صادق هدایت

بوف کور ۳

چند شب پیش همین آه در شاه نشین حمام لباسهایم را آندم افکارم عوض شد. استاد حمامی آه آب روی سرم

میریخت مثل این بود آه افکار سیاهم شسته میشد. در حمام سایه ی خودم را به دیوار خیس عرق آرده دیدم ،

دیدم من همان قدر نازک و شکننده بودم آه ده سال قبل وقتی آه بچه بودم. درست یادم بود سایه ی تنم همین طور

روی دیوار عرق آرده ی حمام می افتاد. به تن خودم دقت آردم ، ران ، ساق پا و میان تنم یک حالت شهوت

انگیز ناامید داشت.

سایه ی آنها هم مثل ده سال قبل بود ، مثل وقتی آه بچه بودم حس آردم آه زندگی من همه اش مثل یک سایه ی

سرگردان ، سایه های لرزان روی دیوار حمام بی معنی و بی مقصد گذشته است. ولی دیگران سنگین ، محکم و

گردن آلفت بودند. لابد سایه ی آنها به دیوار عرق آرده ی حمام پررنگتر و بزرگتر می افتاد و تا مدتی اثر

خودش را باقی میگذاشت ، در صورتی آه سایه ی من خیلی زود پاک میشد سربینه آه لباسم را پوشیدم ،

حرآات قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم ، مثل اینکه در

همان دنیایی آه از آن متنفر بودم دوباره به دنیا آمده بودم ، در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم.

چون برایم معجز بود آه در خزانه ی حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم!

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

زندگی من به نظرم همان قدر غیر طبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد آه نقش روی قلمدانی آه با آن

مشغول نوشتن هستم گویا یکنفر نقاش مجنون ، وسواسی روی جلد این قلمدان را آشیده اغلب به این نقش آه

نگاه میکنم مثل اینست آه به نظرم آشنا می آید. شاید برای همین نقش است … شاید همین نقش مرا وادار به

نوشتن میکند یک درخت سرو آشیده شده آه زیرش پیرمردی قوز آرده شبیه جوآیان هندوستان چنباتمه زده ،

عبا به خودش پیچیده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب انگشت سبابه ی دست چپش را به دهنش گذاشته.

روبروی او دختری با لباس سیاه بلند و با حرآت غیر طبیعی ، شاید یک بوگام داسی است ، جلو او میرقصد. یک

گل نیلوفر هم به دستش گرفته و میان آنها یک جوی آب فاصله است.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پای بساط تریاک همه ی افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراآنده آردم. در این وقت جسمم فکر میکرد ،

جسمم خواب می دید ، میلغزید و مثل اینکه از ثقل و آثافت هوا آزاد شده در دنیای مجهولی آه پر از رنگها و

تصویرهای مجهول بود پرواز میکرد ، تریاک ، روح نباتی ، روح بطیءالحرآت نباتی را در آالبد من دمیده بود

، من در عالم نباتی سیر میکردم نبات شده بودم! ولی همین طور آه جلو منقل و سفره ی چرمی چرت میزدم و

عبا روی آولم بود نمیدانم چرا یاد پیرمرد خنزرپنزری افتادم ، او هم همین طور جلو بساطش قوز میکرد و به

همین حالت من مینشست. این فکر برایم تولید وحشت آرد ، بلند شدم ، عبا را دور انداختم. رفتم جلو آینه ، گونه

هایم برافروخته و رنگ گوشت جلو دآان قصابی بود ، ریشم نامرتب ولی یک حالت روحانی و آشنده پیدا آرده

بودم ، چشمهای بیمارم حالت خسته ، رنجیده و بچه گانه داشت. مثل اینکه همه چیزهای ثقیل زمینی و مردمی در

من آب شده بود. از صورت خودم خوشم آمد ، یکجور آیف شهوتی از خود می بردم ؛ جلو آینه به خودم میگفتم:

درد تو آنقدر عمیق است آه ته چشمت گیر آرده … و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا »

« … ! اصلاً اشک در نمی آید

تو احمقی ، چرا زودتر شر خودت را نمیکنی؟ منتظر چه هستی … هنوز چه توقعی داری؟ » : بعد دوباره گفتم

مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نیست؟ … یک جرعه بخور و د برو آه رفتی! … احمق … تو احمقی …

« ! من با هوا حرف میزنم

افکاری آه برایم می آمد به هم مربوط نبود ، صدای خودم را در گلویم می شنیدم ولی معنی آلمات را نمیفهمیدم.

در سرم این صداها با صداهای دیگر مخلوط میشد. مثل وقتی آه تب داشتم انگشتهای دستم بزرگتر از معمول به

نظر می آمد پلکهای چشمم سنگینی میکرد. لبهایم آلفت شده بود. همین آه برگشتم دیدم دایه ام توی چهارچوب در

ایستاده. من قهقه خندیدم ، صورت دایه ام بی حرآت بود ، چشمهای بی نورش به من خیره شد ولی بدون تعجب

یا خشم و یا افسردگی بود عموماً حرآت احمقانه به خنده می اندازد. ولی خنده ی من عمیقتر از آن بود این

احمقی بزرگ با آنهمه چیزهای دیگر آه در دنیا به آن پی نبرده اند و فهمش دشوار است ارتباط داشت. آنچه آه

در ته تاریکی شبها گم شده است ، یک حرآت مافوق بشر مرگ بود. دایه ام منقل را برداشت و با گامهای شمرده

بیرون رفت ، من عرق روی پیشانی خودم را پاک آردم. آف دستهایم لکه های سفید افتاده بود ، تکیه به دیوار

دادم. سر خودم را به جرز چسبانیدم مثل اینکه حالم بهتر شد. بعد نمیدانم این ترانه را آجا شنیده بودم با خودم

زمزمه آردم:

بیا بریم تا می خوریم ، «

شراب ملک ری خوریم ،

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

همیشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر میکرد و اضطراب مخصوصی در من تولید میشد اضطراب و حالت غم

انگیزی بود ، مثل عقده ای آه روی دلم جمع شده باشد مثل هوای پیش از طوفان آن وقت دنیای حقیقی از

من دور میشد و در دنیای درخشانی زندگی میکردم آه به مسافت سنجش ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت.

در این وقت از خودم می ترسیدم ، از همه آس می ترسیدم ، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود. برای این

بود آه فکرم ضعیف شده بود. دم دریچه ی اطاقم پیرمرد خنزرپنزری و قصاب را هم آه دیدم ترسیدم. نمیدانم در

حرآات و قیافه ی آنها چه چیز ترسناآی بود. دایه ام یک چیز ترسناک برایم گفت. قسم به پیر و پیغمبر میخورد آه

شال » : دیده است پیرمرد خنزرپنزری شبها می آید در اطاق زنم و از پشت در شنیده بود آه لکاته به او میگفته

هیچ فکرش را نمیشود آرد پریروز یا پس پریروز بود وقتی آه فریاد زدم و زنم آمده بود « ! گردنتو وا آن

لای در اطاقم خودم دیدم ، به چشم خودم دیدم آه جای دندانهای چرک ، زرد و آرم خورده ی پیرمرد آه از

لایش آیات عربی بیرون می آمد روی لپ زنم بود اصلاً چرا این مرد از وقتی آه من زن گرفته ام جلو خانه ی

من پیدایش شد؟ آیا خاآسترنشین بود ، خاآسترنشین این لکاته شده بود؟ یادم هست همان روز رفتم سر بساط

پیرمرد ، قیمت آوزه اش را پرسیدم. از میان شال گردن دو دندان آرم خورده ، از لای لب شکریش بیرون آمد ،

آیا ندیده میخری؟ این آوزه قابلی » : خندید ، یک خنده ی زننده ی خشک آرد آه مو به تن آدم راست میشد و گفت

من دست آردم « ! قابلی نداره خیرشو ببینی » : با لحن مخصوصی گفت « ! نداره هان ، جوون ببر خیرشو ببینی

جیبم. دو درهم و چهار پشیز گذاشتم گوشه ی سفره اش ، باز هم خندید ، یک خنده ی زننده آرد بطوری آه مو به

تن آدم راست میشد. من از زور خجالت میخواستم به زمین فرو بروم ، با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم.

از همه ی بساط جلو او بوی زنگ زده ی چیزهای چرک وازده آه زندگی آنها را جواب داده بود ، استشمام

میشد. شاید میخواست چیزهای وازده ی زندگی را به رخ مردم بکشد. به مردم نشان بدهد آیا خودش پیر و

وازده نبود؟ اشیاء بساطش همه مرده ، آثیف و از آار افتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکلهای پرمعنی

داشت! این اشیاء مرده بقدری تأثیر خودشان را در من گذاشتند آه آدمهای زنده نمیتوانستند در من آنقدر تأثیر

بکنند.

ولی ننجون برایم خبرش را آورده بود ، به همه گفته بود … با یک گدای آثیف! دایه ام گفت رختخواب زنم شپش

گذاشته بوده و خودش هم به حمام رفته سایه ی او به دیوار عرق آرده ی حمام چه جور بوده است؟ لابد یک

سایه ی شهوتی آه به خودش امیدوار بوده. ولی روی هم رفته این دفعه از سلیقه ی زنم بدم نیامد ، چون پیرمرد

خنزرپنزری یک آدم معمولی لوس و بی مزه مثل این مردهای تخمی آه زنهای حشری و احمق را جلب میکنند

نبود این دردها ؛ این قشرهای بدبختی آه به سر و روی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی آه از اطراف او می

بارید ، شاید هم خودش نمیدانست ولی او را مانند یک نیمچه خدا نمایش میداد و با آن سفره ی آثیفی آه جلو او

بود نماینده و مظهر آفرینش بود.

آری جای دو تا دندان زرد آرم خورده آه از لایش آیه های عربی بیرون می آمد روی صورت زنم دیده بودم.

همین زن آه مرا به خودش راه نمیداد ، آه مرا تحقیر میکرد ولی با وجود همه ی اینها او را دوست داشتم. با

وجود اینکه تاآنون نگذاشته بود یک بار روی لبش را ببوسم!

آفتاب زردی بود ، صدای سوزناک نقاره بلند شد. صدای عجز و لابه ای آه همه ی خرافات موروثی و ترس از

تاریکی را بیدار میکرد. حال بحران ، حالی آه قبلاً به دلم اثر آرده بود و منتظرش بودم آمد. حرارت سوزانی

سرتاپایم را گرفته بود ، داشتم خفه میشد. رفتم در رختخواب افتادم و چشمهایم را بستم از شدت تب مثل این

بود آه همه ی چیزها بزرگ شده و حاشیه پیدا آرده بود. سقف عوض اینکه پایین بیاید بالا رفته بود ، لباسهایم

تنم را فشار میداد. بیجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم ، با خودم زمزمه میکردم:

ناگهان ساآت شدم. بعد با خودم شمرده و بلند با لحن « … بیش از این ممکن نیست … تحمل ناپذیر است «

من به معنی لغاتی آه ادا میکردم « ! من احمقم » : بعد اضافه میکردم « … بیش از این » : تمسخر آمیز میگفتم

متوجه نبودم ، فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه ی خودم حرف

میزدم در این وقت یک چیز باورنکردنی دیدم در باز شد و آن لکاته آمد. معلوم میشود گاهی به فکر من می

افتاد باز هم جای شکرش باقی است او هم میدانست آه من زنده هستم و زجر میکشم و آهسته خواهم مرد

جای شکرش باقی بود فقط میخواستم بدانم آیا میدانست آه برای خاطر او بود آه من میمردم اگر میدانست آن

وقت آسوده و خوشبخت میمردم آن وقت من خوشبختترین مردمان روی زمین بودم این لکاته آه وارد اطاقم

شد افکار بدم فرار آرد. نمیدانم چه اشعه ای از وجودش ، از حرآاتش تراوش میکرد آه به من تسکین داد این

دفعه حالش بهتر بود ، فربه و جاافتاده شده بود ارخلق سنبوسه ی طوسی پوشیده بود ، زیر ابرویش را برداشته

بود ، خال گذاشته بود ، وسمه آشیده بود ، سرخاب و سفیدآب و سرمه استعمال آرده بود. مختصر با هفت قلم

آرایش وارد اطاق من شد. مثل این بود آه از زندگی خودش راضی است و بی اختیار انگشت سبابه ی دست

چپش را به دهنش گذاشت آیا این همان زن لطیف ، همان دختر ظریف اثیری بود آه لباس سیاه چین خورده

می پوشید و آنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم ، همان دختری آه حالت آزاد بچگانه و موقت داشت

و مچ پای شهوت انگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟ تا حالا آه به او نگاه میکردم درست ملتفت نمیشدم ، در

این وقت مثل اینکه پرده ای از جلو چشمم افتاد نمیدانم چرا یاد گوسفندهای دم دآان قصابی افتادم او برایم

حکم یک تکه گوشت لخم را پیدا آرده بود و خاصیت دلربایی سابق را به آلی از دست داده بود یک زن جاافتاده

ی سنگین و رنگین شده بود آه به فکر زندگی بود ، یک زن تمام عیار! زن من! با ترس و وحشت دیدم آه زنم

بزرگ و عقل رس شده بود ، در صورتی آه خودم به حال بچگی مانده بودم راستش از صورت او ، از

چشمهایش خجالت میکشیدم. زنی آه به همه آس تن در میداد الا به من و من فقط خودم را به یادبود موهوم

بچگی او تسلیت میدادم. آن وقتی آه یک صورت ساده ی بچگانه ، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای

دندان پیرمرد خنزرپنزری سر گذر روی صورتش دیده نمیشد نه ، این همان آس نبود.

