پاییز

از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد!

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد…

...

7+
پاییز, جدایی, شهریور, غزل, فرهاد شریفی نظر دهید...

شرابی – رستاک حلاج

دانلود آهنگ “شرابی” از رستاک حلاج با کیفیت 320

 

شرابیه موهاش چشاش آبیه
یه جا بین مستی و بی خوابیه

فقط زیر بارون قدم میزنه
چقد زندگی رو بهم میزنه

یه کهنه شرابه که سی سالشه
بجز من یه میخونه دنبالشه

یه کهنه شرابه که این سال ها
گمون میکنم بهترین سالشه

مثه آخرین روز شهریوره
همه ترسم اینه بره بگذره

دلم با نگاهش گلاویز شد
چشاشو یه آن بست پاییز شد !

...

4+
پاییز, ترانه, رستاک حلاج, رستاک حلاج, شهریور نظر دهید...

سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست!

ماه من در دل دیوانه ی شب زندانی ست
سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست

عقب افتاده تر از آن شده که می گویند
کشور ملتهبم منتظر ویرانی ست

نسبتم می رسد آخر به شب طولانی
شجر ه نامه ی من دولت بی سامانی ست

می نشینم که هواخواه نگاهم بشوی
گرچه منظور من از خواستنت ، پنهان نیست

هم قدم باش از این باغ بچیند سیبی
با تو شیطان شدنم در پی هر عصیانی ست

تو خودت باغ ِ بهشتی به خدا می دانند :
قصه ی آدم و حوا همه جا قربانی ست

سندیت که ندارد بنشینی باغیر
ساحلت امن و دلت صاف و لبت مرجانی ست

دوست دارم نفسی با نفست زنده شوم
گرچه آینه ی تو در پی نافرمانی ست

این چه کامیست که تلخ است شبیه فنجان
این چه داغی قسم خورده ی هر پیشانی ست

آه را می کشم از سینه ی تنگم بیرون
فصل پاییز چرا مقصد بی پایانی ست؟!

حافظم باش گره از نفسم وا بشود
فال خوش یمن ! اگر طالع من ویرانی ست

...

0
باران, پاییز, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

آهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی ؟! – سیروان خسروی

دانلود آهنگ بارون پاییزی از سیروان خسروی با کیفیت 320

 

داره بارون میاد کوچه بازم لبریز احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای مارو میشناسه

همین دیروز بود انگار تو با من تو همین کوچه
میگفتی زندگی وقتی تو با من نیستی پوچه

آهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی ؟!
تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه میریزی

داره بارون میاد کوچه بازم لبریزه احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای مارو می شناسه

توی تقویم ما دو تا بهار از غصه می سوزه
واسه ما اول پاییز هنوزم عید نوروزه

اهای بارونه پاییزی کی گفته تو غم انگیزی
تو داری خاطراتم رو تو ذهنه کوچه میریزی

...

6+
آهنگ های برگزیده, امیر ارجینی, باران, پاییز, ترانه ‏ - نظر دهید...

پادشاه فصل‌ها، پاییز…

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه‌ای باید
بافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،
یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابد
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌روید
باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می‌گوید
باغ بی برگی
خنده‌اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز

...

3+
پاییز, زمستان اخوان ثالث, شعر نو نظر دهید...

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است !

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند
پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند
تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست
کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست
گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست
رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست
پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست
زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست
آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو
هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ
وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته
چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته
نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته
وآویخته او را به دگر پای نگونسار

وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده
بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده
توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

بر سرش یکی غالیه‌دانی بگشاده
واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد
در معصفری آب زده باری سیصد

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد
وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد
زنگی بچه‌ای خفته به هر یک در، چون قار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟
رخسار شما پردگیان را که بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟
وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟
گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم
از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم
درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم
گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»
وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته
زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته
آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم
+اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم
چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم
زیرا که شما را به جز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان
ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان
پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان
پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان
چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم
اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم
کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم
گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید
نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید
والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید
من نیز از این پس ننمایمتان آزار

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم
وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم
با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

من خوب مکافات شما باز گزارم
من حق شما باز گزارم به بتاوار

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد
دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد
عود و بلسان بویش در مغز بکارد

گوید که مرا این می مشکین نگوارد
الا که خورم یاد شه عادل مختار

سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود

داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبود
با خالق معبود کسی را نبود کار

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده‌ست
گیتی بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست

ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ست
هرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ست

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ست
مغرور نگشته‌ست به گفتار و به کردار

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد
شاهی که شکارش به جز از شیر نباشد

یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد
تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد

این یافتن ملک به شمشیر نباشد
باید که خداوند جهاندار بود یار

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک
روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک
صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک
چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد
نی‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد
آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد
گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد
از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد
بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد
بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را
ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را
یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

