روز مادر

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت !

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت !

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان
شکوفه تاج سر تو ، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگیست، باغ آغوشت

بهشتِ اول و آخر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت !

...

0
روز زن و روز دختر, روز مادر, عاشقانه, غزل, نغمه مستشار نظامی نظر دهید...

مادر – ایرج میرزا

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادرِ سنگ‌ دلت‌ تا زنده‌ ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ

روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشقِ بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌ عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ!

...

0
ایرج میرزا, روز مادر, غزل نظر دهید...

مادر

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

...

0
ایرج میرزا, روز مادر, غزل نظر دهید...

زن از نخست بوده رکن خانه ی هستی

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستارِ خُردی ایشان

به گاهواره ی مادر بسی خفت
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

در آن سرایی که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مَرد، مرده است روان

به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بوده رکن خانه ی هستی
که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان

...

1+
روز زن و روز دختر, روز مادر, غزل, مثنویات، تمثیلات و مقطعات پروین اعتصامی نظر دهید...

مادر – سعدی

جوانی سر از رأی مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروی حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ ای
که امروز سالار و سرپنجه‌ ای

به حالی شوی باز در قعر گور
که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمی ببینی که راه
نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای
وگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای

...

1+
روز مادر, شعر گرافی سعدی, مثنوی نظر دهید...

لذت يك لحظه مادر داشتن…

تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن

...

4+
روز مادر, شعر گرافی فریدون مشیری, غزل نظر دهید...

مادرم شاعر نيست؛ در عوض نصف غزل هاى جهان را گفته

مادرم شاعر نيست
در عوض نصف غزل هاى جهان را گفته
شعر را مى فهمد
مادرم قافيه‌ى لبخند است
وزن احساس
رديف بودن
مادرم مثنوى معنوى است
حافظ و سعدی و خيام و نظامى
اصلاً مادرم شعرترين منزوى است
من رباعی هستم
خواهرانم غزلند
پدرم شعر سپيد
خانه‌ى ما شب شعر
صبح، بيدل داريم با كمى نان و پنير
ظهر، سهراب و عطر ريحان
شب، رهى يا قيصر
مادرم شاعر نيست
در عوض نصف غزل ‌هاى جهان را گفته
دفتر شعرش: آب
ناشرش: آيينه
و محل توزيع: خانه‌ى كوچك ما…

...

1+
رضا احسان پور, روز مادر, شعر نو نظر دهید...