آیا تو آزاد نیستی ، آیا هر چی دلت میخواد » : من جوابش دادم « ؟ حالت چطوره » : او به طعنه پرسید آه

«؟ نمیکنی به سلامتی من چکار داری

با  او در را به هم زد و رفت. اصلاً برنگشت به من نگاه بکند گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا

آدمهای زنده را فراموش آرده بودم او همان زنی آه گمان میکردم عاری از هر گونه احساسات است از این

حرآت من رنجید! چندین بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم ، گریه بکنم ، پوزش بخواهم آری

گریه بکنم ، چون گمان میکردم اگر میتوانستم گریه بکنم راحت میشدم چند دقیقه ، چند ساعت ، یا چند قرن

گذشت نمیدانم مثل دیوانه ها شده بودم و از درد خودم آیف میکردم یک آیف ورای بشری ، آیفی آه فقط من

میتوانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمیتوانستند تا این اندازه آیف بکنند … در آن وقت به برتری خودم

پی بردم ، برتری خودم را به رجاله ها ، به طبیعت ، به خداها حس آردم. خداهایی آه زاییده ی شهوت بشر

هستند یک خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم

…ولی او دوباره برگشت آنقدرها هم آه تصور میکردم سنگدل نبود ، بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت

گریه و سرفه به پایش افتادم. صورتم را به ساق پای او میمالیدم و چند بار به اسم اصلیش او را صدا زدم. مثل

« ! لکاته … لکاته » : این بود آه اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت. اما توی قلبم ؛ در ته قلبم میگفتم

گریه  ماهیچه های پایش را آه طعم آونه ی خیار میداد ، تلخ و ملایم و گس بود بغل زدم. آنقدر گریه آردم

آردم ، نمیدانم چقدر وقت گذشت همین آه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید آه همه ی آیفها

و نوازشها و دردهای بشر را در خودم حس آردم و به همان حالت مثل وقتی آه پای بساط تریاک مینشستم ، مثل

پیرمرد خنزرپنزری آه جلو بساط خودش مینشیند جلو پیه سوزی آه دود میزد مانده بودم از سر جایم تکان

نمیخوردم ، همین طور به دوده ی پیه سوز خیره نگاه میکردم دوده ها مثل برف سیاه روی دست و صورتم

مینشست. وقتی آه دایه ام یک آاسه آش جو و ترپلو جوجه برایم آورد ، از زور ترس و وحشت فریاد زد ، عقب

رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد آه اقلاً باعث ترس او شدم. بعد بلند شدم سر فتیله را با گلگیر

زدم و رفتم جلو آینه. دوده ها را به صورت خودم میمالیدم. چه قیافه ی ترسناآی! با انگشت ، پای چشمم را

دهنم را میدرانیدم ، توی لپ خودم باد میکردم ، زیر ریش خود را بالا میگرفتم و از دو  میکشیدم ول میکردم

طرف تاب میدادم ، ادا در می آوردم صورت من استعداد برای چه قیافه های مضحک و ترسناآی را داشت.

گویا همه ی شکلها ، همه ی ریختهای مضحک ، ترسناک و باورنکردنی آه در نهاد من پنهان بود به این وسیله

همه ی آنها را آشکار میدیدم این حالات را در خودم میشناختم و حس میکردم و در عین حال به نظرم مضحک

می آمدند. همه ی این قیافه ها در من و مال من بودند. صورتکهای ترسناک و جنایتکار و خنده آور آه به یک

اشاره ی سر انگشت عوض میشدند. شکل پیرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه ی اینها را در خودم

دیدم. گویی انعکاس آنها در من بوده همه ی این قیافه ها در من بود ولی هیچکدام از آنها مال من نبود. آیا

خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجهول ، در اثر وسواسها ، جماعها و ناامیدیهای موروثی درست

نشده بود؟ و من آه نگاهبان این بار موروثی بودم ، به وسیله ی یک حس جنون آمیز و خنده آور ، بلااراده فکرم

متوجه نبود آه این حالات را در قیافه ام نگهدارد؟ شاید فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد میشد

و حالت طبیعی آه باید داشته باشد به خودش میگرفت.

ولی آیا در حالت آخری هم حالاتی آه دائماً اراده ی تمسخر آمیز من روی صورتم حک آرده بود ، علامت

خودش را سخت تر و عمیق تر باقی نمیگذاشت؟ به هر حال فهمیدم آه چه آارهایی از دست من ساخته بود ، به

قابلیتهای خودم پی بردم. یکمرتبه زدم زیر خنده ، چه خنده ی خراشیده ی زننده و ترسناآی بود ، بطوری آه

موهای تنم راست شد. چون صدای خودم را نمیشناختم. مثل یک صدای خارجی ، یک خنده ای آه اغلب بیخ گلویم

پیچیده بود بیخ گوشم شنیده بودم در گوشم صدا آرد همین وقت به سرفه افتادم و یک تکه خلط خونین ، یک

تکه از جگرم روی آینه افتاد ، با سر انگشتم آن را روی آینه آشیدم. همین آه برگشتم ، دیدم ننجون با رنگ پریده

ی مهتابی ، موهای ژولیده و چشمهای بی فروغ وحشت زده یک آاسه آش جو از همان آشی آه برایم آورده بود

روی دستش بود و به من مات نگاه میکرد. من دستها را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده ی پستو خود را

پنهان آردم.

وقتی آه خواستم بخوابم ، دور سرم را یک حلقه ی آتشین فشار میداد. بوی تند شهوت انگیز روغن صندل آه در

پیه سوز ریخته بودم در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچه های پای زنم را میداد و طعم آونه ی خیار با تلخی

ملایمی در دهنم بود. دستم را روی تنم میمالیدم و در فکرم اعضای بدنم را: ران ، ساق پا ، بازو و همه ی آنها

را با اعضای تن زنم مقایسه میکردم. خط ران و سرین ، گرمای تن زنم ، اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم

خیلی قویتر بود ، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس آردم آه میخواستم تن او نزدیک من باشد. یک حرآت ،

یک تصمیم برای دفع این وسوسه ی شهوت انگیز آافی بود. ولی این حلقه ی آتشین دور سرم به قدری تنگ و

سوزان شد آه به آلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم.

هوا هنوز تاریک بود. از صدای یک دسته گزمه ی مست بیدار شدم آه از توی آوچه میگذشتند ، فحشهای هرزه

به هم میدادند و دسته جمعی میخواندند:

بیا بریم تا می خوریم ، «

شراب ملک ری خوریم ،

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

یادم افتاد ، نه ، یکمرتبه به من الهام شد آه یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم ، شرابی آه زهر دندان ناگ در

آن حل شده بود و با یک جرعه ی آن همه ی آابوسهای زندگی نیست و نابود میشد … ولی آن لکاته … ؟ این

آلمه مرا بیشتر به او حریص میکرد ، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت به من جلوه میداد.

چه بهتر از این میتوانستم تصور بکنم ، یک پیاله از آن شراب به او میدادم و یک پیاله هم خودم سر میکشیدم ؛ آن

وقت در میان یک تشنج با هم میمردیم! عشق چیست؟ برای همه ی رجاله ها یک هرزگی ، یک ولنگاری موقتی

است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رآیک آه در عالم مستی و هشیاری

تکرار میکنند پیدا آرد. مثل: دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری آردن ولی عشق نسبت به او برای من چیز

دیگر بود راست است آه من او را از قدیم میشناختم: چشمهای مورب عجیب ، دهن تنگ نیمه باز ، صدای

خفه و آرام ، همه ی اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود و من در همه ی اینها آنچه را آه از آن

محروم مانده بودم آه یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند جستجو میکردم.

آیا برای همیشه مرا محروم آرده بودند؟ برای همین بود آه حس ترسناک تری در من پیدا شده بود. لذت دیگری

آه برای جبران عشق ناامید خودم احساس میکردم برایم یک نوع وسواس شده بود ، نمیدانم چرا یاد مرد قصاب

روبروی دریچه ی اطاقم افتاده بودم آه آستینش را بالا میزد ، بسم الله میگفت و گوشتها را می برید. حالت و

وضع او همیشه جلو چشمم بود بالاخره من هم تصمیم گرفتم یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم

، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را آه زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز آردم و یک عبای زرد

هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم حس آردم آه در عین حال یک حالت مخلوط از

روحیه ی قصاب و پیرمرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود.

بعد پاورچین پاورچین به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاریک بود ، در را آهسته باز آردم. مثل این بود آه

رفتم دم رختخواب ، سرم را جلو نفس گرم و « ! شال گردنتو وا آن » : خواب می دید ، بلند بلند با خودش میگفت

ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده آننده ای داشت! به نظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس میکردم

دوباره زنده میشدم. اوه ، چقدر وقت بود آه من گمان میکردم نفس همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد

دقت آردم ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست. یعنی از فاسقهای او آسی آنجا بود یانه. ولی او تنها بود.

فهمیدم هر چه به او نسبت میدادند افترا و بهتان محض بوده. از آجا هنوز او دختر باآره نبود؟ از تمام خیالات

موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید ، چون در همین وقت از بیرون در

صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه ، مسخره آمیز آه مو را به تن آدم راست میکرد شنیدم این صدا تمام

رگهای تنم را آشید ، اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم ، اگر صبر نیامده بود ، همان طوری آه تصمیم

گرفته بودم همه ی گوشت تن او را تکه تکه میکردم ، میدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم

میدونی اون » : یک تکه از گوشت رانش را بعنوان نذری میدادم به پیرمرد قاری و فردایش میرفتم به او میگفتم

« ؟ گوشتی آه دیروز خوردی مال آی بود

اگر او نمی خندید ، این آار را می بایستی شب انجام میدادم آه چشمم در چشم لکاته نمی افتاد. چون از حالت

چشمهای او خجالت میکشیدم ، به من سرزنش میداد بالاخره از آنار رختخوابش یک تکه پارچه آه جلو پایم را

گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت آردم چون همه ی افکار جنایت آمیز را

این گزلیک برایم تولید آرده بود این گزلیک را آه شبیه گزلیک مرد قصاب بود از خودم دور آردم.

در اطاقم آه برگشتم جلو پیه سوز دیدم آه پیرهن او را برداشته ام. پیرهن چرآی آه روی گوشت تن او بود ،

پیرهن ابریشمی نرم آار هند آه بوی تن او ، بوی عطر موگرا میداد ، و از حرارت تنش ، از هستی او در این

پیرهن مانده بود. آن را بوییدم ، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم هیچ شبی به این راحتی نخوابیده بودم. صبح زود

یه پیرهن نو « : از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم آه سر گم شدن پیرهن دعوا راه انداخته بود و تکرار میکرد

در صورتی آه سر آستینش پاره بود. ولی اگر خون راه می افتاد من حاضر نبودم آه پیرهن را رد « ! ونالون

آنم آیا من حق یک پیرهن آهنه ی زنم را نداشتم؟

ننجون آه شیرماچه الاغ و عسل و نان تافتون برایم آورد ، یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی

» : گذاشته بود و گفت آن را در بساط پیرمرد خنزرپنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا آشید و گفت

من گزلیک را برداشتم نگاه آردم ، همان گزلیک خودم بود. بعد ننجون به حال « ! گاس برا دم دس به درد بخوره

آره دخترم (یعنی آن لکاته) صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی! من آه » : شاآی و رنجیده گفت

نمیخوام مشغول ذمه شما باشم اما دیروز زنت لک دیده بود … ما میدونسیم آه بچه … خودش میگفت تو حموم

بی » : آبستن شده ، شب رفتم آمرشو مشت و مال بدم ، دیدم رو بازوش گل گل آبود بود به من نشان داد گفت

هیچ میدونسی خیلی وقته زنت آبستن » : دوباره گفت « « ! وقتی رفتم تو زیرزمین از ما بهترون وشگونم گرفتن

بعد ننجون به « ! لابد شکل بچه ، شکل پیرمرد قارییه. لابد به روی اون جنبیده » : من خندیدم گفتم « ؟ بود

حالت متغیر از در خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فوراً بلند شدم ، گزلیک دسته استخوانی را با

دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آن را بستم.

نه ، هرگز ممکن نبود آه بچه به روی من جنبیده باشد. حتماً به روی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود!

بعد از ظهر ، در اطاقم باز شد. برادر آوچکش ، برادر آوچک آن لکاته در حالی آه ناخونش را میجوید وارد شد.

هر آس آه آنها را میدید فوراً میفهمید آه خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن آوچک تنگ ، لبهای گوشتالوی

تر و شهوتی ، پلکهای خمیده ی خمار ، چشمهای مورب و متعجب ، گونه های برجسته ، موهای خرمایی بی

ترتیب و صورت گندمگون داشت. درست شبیه آن لکاته بود ، و یک تکه از روح شیطانی او را داشت از این

صورتهای ترآمنی بدون احساسات ، بی روح آه به فراخور زد و خورد با زندگی درست شده ، قیافه ای آه هر

آاری را برای ادامه به زندگی جایز میدانست. مثل اینکه طبیعت قبلاً پیش بینی آرده بود ، مثل اینکه اجداد آنها

زیاد زیر آفتاب و باران زندگی آرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با

تغییراتی به آنها داده بودند ، بلکه از استقامت ، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند.

طعم دهنش را میدانستم ، مثل طعم آونه ی خیار تلخ ملایم بود.

