رابطه

دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود!

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

نکند فاحشگی معنی لبخند دهد
بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود

نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود

تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود

وای اگر در دل مرداد، زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یکسره از سنگ شود

سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام  مایه ی نیرنگ شود

...

0
رابطه, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من!

همیشه “برد خواه” تو، همیشه “مات خواه” من
بچین دوباره می زنیم! سفید تو، سیاه من…

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من

تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو
گناه و دست بر پیاده ، باز هم گناه من

یکی تو و یکی من و یکی تو یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره روسیاه من

دوباره شام لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من

...

1+
رابطه, غزل, غلامرضا طریقی نظر دهید...

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد!

تووی کوچه قرار ممکن نیست، باید از ازدحام برگردم
گاهی از در که می زنم بیرون، شاید از پشت بام برگردم

دل خودش را به قصد قُربت کُشت، مَرد، زن را به قصد نزدیکی
باید از فکر،بسته باشم تا، راحت از قتل عام برگردم

چند ساعت سه تار در طیِ روز، چند ساعت به خواب مشغولم
چند ساعت به خانه ی بی زن، با کمی اضطراب مشغولم

تووی ذهنم مدام می چرخم، با تز انقلاب مشغولم
دوست دارم در این میان گاهی، تا بگویی سلام، برگردم

اجتماعی که فحش ناموسی ست،اجتماعی که تلخی ِ زهر ست
سوپرِ کوچک ِ محله ی ما،مَرد ِ بدبخت با زنش قهر ست

گیج ِ سگ پرسه در خیابانم، شهرداری مزاحم شهر است
می روم با تمام بدبختیم، بعد ِ یک انهدام برگردم

چندتا شعر مبتذل گفتم، روی احساس شاعری، حتما
کفر همسایه را درآوردم، بی پدر فحش داد و خندیدم!

فکر کردم چقدر کم دارم، تخت بودی و بی تو خوابیدم
باید از خود جدا کنم خود را، از من ِ بی مرام برگردم

عشق، چیزی نبود غیر از درد، روزهای کلافه بودن را
گور بابای هر که می گوید، قصه ی بد قیافه بودن را

روی چشمم اسید می پاشم، تا نبینم اضافه بودن را
سینیِ چای را به من برسان، خواهشا یک کلام، برگردم؟!

در نبود تو منفجر شده ام، مَرد باید عذاب هم بِکِشد
سردی ِ روزهای بی زن را، کاش این خانه دست ِ کم بِکِشد

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد
بعد با هم قرار بگذاریم، با تو در شعر هام برگردم

دوستم داری و نفهمیدم، دوستت دارم ِ صمیمی را
سگ نبودم که هار می رقصم، دوستم داری ِ قدیمی را

ردّ ِ آغوش می کُشد حتما، شک نکن،ناصر ندیمی را
منتظر می شوم، دهان وا کن، رو به من، والسلام! برگردم!

...

1+
جدایی, چهارپاره, رابطه, ناصر ندیمی نظر دهید...

بازار غزل بعد تو بدجور کساد است!

یک لحظه کنارم بنشین، حرف زیاد است
بازار غزل بعد تو بدجور کساد است!

کمبود تو بیماری سختی است، کشنده!
بی حسی و بی میلی و کم شعری حاد است

هرچند که من مرده ام از دوری ات اما،
برگرد که آغوش تو یک جور معاد است

اجبار نکردم که کنارم بنشـیـنی؛
یک لحظه ولی، لطف بکن! پیشنهاد است

وقتی که نباشی به خدا حس غزل نیست
با اینکه دلم لب به لب و حرف زیاد است

...

1+
رابطه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

حالا که فصل آمدنت دیر شد، نیا!

