عاشقانه

دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت!

نور، از چشم من افتاده ست، در چشم شبت
خیره کرده، کهکشان را، برق هردو کوکبت

با زبان بی زبانی، ساده نیشم می زنی
طالعم افتاده در برج قمر در عقربت

در کنارم می نشینی، قندپهلو می شوم
دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت

کافرم کردی به پرهیز از خطوط قرمزت!
مؤمنم کردی به موی مشکی لامذهبت

«إِنَّ» با هر «عُسْرِ يُسْرًا» حکمت درد من ست
قسمت این بوده، بسوزم مدتی را در تَبت

...

0
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بانوی من قبول کن این داستان توست!

بانوی من قبول کن این داستان توست
حرفی بزن که هستی من در دهان توست

سهم من از جهانِ پر از بی فقط تو بود
در چشم هام تکه ای از آسمان توست

با من همیشه حرف بزن حرف…حرف…حرف…
حس می کنم که در دهن من زبان توست

در من هزار شاعر دیوانه مرده است
از بس که در من آینه های جهان توست

سلول های مغز من انگار تا ابد
در اتصالِ محضِ صدای جوان توست

یعنی جوانترین منِ شاعر در این جهان
تنها منم برای ابد… این توان توست

حالا بیا و دست مرا در خودم بگیر!
پیدات می کنم… چه کسی با نشان توست؟

دست مرا برای چه هی پرت می کنی؟
دیوانه دستِ من یکی از دوستان توست!

من با تو همزمان ترم از خود، جهان من
در انفجارِ دائمیِ همزمان توست

من با تو مهربانترم از خود! مرا بخوان!
عاشق ترین پرندۀ دنیا دهان توست

من با تو از تو تا به ابد حرف می زنم!
تو با من از من از تو فقط داستان توست!

دیوانه ام که حالت آرامشم فقط
وضعیت مکالمۀ مهربان توست…

...

0
عاشقانه, غزل, محمدسعید میرزایی نظر دهید...

تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی!

کاش از راه ناگهان برسی، ناگهان شهر را تکان بدهی
بین این مردمی که منتظرند، من وامانده را نشان بدهی

تو قلمکاری خداوندی، سوژه ی ناب هر هنرمندی
مطمئن باش بی همانندی، سال ها هم که امتحان بدهی

من به لبخندی از تو خرسندم ، من به لبخندی از تو دلشادم
به کسی بر نمی خورد بانو لحظه ای روی خوش نشان بدهی

حاضرم بی هراس جان بدهم، عاشقت باشم و زیان بدهم
پیش چشمت خودی نشان بدهم، تو اگر اندکی زمان بدهی

هر چه هستی برای من خوبی، بی نظیری، کمال مطلوبی
از سر لطف و دوستی بد نیست فرصتی هم به دیگران بدهی

هیچکس آنچنان که می باید سر پناه دل یتیمم نیست
تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی

مثل گنجشک های بی مادر کلمات گرسنه ام چندی ست
روزه دارند تا تو برگردی به غزل ها تو آب و نان بدهی !

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است!

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است
تنگ بین بازوان تو اسیری محشر است

تا تویی ماه ِتمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است

شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است

طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است

تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ “شیشه” “گرد”گیری محشر است

کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است

“بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی”
آه.. این شعر ِ “فریدون ِ مشیری” محشر است

گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟
گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است

آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک
تا بیایی و سراغم را بگیری “محشر” است

...

1+
دلتنگی, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

توجیه کردم عابران را مطمئن باش!

چشمان تو یک شاهکار بی نظیر است
زیباترین نقاشی قرن اخیر است

وقتی هلال ماه نو روی لب توست
حتی مونالیزا دلش پیش تو گیر است

آنقدر آرامی که کم کم باورم شد
صلح تمام فرق ها امکان پذیر است

توجیه کردم عابران را مطمئن باش
هرکس سر راه تو باشد سر به زیر است

وقتی دلم تنگ است و میل کوچ دارم
آغوش تو یک سرزمین گرمسیر است

من دوستت… اما جهانم ناگهان مُرد
گاهی برای گفتن یک واژه دیر است!