شاجون میگه حکیم باشی گفته تو « : وارد اطاق آه شد با چشمهای متعجب ترآمنیش به من نگاه آرد و گفت

»؟ میمیری ، از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطو میمیره

« . بهش بگو خیلی وقته آه من مرده ام » : من گفتم

« . شاجون گفت: اگه بچه ام نیفتاده بود همه ی خونه مال ما میشد «

من بی اختیار زدم زیر خنده ، یک خنده ی خشک زننده بود آه مو را به تن آدم راست میکرد ، بطوری آه صدای

خودم را نمیشناختم ، بچه هراسان از اطاق بیرون دوید.

در این وقت می فهمیدم آه چرا مرد قصاب از روی آیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک

میکرد. آیف بریدن گوشت لخم آه از توی آن خون مرده ، خون لخته شده ، مثل لجن جمع شده بود و از

خرخره ی گوسفندها قطره قطره خونابه به زمین میچکید سگ زرد جلو قصابی و آله ی بریده ی گاوی آه

روی زمین دآان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه ی گوسفندها ، با چشمهایی آه

غبار مرگ رویش نشسته بود ، آنها هم دیده بودند ، آنها هم میدانستند!

بالاخره میفهمم آه نیمچه خدا شده بودم ، ماورای همه ی احتیاجات پست و آوچک مردم بودم ، جریان ابدیت و

جاودانی را در خودم حس میکردم ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت از این بود آه آنار نهر سورن با آن

لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.

یک بار به نظرم رسید آه با خودم حرف میزدم ، آنهم بطور غریبی ، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم به

قدری سنگین شده بود آه حاضر برای آمترین حرآت نبود. اما بی آنکه لبهایم تکان بخورد یا صدای خودم را

بشنوم حس آردم آه با خودم حرف میزدم.

در این اطاق آه مثل قبر هر لحظه تنگتر و تاریکتر میشد ، شب با سایه های وحشتناآش مرا احاطه آرده بود.

جلو پیه سوزی آه دود میزد با پوستین و عبایی آه به خودم پیچیده بودم و شال گردنی آه بسته بودم به حالت آپ

زده ، سایه ام به دیوار افتاده بود.

سایه ی من خیلی پررنگتر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود ، سایه ام حقیقی تر از وجودم شده

بود. گویا پیرمرد خنزرپنزری ، مرد ق

یک شب تاریک و ساآت ، مثل شبی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود ، با هیکلهای ترسناآی آه از در و

دیوار ، از پشت پرده ، به من دهن آجی میکردند. گاهی اطاقم به قدری تنگ میشد مثل اینکه در تابوت خوابیده

بودم ، شقیقه هایم میسوخت ، اعضایم برای آمترین حرآت حاضر نبودند. یک وزن روی سینه ی مرا فشار میداد

، مثل وزن لشهایی آه روی گرده ی یابوهای سیاه لاغر می اندازند و به قصابها تحویل میدهند.

مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد. مثل یکنفر لال آه هر آلمه را مجبور است تکرار بکند و همین آه یک

فرد شعر را به آخر میرساند دوباره از سر نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش ناله ی اره در گوشت تن رخنه

میکرد ، فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد.

هنوز چشمهایم به هم نرفته بود آه یک دسته گزمه ی مست از پشت اطاقم رد میشدند ، فحشهای هرزه به هم

میدادند و دسته جمعی میخواندند:

بیا بریم تا می خوریم ، «

شراب ملک ری خوریم ،

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

ناگهان یک قوه ی مافوق بشر در خودم « ! در صورتی آه آخرش به دست داروغه خواهم افتاد » : با خودم گفتم

حس آردم: پیشانیم خنک شد ، بلند شدم عبای زردی آه داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را دو سه بار دور

سرم پیچیدم ، قوز آردم ، رفتم گزلیک دسته استخوانی را آه در مجری قایم آرده بودم در آوردم و پاورچین

پاورچین به طرف اطاق لکاته رفتم دم در آه رسیدم اطاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش

دادم صدایش را شنیدم آه میگفت:

صدایش یک زنگ گوارا داشت ، مثل صدای بچگیش شده بود. مثل زمزمه ای « ! اومدی؟ شال گردنتو وا آن «

آه بدون مسئولیت در خواب میکنند من این صدا را سابق در خواب عمیقی شنیده بودم آیا خواب میدید؟

صدای او خفه و آلفت ، مثل صدای دختر بچه ای شده بود آه آنار نهر سورن با من سرمامک بازی میکرد. من

« ! بیا تو شال گردنتو وا آن » : آمی ایست آردم دوباره شنیدم آه گفت

من آهسته در تاریکی وارد اطاق شدم ، عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمیدانم چرا همین طور آه

گزلیک دسته استخوانی در دستم بود در رختخواب رفتم ، حرارت رختخوابش مثل این بود آه جان تازه ای به

آالبد من دمید. بعد تن گوارا ، نمناک و خوش حرارت او را به یاد همان دخترک رنگ پریده ی لاغری آه

چشمهای درشت و بیگناه ترآمنی داشت و آنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم در آغوش آشیدم. نه ،

مثل یک جانور درنده و گرسنه به او حمله آردم و در ته دلم از او اآراه داشتم ، به نظرم می آمد آه حس عشق و

آینه با هم توأم بود. تن مهتابی و خنک او ، تن زنم مانند مار ناگ آه دور شکار خودش می پیچد از هم باز شد و

مرا میان خودش محبوس آرد عطر سینه اش مست آننده بود ، گوشت بازویش آه دور گردنم پیچید گرمای

لطیفی داشت ، در این لحظه آرزو میکردم آه زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی آینه و بغضی آه

نسبت به او داشتم از بین رفت و سعی میکردم آه جلو گریه ی خودم را بگیرم بی آنکه ملتفت باشم مثل مهر

گیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسبید من حرارت گوارای این گوشت تر و تازه را

حس میکردم ، تمام ذرات تن سوزانم این حرارت را مینوشیدند. حس میکردم آه مرا مثل طعمه در درون خودش

میکشید احساس ترس و آیف به هم آمیخته شده بود ، دهنش طعم آونه ی خیار میداد و گس مزه بود. در میان

این فشار گوارا عرق میریختم و از خود بیخود شده بودم.

چون تنم ، تمام ذرات وجودم بودند آه به من فرمانروایی میکردند ، فتح و فیروزی خود را به آواز بلند میخواندند

من محکوم و بیچاره در این دریای بی پایان در مقابل هوی و هوس امواج سر تسلیم فرود آورده بودم موهای

او آه بوی عطر موگرا میداد به صورتم چسبیده بود و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون می آمد

ناگهان حس آردم آه او لب مرا به سختی گزید ، به طوری آه از میان دریده شد آیا انگشت خودش را هم

همین طور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم ، ولی آمترین حرآت

برایم غیر ممکن بود. هر چه آوشش آردم بیهوده بود. گوشت تن ما را به هم لحیم آرده بودند.

گمان آردم دیوانه شده است. در میان آشمکش ، دستم را بی اختیار تکان دادم و حس آردم گزلیکی آه در دستم

بود به یک جای تن او فرو رفت مایع گرمی روی صورتم ریخت ، او فریاد آشید و مرا رها آرد مایع گرمی

آه در مشت من پر شده بود همین طور نگاه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد ، به تن او مالیدم ،

آاملاً سرد شده بود او مرده بود. در این بین به سرفه افتادم ولی این سرفه نبود ، صدای خنده ی خشک و زننده

ای بود آه مو را به تن آدم راست میکرد من هراسان عبایم رو آولم انداختم و به اطاق خودم رفتم جلوی نور

پیه سوز مشتم را باز آردم ، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود.

رفتم جلو آینه ، ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم دیدم شبیه ، نه ، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری

شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت آسی بود آه زنده از اطاقی بیرون بیاید آه یک مار

ناگ در آنجا بوده همه سفید شده بود ، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود ، چشمهایم بدون مژه ، یک مشت موی سفید

از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول آرده بود. اصلاً طور دیگر فکر میکردم. طور دیگر

حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او از دست دیوی آه در من بیدار شده بود نجات بدهم ، همین طور

آه دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده. یک خنده ی سختتر از اول آه وجود مرا به لرزه

خنده ی تهی آه فقط در  انداخت. خنده ی عمیقی آه معلوم نبود از آدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون می آید

گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.

***

چشمهایم را مالاندم. در همان  از شدت اضطراب ، مثل این بود آه از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم

اطاق سابق خودم بودم ، تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشه ها را گرفته بود بانگ خروس از دور

شنیده میشد در منقل روبرویم گلهای آتش تبدیل به خاآستر سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس آردم آه

افکارم مثل گلهای آتش پوک و خاآستر شده بود و به یک فوت بند بود.

اولین چیزی آه جستجو آردم گلدان راغه بود آه در قبرستان از پیرمرد آالسگه چی گرفته بودم ، ولی گلدان

روبروی من نبود. نگاه آردم دیدم دم در یکنفر با سایه ی خمیده ، نه ، این شخص یک پیرمرد قوزی بود آه سر

و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل آوزه در دستمال چرآی بسته زیر بغلش گرفته بود

خنده ی خشک و زننده ای میکرد آه مو به تن آدم راست می ایستاد.

خواستم دنبالش بدوم و آن آوزه ،  همین آه خواستم از جایم تکان بخورم از در اطاقم بیرون رفت. من بلند شدم

آن دستمال بسته را از او بگیرم ولی پیرمرد با چالاآی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو به

آوچه ی اطاقم را باز آردم هیکل خمیده ی پیرمرد را در آوچه دیدم آه شانه هایش از شدت خنده میلرزید و آن

دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان میرفت تا اینکه به آلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به

خودم نگاه آردم ، دیدم لباسم پاره ، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز

میکردند و آرمهای سفید آوچک روی تنم در هم میلولیدند و ، وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد …

صاب ، ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بودند ، سایه هایی آه من میان آنها محبوس بوده ام. در این وقت

شبیه یک جغد شده بودم ، ولی ناله های من در گلویم گیر آرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.

شاید جغد هم مرضی دارد آه مثل من فکر میکند. سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده

نوشته های مرا به دقت میخواند. حتماً او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم آه به سایه

ی خودم نگاه میکردم میترسیدم.

...

صادق هدایت نظر دهید...

بن بست

شریف با چشمهای متعجب، دندانهای سفید و محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود،

بیست و دوسال از عمرش را در مسافرت بسر برده و با چشمهای متع جب تر ، دندان های عاریه و پیشانی بلند

چین خورده که از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و کورتر ب ه شهر مولد خود عودت کرده بود . او

در سن چهل و سه سالگی پس از طی مراحل ضباطی ، دفتر داری ، کمک محاسب و غیره ب ه ریاست مالیه آباده

انتخاب شده بود . شهری که در آنجا ب ه دنیا آمده و ایام طفولیت خود را در آنجا گذرانیده بود . زیرا همینکه

شریف ب ه سن دوازده رسید، پدرش ب ه اسم تحصیل او را ب ه تهران فرستاد . پس از چندی وارد مالیه شد و تا

کنون زندگی خانه ب ه دوشی و سرگردانی دور ولایت را بسر میبرد . حالا بواسطه اتفاق و یا تمای ل شخصی به

آباده مراجعت کرده بود و بدون ذوق و شوق در خانه موروثی و یا در اداره مشغول کشتن وقت بود.

صبح خیلی دیر بیدار میشد ، نه از راه تن پروری و راحت طلبی ، بلکه فقط منظورش گذرانیدن وقت بود . گاهی

ویرش می گرفت اصلا سر کار نمیرفت ، چون او نسبت به همه چیز بی اعتنا و لاابالی شده بود و بهمین جهت از

سایر رفقای همکارش که پررو و زرنگ و دزد بودند عقب افتاده بود ، چیزی که در زندگی باعث عقب افتادن او

شده بود عرق و تریاک نبود بلکه خوش طینتی و دلرحیمی او بود . اگرچه شریف برای امرار معاش احتیاجی ب ه

پول دولت نداشت و پدرش به قدر بخور و نم یر برای او گذاشته بود که ب ه اصطلاح تا آخر عمرش آب باریکی

داشته باشد، و شاید اگر گشادبازی نمیکرد و پیروی هوا و هوس را نکرده بود ، بیشتر از احتیاج خودش را هم

داشت ، ولی از آنجا ئی که او تفریح و سرگرمی شخصی نمیتوانست برای خودش اختیار بکند و ا ز طرف دیگر

نشستن پشت میز اداره برای او عادت ثانوی و یکنوع وسواس شده بود، ازین رو مایل نبود که میز اداره را از

دست بدهد.

پس از مراجعت همه چیز بنظر شریف تنگ ، محدود، سطحی و کوچک جلوه میکرد . بنظرش همه اشخاص سائیده

شده و کهنه می آمدند و رنگ و روغن خود را از دس ت داده بودند . اما چنگال خود را بیشتر در شکم زندگی فرو

برده بودند . به ترسها، وسواسها و خرافات و خود خواهی آنها افزوده شده بود . بعضی از آنها کم و بیش به

آرزوهای محدود خودشان رسیده بودند . شکمشان جلوآمده بود ، یا شهوت آنها از پائین تنه بآرواره شان

سرایت کرده بود و یا در میان گیر و دار زندگی ، حواس آنها متوجه کلاه برداری ، چاپیدن رعایای خود،

محصول پنبه و تریاک و گندم و یا قنداق بچه و نقرس کهنه خودشان شده بود . خود او آیا پیر و ناتوان نشده بود

و با منق ل وافور و بطری عرق ب ه امید استراحت ب ه شهر مولد خود برنگشته بود ؟ خواهر کوچکش که در موقع

آخرین ملاقات با او آنقدر تر و تازه و جوان سرزنده بنظر میآمد حالا شوهر کرده بود ، چند شکم زائیده بود،

چین و چروک خورده بود . شیارهائی مثل جای پنجه کلاغ گوشه چشمش دیده میشد که با سکوت بلیغی بمنزله

آینه پیری خود شریف ب ه شمار میرفت . حتی شهر سرخ گلی و خرابه ای که گویا به طعنه آباده مینامیدند برای او

یک حالت تهدید کننده داشت.

