عاشقانه

باید ببخشی شاعر سر به هوایت را!

دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را
من دوست دارم زندگی بادست هایت را

از بی قراری های قلب من خبر دارد
بادی که می دزدد برای من صدایت را

زوی زمین بودی و من در ماه دنبالت
باید ببخشی شاعر سر به هوایت را

تسخیر تو سخت است آنقدری که انگاری
در مشت خود جا داده باشم بی نهایت را

زود است حالا روی پاهای خودم باشم
از دست های من نگیری دست هایت را

هرکس تو را گم کرد، دنبال تو در من گشت
انگار می بینند در من ردپایت را

بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی
گنجشک ها، خانه به خانه ماجرایت را

وقتی پر است از خاطراتت شعرهای من
باید بنوشی با خیال تخت چایت را

...

رویا باقری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ﺍﺯ ﻗﻮﻡ تکفیرى ﺩﺍﻋﺶ ﻫﻢ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺗﺮ!

ﯾﮏ ﻗﺎﺗﻞ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﯼ
ﺍﺯ ﻗﻮﻡ تکفیرى ﺩﺍﻋﺶ ﻫﻢ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺗﺮ!

ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﯼ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ میگوید
ﺍﻭﺍﺯﻩ ﺍﺕ ﺍﺯ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﺑﺎﻧﯽ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺗﺮ!

ﺷﺐ ﭘﺮﺳﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺕ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ
ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺷﻌﺮ مى زاید

ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﺧﺮ ﺷﺎﻡ ﺳﮓ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ
ﺩﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺗﺮ!

ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺭﺩﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻡ

ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺜﻞ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ
ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﻣﻔﻘﻮﺩﺍﻻﺛﺮ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﺗﺮ!

...

عاشقانه, نیما شکرکردی نظر دهید...

جمعه غروب!

جمعه، غروب، همهمه ی شهر نکبتی
الاکلنگ، تاب و یک پارک دولتی

یک دو سه… تا هزار و نود هم شمرده است
نفرین به انتظار – همین بمب ساعتی –

آمد دوباره مثل عروسک ستاره پوش
من ترمزم بریده ولی با چه جراتی…

هی پا به پا نکن، دِ بگو دیر می شود
اینجا نایست توی گلو بغض لعنتی

خانم سلام … نه … من که گدایی نمی کنم!
عاشق شدم که چشم تو اصلا قیامتی

-گمشو! “صدای خواهش دستی بریده شد”
گفتم بزن به چاک لجن مرد پاپتی

از روی دنده های چپش حرف می زند
حالا کبود می شود این رنگ صورتی

چیزی شبیه حرمت حوا شکسته بود
زن در کنار جاده رها… بعد مدتی

ترمز، نوار هایده، بانو سوار شد
گم شد میان لفظ “خیابان” به راحتی

ته مانده های خانمِ رویا که دود شد
بعدش مچاله می شود این مرد پاکتی…

 

...

اجتماعی, جمعه, رسول کامرانى, روزهای هفته, عاشقانه, غزل نظر دهید...

باغت آبادان! به محصولاتِ میهن قانعم!

دامنت کوتاه اگر آمد پشیمانی چرا
خنده از روی تظاهر، اخم ِ پنهانی چرا

چشمهایت معرکه، چاقوی ابرویت بلا
دخل من آورده ای، دیگر رجز خوانی چرا!

لرزه ات کم بود تا در خود فرو ریزم شبی
اینهمه پس لرزه های بعد ویرانی چرا!

ماه ِ کُردی! کشته ات در بیستون جا مانده است
دیگر این رقص ِ سنندج تا مریوانی چرا!

نه سوالی نه جوابی، خودسر و بی پرس و جو
می بری با خنده از من دل به آسانی چرا

باغت آبادان! به محصولاتِ میهن قانعم!
این تکانِ شاخه های سیب لبنانی چرا!

من خمار خمره ای از بوسه ام بانو شراب!
با لبان چون تویی، انگور شاهانی چرا!

دوست داری غرق در دریای زیبایی شوم؟
بادبانِ روسری بر موی توفانی چرا!

نه اذان، ناقوس میخواهم، کلیسایت کجاست
تا تو هستی مریمم، دین مسلمانی چرا!

گفته بودی سعدی ِ شعر ِ معاصر میشوم
بردی ام از یاد و شعرم را نمیخوانی چرا!

...

اروتیک, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر

بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد
وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد

چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده
سعی بین حرم و میکده دیدن دارد

توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد

وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن
ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد

عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد
طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد

آن زمانی که آب و گلت را بسرشت
زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد

قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق
شکر وصل رخ تو جامه دریدن دارد

دیدن روی تو راه دگری می خواهد
شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد

...

عاشقانه, غزل, محمود زارع نظر دهید...

مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند

آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمام قرص ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمه های معتبر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِقدرتمند، تنها «یک نفر»  دارند!

ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتر! فرشته نیستم ، انسانِ بی بالم
چون ساده ترکت می کنند آنان که پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
نادوستانم از سر تو دست بردارند…

...

امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت!

گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت

اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

...

عاشقانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...

با لبت انقلاب خواهم کرد!

خنده هایت نوید آزادیست
تک تکش را کتاب خواهم کرد

چشم هایت مرا سیاسی کرد
با لبت انقلاب خواهم کرد

سرزمینم هزار و اندی سال
زیر یوغ سیاه تنهاییست

شاه باید از این وطن برود
خانه اش را خراب خواهم کرد

وقت آتش بس است با تقدیر
باید این جنگ ها تمام شود

عکس تو قطع نامه ی صلح ست
روی دیوار قاب خواهم کرد

کودتایی بزرگ در راهست
یک تبانی علیه خوشبختی

با توکل به قلب تو آن را
زود نقش بر آب خواهم کرد

کاش از یک لوازم التحریر
چند ماژیک نقره ای بخری

آسمانم ستاره کم دارد
سر فرصت حساب خواهم کرد

تو سلحشور زندگی ِ منی
ناجی ِ این تبار درمانده

فکر تنهایی ات نباش عزیز
من تورا انتخاب خواهم کرد…!

...

رهی کاوه, عاشقانه, غزل نظر دهید...