عاشقانه

اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مرد!

بیا، وگرنه در این انتظار خواهم مرد
اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مرد!

به روی گونۀ من، اشک سالها جاری است
و زیر پای همین آبشار خواهم مرد

خبر رسید که تو با بهار میآیی
در انتظار تو من تا بهار خواهم مرد

نیامدی و خدا آگه است من هر روز
به اشتیاق رخت، چند بار خواهم مرد

پدر که تیغ به کف رفت مژده داد که من
به روی اسب سپیدی، سوار، خواهم مرد

تمام زندگی من در این امید گذشت
که در رکاب تو با افتخار خواهم مرد

پدر که رفت به ما راست قامتی آموخت
به سان سرو سهی، استوار، خواهم مرد

...

0
بهار, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را!

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را
چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم
در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

که چون آوای حزن آلود یک ساز است، انگاری
خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار
به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی
که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد
برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را…

...

0
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

یاسر فقط نام خیابانی ست در تهران!

تو دوستم داری و من هم دوستت دارم
این را کجا پنهان کنم !؟ چشم همه شور است

گفتم اگر تقدیر برگردد چه خواهد شد
گفتم اگر روزی تو را… گفتی بلا دور است

عطر تو می پیچد، تمام شهر می‌پیچد
می‌ترسم و این ترس بویی آشنا دارد

می ترسد از هر کوه، از هر گردنه  هر پیچ
سرکاروان ِ کاروانی که طلا دارد !

تنها تو را دارم! تو هم تنها مرا داری
روح منی و روح من در تن نمی‌ماند

امّا نمی‌ خواهم به بعد از تو بیاندیشم
بعد از تویی دیگر برای من نمی‌ماند

بعد از تو هیچ انگیزه ای در شعر گفتن نیست
بعد از تو دیگر نامی از من نیست دختر جان

یاسر فقط یک مرد در آغاز اسلام است
یاسر فقط نام خیابانی ست در تهران!

« الحمدالله الّذی … » وقتی تو را دارم !
یک وصله ی بی رنگ بر مویم نمی چسبد

آنقدر خوشبختم که در این روزها دیگر
هرچه خدا را شکر می گویم نمی چسبد !

تو دوستم داری و من هم بیشتر حتی …

...

0
چهارپاره, عاشقانه, یاسر قنبرلو نظر دهید...

بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم!

با بوسۀ تو می شود آرام بخوابم
یک بوسه فقط…تا که سرانجام بخوابم

از معجزۀ بوسۀ تو هیچ عجب نیست
امشب بروم بر لبۀ بام بخوابم

حکمم که بیاید بروم جشن بگیرم
بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم

آنقدر رها باشم و دیوانه که حتی
امضا نزده برگۀ فرجام بخوابم

ای کاش که می شد به تو پیغام فرستم
تا آمدن پاسخ پیغام بخوابم

می شد عوض خیره شدن در شب تهران
شب ها برسم خانه، پس از شام بخوابم

ای گورکن پیر! چرا دیر رسیدی؟
باید بروم زود سرجام بخوابم

...

0
آرش شفاعی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را!

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را
قوس ابروهای تو کم کرده روی داس را

مژه هایت بی نظیرند و تداعی می کنند
در سر پر شور من گلبرگ های یاس را

چهره ات در پشت سر، با منظره، بی منظره
می تواند بر سر ذوق آورد عکاس را

قطره ام در وسع اقیانوس وارت، پیش تو
نه نمی بیند کسی این مرد آس و پاس را

مدعی کافری هستند و سر بر سجده ات
تا خدا بشناسد این خلق خدانشناس را

دور تو از هرزه باید پاک باشد، از ازل
باغبان پیوند زد با ساقه ات وسواس را

می روم شبنم به روی برگ گل یادم دهد
نحوه برخورد با یک آدم حساس را

...

0
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تو با من باش از خوشحالی بسیار می رقصم!

تو با من باش از خوشحالی بسیار می رقصم
بگو با دف ، پیانو ، چنگ، حتی تار می رقصم

تو باشی در کنارم وای مثل قاصدک در باد
برایت عاشقانه صد هزاران بار  می رقصم

سماع و باله و هیپ هاپ و تانگو، بندری، ترکی
به هر سازت، بدون درهم و دینار می رقصم

بیا بنشین میان چشم من، ای نازنین دلبر
که دایم دور تو چون پایه ی پرگار می رقصم

بخوان در گوش من، لالایی ماندن بخوان از عشق
چو می پیچد صدایت بین گندم زار می رقصم

غمت را یک به یک بر دوش من بگذار و بعد از ان
تماشا کن ، برایت مثل یک غمخوار می رقصم

مفاعیلن ، مفاعیلن، مفاعیلن بزن جانا
که با هر وزن و هر اهنگ و هر تکرار می رقصم

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

ترسم که به پایان نرسانم رمضان را!

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را
ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟
شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد
لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را

تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم
انکار کنم این غم حاجت به بیان را

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!
تا پر کنم از قصه ی تو گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم
با جذبه ی یک اخم برانم همگان را

...

0
شیرین خسروی, عاشقانه, غزل, ماه رمضان نظر دهید...

صید شیری شده ام!

او به من گفت که دیر آمده ام دیر شده ست
دل من میل ندارد به شما، پیر شده ست

صید شیری شده ام خسته و دل آزرده
هوس پنجه به دل مانده و او سیر شده ست

چِقَدر گرگ که در حسرت من میسوزند
من کنار تو و قلبم به تو زنجیر شده ست

حرف هایت چقدر آتش جانم بودند
دل بیچاره ام از حرف تو تحقیر شده ست

چه بخواهی چه نخواهی چه مرا پس بزنی
با تو قلبم و وجودم همه در گیر شده ست

...

1+
آراه ریوندی, عاشقانه, غزل نظر دهید...