شاید دنیا تغییر نکرده و فقط در اثر پیری و ناامیدی همه چیز بنظر او گیرندگی و خوشروئی جادوئی ایام جوانی

را از دست داده بود . فقط او دست خالی مانده بود و هر سال مقدار ی از قوای او از یک منفذ نامرئی بیرون رفته

بود بی آنکه ملتفت شده باشد . بجز چند یادبود ناکام و یکی دو رسوائی و کوششهای بیهوده ، چیز دیگری

برایش نمانده بود . او فقط لاشه خود را از این سوراخ ب ه آن سوراخ کشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را

نداشت .

در اد اره تمام وقت شریف پشت میز قهوه ای رنگ پریده ، در اطاق بالا خانه اداره مالیه میگذشت . خمیازه

میکشید، لغت لاروس را ورق میزد و عکسهای آنرا تماشا میکرد، سیگار میکشید یا سرسرکی ب ه کاغذهای اداره

رسیدگی میکرد و یک امضای گل و گشادی زیرش میانداخت ، ولی در خارج از ا داره بر خلاف رؤسای ادارات که

شبها دور هم جمع میشدند و بساط قمار دائر میکردند، او با همکاران و رؤسای سایر ادارات مراوده و جوششی

نشان نمیداد . کناره گیری و گوشه نشینی را اختیار کرده بود . در منزل وقت خود را به باغبانی و سبزیکاری

میگذرانید . بیشتر وقت او صرف بساط فور و تشریفات آن میشد . بعد از آن که غلامرضا منقل برنجی را آتش

میکرد و زیر درخت بید کنار استخر روی سفره چرمی میگذاشت، شریف جعبه هزار پیشه خود را که محتوی

آلات وافور بود ب ه دقت باز میکرد و اسباب فور و بطری کوچک عرق را مرتب دور خودش میچید و با تفنن

مشغول میشد . گاهی غلامرضا مطیع و ساکت و سر بزیر میآمد و باو تریاک میداد ، مثل اینکه مشغول انجام

مراسم مذهبی میباشد.

غلامرضا پیر مرد لهیده ای بود که جزو اثاثیه خانه بشمار میرفت و مثل یک سگ ب ه صاحبش وفادار مانده بود .

از آن آدم های قدیمی خوشرو و بی آزار بود که برای هر گونه فداکاری در راه اربابش مضایقه نداشت . فقط او

بود که به وسواسهای شریف آشنا بود و میتوانست مطابق میلش رفتار بکند . چون شریف وسواس شدیدی به

تمیزی داشت ، دایم دست و صورتش را میشست و ب ه همه چیز ایراد میگرفت . علامرضا توجه مخصوصی در

شستن گیلاس آب ، حوله ، ملافه و جارو زدن اطاقها مبذول میداشت تا مطابق میل اربابش رفتار کرده باشد.

شریف پس از پایان تشریفات و مراسم وافور و حقه چینی ، چوب کهور و حتی تخته نرد سفری را که هر دفعه

بی جهت بیرون می آورد ، بدقت پاک میکرد و با سلیقه مخصوصی در خانه بندی های جعبه س فری میگذاشت .

بعد آلبوم عکس را که مثل چیز مقدسی جلد تافته گرفته بود با احتیاط در می آورد ، ورق میزد مثل اینکه تماشای

آلبوم متمم و مکمل نش ئه تریاک بود . این آلبوم سینمای زندگی ، تمام گذشته او بود . همه رفقا و اشخاصی که در

طی مسافرت هایش با آنها آشنا شده بود ، عکس آنها در این آلبوم وجود داشت و یادبودهای دور و تأثیر انگیزی

در او تولید میکرد.

تفریح دماغی شریف دیوان حافظ، کلیات سعدی بود که سر حد دانش مردم متوسط بشمار میرود . اما در طی

تجربیات تلخ زندگی یکنوع زدگی و تنفر نسبت ب ه مردم حس میکرد و در معامله با آنها قی افه خونسردی را وسیله

دفاع خود قرار داده بود . علاوه بر این یک کبک دست آموز داشت که ب ه پایش زنگوله بسته بود . برای اینکه گم

نشود یک سگ لاغر هم برای پاسبانی کبک نگه داشته بود که در مواقع بیکاری همدم او بودند .

مثل اینکه از دنیای پر تزویر آدمها ب ه دنیای بی تکل ف ، لاابالی و بچگانه حیوانات پناه برده بود و در انس و علاقه

آنها سادگی احساسات و مهربانی که در زندگی از آن محروم مانده بود جستجو میکرد.

یکروز طرف عصر که شریف پشت میز اداره مشغول رسیدگی به دوسیه قطوری بود، در باز شد وجوانی وارد

اطاق گردید که از تهران ب ه عنوان عضو مالیه آباده مأموریت داشت و کاغذ سفارش نامه خود را ب ه دست شریف

داد. شریف همینکه سر خود را از روی دوسیه بلند کرد و او را دید یکه خورد . بطوری حالش منقلب شد که

بزحمت میتوانست از تغییر حالت خود جلوگیری بکند مثل اینکه یک رشته نامرئی که ب ه قلب او آویخته بو د دوباره

کشیده شد ، و زخمی که سالها التیام پذیرفته بود از سر نو مجروح گردید . دنیا ب ه نظرش تیره و تار شد، یک

پرده کدر و مه آلود جلو چشمش پائین آمد و منظره محو و دردناکی روی آن پرده نقش بست . آیا چنین چیزی

ممکن بود؟ شریف این جوان را در یک خواب عمیق ، در خ واب دوره جوانیش دیده بود و بهترین دوره زندگیش

را با او گذرانیده بود . بیست و یکسال قبل این پیش آمد رخ داد و بعد او مانند یک چیز ظریف شکننده که مربوط

به این دنیا نبود از جلو چشمش ناپدید شد.

شریف نمیتوانست باور بکند در صورتیکه خودش پیر و شکسته شده و در انتظار مرگ بود ، چطور این جوان از

دنیای مجهولی که در آن رفته بود جوان تر و شاداب تر جلو او سبز شده بود . احساس مبهمی که مربوط ب ه

یادبود دردناک رفیقش میشد قلب او را فشرد. به زحمت آب دهن خود را فرو داد، خرخره برجسته او حرکت کرد

و دوباره سر جای اولش قرار گرفت.

شریف این جوان را خوب میشناخت، با او در یک مدرسه بود وقتیکه سن حالای او را داشت . نه تنها شباهت

جسمانی و ظاهری او با محسن رفیق و همشاگردی او کامل بود بلکه صدا ، حرکات بی اراده ، نگاه گیج و طرز

سینه صاف کردن او همه شبیه رفیق ناکامش بود . اما درقیافه اش آثار ت زلزل و نگرانی دیده میشد . بنظر میآمد

که روح او از قید قوانین زندگی مردمان معمولی رسته بود. بهمین جهت یک حالت بچگانه و دمدمی داشت .

شریف کاغذ سفارش نامه را جلو چشمش گرفت ولی نمیتوانست آنرا بخواند . خطها جلو او میرقصیدند . فقط اسم

اورا که مجید بود خواند . با خودش زیر لب تکرار میکرد 🙁 باید این اتفاق بیفتد !) از آنجائیکه همیشه در کارهای

شریف گراته میافتاد و مثل این بود که قوه شومی پیوسته او را دنبال می کند .در موقع تعجب این جمله جبری را

با خودش تکرار میکرد .

در زندگی یکنواخت او و روزهائیکه میدانست مانند کلیشه قبلا تهیه شده و با نظم عقربک ساعت ب ه حرکت افتاده

بود، این پیش آمد خیلی غریب بنظر میآمد . بالاخره پس از اندکی تردید با لحن خیر خواهانه ای که از شدت

اضطراب میلرزید ، از مجید اسم پدرش را پرسید . بعد از آنکه مطمئن شد که مجید پسر محسن است ، باو گفت

که با پدرش ا ز برادر صمیمی تر بوده و در یک مدرسه تحصیل می کرده اند و در اداره همکار بوده اند . سپس

افزود 🙁 مرحوم ابوی شما حق برادری به گردن من دارد . شما بجای پسر من هستید وظیفه من است که شما را

به منزل خودم دعوت بکنم .)

بالاخره تصمیم گرفت که قبل از پایان وقت اداری مج ید را ب ه منزل خود راهنمائی بکند . اثاثیه و تخت سفری او را

پیشخدمت اداره برداشت و ب ه طرف منزل شریف رهسپار شدند . از میان دیوارهای گلی سرخ و چند خرابه که

دورش چینه کشیده شده بود رد شدند . در طی راه شریف از مراتب دوستی و یگانگی خودش با پدر او صحبت

میکرد ، تا اینکه وارد خانه بزرگ آبرومندی شدند که جوی آب و دار و درخت داشت ، و یک استخر بزرگ بی –

تناسب بیشتر فضای باغ را اشغال کرده بود . این باغچه در مقابل منظره خشک و بی روح شهر بمنزله واحه در

میان صحرا بشمار میآمد.

شریف با قدمهای مطمئن تر و حالت سرشارتر از معمول ر اه میرفت . زیرا برای او این سرپرستی ناگهانی نه تنها

یک نوع انجام وظیفه نسبت ب ه دوست مرده اش بود، بلکه از آن یک جور لذت مخصوصی میبرد . یک نوع احساس

تشکر و قدردانی از رفیق مرده اش در او پیدا شده بود که پس از مرگش ، بعد از سالها دوباره تغییر گوارائی در

زندگی یکنواخت او داده بود ._ برای اولین بار از سرنوشت خودش راضی بود.

همینکه وارد شدند . شریف به غلامرضا دستور داد که تختخواب مجید را در اطاق پذیرائی بزند . سالون او عبارت

از اطاق دنگالی بود که از قالی مفروش شده بود و یک رج درگاه بدرازی آن دیده میشد و قرینه درگاه ها ، طرف

مقابل پنج در رو به ایوان داشت . میز بزرگی وسط اطاق گذاشته بودند که از قالی پوشیده شده بود . یک جعبه

قلمزده شش ترک کار آباده روی میز و چند صندلی دور آن بود.

شریف ب ه عادت معمول لباسش را در آورد . با پیراهن و زیر شلواری باطاق شخصی خودش رفت . پیش از اینکه

جلو بساط وافور بنشیند جلو آینه رفت _ این آینه که هر روز بر سبیل عادت جلو آن موهای تنک سر خود را

شانه میزد و نگاه سرسرکی بخود میانداخت ، ایندفعه بیش از معمول بصورت خود دقیق شد دندانهای طلائی ،

پای چشم چین خورده ، پوست سوخته و شانه های تو رفته خود را از روی نا امیدی بر انداز کرد . نفسش پس

رفت ، بنظرش آمد که همیشه آنقدر کریه بوده . یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه

مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته

بودند ! اگر هرگز بدنیا نیام ده بود بکجا بر میخورد . اگر پررو و خوش مشرب و سرزباندار و بی حیا مثل دیگران

بود حالا یادبودهای گواراتری برای روز پیری اش اندوخته بود . آب دهنش را فرو داد ، خرخره او حرکت کرد و

دوباره سر جای اولش ایستاد . در همین وقت مجید وارد شد، هر دو سر بساط نشستند . شریف مشغول کشیدن

وافور شد و در ضمن صحبت وعده و وعید به مجید میداد که ورود او را ب ه مرکز اطلاع خواهد داد و یکی دو ماه

دیگر برایش تقاضای اضافه حقوق خواهد کرد.

شام را زودتر خوردند و قبل از اینکه مجید برود ، شریف پیشانی او را بوسید . مجید این حرکت را بدون اکراه

بطور خیلی طبیعی تلقی کرد . شریف با خودش تکرار کرد 🙁 چه غریب است ! بایستی این اتفاق بیفتد، بایستی !…)با

دست لرزان آلبوم عکس را که یگانه نماینده تحولات مرتب و مطمئن قیافه او بود برداشت . با دستمال رویش را

پاک کرد ، جلو چراغ ورق میزد . در عکس بچگیش که پهلوی خ واهرش ایستاده بود، لباس چروک خورده ، نگاه

متعجب داشت و لبخند زورکی زده بود . مثل اینکه میخواست خبر ناگواری را پنهان بکند.

عکسی که با شاگردان مدرسه برداشته بود ، همین چشمهای متعجب را داشت ، باضافه یک جور دلهره و هیجان

در قیافه اش د یده میشد که سعی کرده بود لاپوشانی بکند . عکس فوری که در گاردن پارتی با محسن

پدر مجید انداخته بود ، چشمهای متعجب داشت . ولی این تعجب عمیق تر شده بود ، مثل اینکه در خودش

فرو رفته بود . رنگ عکس پریده بود . نگاهش دور و ناامید بنظرش جلوه کرد و دستش را روی شانه

محسن گذاشته بود . در آنوقت چهارده پانزده سال بیشتر نداشت . قیافه محسن محو و لغزنده بنظرش

آمد ، مثل چیز دمدمی و موقت که محکوم به ناامید شدن است .این عکس را پسندیده که موهای مرتب

روی سرش بود و ر ویهمرفته وضع آبرومند تری از عکسهای دیگر داشت . بدقت آنرا از توی آلبوم در

آورد . عکس آخری که د ر مازندران با محسن برداشته بود . محسن کاملا شبیه مجید بود اما خود

شریف با ریشی که چند روز نتراشیده بود و نگاه متعجبش مثل این بود ک ه انتظار انهدام نسل بشر را

میکشد ، حالت سخت و زننده ای داشت که نپسندید . بعد به عکسهائی که در ولایات مختلف با اعضای

ادارات و یا اشخاص دیگر بر داشته بود دقت کرد . نه تنها این اشخاص مطابق یاد بودی که در او گذاشته

بودند در مقابلش مجسم میشدن د . بلکه همه آنها را میدید و صدایشان را می شنید و نمی توانست آن قسمت

از گذشته را دور بیندازد ، فراموش بکند ، چون این یاد بودها جزو زندگی او شده بود.

