عارفانه

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی !

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلفِ شمشادقدی، ساعدِ سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن اِنعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

...

2+
شعر گرافی حافظ, عارفانه, ماه رمضان نظر دهید...

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

...

1+
شعر گرافی حافظ, عارفانه, عید نوروز, غزل نظر دهید...

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد!

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

...

4+
عارفانه, عاشقانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی!

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

...

0
شعر گرافی حافظ, عارفانه, غزل نظر دهید...

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر!

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بندۀ پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از بادۀ انگوری نیست
هست مستان تو را نشئه ز صهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زانکه این جای دگر دارد و آن جای دگر

گر به بتخانۀ چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل “فرهنگ” ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

...

1+
عارفانه, عاشقانه, قصیده ‏ - نظر دهید...

در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانه‌ای را برد از بنیاد برد عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه‌ای را برد از بنیاد برد

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

...

4+
رابطه, عارفانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...

دل من گرفته اینجا، ز خزان ز برگریزان!

دل من گرفته اینجا ز خزان ز برگریزان
تو نظر به سوی ما کن که خزان شود گریزان

نه فقط من از تو خواهم که قدم نهی به چشمم
که ز هر جهت محبان، که ز هرطرف عزیزان

تو بیا به خلوت ما، که به لب رسانده جان را
هنر هنرفروشان، سخن سخن ستیزان

نتوانم از تو گفتن، که تو در سخن امیری
همه سروران غلامت، همه واژه ها کنیزان

به تو حاجتی است ما را چو نیاز دردمندی
به صفای شب نمازان به دعای صبح خیزان

“چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی”
ز چه رو چنین شتابان ؟ ز چه رو ز ما گریزان؟

...

0
عارفانه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...