وقتی که عشق و عقل تو درگیر می شود
کم کم دل گرفته ی من پیر می شود

اینقدر وقت آمدنت پا به پا نکن
آخر برای آمدنت دیر می شود

گفتی که حس ندارم و صدبار دیده ای
احساس های من که سرازیر می شود

حسی که روی شانه ی تو جا گذاشتم
یک عمر توی شعر تو تکثیر می شود

رد قرار آخرمان روی موج هاست
دریا هم از نگاه تو تسخیر می شود

وقتی کنار خاطره هامان قدم زدم
دیدم چه زود می رود و دیر می شود

یک عشق ماندگار فقط توی خواب هاست
اما فراق توست که تعبیر می شود

حالا که فصل آمدنت دیر شد، نیا!
دارد دلم از آمدنت سیر می شود…

...

0
جدایی, رابطه, غزل, مریم هاشمی نظر دهید...

پیرزنی غمگینم اما بیست و یک ساله!

از خواب هایم کل شب را گریه می بینم
کابوس می بینم تنت را بین دستانش

پیرزنی غمگینم اما بیست و یک ساله
از گیسوانم رنگ رفته، مثل دندانش

دنیای بی رحم تناقض های بی حدم
من خوب هستم، صورتم سرخ است با سیلی

افسردگی هایم هنوز از شهر پنهان است
گم می شوم هر روز پشت اسم و فامیلی

سرگیجه و سردرگمی هایم که پیدا شد
از سر گرفتم بازی ام را با مسکن ها

از هول آرامش به دیگ خواب افتادم
با قرص هایم دوستم، با تیغ، با جن ها!

حالا تمام شهر را طی می کند با تو
حتما به آرامش رسیدی توی آغوشش

دکتر برایم قرص بی اندازه می خواهد
هی مارها سر می زند از زیر تن پوشش!

دیوانگی هایی که بی آسایشند از تو
داری میان خواب هایم رنگ می بازی

بغض “حبیبم” وقت کوچ “دلبر” از خوابش
“تنهایی عصری که خالی ماندِ” “چهرازی”!

من فال می گیرم حضورت را ولی هر بار
حافظ دروغی تازه تر در گوش می خواند

(“دلبر که جان فرسود از او…” با توست) اما نه!
هر فالگیری دست من را خواند می داند:

برگشتنی از پشت این رفتن نخواهد بود
این زندگی مانند شعری کهنه حرافی ست!

من دست بردار از جهانت می شوم وقتی
در آن حضور عشق تو با دیگران کافی ست!

...

0
رابطه, غزل, هانیه دری نظر دهید...

عشق تو مایه ی یک عمر پریشانی بود!

عشق از روز ازل بی سـر و سامانی بـود
مـن چه مـیدانم؟! و مـیداند؟! و مـیدانی؟! بـود

از همان روز که افتاد به تو چشمانم
سـرنوشـت منِ نفرین شده ویرانی بود

ماه و خـورشید برایم چه تفاوت وقتی…
بی تو هر صبح و شبـم ابری و بارانی بـود

کولیِ شب زده مـی گـفت به مـن بی تردیـ
فال فنجان دلم “سر بـه بیابانی” بـود!

سـوختم بیشتر از دیـده ی یعقـوبی که
سالها گـمشـده اش یوسـف کنعـانی بـود

رد شـدی ثـانیـه ای از دل مـن، مـن اما
بم شـدم، سـربـه سـرم لرزش و ویرانـی بـود

عـکـس مهـتاب چو افتـاد میـانِ تن آب
خوابِ آرام شبش یکسره طـوفـانی بـود

پـدرم روضـه ی رضـوان بـه دو گـندم بفـروخـت
عشق تو مایه ی یک عمر پریشانی بود!

...

0
رابطه, غزل, غزل سهرابی نظر دهید...