تماشای این عکسها امشب تاثیر غریبی در او گذاشت . احساس درد ناک و خشنی بود ، بطوریکه نفسش پ س

رفت، یک رشته عدم موفقیت ، دوند گیهای بیهوده و عشقهای ناکام جلو او مجسم شد . شریف لبهایش

میلرزید ، نگاهش خیره بود . در رختخواب که دراز کشید و پلکهایش را به هم فشرد ، یک صف از رفقایش

جلو او ردیف ایستاده بودند که آخرش محو میشد . همه این صورتها از پشت ابر و دود موج میزدند ، در میان

دود می لغزیدند و یک زندگی جادوئی ب ه خود گرفته بودند ، در آن میان محسن رفیق هم مدرسه اش از

همه دقیق تر و ز نده تر بود . فقط او بود که تأثیر فراموش نشدنی در شریف گذاشته بود ، و ورود

ناگهانی مجید و شباهت عجیب او با پدرش این تأثیر را شدید تر کرده بود . آیا مرگ ناگهانی محسن که

جلو چشمش ورپریده زندگی او را زهر آلود نکرده بود ؟ و از این ب ه بعد در آخر هر مجلس کیفی ته مزه

خاکستر در دهنش می ماند و احساس خستگی و زدگی میکرد.

چیزی که د ر زندگی باعث ترس شریف شده بود ، قیافه زشتش بود . از این رو نسبت به خودش یک نو ع

احساس مبهم پستی می کرد و می ترسید به کسی اظهار علاقه بکند و مسخره بشود.

گویا فقط محسن بود که بنظر میآمد با صمیمیت و یگانگی مخصوص باو اظهار دوستی م ینمود، مثل اینکه

ملتفت زشتی ظاهری او نبود ، یا بروی خودش نمیآورد و یا اصلا شیفته صفات اخلاقی و نکات روحی او

شده بود . یکجور عشق و ارادت برادرانه ، یکنوع گذشت در مقابل او ابراز میداشت و گاهی که نسبت

بدیگران همین صمیمیت را نشان می داد ، باعث حسادت شریف میشد . حضور محسن یکنوع حس پرستش

زیبائی در او تولید می کرد صورتش ، نگاهش ، حرکات بی تکلفش ، حتی عادتی که داشت همیشه مداد کپی

را زبان بزند و گوشه لبش جوهری بود و حتی قهرها یی که سر چیزهای پوچ از هم کرده بودند، برایش

همه اینها پر از لطف و کشش شاعرانه بود . آنوقت هردو آنها شانزده سال داشتند ، یادش افتاد یکروز

عصر ، موقع امتحان آخر سال بود . بعد از مذاکره ، خسته و کسل هر دو بقصد گردش تا بهجت آباد رفتند .

هوا گرم بود ، محسن که علاقه مخصوصی بشنا داشت ، دم استخر بهجت آباد لخت شد تا آب تنی بکند .

آب استخر سرد بود ، بعد هم چند رهگذر سر رسیدند محسن از شنا صرف نظر کرد ، برگشت خندید و

نگاه گیج شرمنده خود را بصورت شریف دوخت . بعد دستپاچه رختهایش را پوشید . آمد کنار جوی

پهلوی شریف نشست و دست ش را روی شانه او گذاشت این حرکت خودمانی و طبیعی برای شریف حکم

یک نوع کیف عمیق و گوارائی را داشت و حس کرد که جریان برق و حرارت ملایمی بین آنها رد و

بدل میشد . شریف آرزو می کرد که تا مدت طویلی بهمین حال بمانند . اما محسن سر خود را نزدیک او

برد بطوریکه شریف نفسش را روی صورت او حس کرد و گفت : ((من کار دارم زود بر می گردم .))

شریف گرچه سعی کرد که حرکت طبیعی بکند ، ولی با ترس و اضطراب روی پیشانی محسن را بوسید .

همانجوریکه وقتی بچه بود ، روز عید نوروز پدر بزرگش او را میبوسید – یعنی لبهای خود را به پیشانی او

میمالید و بر می داشت . پیشانی محسن سرد بود . بعد بلند شدند ، محسن این حرکت بی تناسب و اظهار

علاقه او را بدون تعجب تلقی کرد مثل اینکه باید این طور اتفاق بیفتد!

هنگام مراجعت ، شریف برای اینک ه دل محسن را ب دست آورده باشد ، ساعت ((مکب )) طلائی که پدرش باو

داده بود و چندین بار محسن با اشتیاق و کنجکاوی بچه گانه ای آنرا برانداز کرده بود ، در آورد به

محسن بخشید . محسن بی آنکه از او توضیحی بخواهد و یا تشکر بکند ، ساعت را گرفت ، نگاه گیجی بآ ن

انداخت . شادی ساده و بچگانه ای در صورتش درخشید و بعد آنرا در جیبش گذاشت . همان روز در بین

راه محسن از روی بی میلی برای شریف گفت که پدرش خیال دارد باو زن بدهد . این خبر تأثیر سختی

در شریف کرد زیرا قلبش گواهی داد که از یکدیگر جد ا خواهند شد . شریف کینه و حسادت شدیدی

نسبت ب ه زن ندیده و نشناخته محسن حس کرد . اگر چه چند بار دیگر هم محسن با شریف به استخر

بهجت آباد آمد و شنا کرد ، اما مانعی در دوستی آنها تولید گردیده بود ، فاصله ای بین آنها پیدا شده بود.

بعد از امتحانات محسن عروسی کرد . ازین سرونه ب ه بعد میان دو رفیق جدائی افتاد و به ندرت یکدیگر را

می دیدند … ابتدا شریف از محسن متنفر شد ، ولی از آنچه رفیقش را سرزنش می کرد ب ه سر خودش آمد .

چون در همین اوان مسافرتی ب ه عنوان دیدار خویشانش به آباده کرد . در آنجا اقوامش دور او را گرفتند

و وادار شد دختر خاله اش را بگیرد . یعنی با در نظر گرفتن الحاق املاک شریف باملاک عفت که از پدرش

به ارث برده بود، و از اینقرار املاک پدرش که در سورمک نزدیک گنبد بهرام واقع شده بود به املا ک

زنش متصل میشد . اما شریف بهیچوجه کله محاسبه و بر آوردهای اقتصادی را نداشت . بالاخره مراسم

عقد با سرعت مخصوصی انجام گرفت . همینکه شریف را با عروس دست بدست دادند و در اطاق تنها

ماندند، عفت شروع بخنده کرد، یکجور خنده تمام نشدنی و مسخره آمیز بود که تمام رگهای شریف را خرد

کرد. شریف ساکت کنار اطاق نشسته بود و جزئیات صورت زنش را با صورت مادر زنش مقایسه میکرد،

چون دختر و مادر شباهت تمامی با یکدیگر داشتند و حس میکرد همینکه زنش پا بسن میگذاشت ، بهیچ

وسیله ای جلو زشتی او را نمیتوانست بگیرد تا موقعیکه نسخه دوم مادرش میشد . بعد هم دعواهای

خانوادگی ، مشاجره های تمام نشدنی سر م وضوعهای پوچ ، همه پیش چشمش مجسم گردید . خنده عفت

مزید بر علت شده بود ، نه تنها باو ثابت شد ، بلکه حس کرد که این زن یک جور جانور غری ب پستاندار بود

که برای سرگردانی او خلق شده بود . خودش را به ناخوشی زد ، شب را زیر شمدی که بوی صابون

آشتیانی میداد خوابهای آشفته دید و فردا صبح بدون خدانگهداری عازم تهران شد . بعد دخترخاله اش

رسوائی بالا آورد و پدرش جریمه این همه ناپرهیزی را خیلی گران پرداخت .

در غیبت شریف ، محسن توسط یکی از اقوام با نفوذ خود وارد اداره امور مالیه شده بود ، برای اینکه

هر چه زودتر داخل در زندگی اجتماعی بشود و سر انجام بگیرد . به اصرار محسن ، شریف هم ب ه

توسط اقوام او معرفی و وارد مالیه شد و هر دو مامور مالیه مازندران شدند .

در مازندران یکجا منزل گرفته و یگانه تفریح آنها بازی تخته نرد بود و روزهای تعطیل را ب ه شهسوار

میرفتند، محسن که علاقه و شوق بسیار به شنا داشت کنار دریا محل دنجی را برای شنا و آب تنی

انتخاب کرده بود شریف هنوز خوب ب ه خاطر داشت : یکروز که هوا گرفته و خفه و دریا منقلب بود ،

محسن ب ه عادت معمول لخت شد و در آب رفت . اگر چه شریف جد اً با اینکار مخالفت کرد ، زیرا آب

دریا بطور غیر عادی در کش و قوس بود ! ولی محسن به حرف او گوش نداد – محسن به خودش مغرور

بود با وجود ترس و دلهره ای که در قیافه اش دیده میشد ، سماجت ورزید و شریف را مسخره کرد که از

آب می ترسد و بعد با حرکت بی اعتنا و مرددی داخل آب شد . با بازوی لاغر وسفیدش که رگهای آبی

داشت ، امواج را میشکافت و از ساحل دور میشد – آب کم کم بالا میآمد . شریف همینطور که به این

منظره خیره شده بود ناگهان ملتفت شد دید محسن دستش را بطرف او تکان داد و گفت :((بیا . . )) مثل

صدائی که در خواب میشنوند . اما او کاری از دستش برنمیآمد – هرگز شنا بلد نبود . بعلاوه کسی هم در

نزدیکی دیده نمیشد که بتواند باو کمک بکند . اول گمان کرد که شوخی است . با دهن باز و مردد

بمحسن نگاه میکرد . محسن حرکت دیگری از روی نا امیدی کرد ، مثل اینکه از او کمک میخواست . با

کوشش فوق العاده دستش را بلند کرد و با صدای خراشیده ای گفت : ((بی . . یا ! )) و غرق شد – آب او را

غلتانید ، موجها روی هم می لغزیدند…

شریف مات و متحیر ، سر جای خودش خشکش زده بود . فقط موجهای سبز رنگ را میدید که رویهم

میلغزیدند و دور میشدند . بقدری متوحش شد که جرًات حرکت یا فکر از او رفته بود و همینطور خیره

بدریا نگاه میکرد – امواج به پیچ و تاب خود میافزودند و آب تا زیر پای او روی ماسه بالا آمده بود .

موجهای پر جوش و خروش که روی سرشان تاجی از کف سفید دیده میشد ، میآمدند و زیر پای او

روی شنها خرد میشدند . شریف بی اراده برگشت و با گامهای سنگین زیر باران بطرف جنگل رفت و با

احساس مخصوصی که بنظرش میآمد از دنیا و م وجوداتش بی اندازه دور شده ، همه چیز را ا ز پرده

کدری میدید و صدای خفه ای بغل گوشش تکرار میکرد : ((تو پست هستی ، تو آدمکشی ! . . . ))

در این موقع مرگ بنظر او بی اندازه آسان و طبیعی میآمد ، زندگی ب ه نظرش فریب مسخره آلودی بیش

نبود . آیا چهار پنج ساعت پیش با محسن روی چ من ناهار نخورده بود . محسن که آنقدر سر دماغ ،

چالاک و دلربا بود ته دیگ را با چه لذت و اشتهائی کروچ کروچ میجوید ! بعد همینطور که روی سبزه

دراز کشیده بود ، برای او جسته گریخته درد دل میکرد که زنش آبستن است و مدتی است که از او

کاغذی نرسیده ولی از ترس مالاریا و تکان راه او را در تهران گذاشته بود ، از نقشه آینده خودش ، از

تفریحات صحبت میکرد . اولین بار بود که او صحبت جدی با شریف میکرد . حالا مثل شمعی که فوت

بکنند مرد و خاموش شد ! آیا همه اینها حقیقت داشت ؟ آیا خواب ندیده بود ؟ او مرده بود مثل اینکه

تا این لحظه ب ه معنی مردن دقیق نشده بود . و تن او بدون دفاع مانند گوش ماهیهای مرده و خرده

ریزهای دیگر زیر امواج دریا که زمزمه میکردند ، بی تکلیف بدست هوا و هوس موجها سپرده شده

بود ،میلغزیدند و دور میشدند؛ فقط یکدسته کلاغ سیاه کنار دریا ، زیر باران در سکوت پاسبانی میکردند !

شریف برای اولین بار با خودش گفت : ((باید این اتفاق بیفتد ! . . اما چرا . . . چرا باید ؟ . . )) تا دو روز دنیای

ظاهری بی رنگ و محو بنظر شر یف جلوه میکرد مثل این بود که همه چیز را از پشت پرده کدر دود میبیند .

