد

گریه‌ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته‌ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته‌ی خالی یک پنجره در دیوارش
بسته‌ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته‌ی خالی خورشید ِ به شب تن داده
بسته‌ی خالی یک خانه‌ی دور افتاده

بسته‌ی خالی یک عاشق جنجالی‌تر
بسته‌ی خالی یک صندلی خالی‌تر!

بسته‌ی خالی تبعید که در سیبت بود
بسته‌ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود
بسته‌ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که…
زدم از خانه به کوچه به خیابانی که…

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده
همه‌ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله‌اش سر رفته
همه‌ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه‌ی هیز
دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس
فکر گل‌های پلاسیده‌ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده
بچه‌ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده‌ی خالی شده‌ی بی ایده
مرد با عقربه‌ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می‌پرم و می‌میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که…
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که…

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم‌ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم‌ها

جسد خاطره‌هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می‌شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می‌شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!
بسته‌ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه‌ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه‌هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی‌تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است…

...

0
رابطه, فاطمه اختصاری نظر دهید...

ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

آرزو می کنم اما به تو امیدی نیست
در جدا بودن ما شبهه و تردیدی نیست!

تو مرا رانده ای از خویش خودم میدانم
راه برگشت برای منِ تبعیدی نیست

دیدِ ما گرچه یکی نیست ولی باور کن
زندگی هر چه که هست آنچه تو میدیدی نیست!

بعد تو معنی ماه و شب و سال ام گنگ است
ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

قبل پیش آمدنِ آنچه نباید برگرد
چون اگر دیر شود فرصت تمدیدی نیست!

...

0
امیر سهرابی, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

بگذارید که این طایفه سنگم بزنند!

متهم می کنی ام تا همه انگم بزنند
بگذارید که این طایفه سنگم بزنند

من که با این دل تنگم غزل آجین شده ام
می پذیرم که مرا در دل تنگم بزنند

ابرها روی تورا تا دل من می پوشند
حاضرم جای تو هر روز تفنگم بزنند

رسم این قوم همین است که عاشق نشوی
من قسم خوردم اگر بعد تو رنگم بزنند

شهر آذین شده، مردم همه آماده جنگ
توی خود منتظرم کاش که زنگم بزنند

جنگ بین من و تو کشته ندارد حتی
اگر این شهر مرا جای پلنگم بزنند

من شهیدانه تراز چشم تو در هر غزلم
واژه ها را بسپارید که سنگم بزنند

...

0
جابر ترمک, رابطه, غزل نظر دهید...