عاشقانه

ای فدای قد و بالای تو، زن­ تر شده ­ای!

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد
خنده و گریه­ ی توام به سراغم آمد

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
کی رسیدی گل من؟ کال نبودی دیگر!

آمدی «نو شده» هرچند کهن­ تر شده­ ای
ای فدای قد و بالای تو، زن­ تر شده ­ای!

شیطنت رفته و افسونگری آموخته ­ای
خوانده­ای شعر مرا، شاعری آموخته­ ای

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
لانه­ی مضطربِ فاخته­ ترسو بود

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
زنی آمد که لبِ خنده زنش غمگین بود

دختری بست به بازوی درختی، تابی
زن سرازیر شد از سرسره ­ی بی­تابی

قلعه­ زخمی در حال فرودی انگار
پل تن­باخته در بستر رودی انگار

گل پژمرده ناکام قراری شاید
دست آشفته­ مستی به قماری شاید

بنشین از منِ بی­ حوصله شعری بشنو
قدر یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو

بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت

دل به دریا زد و هی همسفرِ جوها شد
زنگ بیداری او، دسته­ جارو­ها شد

آه دیر آمدی ای بغض فرو­برده­ من!
آه دیرآمدی ای اشک زمین خورده­ من!

سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
سینه­ ام سنگ شود مثل تو، سینم نزند

سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی

پلّه­ ها با کف پای تو محبّت نکند
درِ این خانه به این پاشنه عادت نکند

رفتی و دور شدی، این­همه دیرم کردی
مو به مو، رو­ به­ روی آینه پیرم کردی!

گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عمر هدر رفته چه باید بکنیم

عشق دورم! فقط آن خاطره­ ها سهم من است
بسته درها و همین پنجره­ ها سهم من است

در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
از همان پنجره ­ها دست تکان خواهم داد…

...

1+
جدایی, رابطه, عاشقانه, مثنوی, مهدی فرجی نظر دهید...

پیغمبری یا می شود اصلا بشر باشی؟؟

ترجیح می دادم کمی بیگانه تر باشی
تا از تمام دردهایم باخبر باشی!

حس قشنگی نیست، میدانم ولی بانو
باید بمانی روی زخم من “شکر” باشی!

تا جبهه میگیری به سمتم دشنه می بارد
دشمن شدی اما خودت باید سپر باشی

واحیرتا! از چشم هایت آیه می ریزی
پیغمبری یا می شود اصلا بشر باشی؟؟

طغیان کن از جایت، زمین را درخودت حل کن
آتش فشانم! باید از من شعله ور باشی

حتی اگر ققنوس در من لانه می سازد
سخت است درک درد اینکه بی ثمر باشی

با دست هایت خاطرات زنده ای دارم
شرمنده ام، حالا ولی باید تبر باشی!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن!

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشمم رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن!

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور…»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم!

حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنم
داستانی که دروغ است روایت بکنم

شکل بوییدن تو با دل من کاری کرد
که به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!

سالها زنگ غزل را زدم و در رفتم
تا بیایی دم در سیر نگاهت بکنم

دوستت دارم و تنها شده ام مثل خودت
با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم

گرچه بیمار منم آمده ام تا که تو را
در تن زخمی این شعر عیادت بکنم

ناگهان وقت غزل می شود و تنهایی
تا می آیم به نفس های تو عادت بکنم!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کُشتی!

ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!

وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان!

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!

در چشم هایت شیشه ی عمر مرا داری
وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام، کو جان؟!

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کُشتی!
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!

...

1+
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد!

چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یك دو بیتی گفتم اما سست، با اكراه گفتم!

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یك رباعی، یك قصیده، یك غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشكی فشاندم
وقت رفتن یـك غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم كه می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !

نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات
که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات

که سهم من بشود سرزمین موهایت
اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات

زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست
که کشته می دهد این خنده های دلبری ات

نگاه کن که دوباره به خود بگویم کاش
که این نگاه نباشد نگاه آخری ات

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !
که دل نمی کنی از شیوه ی ستمگری ات

چه قدر مثل تو باشم، تو هم کمی من باش
که در معامله ثابت شود برادری ات!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...