رابطه

خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد!

رود اشکم که به دریاچه‌ی غم می‌ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد

گریه‌ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته‌ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته‌ی خالی یک پنجره در دیوارش
بسته‌ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته‌ی خالی خورشید ِ به شب تن داده
بسته‌ی خالی یک خانه‌ی دور افتاده

بسته‌ی خالی یک عاشق جنجالی‌تر
بسته‌ی خالی یک صندلی خالی‌تر!

بسته‌ی خالی تبعید که در سیبت بود
بسته‌ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود
بسته‌ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که…
زدم از خانه به کوچه به خیابانی که…

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده
همه‌ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله‌اش سر رفته
همه‌ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه‌ی هیز
دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس
فکر گل‌های پلاسیده‌ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده
بچه‌ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده‌ی خالی شده‌ی بی ایده
مرد با عقربه‌ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می‌پرم و می‌میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که…
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که…

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم‌ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم‌ها

جسد خاطره‌هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می‌شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می‌شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!
بسته‌ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه‌ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه‌هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی‌تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است…

...

0
رابطه, فاطمه اختصاری نظر دهید...

ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

آرزو می کنم اما به تو امیدی نیست
در جدا بودن ما شبهه و تردیدی نیست!

تو مرا رانده ای از خویش خودم میدانم
راه برگشت برای منِ تبعیدی نیست

دیدِ ما گرچه یکی نیست ولی باور کن
زندگی هر چه که هست آنچه تو میدیدی نیست!

بعد تو معنی ماه و شب و سال ام گنگ است
ردّی از ماه در این هجری خورشیدی نیست!

قبل پیش آمدنِ آنچه نباید برگرد
چون اگر دیر شود فرصت تمدیدی نیست!

...

0
امیر سهرابی, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

بگذارید که این طایفه سنگم بزنند!

متهم می کنی ام تا همه انگم بزنند
بگذارید که این طایفه سنگم بزنند

من که با این دل تنگم غزل آجین شده ام
می پذیرم که مرا در دل تنگم بزنند

ابرها روی تورا تا دل من می پوشند
حاضرم جای تو هر روز تفنگم بزنند

رسم این قوم همین است که عاشق نشوی
من قسم خوردم اگر بعد تو رنگم بزنند

شهر آذین شده، مردم همه آماده جنگ
توی خود منتظرم کاش که زنگم بزنند

جنگ بین من و تو کشته ندارد حتی
اگر این شهر مرا جای پلنگم بزنند

من شهیدانه تراز چشم تو در هر غزلم
واژه ها را بسپارید که سنگم بزنند

...

0
جابر ترمک, رابطه, غزل نظر دهید...

یک نفر عاقبت سوالم را روزگاری جواب خواهد داد!

گفته بودم نگاهتان بانو قلب من را عذاب خواهد داد
یک نفر عاقبت سوالم را روزگاری جواب خواهد داد

غرق در اتفاق بی غزلی که چرا با نگاهتان قهرم
و همین واژه های بی معنی که مرا پیچ وتاب خواهد داد

تو به به من سر سپرده بودی و من به شما دل سپردم از اول
گفته بودم که این سپردن ها دسته گل را به آب خواهد داد

لب سرخت شبیه رز شده است با غزل حس مشترک داری
مطمئنم لبت لبم را باز فرصت انتخاب خواهد داد

شال سبزت حصار موها کن چشم نامحرمان فراوان است
تا لبت از تبار انگور است عاشقان را شراب خواهد داد

باغ پیراهنت مثل شده است آفت واژه ی غزل شده است
آنکه در چشمهات حل شده است به نگاه تو قاب خواهد داد

نوبت ما هم عاقبت برسد که کمی با تو شیطنت بکنیم
آخر الامر دل نوازی ما میهمان را کباب خواهد داد

...

0
جابر ترمک, رابطه, غزل نظر دهید...

شاعری مردن تدریجی و ناخواسته است!

باز با دوری خود دل نگرانم کردی
مثلِ دیوانه به هر سمت روانم کردی

شاعری مردن تدریجی و نا خواسته است
مثل یک باغچه درگیرِ خزانم کردی

روز و شب یکسره مفهوم ندارد وقتی
خالی از ثانیه ای پر هیجانم کردی

پنجره بهت زده داشت نگاهت می کرد
پشت تردید دل ِ سنگ بیانم کردی

باد نااهل وزید و به دلم بد افتاد
چه بگویم که تو بی نام و نشانم کردی

گفتم اینگونه نرو می رود از دست دلم
رفت از دست دل و بی ضربانم کردی

مثل پیراهن ِ خاکی شده احساساتم
باز درماندۀ یک ذره تکانم کردی

من که دیوانه نبودم ولی از عمد چرا
ساده بازیچۀ چشم ِ همگانم کردی

...

