عید نوروز

ﺩﻋﺎﯼ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺳﺎﻟﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟!

اﺟﺎﺯﻩ ! ﻟﺤﻈﻪﺍی ﺗﻮی ﺧﻴﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟!
ﺩﻋﺎﯼ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺳﺎﻟﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟!

ﺗﻮ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ، ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ
ﻭﻟﻲ ﺁﺧﺮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻲﺧﻴﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺎی ﻣﻦ ﺑﮕﺬﺍﺭ … ﻣﻲﻓﻬﻤﻲ
ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﻣﻲﮔﻮﻳﻢ : ﺣﻼﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﺷﺒﻴﻪ ﮐﻮﺩﮐﻲﻫﺎﻳﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﻋﺸﻘﻲ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻻﻳﻖ ﺭﻭﺡ ﺯﻻﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﻋﺰﻳﺰﻡ ! ﺗﻮی ﻓﺎﻝ ﻗﻬﻮﻩﺍﺕ ﻳﮏ ” ﻋﺎﺷﻖ ” ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻓﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﻣﻲﺍﻓﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺻﻴﺎﺩ ﺑﺎﺷﻲ ﺗﻮ
ﭘﻠﻨﮓ ﺗﻴﺮ ﭼﻨﮕﺎﻟﻢ ! ﻏﺰﺍﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭی
ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎی ﻣﺤﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻲ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﻴﻞ ﻭ ﻗﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ؟

ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻬﻢ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻭﺯ ﻭﺻﺎﻟﺖ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ

...

0
عاشقانه, عید نوروز, غزل ‏ - نظر دهید...

حدیث نوروز

حضرت صادق عليه السلام فرمودند:

نوروز روزى است كه قائم از ما اهل بيت و واليان امر در آن ظاهر ميشود و خداوند تعالى او را بر دجال پيروز ميگرداند، پس او را بر كناسه كوفه به دار می آويزد و هيچ نوروزى نيست مگر اينكه ما منتظر فرج در آن هستيم چون كه آن از روزهاى ما است، فارسيان آن را حفظ كرده اند و شما به آن بى توجهى كرده ايد.

...

3+
عمومی, عید نوروز, مذهبی نظر دهید...

بوی گل بامداد نوروز

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروخته ست و دستار
بس خانه که سوخته ست و دکان

ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفای بوستانبان

...

0
شعر گرافی سعدی, عید نوروز, غزل نظر دهید...

من خود آن سیزدهم – محسن چاوشی

دانلود شعر “سیزده” از استاد شهریار با صدای محسن چاوشی

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

...

3+
جدایی, سیزده به در, شعر گرافی شهریار, عاشقانه, عید نوروز, غزل, محسن چاوشی نظر دهید...