ماه رمضان

ترسم که به پایان نرسانم رمضان را!

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را
ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟
شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد
لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را

تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم
انکار کنم این غم حاجت به بیان را

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!
تا پر کنم از قصه ی تو گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم
با جذبه ی یک اخم برانم همگان را

...

11+
شیرین خسروی, عاشقانه, غزل, ماه رمضان نظر دهید...

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم !

جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم، تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

پلکی زده ام خواب مرا آمده برده
پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند کجایی؟! به جهان آمده، رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته

...

8+
غزل, ماه رمضان, محمدمهدی سیار نظر دهید...

شب قدر است و من از نامه ی خود بی خبرم

شب قدر است و من از نامه ی خود بی خبرم
امشب از ناله ی جانسوز علی خون جگرم

در سرم فزتُ وَ ربّی ست که محراب شنید
زده از داغ همین حادثه گویی به سرم

اود دوشوب قلبیمه چون قانه باتیب حیدریمیز
قاناتی سینمیش او بیر یاره لی قوشدان بترم

ترجمه بیت آخر :

به قلبم آتش افتاده چون حیدرمان در خون غرق شده
از آن پرنده ی زخمی که بالش شکسته بدترم

...

3+
غزل, ماه رمضان ‏ - نظر دهید...