1+
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی نظر دهید...

یادش بخیر آن بوسه هایت یادگاری بود!

یادش بخیر آن بوسه هایت افتخاری بود
هم عین قدرت بود هم بی اقتداری بود

حتی اگر هر بوسه ات هم یک روایت داشت
در پشت هر معنی گرایی ساختاری بود!

در گوشه ی چشمم جنایت می کند چیزی
انگار قصد بوسه هایت انتحاری بود!

در نقش یک مجرم به ما هی قهرمان گفتند
در هر سکانسِ فیلمهامان ابتکاری بود

از ریشه ی فعلی به نام بوسه می ریزد
آن سینمایی که نگاهش اختیاری بود

در گیشه ها حرفی نبود از مصدر قدرت
که فیلم ها را غصه های بی شماری بود

خود خواهی ام در فیلم ها به ترس منجر شد
در ژانر وحشت بوسه هایت انحصاری بود !

مجرم نبودم، بوسه هایت متهم می کرد
آن روزهایی را که حرف از برکناری بود

هم نفی قدرت بود هم درگیر قدرت بود
یادش بخیر آن بوسه هایت یادگاری بود

...

0
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد!

مردی که مرده، نه، شبیه مردها هم نیست!
این درد، نه، حتی شبیه دردها هم نیست

یک قهرمانِ گیر کرده لای بدبختی ست
یک روسری مرده از تو داخل تختی ست

که هضم کرده در خودش کابوس هایم را
بوی تنت، یا نه، جای بوس هایم را

چشمان بازی بسته شد بر هرچه می دیدم
ماهی شدم در تُنگ ها اما نفهمیدم

نقاشی ات کردم ولی این دست ها سِر بود
بدبختی ام آن چشم های توی پوستر بود

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد
از جنس خاری یا که گل، تیشه نمی فهمد

نقاد ها بودند و رسم چنگ و دندان ها
پایین کشیدی چشم ها را از خیابان ها

رفتی ولی این دردها تفسیر خواهد شد
خانه به خانه، چشم ها تحقیر خواهد شد

چیزی نمی ماند از آن تصویر جز مردی
که دوست دارد باز باشی، باز برگردی

یک ماهی ام، اینجا ته تنگ و تو آن بالا
نقش مکمل بوده ام از تو ولی حالا

یک سینمای سوخته در فکر اکرانم
یک رگ که از دنیا بریده داخل وانم

هی گریه ام  می گیرد از تو روسری ها را
می گیرم از کابوس هایت « تو سَری ها » را

می دانم از این بغض یا خونآبه می میرم
ماهی اگر بودم درون تابه می میرم!

باز از سرم آن چشم، این تصویر رد می شد
پوستر که زیر پای عابرها لگد می شد

من باختم در فیلم، بوی مرده خواهم داد
این فیلم ها را به کسی که برده خواهم داد

شاید سکانس آخرت باشم که می بینی
یک درد، یک ماهی مرده، مرد بدبینی

که مات مانده به غلاف کاغذی و تیغ
هی جیغ هایت در سرم، هی جیغ ها، هی جیغ

که می کشد من را از این جا تا ته قصه
غصه، فقط غصه، فقط غصه، فقط غصه

چیزی نمانده، جز تنی سِر داخل حمام
ماهی پخته، بی صدا، بر روی میز شام

تیتراژی از یک فیلم، بعد از انتهایی بد
مردی که مرده در میان دردها ، شاید

...

0
جدایی, رابطه, مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور
خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور

اگر قلب آیینه ات را شکسته
تو قدر غباری به رویش نیاور

دل من، اگر سنگدل بود و ساکت
تو که آبشاری به رویش نیاور

اگر شادی هر شبت را گرفته
تو غم را که داری! به رویش نیاور

تو که بار آخر قسم خورده بودی
به رویش نیاری… به رویش نیاور

...

5+
حسین زحمتکش, رابطه, غزل نظر دهید...