عاشقانه

شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای!

شاهِ ما را با دو زلفِ اسب، جادو کرده ای
با رُخت این قلعه را از دم، تو جارو کرده ای!

آتشی کردی به پا در دامن این دل کنون
حلقه های بُهت را در چشمِ آهو کرده ای

در کمندِ لشکرِ سربازِ تو افتاده است
قلعه ی ماتم سرا را در دلِ او کرده ای

شعله ای برپا نمودی در میانِ چشم او
ناخودآگاه شاهمان را ماتِ ابرو کرده ای

اسبِ شاهم در نبردِ فیلِ تو شد سرنگون
حال چشمانِ وزیرت را به این سو کرده ای

تیغِ تو برگردنِ شاهم چو آسان می رود
شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای

مرهمی خواهد که از پا در نیاید شاهِ من
عاقبت او را تو مات و هم به زانو کرده ای

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - , نظر دهید...

هر زمان پیش توام غسل شهادت میکنم!

گرچه از این بی محلی ها شکایت میکنم
شهر عادت کرده، پس من نیز عادت میکنم!

کشته های چشم تو از حد گذشته بعد از این
هر زمان پیش توام غسل شهادت میکنم

طاقت از کف میدهم هر بار میخندی ولی
محض حفظ آبرویم استفامت میکنم!

در میان آشنایان پر شده دیوانه ام
پیش هر کس می نشینم با تو صحبت میکنم

پشت هر مرد موفق یک زن فرزانه است
من به پشتیبانی ات احساس قدرت میکنم

...

2+
امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب!

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا، تر میشوی!

...

1+
حامد عسکرى, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تازگی ها عاشقى در بین مردم باب نیست !

من درختى خشک و بى بارم که پایش آب نیست
آسمانم، گرچه در شب هاى من مهتاب نیست

دوستت دارم ولى از ترس پنهان مى کنم
تازگی ها عاشقى در بین مردم باب نیست!

کاش یک شب باز مهمانم شوى، باور کنم
این که مى بینم تویى لیلاى زیبا، خواب نیست

مثل فرهادم ولى من تیشه بر دل مى زنم
خوب مى دانم که او اندازه ام بى تاب نیست

عاقبت یک روز من هم دل به دریا مى زنم
در مرامِ پاکبازان ترسِ از سیلاب نیست

...

4+
ایمان فرقانی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بحران بی معشوقگی!

از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود!
هم پر از تشویش، هم آسوده خاطر می رود!

هرکسی در عشقبازی تازه کار و ناشی است،
آخرش از مکتب عشق تو «ماهر» میرود !

هر مسلمانی که یک شب می شود مهمان تو
صبح روز بعد، از پیش تو «کافر» می رود؛

اوّل از روی تفنّن میشود اهل شراب،
بعد از آن جدّی به دنبال مخدّر می رود!

برخلاف آنچه می گویند، «عشق آتشین»
خاطراتش زودتر از یاد و خاطر می رود !

من قطاری خارج از ریلم، ولی حس میکنم
اینکه هر شب از درونم یک مسافر می رود!

بخشی از آن ناشی از «بحران بی معشوقگی» ست
این مصیبت ها که بر شعر معاصر می رود !

آمدی و زود رفتی گاه یک مضمون ناب،
ناگهان با غفلتی از ذهن شاعر  می رود!

...

0
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

یکی در من، شبیه تو خیال کودتا دارد!

جدال عقل و دل همواره در من ماجرا دارد
شبیه سرزمینی که دو تا فرمانروا دارد

شبیه سرزمینی که یکی در آن به پا خیزد،
یکی در من، شبیه تو خیال کودتا دارد

منِ دلْ مرده و عشق تو … شاید منطقی باشد!
گل نیلوفر اغلب در دل مرداب جا دارد

تو دلگرمی ولی «همپا» و «همدستی» نخواهد داشت
کسی که قصد ماندن با منِ بی دست و پا دارد

خودم را صرف فعل «خواستن» کردم ولی عمری ست
«توانستن» برایم معنی نا آشنا دارد

زیاد است انتظار معجزه از من که فرتوتم
پیمبر نیست هر پیری که در دستش عصا دارد …

...

7+
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تقویم را از این همه نحسی معاف کن!

با جاده ها به خاطر من ائتلاف کن
برگرد و در حریم دلم اعتکاف کن

بردار چادر عربی را غزل بپوش
شعری بخوان و دور سکوتم طواف کن

گاهی میان قافیه های شبانه ات
دست مرا بگیر و مرا اعتراف کن

بی روسری هوای دلم را قدم بزن
شب را کنار وسوسه هایم خلاف کن

دستم به شعرهای سیاسی نمی رود
چشمان سبز فتنه ای ات را غلاف کن

بی تو کبیسه اند تمام دقیقه ها
تقویم را از این همه نحسی معاف کن

...

0
سجاد صفری اعظم, عاشقانه, غزل نظر دهید...

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان‌

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان‌

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم‌، بزرگ است خدای خودمان‌

بگذاریم که با فلسفه‌شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان‌

ما دو رودیم که حالا سرِ دریا داریم‌
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان‌

احتیاجی به در و دشت نداریم‌، اگر
رو به هم باز شود پنجره‌های خودمان‌

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم‌
دیگران را نگذاریم به جای خودمان‌

درد اگر هست برای دل هم می گوییم‌
در وجود خودمان است دوای خودمان‌

دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان‌

...

8+
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...