عاشقانه

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !

نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات
که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات

که سهم من بشود سرزمین موهایت
اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات

زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست
که کشته می دهد این خنده های دلبری ات

نگاه کن که دوباره به خود بگویم کاش
که این نگاه نباشد نگاه آخری ات

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !
که دل نمی کنی از شیوه ی ستمگری ات

چه قدر مثل تو باشم، تو هم کمی من باش
که در معامله ثابت شود برادری ات!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

...

0
سیمین بهبهانی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچوقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

...

0
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

هر لبت یک ارتش سرخ است، گیسوانت لشگر نازی!

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی

فتح دنیا کار آن چشم است، خون دل‌ها کار آن ابرو
هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی

بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد
می‌خورد یک راست بر قلبم از نگاهت تیر طنازی

وقت رفتن چهره‌ی شادت حالت ناباوری دارد
مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی

در صدایت مثنوی لرزید تا گذشت از روبروی ما
با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی

ناخنت را می‌خوری آرام پلکهایت می‌خورد بر هم
عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی

عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم
مادرم راضی شد و حالا مانده بابایت شود راضی

در کلاس از وزن می‌پرسد پیی، با صدایت می‌پرم تا ابر
آخرش شاعر نخواهی شش این استاد پروازی!

شعرم از حافظ اگر سر شد نازنین! حیرت نکن، آخر
او نکرد اینگونه شاگردی پیش شاگردی به این نازی

طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت
می‌پرم از بیت پایانی بازهم در بیت آغازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی …

...

0
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی
شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

بندبازی وسط معرکه ام ، وای اگر
روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویی !

زیر پایم پلی از موست ، ولی زل زده ام
بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

کور کرده ست مرا عشق و سر راهـم باز
باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

سرمه در چشمت مکن، روزم سیاه میکنی!

سرمه در چشمت مکن، روزم سیاه میکنی
قرص رویت را چرا آخر چو ماه میکنی؟

عاقبت خود را به زلفت دار خواهم زد شبی
آنچه از من ساختی آن شب تباه میکنی

پرده بر رویت بینداز و برون از خانه شو
چشم مردان چون غلط افتد گناه میکنی

باز ما را به نظربازی نمودی متهم
دختر معصوم، داری اشتباه میکنی

هرچه گفتم بی گناهم بر تو تاثیری نداشت
بی بی حکمی و حکما ً حکم شاه میکنی

نامه دادی که اسیر چشم مستت گشته ام
راست گفتی؟ یا فقط داری مزاح میکنی؟

من چه کردم با تو؟ آخر این چه کاری با منست؟
گاه رو گردانی و گاهی نگاه میکنی

ابروانت طاق کسری، اخم بر ابرو میار
این کمان مشکن که ما را بی پناه میکنی

با غل و زنجیر بایستی تو را جذبت کنم
تو مرا با گوشه چشمی سر به راه میکنی

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

من ِ گذشته ی خود را به یاد داری که؟
به اصل رجعت مرد اعتقاد داری که؟!

منم به پای تو افتاده ام، نگاهم کن
به چشمهای خودت اعتماد داری که؟

اگرنه مثل لبت در حصار کن آن را
ظریف و ناب و زنانه، مداد داری که؟!

غزل غزل قلمم اعتراف کرد به عشق
خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!

هنوز حلقه در انگشتم است، از تو کجاست؟
نگو که نیست! که دادی به باد!… داری که؟!

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

عطر تو نفس های پر از قصه بادست
پیراهن من دل به نفس های تو دادست

معشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیست
عشقت به سر هر که تو را دیده زیادست

با غربت تلخی که به ما ارث رسیدست
تنها دل یک شاپرک سوخته شادست

تن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارد
این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

من تشنه دریای تو ام غربت آبی!
آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از “بنان” بزنی!

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از “بنان” بزنی
با سه تارت مرا بشورانی، تا خود صبح “شد خزان” بزنی

رژ قرمر چقدر می آید، به لب و استکان و این چایی
استکان می شود پر از ماهی، به لبانش اگر دهان بزنی

ذوقم این ست بعد از این دوری، کل امشب دوباره بیداریم
من برایت غزل بخوانم و باز ، تو برایم دم از “زبان” بزنی

دوست داری “فرانسه” یادم هست، تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر
دوست داری گلم از این قهوه ، استکان پشت استکان بزنی ؟

ژست “نصرت” گرفتـه ای بانو، می نشینی کنار سیگارت
می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی

شب چشمت دوباره مهتابی ست،این قرار سه شنبه ها بوده
از حرم بی قرار برگشتی ، تا سری هم به جمکران بزنی

خسته ای از مسافرت بانو، بغض داری همیشه می دانم
توی ایوان نشسته ای غمگین، تا نگاهی به آسمان بزن

...

1+
چهارپاره, عاشقانه, محمد شریف نظر دهید...