دی

عجب دی ماه مرموزی!

شبی با آسمان گفتم عجب دی ماه مرموزی
دو صد اُف بر زمستان های بی باران امروزی

منم مفلس ترین عاشق، ولی سیراب و مخمورم
ز چشمانی که بر احوال این بیچاره می دوزی

دمی با چنگ و تار خود بیا مطرب بزن سازی
و از جام شرر بارت، بیا ساقی بده سوزی

قراری آتشین بگذار در خرمنگه عشاق
که از برق نگاه خود به جانم آتش افروزی

زمینم زد قمار عشق، اما هست امّیدم
شکست عشق خواهد شد پل فردای پیروزی

طلای ناب لب ها را بده با ارزنی بوسه
«که قارون را ضررها داد سودای زر اندوزی»

بیا تکمیل کن اشعار بی پایان عاکف را
یقین دارم که می آیی، به من درسی می آموزی

...

0
دی, غزل ‏ - نظر دهید...

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم !

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم من که خود زاده سرمای شب دی ماهم بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم تو که خود جان منی در بدن بی رمقم با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم من که در هرم نفس های خودم سوخته ام با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من! بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

بی تو من با تن تنهای خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

من که خود زاده سرمای شب دی ماهم
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم

تو که خود جان منی در بدن بی رمقم
با دل یخ زدهء زخمی بی جان چه کنم

بارها بر لب چشمان تو، نـیّـت کردم
با دو تا قهوه خشکیده به فنجان چه کنم

من که در هرم نفس های خودم سوخته ام
با دل تنگ پراز رنج و پریشان چه کنم

سال ها بر سی دی ماه گذر کردم من!
بی تو با تلخ ترین روز زمستان چه کنم؟

...

14+
جدایی, دی, زمستان, غزل, ناشناس نظر دهید...

غروبِ دوازده دی، چهارراهِ در به دری !

غروبِ دوازده دی، چهارراهِ در به دری
و من به فکرِ همیشه، هنوزِ بی پدری

فقیر، مثلِ تمامِ یتیم های جهان
ضعیف، مثل کلاغی در اوج بی خبری

شکست خورده و عریان، تباه و بیهوده
عقیم، مثل سرور زمان پیشه وری

تنم به گستره ی خاکم است، قلبم را
کسی به آینه ای داد، دوره ی قجری

قدیم ها سر یک کوچه نارون بودم
کسی زِ حال نپرسید: سازی یا تبری؟

جراید از پسِ هم حرف میزدند از او:
طلوع سيزده دی، توی شهرمان پسری…

...

3+
دی, غزل ‏ - نظر دهید...