رابطه

گرمای بی نهایت اهواز بس نبود!

شب بود و ماه بود و بیابان اضافه شد
یک غصه بر ستم کشیِ جان اضافه شد

از سمت قلب خسته ی من ترس و دلهره
از سمت چشم های تو طوفان اضافه شد

موی تو، تور و ماهی بی چاره قلب من
قلاب عشق آمد و بر آن اضافه شد

تیرت دقیق آمد و بر شعر من نشست
زخمی عمیق بر دل حیران اضافه شد

از بس خیال در سر من دور می زند
در کوچه ای هزار خیابان اضافه شد

گرمای بی نهایت اهواز بس نبود
توی سرم شلوغی تهران اضافه شد!

می خواستم ببینمت اما نیامدی
فیلی به تنگی دل فنجان اضافه شد

حالا سپیده سر زده از سمت خانه ات
دیدار پا نداده و هجران اضافه شد

این صبح با شبی که نباشی چه فرق داشت
آغاز دیدن تو به پایان اضافه شد

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, علی زارعی رضایی, غزل نظر دهید...

زین کشته‌ی بی آرزو دیگر چه می خواهی؟!

کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه می خواهی؟
زین کشته‌ی بی آرزو دیگر چه می خواهی؟!

در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی
خالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه می‌خواهی؟

گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در من
افسرد ذوق گفتگو، دیگر چه می‌خواهی؟!

حالم چه می‌پرسی، نشسته خار در چشمم
زهراب جوشد از گلو، دیگر چه می‌خواهی؟

با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهات
کان آب برگردد به جو، دیگر چه می‌خواهی؟

خون دل عاشق حلال انگاشتی، حق بود
خونش حلالت باد، از او دیگر چه می‌خواهی؟!

...

3+
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم!

خواستم عاشق بی‌نام‌ و نشانت باشم
نگرانم نشوی تا نگرانت باشم

پیرم از عشق درآمد که در آیینه‌ی شوق
شکلی اندازه‌ی آغوش جوانت باشم

گم شدم در تب شعری که پر از شور تو بود
تا شبیه غزلی ورد زبانت باشم

عاقبت علت تشویش جهانت شده‌ام
من که می‌خواستم آرامش جانت باشم

جرم من نیست اگر نوبت من پاییزی ست
من نمی خواستم ای گل به زیانت باشم

...

2+
رابطه, غزل, ناصر فیض نظر دهید...

مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی
مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفان عظیم شک
پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن

نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب، یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم هایم زاد، باور کن

...

1+
رابطه, عبدالجبار کاکایی, غزل نظر دهید...

عربی را همیشه مردودم!

چای داغی به دست داری و
در فضایی که عطر و بوی هل است

حس خوب سبک شدن دارد
درد و دل با کسی که دردِ دل است!

چادرش طرح چادر عربی
در دو چشمش خلیج ایرانی

خنده هایش شکفتن غنچه
طرح صورت ظریف و باب دل است

اهل درس و کتاب و اندیشه
با نگاهی جدید و امروزی

عاشق منطق مطهری و
توی کیفش کتابی از هِگِل است

مینشینی کنار او اما
می رود یک کمی به آنورتر

بی محابا تو حرف میزنی و
همنشینت ولی کمی خجل است

توی چشمش نگاه می کنی و
ناگهان لفظ دوستت دارم

و امیدی که پوچ می شود از
خنده ای که به اخم متصل است

پشت بندش سکوت سنگینی
استرس توی چشم هر دو نفر

حال روزت شبیه حیوانِ
چارپایی که مانده توی گل است .

فکر او در کنار حرف پدر .
«به کسی دل نبند، دلبندم»

فکر تو در شب حنابندان
پیش تشویق و دست و جیغ و کِل است

طاقت رو برو شدن با هم
نیست توی نگاه هر دو نفر

پشت هامان به پشت یکدیگر
گریه، پایان تلخ این دوئل است

چای سرد نخورده ای مانده
یک نفر روی تخت خوابیده

یک نفر بی قرار در بین
کوچه پس کوچه های شهر وِل است

عربی را همیشه مردودم
از جدایی همیشه می ترسم

بلدم فعل جمع را اما
مشکلم با ضمیر منفصل است!

...

11+
تقی سیدی, چهارپاره, رابطه نظر دهید...

ای فدای قد و بالای تو، زن­ تر شده ­ای!

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد
خنده و گریه­ ی توام به سراغم آمد

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
کی رسیدی گل من؟ کال نبودی دیگر!

آمدی «نو شده» هرچند کهن­ تر شده­ ای
ای فدای قد و بالای تو، زن­ تر شده ­ای!

شیطنت رفته و افسونگری آموخته ­ای
خوانده­ای شعر مرا، شاعری آموخته­ ای

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
لانه­ی مضطربِ فاخته­ ترسو بود

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
زنی آمد که لبِ خنده زنش غمگین بود

دختری بست به بازوی درختی، تابی
زن سرازیر شد از سرسره ­ی بی­تابی

قلعه­ زخمی در حال فرودی انگار
پل تن­باخته در بستر رودی انگار

گل پژمرده ناکام قراری شاید
دست آشفته­ مستی به قماری شاید

بنشین از منِ بی­ حوصله شعری بشنو
قدر یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو

بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت

دل به دریا زد و هی همسفرِ جوها شد
زنگ بیداری او، دسته­ جارو­ها شد

آه دیر آمدی ای بغض فرو­برده­ من!
آه دیرآمدی ای اشک زمین خورده­ من!

سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
سینه­ ام سنگ شود مثل تو، سینم نزند

سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی

پلّه­ ها با کف پای تو محبّت نکند
درِ این خانه به این پاشنه عادت نکند

رفتی و دور شدی، این­همه دیرم کردی
مو به مو، رو­ به­ روی آینه پیرم کردی!

گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عمر هدر رفته چه باید بکنیم

عشق دورم! فقط آن خاطره­ ها سهم من است
بسته درها و همین پنجره­ ها سهم من است

در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
از همان پنجره ­ها دست تکان خواهم داد…

...

2+
جدایی, رابطه, عاشقانه, مثنوی, مهدی فرجی نظر دهید...