سرش گیج میرفت ، اشتها نداشت و بهیچ وسیله ای نمی توانست ب ه خودش دلداری بدهد . در صورتیکه ب ه

این آسانی میشد مرد ! او میخواست که بمیرد و بعد ا ز چند ساعت ، آب دریا بد ن او را مانند چیز بی

مصرف کنار ساحل بیندازد و دو باره زمزمه افسونگر و غمناک خود را شروع بکند ، قوه مرموزی او را

بسوی این امواج که همه بدبختی ها را میشست و آرزوی موهوم زندگی را با خودش میبرد میکشاند .

صدای موجها بیخ گوشش زمزمه میک رد : (( بیا . . . بیا . . . )) آب تیره دریا او را بسوی خودش میخواند .

اما صدای دیگری باو میگفت : ((تو پست هستی . . . تو جانی هستی . چرا برای نجات دوستت اقدامی

نکردی ؟ ))

این پیش آمد ب ه قدری در خاطر شریف زنده بود که نه تنها جزئیات آن را هنوز بیاد میآورد ، بلکه در

گیرودار آن شرکت داشت . هر دفعه به ساعت مکب محسن نگاه میکرد وقایع گذشته جلوش نقش می بست

. چون دو روز قبل از این پیش آمد، محسن ساعت مکب را باو داده بود که برای مرمت به ساعت ساز

بدهد . اتفاقًا ساعت در جیب او مانده بود و هنوز هم آنرا مانند چیز مقدسی با خودش داشت . شریف

بالاخره از مأموریت استعفا داد و به تهران برگشت . چندین بار جویای زن و بچه محسن شد ، ولی اثری

از آنها بدست نیاورده و ب ه مرور ایام این خاطرات از نظرش محو شده بود . ام ا ورود ناگهانی مجید

تأثیر غریبی در او کرد و زندگی قوی تر و درد ناک تری به این یاد بودها بخشید . حالا همزاد زنده رفیقش

از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود ! کی میدانست ، شاید خود او بود . چون پیری او را که ندیده بوده.

در همین سن و با هم ین قیافه و اندام رفیقش ناگهان از نظر او ناپدید شد . شریف پی برد که محسن

نمرده بود ، بلکه روح او در جسم این جوان حلول کرده بود ، شاید این دلیل و برگه زندگی جاودان بود،

شاید همان چیزی را که زندگی جاودانی میگفتند مبداء خود را از همین تولید مثل گرفته بود . پس از این

قرار محسن نمرده بود ، در صورتیکه او تا ابد میمرد ، چون از خودش بچه نگذاشته بود ! در عین حال

شادی عمیقی باو دست داد که بکلی نیست و نابود خواهد شد . عقربک ساعت مکب دقایق او را که بسوی

نیستی میرفت میشمرد .

شریف در رختخواب غلت میزد ، با فکر محسن بخواب رفت و هنوز تاریک و روشن بود که با فکر مجید از

خواب پرید . خمیازه کشید ، حس کرد که خسته و کوفته است . دهنش بد مزه بود . بلند شد جلوی آئینه

نگاهی بصورت خود انداخت . پای چ شمهایش خیز داشت ، چین های صورتش عمیق تر شده بود ،

موهایش ژولیده بود و یک رگ از کشاله ران تا پشت کمرش تیر میکشید ، بعد رفت با احتیاط از لای

درز در اطاق مهمانخانه به تخت مجید نگاه کرد . یک تکه از روشنائی پنجره روی صورت او افتاده بود .

صورتش حالت بچه گانه داشت و لپهایش گل انداخته بود و دانه های عرق روی پیشانی او میدرخشید .

دستش را با مشت گره کرده از زیر شمد بیرون آورده بود . بنظرش مجید یک وجود روحانی و قابل

ستایش جلوه کرد . به عادت هر روز ، شریف زیر درخت بید کنار استخر ، پهلوی بساط ناشتائی نشسته

بود و سیگار میکشید ، که مجید آمد پای چاشت نشست . بعد از سلام و تعارف ، شریف برای اینکه

موضوع صحبتی پیدا بکند ، از او پرسید که ساعت دارد یا نه . پس از جواب منفی مجید ، شریف دست

این امانتی است که از پدرتان »: کرد ساعت مکب ی که یک بار به پدرش بخشیده بود ، در آورد و گفت

«. پیش من مانده بود

مجید ساعت را گرفت . نگاه سر سرکی بآن انداخت . مثل اینکه جانور عجیبی را دیده باشد ، خوشحالی

بچه گانه اما گذرنده ی در چشمهایش درخشی د. بعد ساعت را در جیبش گذاشت بی آنکه اظهار تشکر بکند .

شریف زیر چشمی او را میپائید . در این لحظه او با یاد بودهای ایام جوانیش زندگی میکرد . و جزئیات یاد

بودهای دنیای گمشده ای که مانند خواب با پدر مجید گذرانیده بود جلو چشمش مجسم شده بود . از

تمام حرکات مجید حتی نان خوردن او انعکاسی از پدرش جستجو میکرد . و مجید که نسخه ثانی پدرش

بود کاملا آرزوی شریف را بر می آورد . بعد دست کرد با احتیاط عکسی را از بغلش در آورد بدست مجید

داد و گفت : (( این عکس فوری را با مرحوم پدر تان در گاردان پارتی بر داشتم . آنوقت من هنوز حصبه

نگرفته بودم که موهای سرم بریزد !))

مجید نگاهی از روی بی میلی ب ه عکس انداخت ، گوئی عکس بیگانه ای را دیده است وبزمین گذاشت . بعد

نگاه گیجی بصورت شریف کرد ، انگاری تا این موقع ملتفت طاسی سر شریف نشده بود شریف عکس

را برداشت و بلند شد وبا مجید به اداره رفتند .

دو هفته زندگی افسون آمیز شریف بطول انجامید و او با پشتکار خستگی ناپذیر مجید را به ریزه

کاریهای اداره و رموز محاسبات آشنا کرد . بهمین علت مجید طرف توجه سایر اعضای اداره شد . در

زندگی اداری و داخلی شریف نیز تغییرات کلی حاصل شده بود . پشت میز اداره به کارها بیشتر رسیدگی

و دقت میکرد . هر هفته که به سرکشی دهات اطراف آباده میرفت مجید را بعنوان منشی مخصوص همراه

خودش میبرد . در خ انه از غلامرضا ایرادهای بنی اسرائیلی نمیگرفت . وسواس تمیزی از سرش افتاده بود

ودر هر گیلاسی آب میخورد . بنظر میآمد که شریف با زندگی آشتی کرده . غذا را با اشتها میخورد ،

چشمهایش برق افتاده بود . زیرا زندگی گمشده خود را از نو بدست آورد ه بود ، آنهم در موقعیکه زندگی

او را محکوم کرده بود ! شبها مجید لاابالیانه و بی تکلیف میآمد دم بساط فور می نشست ، با شریف

تخته نرد میزد یا صحبتهای دری وری میکرد ، و همیشه پیش از اینکه برود بخوابد شریف پیشانی ا و را

پدرانه میبوسید . یک نوع حالت پر کیف ، یک جور عشق عمیق و مجهول در زندگی یک نواخت ، ساکت ،

تنها و سرد شریف پیدا شده بود که ظا هرًا هیچ ربطی با عوالم شهوا نی نداشت ، یک جور اطمینان ،

بیطرفی ، سیری و استغنای طبع در خودش حس میکرد و در عین حال اح ساس پرستش مبهم و فداکاری

پدرانه ای نسبت ب ه مجید آشکار مینمود . او وظیفه خودش میدانست که از مجید سرپرستی بکند ، مواظب

اخلاق و رفتارش باشد . آیا مجید جای بچه خود او نبود ! آیا ممکن بود که شریف بچه خودش را تا این

اندازه دوست داشته باشد ؟

یکروز گرم تابستانی که آسمان از ابرهای تیره پوشیده شده بود ، در اداره مالیه کار فوق العاده ای پیش

آمد کرد . از یک طرف مفتش تحدید تریاک از مرکز رسیده بود و از طرف دیگر کمیسیونهای اداری مانع

شد که شریف ظهر بخانه برود . ناهار را در اداره خورد و غلامرضا با تر دستی مخصوص در اطاق

آبدار خانه اداره بساط فور را بر پا کرد . شریف بعجله مشغول رسیدگی کارهای اداری شد و یکی دو

بار مجید را احضار کرد ولی مجید باداره نیامده بود .

هوا گرگ و میش بود که غلامرضا هر اسان به اداره آمد و بزور وارد اطاق کمیسیون شد . قیافه او ب ه

اندازه ای گرفته بود که شریف یکه خورد ، از پشت میز بلند شد و بعجله پرسید : (( مگر چی شده ؟ ))

(( آقا . . . آقای مجید خان تو استخر خفه شده . . . من وقتی که ظهر بخانه برگ شتم دیدم در از پشت

بسته . . . چند ساعت انتظار کشیدم ، بعد از خانه همسایه وارد شدم ، دیدم نعش آقای مجید روی آب

آمده . . .

شریف آب دهانش را فرو داد . خرخره اش حرکت کرد ودوباره سر جای اولش قرار گرفت . بعد با صدای

خفه ای گفت : (( پس . . . دکتر را خبر نکردی؟. ))

(( آقا ، کار از کار گذشته ، نعش سرد شده . روی آب آمده بود ، نعش را بردم در ایوان گذاشتم ! . . ))

طعم تلخ مزه ای در دهن شریف پیچیده ، با گامهای سنگین از اطاق کمیسیون بیرون رفت . هوا خفه و

تاریک بود ، باران ریزی میبارید . عطر مست کننده زمین و بوی برگهای شسته در این اول شب تابستانی

در هوا پراکنده شده بود . شریف از چند کوچه گذشت . غلامرضا ساکت مثل سایه دنبال او میرفت . در

خانه اش چهار طاق باز بود ، چراغ توری در ایوان میسوخت . نعش مجید را در ایوان گذاشته بودند ،

رویش یک شمد سفید کشیده بود. زلفهای خیس او از زیر آن پیدا بود و بنظر میآمد که قد کشیده است .

شریف پای ایوان زیر باران ایستاد ، ناگهان نگاهش به استخر افتاد که رویش قطره های باران جلوی

روشنائی چراغ چشمک میزدند . نگاه او وحشت زده و تهی بود ، این استخر که آنقدر دقایق آرامش و

کیف خود را در کنارش گذرانیده بود ! یکمرتبه سر تا سر زندگیش در این شهر، میز اداره ، بساط فور ،

درخت بید ، کبک دست آموز و تفریحاتش همه محدود و پست و مسخره آمیز جلوه کرد . حس کرد که بعد

از این زندگی در این خانه برایش تحمل ناپذیر است ، به آب سیاه وعمیق استخر که مثل آب دریا بود

خیره شد . بنظرش آب استخر یک گوی بلورین آمد – اما این هیکل انسانی که در این گوی دست و پا میزد

که بود ؟ درین گوی او مجید را میدید که بازوهای لاغر سفید خود را که رگهای آبی داشت در آن

تکان میداد وبا و میگفت : (( بیا . . . بیا ! . . )) چه جانگداز بود ! پرده تاریکی جلو چشم شریف پائین آمده

بود . به قدمهای گشاد و بی اعتنا بر گشت .

دستها را به پشت زد، زیر باران از در خانه بیرون رفت همان حالتی که در موقع مرگ محسن حس

کرده بود ، دوباره در او پیدا شد . با خودش تکرار میکرد : ((باید این اتفاق افتاده باشد ! )) جلو چشمش

سیاهی میرفت ، باران تند تر شده بود ، اما او ملتفت نبود . منظره ها ی دور دست مازندران محو و پاک

شده مثل اینکه ا ز پشت پرده کدر همه چیز را می بیند ، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائی پشت

گوشش زمزمه میکرد : (( تو رذل هستی . . . تو جانی هستی ! . . ))

این جمله را سابق بر این در خواب عمیقی شنیده بود . او با تصمیم گنگی از منزل خارج شده بود که

دیگر به آنجا بر نگردد . حس میکرد در دنیای موهومی زندگی میکند و کمترین ارتباطی با قضایای

گذشته و کنونی ندارد . از همه این پیش آمدها دور و بر کنار بود ! باران دور او تار تنیده بود ، او میان این

تارهای نازک شده خیس بود و دانه های باران مثل جانورهای لزجی بود که این تارها را میگرفتند و

پا ئین میآمدند . شریف مانند یک سایه سرگردان در کوچه های خلوت ونمناک زیر باران میگذشت و دور

میشد . . .

پایان

...

صادق هدایت نظر دهید...

آتش پرست

در اطاق یکی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن ۱که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز

کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بود ند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته

بود. در قهوه خانه پائین ساز میزدند، هوا گرفته و تیره بود، باران نم نم میآمد . فلاندن سر را از ما بین دو

دستش بلند کرد ، گیلاس شراب را برداشت و تا ته سر کشید و رو کرد به رفقیش :

– هیچ میدانی ؟ یک وقت بود که من خود را میان این خرابه ها ، کوره ها ، بیابان ها گمشده گمان میکردم . با

خودم میگفتم : آیا ممکن است . یک روزی ب ه وطنم بر گردم ؟ ممکن است همین ساز را بشنوم ؟، آرزو

میکردم یک روزی بر گردم.

آرزوی یک چنین ساعتی را میکردم که با تو در اطاق تنها درد دل بکنم . اما حالا میخ واهم یک چیز تازه برایت

بگویم، میدانم که باور نخواهی کرد : حالا که برگشته ام پشیمانم ، میدانی باز دلم هوای ایران را می کند مثل

اینست که چیزی را گم کرده باشم!