...

1+
بابک سلیم, عاشقانه, غزل نظر دهید...

دروازه های قصر خود را باز کن بانو!

بانوی من! یک مرد عاشق در کنار توست
مردی که هم با توست، هم در انتظار توست

بی تو پر از گریه است اما با تو می خندد
هم می دهد آرامشت، هم بیقرار توست

آغوش او باز است بر تو، اشک او جاری
هم صخرۀ تنهایی ات، هم آبشار توست

مردی که از افسانه های دور می آید
مردی که باید حس کنی در روزگار توست

بر شانه اش زخم خیانتهای دیرین است
با او وفا کن، بستنِ این زخم، کار توست

بانوی دریا این بلوط سختِ کوهستان
با ریشه هایش رهسپار جویبار توست

بر سینه اش داغ از تبار عاشقان دارد
داغی که تا روز قیامت یادگار توست

دیریست این تنها عقاب قلۀ برفی
ای برّۀ روشن به سودای شکار توست

سروی که صدبارش به تیغ و ارّه افکندند
در حسرت بازایستادن در بهار توست

زیباترین آوازها را در دلت خوانده ست
اما غزلهایش یقیناً وامدار توست

دروازه های قصر خود را باز کن بانو!
این گردبادِ خستۀ خونین، سوار توست!

یا بگذرد از کوه یا از خویشتن، تا تو
این آخرین مردِ تبرزن از تبار توست

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بازار غزل بعد تو بدجور کساد است!

یک لحظه کنارم بنشین، حرف زیاد است
بازار غزل بعد تو بدجور کساد است!

کمبود تو بیماری سختی است، کشنده!
بی حسی و بی میلی و کم شعری حاد است

هرچند که من مرده ام از دوری ات اما،
برگرد که آغوش تو یک جور معاد است

اجبار نکردم که کنارم بنشـیـنی؛
یک لحظه ولی، لطف بکن! پیشنهاد است

وقتی که نباشی به خدا حس غزل نیست
با اینکه دلم لب به لب و حرف زیاد است

...

1+
رابطه, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

پنداشته ای طاقت بیداد ندارم!

یک مو به تن ازعشق تو آزاد ندارم
ازخویش، گرفتارتری یاد ندارم

گربند ز پایم بگشایی، ندهد سود
سودای رهایی ز توصیّاد، ندارم

درعشق، تفاوت نکند شادی و اندوه
هرگز نخورم غم، که دل ِشاد ندارم

چندی ست که ازجور، نگه داشته ای دست
پنداشته ای طاقت بیداد ندارم

دردیده ی پُر نم بنشین، یا دل ِخونین
معذورم اگرخانه ی آباد ندارم

گفتم که فتد زلفِ تویک روز به چنگم
افسوس که در دست بجز باد ندارم

با کوهِ غم ِعشق،چه تدبیرتوان کرد
فـرهاد نیَم، تیشه ی فولاد ندارم

شد جور و جفایت ز دلم پاک فراموش
جز مهر و محبّت ز تو در یاد ندارم

...

0
عاشقانه, غزل, محمد قهرمان نظر دهید...

عاشق که باشی، خواب دیدن هم خطر دارد!

عاشق که باشی اشک معنایی دگر دارد
حتما خدا هم از دل عاشق خبر دارد

او اشک های هر شبم را دیده و گفته ست
این گریه ها بی شک برایت دردسر دارد

از عشق تو شیدا شدم دیگر چه میخواهی؟
دیوانه ام، دیوانه چیزی هم مگر دارد؟!

شاید که برخیزم ببینم نیستی دیگر
عاشق که باشی، خواب دیدن هم خطر دارد!

من در خیالم با تو و عشق تو تنهایم
اما مگر این عشق رویایی ثمر دارد؟!

من ماندم و کابوس تنهایی بگو آیا
آغوش تو جایی برای یک نفر دارد؟!

تا زنده ام در شعرهایم با تو می مانم
عاشق که باشی شعر معنای دگر دارد

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...