روزبه معین

من تیر خورده بودم!

فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی،
وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی،
اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟
درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟!
یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟!
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی،
فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی!
نگو اون لیاقت تو رو نداشت!
من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟!
من تیر خورده بودم! اونم نه یکی، چند تا…!

...

2+
روزبه معین, نثر نظر دهید...