دوستش که صورت او سرخ شده و چشمهایش بی حالت باز بود از شنیدن این حرف دستش را بشوخی زد روی

میز و قهقه ه خندید : اوژن ، شوخی نکن ، من میدانم که تو نقاشی اما نمیدانستم که شاعر هم هستی ، خوب از

دیدن ما بیزار شده ای ؟ بگو ببینم باید دلبستگی در آنجا پیدا کرده باشی . من شنیده ام که زنهای مشرق زمین

خوشگل هستند؟

– نه هیچکدام از اینها نیست شوخی نمیکنم.

– راستی یک روز پیش برادرت بودم ، حرف از تو شد چند تا عکس تازه ای که از ایران فرستاده بودی آوردند

تماشا کردیم . یادم است همه اش عکس خرابه بود … آهان یکی از آنها را گفتند پرستشگاه آتش است مگر

در آنجا آتش میپرستند ؟ من از این مملکتی که تو بودی فقط میدانم که قالیهای خوب دارد ! چیز دیگری

نمیدانم حالا تو هر چه دیده ای برایمان تعریف بکن . میدانی آنجا برای ما پاریسیها تازگی دارد.

فلاندن کمی سکوت کرد بعد گفت :

– یک چیزی بیادم انداختی ، یک روز در ایران برایم پیش آمد غریبی روی داد . تاکنون به هیچکس حتی به

رفیقم کست هم که با من بود نگف تم، ترسیدم ب ه من بخندد . میدانی که من بهیچ چیز اعتقاد ندارم ولی من در

مدت زندگانی خودم تنها یکبار خدا را بدون ریا در نهایت راستی و درستی پرستیدم آنهم در ایران نزدیک

همان پرستشگا ه آتش بود که عکسش را دیده ای . وقتیکه در جنوب ایران بودم و در پرسپولیس کاوش می

کردم یک شب رفیقم کست نا خوش بود ، من تنها رفته بودم در نقش رستم، آنجا قبر پادشاهان قدیم ایران را

در کوه کنده اند، بنظرم عکسش را دیده باشی ؟ یک چیزی است صلیب مانند در کوه کنده شده ، بالای آن

عکس شاه است که جلو آتشکده ایستاده دست راست را بسوی آتش بلند کرده . بالا آتشکده آهورا مزدا

۱ فلاندن و کست دو نفر ایرانشناس نامدار بوده اند که در نود سال پیش تحقیقات مهمی راجع به ایران باستانی کرده اند، این قسمت از یادداشتهای فلاندن گرفته شده.

خدای آنها میباشد . پائین آن ب ه شکل ایوان در سنگ تراشیده شده و قبر پادشاه میان دخمه سنگی قرار

گرفته . از این دخمه ها چندتا در آنجا دیده میشود ، روبروی آنها آتشکده بزرگ است که کعبه زرتشت

مینامند.

باری خوب یادم است نزدیک غروب بود من مشغ ول اندازه گیری همین پرستشگاه بودم ، از خستگی و گرمای

آفتاب جانم به لبم رسیده بود ناگهان ، بنظرم آمد دو نفر که لباس آنها ورای لباس معمولی ایرانیان بود بسوی من

میآمدند . نزدیک که رسیدند دیدم دو نفر پیرمرد سالخورده هستند، اما دو نفر پیرمرد تنومند ، سرزنده با

چشمهای درخشان و یک سیمای مخصوصی داشتند . از آنها پرسشهائی کردم . معلوم شد تاجر یزدی هستند از

شمال ایران میآیند . دین آنها مانند مذهب بیشتر اهالی یزد زردشتی است یعنی مثل پادشاهان قدیم ایران آتش

پرست بودند و مخصوصا راه خودشان را کج کرده و به اینجا آمده بودند تا از آتشکده باستانی زیارت کرده

باشند. هنوز حرف آنها تمام نشده بود که شروع کردند به گرد آوردن خرده چوب و چلیکه و برگ خشک ، آنها را

رویهم کپه کردند و تشکیل کانون کوچکی دادند . من همینطور مات آنها را تماشا می کردم . چوبهای خشک را آتش

زدند و شروع کردند به خواندن دعاها و زمزمه کردن ب ه یک زبان مخصوصی که من هنوز نشنیده بود م. گویا

همان زبان زردشت و اوستا بود ، شاید همان زبانی بود که بخط میخی روی سنگها کنده بودند !

در این بین که دو نفر گبر جلوی آتش مشغول دعا بودند من سرم را بلند کردم ، دیدم روی تخته سنگ بالای

دخمه روبرویم مجلسی که در سنگ کنده شده بود درست شبیه و مانند مجلس زنده ای بود که من جلو آن

ایستاده بودم و با چشم خودم میدیدم . من بجای خودم خشک شدم مانند این بود که ا ین آدمها از روی سنگ

بالای قبر داریوش زنده شده بودند و پس از چندین هزار سال آمده بودند روبروی من مظهر خدای خودشان را

میپرسیدند! من در شگفت بودم که چگونه پس از این طول زمان با وجود کوششی که مسلمانان در نابود کردن و

برانداختن این کیش ب ه خرج داده بودند باز هم پیروانی این کیش باستانی داشت که پنهانی ولی در هوای آزاد جلو

آتش به خاک می افتند!

دو نفر گبر رفتند و ناپدید گشتند ، من تنها ماندم اما کانون کوچک آتش هنوز میسوخت ، نمیدانم چطور شد من

خودم را در زیر فشار یک تکان و هیجان مذهبی حس کردم . خاموشی سنگینی در اینجا فرمانروائی داشت ، ماه

بشکل گوی گوگرد آتش گرفته از کنار کوه در آمده بود و با روشنائی رنگ پریده ای بدنه آتشکده بزرگ را

روشن کرده بود . حس کردم که دو سه هزار سال به قهقرا رفته . ملیت، شخصیت و محیط خودم را فراموش کرده

بودم ، خاکستر پهلوی خودم را نگاه کردم که آن دو نفر پیرمرد مرموز جلو آن بخاک افتاده و آنرا پ رستش و

ستایش کرده بودند ، از روی آن بآهستگی دود آبی رنگی ب ه شکل ستون بلند میشد و در هوا موج میزد ، سایه

سنگهای شکسته ، کرانه محو آسمان ، ستاره هائی که بالای سرم میدرخشیدند و بهم چشمک میزدند جلو

خاموشی با شکوه جلگه ، میان این ویرانه های اسرار آمیز و آتشکده های دیرینه مثل این بود که محیط ، روان

همه گذشتگان و نیروی فکر آنها که بالای این دخمه ها و سنگهای شکسته پرواز میکرد ، مرا وادار کرد ، یا بمن

الهام شد ، چون بدست خودم نبود ، منکه بهیچ چیز اعتقاد نداشتم بی اختیار جلو این خاکستری که دود آبی فام

از روی آن بلند میشد زانو بزمین زدم و آنرا پرستیدم ! نمیدانستم چه بگویم ولی احتیاج به زمزمه کرد ن هم

نداشتم ، شاید یک دقیقه نگذشت که دوباره بخودم آمدم اما مظهر آهورامزدا را پرس تیدم – همانطوریکه شاید

پادشاهان قدیم ایران آتش را میپرستیدند ، در همان دقیقه من آتشپرست بودم . حالا تو هر چه میخواهی د رباره

من فکر بکن . شاید هم سستی و ناتوانی آدمیزاد است ! …

تهران ۱۵ مرداد ماه ۱۳۰۹

...

صادق هدایت نظر دهید...

آبجی خانم – صادق هدایت

آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را میدید ممکن نبود باور بکند که با هم

خواهر هستند . آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود .

در صورتی که ماهرخ کوتاه ، سفید ، بینی کوچک ، موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت میخندید

روی لبهای او چال میافتاد . از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند . آبجی خانم از بچگی ایرادی ،

جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد بر عکس خواهرش مردم دار ، تو دل برو ،

خوشخو و خنده رو بود ، ننه حسن همسایه شان اسم او را ‹‹ خانم سوگلی ›› گذاشته بود . مادر و پدرش هم

بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود . از همان بچگ ی آبجی خانم را مادرش میزد و با

او می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری میکرد دست روی دستش میزد

و میگفت ‹‹ این بدبختی را چه بکنم ، هان ؟ دختر باین زشتی را کی میگیرد ؟ میترسم آخرش بیخ گیسم بماند ! یک

دختری که نه مال دارد ، نه جمال دارد و نه کمال . کدام بیچاره است که او را بگیرد ؟ ›› از بسکه از اینجور حرفها

جلو آبجی خانم زده بودند او هم بکلی نا امید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود ، بیشتر اوقات خود را

بنماز و طاعت میپرداخت : اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود . یک دفعه هم

که خواستند او را بدهند به کل حسین شاگرد نجار ، کل حسین او را نخواست . ولی آبجی خانم هر جا می نشست

می گفت : ‹‹ شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم . پوه ، شوهرهای امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای

جرز خوبند ! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد. ››

ظاهرا از این حرف ها میزد ، ولی پیدا بود که در ته دل کلب حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود که شوهر

بکند. اما چون از پنج سالگی شنیده بود ک زشت است و کسی او را نمی گیرد ، از آنجائیکه از خوشیهای این دنیا

خودش را بی بهره میدانست میخواست بزور نماز و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش

دلداری پیدا کرده بود . آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشیهای آن برخوردار نشود ؟ دنیای

جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود ، همه مردمان خوشگل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد .

وقتی ماه محرم و صفر میآمد هنگام جولان و خود نمائی آبجی خانم میرسید، در هیچ روضه خوانی نبود که او

در بالای مجلس نباشد . در تعزیه ها از یکساعت پیش از ظهر برای خودش جا میگرفت، همه روضه خوانها او را

میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجل س را از گریه، ناله و شیون خودش

گرم بکند . بیشتر روضه ها را از بر شده بو د ، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب

همسایه ها میآمدند از او سهویات خودشان را میپرسیدند ، سفیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد ، اول

می رفت سر رختخواب خواهرش باو لگد میزد میگفت : ‹‹ لنگه ظهر است ، پس کی پا میشوی نمازت را بکمرت

بزنی ؟ ›› آن بیچاره هم بلند میشد خواب آلود وضو میگرفت و میا یستاد به نماز کردن . از اذان صبح ، بانگ

خروس ، نسیم سحر ، زمرمه نماز ، یک حالت مخصوصی ، یک حالت روحانی به آبجی خانم دست میداد و پیش

وجدان خویش سر افراز بود . با خودش میگفت : اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد ؟ باقی روز

را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایردا گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه آن از

بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات میفرس تاد . حالا همه آرزویش این بود که هر

طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.

ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمیساخت و همه اش کار خانه را میکرد ، بعد هم که به

سن ۱۵ سالگی رسید رفت به خدمتگاری . آبجی خانم ۲۲ سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن با

خواهرش حسادت میورزید . در مدت یکسال و نیم که ماهرخ رفته بود بخدمتگاری یکبار نشد که آبجی خانم

بسراغ او برود یا احوالش را بپرسد ،؟ پانزده روز یکمرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه میآمد ،

آبجی خانم یا با یکنفر دعوایش میشد یا میرفت س ر نماز دو سه ساعت طول میداد . بعد هم که دور هم می

نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع میکرد به موعظه در باب نماز ، روزه ، طهارت و شکیات . مثلا

میگفت : ‹‹ از وقتیکه این زنهای قری و فری پیدا شدند نان گران شد . هر کس روی نگیرد در آن دنیا با موهای

سرش در دوزخ آویزان میشود . هر که غیبت بکند سرش قد کوه میشود و گردنش قد مو . در جهنم مارهائی

هست که آدم پناه به اژدها میبرد … ›› و از این قبیل چیزها میگفت . ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی

بروی خودش نمیآورد .

یکی از روزها طرف عصر ماهرخ بخانه آمد و مدتی با مادر ش آهسته حرف زد و بعد رفت . آبجی خانم هم رفته

بود در درگاه اطاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آ ن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که

موضوع خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت .

سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ آب گچ رویش شتک زده بود از بنائ ی برگشت رختش را در آورد ،

کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت بام . آبجی خانم هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت ، با

مادرش سماور حلبی ، دیزی ، بادیه مسی ، ترشی و پیاز را برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند ،

مادرش پیش در آمد کرد که عباس نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتگار است ، خیال دارد او را بزنی

بگیرد . امروز صبح هم که خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری . میخواهند هفته دیگر او را عقد بکنند،

۲۵ تومان شیر بها میدهند ، ۳۰ تومان مهر میکنند با آینه ، لاله ، کلام الله ، یک جفت ارسی ، شیرینی ، کیسه حنا ،

چارقد ، تافته ، تنبان ، چیت زری … پدر او همینطور که با باد بزن دور شله دوخته خودش را بادمیزد ، و قند

گوشه دهانش گذاشته چائی دیشلمه را بسر میکشید ، سرش را جنبانید و سر زبانی گفت : خیلی خوب ، مبارک

باشد عیبی ندارد . بدون اینکه تعجب بکند ، خوشحا ل بشود یا اظهار عقیده بکند . مانند اینکه از زنش میترسید .

آبجی خانم خون خونش را میخورد همینکه مطلب را دانست ، دیگرنتوانست باقی بله بریهائی که شده گوش بدهد

به بهانه نماز بی اختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنج دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد ،

بنظر خودش پیر و شکسته آمد ، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود . چین میان ابروهای

خودش را برانداز کرد . در میان زلفهایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند . مدتی جلو چراغ بآن

خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.