سیگار و دود تند و شعر فروغ و سه تار و تو…

برف و کلاغ، ریلِ قطار و مردی که مدتیست…
سوی چراغ، فکر فرار و مردی که مدتیست

کِز کرده در میان خاطره هایت نشسته است…
از شهر و زندگی، بدونِ تو انگار خسته است

هرصبح و شب، کنارِ عکسِ تو هی پیر میشود…
دارد نفس نفس، به موی تو زنجیر میشود

هرلحظه جای خالی ات به دلش سنگ میزند…
بغضی گران به جان و روح و تنش چنگ میزند

یک مرد بی هوس، که ازتو و دنیا بریده است…
خوابی به غیرِ چشمِ مستِ تو حتی ندیده است

سیگار و دود تند و شعر فروغ و سه تار و تو…
بیمار و ذهنِ کُند و فکر شلوغ و حصار و تو

یک قطره اشک، سنگِ سردِ مزار و سیاه و تو…
لج کرده بی تو آسمان که ببار و نگاه و تو

“یک کوله بار”،برف و قطار و مردی که مدتیست…
“سوت” و کلاغ ، مرگِ بهار و مردی که مدتیست…

...

0
رابطه, غزل سهرابی, مثنوی نظر دهید...

گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

حال و روز آنکه را امّید دادی دیده ای؟
دیده ای دنیای بعد از تو، چه با من کرده است

آخر همراهی حزب تو، حبسِ خانگی ست
هرکه در دام تو افتاده ست، عمری بَرده است

من که اهل این سیاست ها نبودم قبل تو
آمدی تا اغتشاش روزگار من شوی

سرنوشتم بوده کودک باشم و مَردی کنم
سرنوشتت بوده بی مهری کنی تا «زن» شوی

خالق انگیزه ی پرواز های پیش از این
ترک کردی تا بدون بال و پر حرکت کنم؟

بسته ام خود را به تختی که در آن باید تو را…
بسته ام خود را به تختی تا مگر ترکت کنم

آنچه بعد از تو برایم ماند، عمری بی کسی ست
هیبتی آشفته، جسمی خسته، چشمانی کبود

گاه گاهی هم نگاهی کن به این روح خمار
اعتیاد من به چشمان تو تفریحی نبود

با تمام ناسپاسی های عشقت ساختم
با تمام دلخوشی های دروغت، دلخوشم

مثل تهدیدی که باید مادران، فرزند را
گفته بودم بگذری از مرز، خود را می کُشم!

روز و شب، این تختخواب آرامگاهم می شود
در پتو می پیچد و… یک گوشه چالَم می کُند

خواهشاً خاموش کن اخبار دنیا را، مگر
حال عالم بعد از این، فرقی به حالم می کند؟

کاش می کردم فقط پیش از همین آشفتگی
طعم لب های تو را یک بار دیگر امتحان

تا ابد آزار خواهد داد روحم را همین
ای تمام قول های “تا ابد با من بمان”

عشق تو، بعد از خودت در من هیولا می شود
هرچه با «بم» کرد روزی زلزله، آن می کُند

ظاهراً بی مشکلم، امّا دروناً مُرده ام
عشق یک شاعر، شبیه «ایدز» داغان می کند

یک طرف بی اعتنایی، یک طرف درماندگی
سهم من از رابطه با سهم تو یکسان نبود

پس کشیدی پای خود را هرکجا سختی رسید
عشق تو از ابتدا هم مرد این میدان نبود

من پس از یک عمر دل بستن به تو فهمیده ام
عشق، ترکیب حماقت در هوس با سادگیست

تو به راه خود برو، من هم به بیراه خودم
انحراف از راه، تنها هدیه ی دلداگی ست…

...

2+
آریا صلاحی, جدایی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم ‌بیشتر!

قهوه را بردار و یک قاشق شکر.‌..سم بیشتر
پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر

قهوه قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می شوم هر آن به نوشیدن مصمّم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین رو به رویم، وقت نیست
حرف ها دارم، صدها راز مبهم ، بیشتر

راستش من مرد رویایت نبودم هیچ وقت
هر چه شادی دیدی از این زندگی، غم بیشتر

ما دو‌ مرغ عشق اما تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم ‌بیشتر!

عمق فنجان هر چه کمتر می شود حس می کنم
عرض میز بینمان انگار کم کم بیشتر

خاطرت باشد، کسی را خواستی مجنون کنی
زخم، قدری بر دلش بگذار ، مرهم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر!

سوخت نصف حرفهایم در گلو…اما تو را
هر چه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر!

...

0
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...