عاشقانه

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد!

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

...

0
عارفانه, عاشقانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...

بیا که مانده شرابی به جامِ باده هنوز

بیا که مانده شرابی به جامِ باده هنوز
بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز

ببین که بی تو چه بر ما گذشته، می‌بینی ؟!
پُریم از غم و از بغضِ بی اراده هنوز

اگرچه بالِ پریدن پریده از کفِ ما
و مانده‌ایم در آغازِ راهِ جاده هنوز

ولی امید به دیوانِ ما نمی‌میرد
خوشیم، خوش به همین دولتِ نداده هنوز

چه روزها که گذشت و غمِ تو کهنه نشد
فلک به عشق و وفا مثلِ من نزاده هنوز !

زمان زمانه‌ی نامردمی‌ست، اما ما
نگفته‌ایم به جز شعرِ صاف و ساده هنوز

...

1+
جدایی, جویا معروفی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تنها دلم تصمیم میگیرد!

بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!
نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!

چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم!
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!

مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!
دل ِ ساعت اگر زنگش شود تنظیم، میگیرد!

به آرامی مرا توجیه کن، گر ساده دل هستم
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!

همه در موقع تصمیم گیری در پی عقلند!
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد !

...

1+
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

هراسی از زمستان نیست

قفس در چشم مرغ خانگی خانه ست، زندان نیست
قناری تا نمی داند به دام افتاده نالان نیست!

شبیهم گِرد تو بسیار می گردند و می گریند
فراوان مثل من می بینی و چون من فراوان نیست

به چشمان تو جز دلدادگی چیزی نمی آید
چرا پنهان کنیم از خلق، رازی را که پنهان نیست

فقط بی ریشه ها از قصه ی آینده می ترسندش
درخت ریشه در خون را هراسی از زمستان نیست

از این دشوارتر حرفی نخواهی یافت در عالم
که هرگز عشق آسان نیست، آسان نیست، آسان نیست!

...

1+
پوریا شیرانی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ!

ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻣﺖ ﻓﺮﻡ ﺭﻭﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺣﺮﮐﺎﺕ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻥ
ﻟﺐ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻓﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ
ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺳﺰﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺵ ﻣﺮﺩﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﻐﻠﺖ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﺣﮑﻢ ﻗﻀﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ
ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺷﻬﺮ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﮐﻮﭼﻪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﺳﻤﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺮﯼ ﺑﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﻋﻘﺪﻩ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺳﺮﺣﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺧﺒﺮﯼ
ﻗﻠﻤﻢ ﺩﺭ ﻏﺰﻝ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

...

17+
حسین آهنی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

لبهات از آغازِ خلقت، از ازل زیباست
از چشم هایت تازه فهمیدم عسل زیباست

با بوسه ها هرچند مشکل داشتم اما
چون میشود ما بین ما رد و بدل زیباست

با دامنت در باد میرقصد دلم بانو
در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

جغرافیای خطه ات را دوست میدارم
آغوش بگشا سرزمین من! بغل زیباست…

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل نظر دهید...

لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

لرز لرزان می شوند از دیدنت دیوارها
بعد از آن تلّی به جا می ماند از آوارها

حرف رسمِ قرصِ ماهِ صورتت تا می شود
اشتباهی می روند از هولشان پرگارها!

از تو می گفتند حتّی طبقِ تحقیقات من
مردمان ابتدایی هم درون غارها!

از همان دوران به امید غذایی ناب تر
لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

گوشه ای کز کرده اند و لب به دندان می گزند
چشم تو افزوده بر جمعیّت بی کارها

علت نا امنی خاورمیانه چشم توست
این نگاه سرکش ات، این جفتِ آتشبارها

نقض قانون اساسی می کنی با هر قدم
زیر پایت له شده مجموعۀ هنجارها

من حسودی می کنم لطفا به خواب کس نرو
چشمتان درویش باشد خواهشاً بیدارها

تا نبینم در کنارت می نشیند هرکسی
نیمکت دیگر نسازید اصلاً ای نجّارها…

...

1+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

سر را خدا برای همین آفریده است!

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟
چشم خمار دوست که ابرو کشیده است

سر می دهم به حلقه ی بازوت کز ازل
سر را خدا برای همین آفریده است

دیشب مگر چه در قفس سینه ات گذشت؟
که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است

از گرگهای برّه نمای چه گلّه ایست؟
چشمی که در مراتع چشمت چریده است

هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی دهم
زخمی که دل به قیمت جانش خریده است

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

برگرد که بدنام شد این بچه مسلمان!

امشب شده ام مست و غزلخوان تو کجایی
ای از دل دیوانه گریزان، تو کجایی؟!

معتادِ صدایت شده، آواره ی کوچه
بی واهمه چون گرگ بیابان، تو کجایی

دلتنگ ترین شاعر عاشق شده ام من
در حلقه ی این شعر سرایان، تو کجایی

هرشب پی دیدار تو آشفته ی خوابم
ای باعث این خواب پریشان، تو کجایی

برگرد که بدنام شد این بچه مسلمان
شیطان دل و آفت ایمان تو کجایی ؟!

...

3+
زهرا ضیائی, عاشقانه, غزل نظر دهید...