عید نوروز

سال نو لحظه‌ی خندیدنِ توست!

نفست می‌وزد و بوی بهار
در گلِ پیرهنت پنهان است

در زمستان تن من، تن تو
برف در چلّه‌ی تابستان است

لطف فروردین در آمدنت،
سال نو لحظه‌ی خندیدنِ توست

ساعت از این هیجان در آتش،
عقربه عقربِ سرگردان است

عشق تو ریشه دوانده در من،
مثل یک بوته‌ی گل در دلِ خاک

تنِ من اما در آغوشت،
خاکِ خشکی است که در گلدان است

رقصِ موهات بر آن صورتِ ماه،
ابر و بادی است وَرای تذهیب

خطّ ابروی تو در نستعلیق
مایه‌ی حیرت خطاطان است

هر کجا هستم، باشم، با تو
آسمان، عشق، هوا مال من است

بی تو این خانه مرا سلول است،
بی تو این شهر مرا زندان است

حاجتِ راهنما نیست، که نیست
هیچ‌کس راه‌بلدتر از من

“کعبه مقصود منِ بی‌دل نیست
مقصدِ من خود ترکستان است”

...

0
بهمن صباغ زاده, عید نوروز, فروردین نظر دهید...

گل‌های گیسویت برای سال نو کافی‌ست!

گلخانه می‌گردد فضای خانه از بویت
کم کرده روی دشتی از گُل را، گُل ِ رویت

سرخی ِ روی گونه‌هایت لالۀ خودرو
کندوی لبریز از عسل چشمان جادویت

محو تماشای تو اَم از بس هماهنگ است
عنّابی ِ لب‌هایت و زیتونی ِ مویت

جان مرا در دست داری و به هم وصل است
نبض من و آهنگ موزون النگویت

هر روز با پیغمبر چشمان تو همراه
هر شب فریبم می‌دهد شیطان ابرویت

گل‌های گیسویت برای سال نو کافی‌ست
شب‌ها بهاری دارم از گل‌های گیسویت

...

1+
عاشقانه, عید نوروز, غزل ‏ - نظر دهید...

که سال نو هم تحویل من نداده تو را!

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره

به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات

فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را

کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است

جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دری ست

پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تری ست!

...

2+
عید نوروز, فاطمه اختصاری, مثنوی نظر دهید...

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

...

1+
شعر گرافی حافظ, عارفانه, عید نوروز, غزل نظر دهید...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

...

1+
بهار را باورکن فریدون مشیری, عید نوروز نظر دهید...