عاشقانه

ترسیده ام از این همه محبوب بودنت

تو مرد اجتماعی پیراهن آجری
من دختری خجالتی و سرد و چادری

من دختری خجالتی ام در حوالی ات
دارم کلافه میشوم از بی خیالی ات

ترسیده ام از این همه محبوب بودنت
با دختران دور و برم خوب بودنت…

با من شبیه خواهر خود حرف می زنی
من خسته ام از این همه داداش ناتنی

با گیره ای که روسری ام را گرفته است
دنیا مسیر دلبری ام را گرفته است

با من قدم بزن کمی از این مسیر را
با خود ببر حواس من سر به زیر را

عطرت رسانده است تو را تا لباسهام
آشفته کرده اند کمد را، لباسهام

صعب العبور، قله خودخواه زندگی ام!
ای نام کوچکت غم دلخواه زندگی ام!

این تکه ابر کوچک جامانده در هوات
حالا حسودی اش شده حتی به دکمه هات

احوال من که با یقه ات خوب میشود
بازش نکن که باعث آشوب میشود

آن دکمه های مستبدت دشمنت شدنت
آشوب های کوچک پیراهت شدند

تبعید میشوم به تو در شب نخوابی ام
با تو درست مثل زنی انقلابی ام

آرام در مقابل من ایستاده ای
بر هم زده ست نظم مرا، اخم ساده ای

بی رحمی است با تو زنی همقدم شود
تا دختری خجالتی از جمع کم شود

باید که از حوالی قلبم بکاهمت
با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت

در من جهنمی است که از سر به راهی است
دنیای من بدون تو یک حرف واهی است

...

6+
اروتیک, عاشقانه, مثنوی ‏ - نظر دهید...

حیف است پخته آمده ام، خام بگذرم!

از نان گذشته ام من و از نام بگذرم
هیهات، لحظه ای اگر از جام بگذرم!

من یک کبوترم،سر این بام مانده ام
من آفتاب نیستم از بام بگذرم!

اینک منم کبوتر زخمی کنار تو
باید از آب و دانه و از دام بگذرم

دست مرا بگیر و ببر در تنور عشق
حیف است پخته آمده ام، خام بگذرم!

از چال چانه ی تو به چاه لبت شدم
حالا چگونه می شود از کام بگذرم!

تو قبله ام شدی که برای تو ناگهان
از مسجدالحرام و از احرام بگذرم

کافر شدن چقدر می آید به من اگر
روزی کنارت از همه آرام بگذرم

...

3+
عاشقانه, علی زارعی رضایی, غزل نظر دهید...

مقدر است کماکان دچار بنشیند!

هنوز مانده دل من به بار بنشیند
مقدر است کماکان دچار بنشیند!

نمی رسد به زمین ابر اگر شود حتی
که قطره قطره به روی بهار بنشیند

همیشه عامل آهنگ عاشقانه ی توست
شبیه زخمه که بر سیم تار بنشیند

همیشه قسمت لب های من فقط خار است
اگرچه روی لب تو انار بنشیند

چه سخت می گذرد روز و شب اگر این دل
کنار چنبره ی تلخ مار بنشیند

رهام می کنی از سمت باد گیسویت
که نام من سر سنگ مزار بنشیند

قرار بود قرار دلم شوی، نشدی
که باز هم دل من بی قرار بنشیند

...

1+
جدایی, عاشقانه, علی زارعی رضایی, غزل ‏ - نظر دهید...

گرمای بی نهایت اهواز بس نبود!

شب بود و ماه بود و بیابان اضافه شد
یک غصه بر ستم کشیِ جان اضافه شد

از سمت قلب خسته ی من ترس و دلهره
از سمت چشم های تو طوفان اضافه شد

موی تو، تور و ماهی بی چاره قلب من
قلاب عشق آمد و بر آن اضافه شد

تیرت دقیق آمد و بر شعر من نشست
زخمی عمیق بر دل حیران اضافه شد

از بس خیال در سر من دور می زند
در کوچه ای هزار خیابان اضافه شد

گرمای بی نهایت اهواز بس نبود
توی سرم شلوغی تهران اضافه شد!

می خواستم ببینمت اما نیامدی
فیلی به تنگی دل فنجان اضافه شد

حالا سپیده سر زده از سمت خانه ات
دیدار پا نداده و هجران اضافه شد

این صبح با شبی که نباشی چه فرق داشت
آغاز دیدن تو به پایان اضافه شد

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, علی زارعی رضایی, غزل نظر دهید...

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را!

به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را

بخوان! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را

دلیلِ دل خوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی فهمم سبب ها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را!

...

6+
عاشقانه, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم!

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان‌که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش
آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگرچه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

...

3+
عاشقانه, غزل, کاظم بهمنی نظر دهید...

صبح صادق در همین تصویر معنا می شود

با نگاه روشنت پلک سحر وا می شود
تا تبسم می کنی خورشید پیدا می شود

خط به خطِّ صفحه ی پیشانی ات اشراقی است
صبح صادق در همین تصویر معنا می شود!

فیلسوفان را اشارات تو عاشق می کند
آرزومند شفایت ابن سینا می شود

مست از یاقوت سرشار کلامت می شویم
با جواهرهای نابت فقه پویا می شود

از نگاهت انبیا اعجاز را آموختند
هر که یک دم با تو بنشیند مسیحا می شود

تا غزل وصف تو باشد قابل تصدیق هست
شعرهای صادقانه بهترین ها می شود

...

6+
صبح بخیر, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

باد را با گیسوانت در عذاب انداختی!

باد را با گیسوانت در عذاب انداختی
باز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختی

آی ساقی! آی میراب عطش های کویر!
ای که زیر پوست این خاک آب انداختی!

لطف کردی ای عزیز! ای عشق! ای عشق عزیز!
در حضیض چاه بودیم و طناب انداختی

چشمه ها خشکیده بود و رخت دنیا چرک بود
زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

صبح را با خنده ات بیدار کردی صبح زود
روی هر خمیازه ی شب رختخواب انداختی

سفره ی صبحانه را چیدی به صرف نان و نور
در تمام چای ها عطر گلاب انداختی

«هر چه» می خواهیم هست و «هرچه» می خواهیم هست!
سفره ای «بی انتها» از «انتخاب» انداختی

سیب روی شاخه بود و باغ هم دیوار داشت
با نسیمی ناگهان، سیبی به آب انداختی

گر چه دیدی تاک ها از ریشه ها خشکیده اند
صبر کردی… صبر کردی… تا شراب انداختی

تا جهانی را که ویران است ویران تر کنی؛
رو به دریا سیل در چشم خراب انداختی

پاک کردی عشق را از تاردید حاشیه
عشق را پررنگ در متن کتاب انداختی

این که گفتی گاه دل سنگ است و گاهی سیب سرخ
شاعرت را فکر یک پایان ناب انداختی؛

می شود حالا خدا را دید در سنگ و درخت
از رخ او -از نگاه ما- نقاب انداختی…

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی!

بند اول

ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر

بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر

ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر

با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم

هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات

احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات

تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات

لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم

بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی

دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی

در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی

با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم

تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل

تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل

مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل

مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم

در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها

چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها

شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها

همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»

...

0
عاشقانه ‏ - نظر دهید...

و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی!

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی

بیابانها به گرد کوه ها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

سمند نور، زلف تیرگی ها را بر آشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی!

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی!

...

6+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...