جمعه

آن قَدَرها نه نمی خواهم، همین آدینه را…

خوب من خالی کن از حرص زمانه سینه را
شاد باش و خاک بر سر کن غم دیرینه را

من برایت شعر می خوانم کنار پنجره
برف می بارد، برو روشن کن آن شومینه را

هر طرف رو می کنم هستی! مگر پوشانده است
عکس تو کانون یک تالار پر آئینه را

هی مرورش می کنم وقتی که با من نیستی
لذت رویایی آن بوسۀ پارینه را

حتم دارم شهرتت در شعر من کم می کند
شهرت شاخ نبات و لیلی و تهمینه را

قول دادی پیش من باشی تمام هفته را
آن قَدَرها نه نمی خواهم، همین آدینه را…

...

2+
جمعه, جویا معروفی, عاشقانه نظر دهید...

در میان نبرد زاییدیم !

همه ی روزهای من جمعه
همه ی ماه های من تیرند

زندگی اشتباه کردن بود
مرده ها اشتباه می میرند

تیر بر قلب ماه، ماهی مرد
عشق در پستوی سیاهی مرد

روزهایم سر دوراهی مرد
مرگ ها اشتباه تقدیرند

مرگ گفتیم و زندگی گم شد
زندگی محو بوی گندم شد

عمر ها صرف حرف مردم شد
مردم از عمرشان ولی سیرند

شعر گفتیم و درد زاییدیم
مرد بودیم و مرد زاییدیم

در میان نبرد زاییدیم
خواب هامان بدون تعبیرند

کاخ بد بود خاکمان کردند
ما گنهکار پاکمان کردند

استخوان و پلاکمان کردند
بره ها گله گله می میرند…

...

2+
تیر, جمعه ‏ - نظر دهید...

تخته فرش کرمانی!

جمعه ها عصر، حوله دور سرت
می رسی از قنات پایینی

سر راهت دوباره با وسواس
می نشینی و پونه می چینی

پونه ها را دوباره می کاری
لای موهای خیسِ بی گلِ سر

می روی آه و باز پشت سرت
دشت پروانه را نمی بینی

تو شکوهت میان دختر ها
ای نجیب اصیل ای بومی

مثل یک تخته فرش کرمانی ست
وسط فرش های ماشینی

پدرت کدخدا، خودت خاتون،
باغ خرما، چهار گله شتر

پس غلط کرده عاشقت شده است
پسری کامده رطب چینی!

...

0
جمعه, حامد عسکرى, روزهای هفته, عاشقانه, غزل نظر دهید...

اولین جمعه ی سال است!

اولین جمعه ی سال است بیا فال بگیر
بوسه ای از دهن یار و لب و خال بگیر

پای در ساحل آسودگی از عشق گذار
مثل مرغ سحر اندوه ببر، بال بگیر

از غم و غربت و اندوه دلت را وا نِه
از همین فصل بهاری، غزل سال بگیر

باز آغوش خودت را بکن اندازه ی من
باز از غصه ی من لحظه ی بیحال بگیر

توی این جمعه بیا دیدن این مرد غریب
دور باطل نزن و قصه ی بد حال بگیر

...

1+
جمعه, روزهای هفته, عید نوروز, غزل, ناشناس نظر دهید...

اولین جمعه ی پاییز بود…

اولین جمعه ی پاییز بود…
خوب میدانست عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم!
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم… سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم
از قصد به دیدنش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود…!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود…
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد…
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت….!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود… .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه….!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد… .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا… .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا… .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکست مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان…!

...

28+
پاییز, جدایی, جمعه, عاشقانه ‏ - , نظر دهید...

هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون !

چو بوی پونه از دکان عطاری بزن بیرون
هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون

تو را آیینه ها در بی نهایت چشم در راه‌اند
از این نُه توی آه اندودِ زنگاری، بزن بیرون

زدم از اصفهان بیرون که بوی گاو خونی داشت
تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون

الا ای جمعه‌ی سرخی که رنگ عید نوروزی
از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون

چه طرفی بسته‌ای از حکمرانی روی این قلیان
الا سلطان! از این زندان قاجاری بزن بیرون …

...

1+
جمعه, سعید بیابانکی, غزل نظر دهید...