با ملک چکارست فلان را و فلان را
خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست
بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک وقف تو کردست
بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

از وقف کسان دست بباید بسزا بست
نیکو مثلی گفته‌ست «النار ولا العار»

جدان تو از مادر از بهر تو زادند
از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

این ملک به شمشیر برای تو گشادند
خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند
از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی
کس را نبود با تو درین باب سپاسی

زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه‌دلی، پاک تنی، پاک حواسی

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی
وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

ای بار خدای و ملک بار خدایان
ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای راهنمای به سر راهنمایان
ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای ملک زدایندهٔ هر ملک‌زدایان
ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار

ای بار خدای همه احرار زمانه
کز دل بزداید لطفت بار زمانه

کردار تو ضد همه کردار زمانه
در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

از پای افاضل تو کنی خار زمانه
وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی
برجان و روان پدرانت بفزودی

چندانکه توانستی رحمت بنمودی
چندانکه توانستی ملکت بزدودی

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی
دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی
پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

همواره همیدون به سلامت بزیادی
با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی
وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

...

2+
پاییز, مسمط, مسمطات منوچهری نظر دهید...

شرم کن مردِ دل آزرده ی پاییزی من !

رد پا بر بدنم مانده، گذشتی از من
کف و خون در دهنم مانده گذشتی از من

پرم از اینکه چرا قافیه را باخته ام
بعدِ تکفیرِ تو هر روز بتی ساخته ام

اسب حیوان نجیبیست نتازان و نرو
دستِ حوای تو سیبیست نتازان و نرو

عشق را جار زدی یک شبه حاشا کردی
روزگاران غریبیست نتازان و نرو

هر چه دل دادمت و هر چه به من دل دادی
قبلِ راهی شدنم در چمدان جا دادی

چمدان رفت و چه خوبست خودم جا ماندم
نیستی مساله این نیست که تنها ماندم

نیمه شب عطر تو در پیرهنم می پیچد
دست های تو به دور بدنم می پیچد

شرم کن مردِ دل آزرده ی پاییزی من
بغلم کن هوسِ شعر و برون ریزیِ من

شبحِ خانگی ام، مردِ گره پیشانی
پشتِ این پنجره ام دست نمی جنبانی ؟

کاش در راسِ همین ساعتِ سرگردانی
ورقِ واقعه را یکسره برگردانی !

سهمگین است نهنگی به بیابان برسد
دشت را گم کند آهو به خیابان برسد

مثل این است که در خواب منی اما حیف
وقت بوسیدنت این خواب به پایان برسد

شهر را پرسه زدن بی تو برایم سخت است
چه کسی بعد من از بودنِ تو خوشبخت است ؟

تا که بیرون بزند زاویه ی دلتنگی
مثنوی خون به دلم کرد مگر از سنگی ؟

سد شدی، کوه شدی، سخره نوردم کردی
عشق ورزیدم و خندیدی و طردم کردی

آنسوی فاجعه پیداست تو می مانی و من
حلقه ی گمشده اینجاست تو می مانی و من

مولوی خوانی ام اینبار سزاوار تر است
گفت “حقا که غمت از تو وفادار تر است”

سر راهش بنشینی و کمین بگذاری
گرگ باشی و سرت را به زمین بگذاری

عاقبت می رمد و می رود این تقدیر است
اسب وحشی صفتی را که تو زین بگذاری

باز رگ می زند این جمله ی برگرد به من
شاهرگ می زند این جمله ی برگرد به من

آی تفسیر غزل، یاس، اقاقی، یاغی
“برسان باده که غم روی نمود ای ساقی”

فصل انگوری و من عاشق تاکستانم
از تنم دوری و تب دارم و تابستانم

یک نفر نیست بگوید که بمان حرف بزن
بس کن این مرثیه را شعر نخوان حرف بزن

شعر یعنی که ببین اینهمه دلتنگ شدم
تو بغل باز کنی، فاتح این جنگ شدم

جنگ یک واژه ی تحمیلی و تمثیلی بود
بی تو هر روز نه هر ثانیه یک سیلی بود

دوستت دارم و این قافیه تکراری شد
شعر هم بعد تو مصداق خود آزاری شد

مثل تریاک که یک روز شقایق بوده ست
هر که شاعر شده شاید کمی عاشق بوده ست

بگذارید کمی حرف دلم را بزنم
کف کند، سر برود شقشقه ای از دهنم

بگذارید تسلای خودم باشم و بس
شاعر ساده ی سودای خودم باشم و بس

چشم را، پنجره را، حنجره را می بندم
“من از آن روز که در بند توام”خرسندم

...

0
پاییز, جدایی, عاشقانه, مثنوی ‏ - نظر دهید...