چند روز از این میان گذشت ، همه اهل خانه بهم ریخته بودند ، میرفتند بازار میآمدند دو دست رخت زری

خریدند، تنگ ، گیلاس ، سوزنی ، گلاب پاش ، مشربه ، شبکلاه ، جعبه بزک ، وسمه جوش ، سماور برنجی ، پرده

قلمکار و همه چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هر چه خرده ریز و ته خانه بدستش میآمد برای

جهاز ماهرخ کنار میگذاشت . حتی جا نماز ترمه ای که آبجی خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده

بود، برای ماهرخ گذاشت . آبجی خانم در این چند روزه خاموش و اندیشناک زیر چشمی همه کارها و همه چیزها

را میپائید، دو روز بود که خودش را بسر درد زده بود و خوابیده بود ، مادرش هم پی در پی به او سرزنش میداد

و میگفت :

پس خواهری برای چه روزی خوبست هان ؟ میدانم از حسودی است ، حسود به مقصود نمیرسد ، دیگر – »

زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست ، دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین ام ا تو را

نپسندیدند . حالا دروغکی خودت را به ناخوشی زده ای تا دست بسیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم

« ! جانماز آب میکشد ! من بیچاره هستم که با این چشمهای لت خورده ام باید نخ و سوزن بزنم

آبجی خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود و خودش را میخورد از زیر لحاف جواب میداد :

‹‹ – خوب ، خوب ، سر عمر داغ بدل یخ میگذارد ! با آن دامادی که پیدا کردی ! چوب بسر سگ بزنند لنگه عباس

توی این شهر ریخته چه سر کوفتی بمن میزند ، خوبست همه میدانند عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که

ماهرخ دو ماهه آبستن است ، من دی دم که شکمش بالا آمده اما بروی خودم نیاوردم . من او را خواهر خود

نمیدانم … ››

مادرش از جا در میرفت : ‹‹ الهی لال بشوی ، مرده شور ترکیبت را ببرد ، داغت بدلم بماند . دختره بی شرم ، برو

گم بشو ، میخواهی لک روی دخترم بگذاری ؟ میدانم اینها از دلسوزه است . تو بمیری که با این ریخت و هیکل

کسی تو را نمیگیرد . حالا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان ؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل

نیستی و گر نه دو ساعت به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی ، بیشتر میشود بالای تو حرف در آورد . برو ،

برو، همه این نماز و روزه هایت به لعنت شیطان نمیارزد ، مردم گول زنی بوده ! ››

از این حرفها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل میشد . ماهرخ هم مات به این کشمکشها نگاه میکرد و هیچ

نمیگفت تا اینکه شب عقد رسید ، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده ، سرخاب و سفید آب

مالیده چادرهای نقده ، چتر زلف ، تنبان پنبه دار جمع شده بودند . در آن میان ننه حسن دو بدستش افتاده بود ،

خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود میخواند : ‹‹ ای یار

مبارک بادا ، انشا الله مبارکبادا ››.

– امدیم باز امدیم از خونه داماد امدیم – همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی .

– ای یار مبارکبادا ، انشا الله مبارکبادا !

– امدیم ، باز امدیم از خونه عروس امدیم – همه کور و همه شل و همه چشمها نم نمی .

– یار مبارکبادا ، امدیم حور و پری را ببریم ، انشاالله مبارکبادا … ››

همین را پی در پی تکرار م یکرد ، میامدند میرفتند دم حوض سینی خاکستر مال میکردند ، بوی قرمه سبزی در

هوا پراکنده شده بود ، یکی گربه را از آشپزخانه پیشت میکرد . یکی تخم مرغ برای شش انداز میخواست ، چند تا

بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته بودند مینشستند و بلند می شدند و میگفتند : ‹‹ حمومک مورچه داره ، بشین

و پاشو ›› سماورهای مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند ، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ با

دخترهایش سر عقد خواهند آمد . دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی

گذاشتند . پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده ، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که

برای سر شب خیمه شب بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود ، از دو بعد از ظهر او

رفته بود بیرون کسی نمیدانست کجاست ، لابد او رفته بود پای وعظ !

وقتیکه لاله ها روشن بود عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن ، عروس و داماد را دست بدست

داده بودند و در اطاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند درها هم بسته بود ، آبجی خانم وارد خانه شد . یکسر

رفت در اطاق بغل پنج دری تا چادرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اطاق پنج دری را جلو کشیده بودند از

کنجکاوی که داشت گوشه پرده را پس زد از پشت شیشه دید خواهرش ماه رخ بزک کرده، وسمه کشیده ، جلو

روشنائی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر میآمد جلو میز که رویش شیرینی بود

نشسته بودند . داماد دست انداخته بود ب ه کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزیکه متوجه او شده باشند

شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خ ندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند .

از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن میآمد که میخواند : ‹‹ ای یار مبارکبادا … ›› یک احساس مخلوط از تنفر و

حسادت به آبجی خانم دست داد.

پرده را انداخت ، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش را

باز بکند و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه میکرد به گل و بته های قالی خیره شده بود . آنها را میشمرد و

بنظرش چیز تازه میآمد به رنگ آمیزی آنها دقت میکرد . هر کس میآمد ، میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمیکرد

چرا شام نمیخوری ؟، چرا گوشت تلخی میکنی هان ، چرا » : که ببیند کیست . مادرش آمد د م در اطاق به او گفت

اینجا نشسته ای ؟ چادر سیاهت را باز کن ، چرا بدشگونی میکنی ؟ بیا روی خواهرت را ببوس ، بیا از پشت

شیشه تماش ا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه

«. می پرسیدند خواهرش کجاست ؟ من نمیدانستم چه جواب بدهم

آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت : – من شام خورده ام

نصف شب بود ، همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب های خوش میدیدند . ناگهان مثل اینکه

کسی در آب دست و پا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد . اول بخیالشان

گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند ، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده

بود وقتیکه برگشتند بروند بخ وابند ننه حسن دید کفش دم پائی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده . چراغ را

جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده بود روی آب ، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده

بود ، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود ، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت م انند این بود که او

رفته بود بیک جائی که نه زشتی و نه خوشگلی ، نه عروسی و نه عزا ، نه خنده و نه گریه ، نه شادی و نه اندوه

در آنجا وجود نداشت . او رفته بود به بهشت .

تهران ۳۰ شهریور ماه ۱۳۰۹

...

صادق هدایت, نثر ‏ - نظر دهید...

عروسک پشت پرده

تعطیل تابستان شروع شده بود.

در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان بدست، سوت زنان و

شادی کنان از مدرسه خارج می شدند . فقط مهرداد کلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده

باشد بحالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود . ناظم مدرسه با سر کچل ، شکم پیش آمده باو نزدیک شد و

گفت:

– شما هم می روید ؟

مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت ، ناظم دوباره گفت:

– ما خیلی متأسفیم که سال دیگر شما در مدرسة ما نیستید . حقیقتًا از حیث اخلاق و رفتار شما سرمشق

شاگردان ما بودید ، ولی از من بشما نصیحت ، کمتر خجالت بکشید ، کمی جرئت داشته باشید ، برای جوانی

مثل شما عیب است . در زندگی باید جرئت داشت !

مهرداد بجای جواب گفت :

– منهم متأسفم که مدرسة شما را ترک میکنم !

ناظم خندید ، زد روی شانه اش ، خدا نگهداری کرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان

گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاکسی » مهرداد را برداشت و تا آخر خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در

داد و از هم خداحافظی کردند.

نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود . روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد

مثل گوسفندی که بزحمت از میان گله جدا بکنند ، مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید . طرز رفتار و اخلاق

او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اکت ، در کار و درس دقیق و موافق

نظامنامة مدرسه رفتار میکرد . ولی پیوسته غمگین و افسرده بود . بجز ادای تکالیف و حفظ کردن دروس و جان

کندن چیز دیگری را نمیدانست . بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر کردن ، و فکرش از محیط

درس و کتاب های مدرسه تجاوز ن می کرد . قیافة او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی حالت ،

مژه های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید . زندگی منظم و چاپی مدرسه ،

خوراک چاپی ، دروس چاپی ، خواب چاپی و بیدار شده چاپی روح او را چاپی بار آورده بود . فقط گاهی مهرداد

میان دیوارهای بلند و دودزدة مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمیآمد ، زبانی که درست نم ی فهیمد ،

اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت ، خوراکهای جور دیگر ، حس تنهائی و محرومی مینمود، مثل احساسی

که یکنفر زندانی بکند . روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش میرفت ، چون از تآتر و سینما

خوشش ن میآمد، در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست ، دخترها و مردم را که در آمد و

شد بودند، زنها را که چیز میبافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن

میخرامیدند تماشا میکرد . گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد ، ریز می کرد و جلو گنجشکها

میریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود م ینشست ، به امواج آب و دورنمای شهر تماشا

میکرد – چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچة بورژه همین کار ر ا میکرده . و اگر هوا بد بود در یک کافه

درسهای خودش را از برمیکرد . و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم

نمیشناخت که با او معاشرت بکند.

مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم

اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ میشد . شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند و

زمانی که از زن ، از رقص ، از تفریح ، از ورزش ، از عشقبازی خودشان نقل میکردند، مهرداد همیشه از لحاظ

احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد ، بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها

چیزی بیفزاید ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناک و افسرده بار آمده بود ، تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و

پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند . و بعد هم برای اینکه

پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند – و

این را آخرین مرحله فداکاری و منت بزرگی میدانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر

عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش میخورد . مهرداد بیست و

چهار سالش بود ولی هنوز به اندازة یک بچة چهارده ساله فرنگی جسارت ، تجربه ، تربیت ، زرنگی و شجاعت در

زندگی نداشت . همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بماند کی روضه خوان بالای منبر برود و او گریه

بکند. تنها یادگار عشقی او منحصر میش د بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود

بمشایعت او آمده بود . ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که باو دلداری بدهد . یعنی خجالت مانع شد – هر چند او با

دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند ، تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر

پهلوی جدا شد ، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک ، آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز

بیاد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد میآورد ولی بعد ک مکم درخشنده را فراموش کرد .

در مدت تحصیل مهرداد ، چندین تعطیل در مدرسه شد ، ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول

خواندن درسهایش بود ، و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد ،

حالا که با رضایتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آخرین

نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد ، یکسر رفت در پانسیونی که قب ً لا دیده بود . یک اطاق گرفت و

همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن ، کازینو ،

دانسینگ روایال ۱و غیره شنیده بود ، در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانک

ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود . سر شب ریشش را

تراشید ، شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس

رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد . مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن

اطراف خودش را نگاه میکرد ، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در

پیش داشت و امشب هم میخواست ازین آزادی خودش استفاده بکند و به کازینو برود . این بنای قشنگی که آنقدر

از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شاید ،

کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند ! همینطور که با تفنن میگذشت ، پشت

شیشة مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد . چشمش افتاد به مجسمة زنی با موی بور ک ه سرش را کج گرفته بود و

لبخند می زد . مژه های بلند ، چشمهای درشت ، گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود ، لباس مغز

پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد . بطوریکه بی اختیار

ایستاد ، خشکش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . این مجسمه نبود ، یک زن ، نه بهتر از زن یک فرشته بود

که باو لبخند می زد . آن چشمهای کبود تیره ، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند ، اندام

باریک ظریف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود . باضافه این دختر با او حرف نمیزد

، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند ، مجبور نبود برایش دوندگی بکند ، حسادت بورزد ،

همیشه خاموش ، همیشه به یک حالت قشنگ ، منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد . نه خوراک میخواست و نه

پوشاک، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت . همیشه راضی ، همیشه خندان ، ولی از همه اینها

مهمتر این بود که حرف نمیزد ، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید .صورتی که

هیچوقت چین نمیخورد . متغیر نمیشد . شکمش بالا نمیآید ، از ترکیب نمیافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة این

افکار از نظرش گذشت . آیا میتوانست ، آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد ، ببوید ، بلیسد ، عطری که دوست داشت

به آن بزند ، و دیگر از این زن خجالت هم نمیکشید . چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم

نداشت و ، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند. اما این مجسمه را کجا بگذارد؟

نه، هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمیرسیدند . آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و

حالت چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود . همة این خطها ، رنگها و

تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض بکند این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد . و چیزیکه بیشتر

باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک حالتهای مخصوص صورت درخشنده نبود .

فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود . اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود ، در

صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی م یکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برم یانگیخت .

یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود ۳۵۰ فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را

به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و

این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .

ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش

آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه

مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت

شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد

همه مردم متوجه او هستند ، ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع بکند . اگر ممکن بود کسی

مخفیانه میآمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم

اینکار را بکند ، آنوقت دسته ای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او میدانست . از پشت

شیشه دقت کرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت

خودش را آهسته « مغازه سیگران نمرة ۱۰۲ » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالای ، مغازه را نگاه کرد دید نوشته

کنار کشید ، چند قدم دور شد .

بدون اراده راه افتاد، قلبش می تپید ، جلو خودش را درست ن میدید . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد

نیمشد و میترسید مبادا کسی پیشدستی بکند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این

مجسمه نگاه می کردند . شاید برای این بود که او را گول بزنند، چون خودش میدانست که این میل طبیعی نیست !

یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از

ناچاری ، از رودربایستی مادرش باو اظهار علاقه میکرد . با زنهای فرنگی هم میدانست که باین آسانی نمیتواند

رابطه پیدا بکند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائی ، دوندگی ، پوشیدن لباس شیک ، چاپلوسی و همة کارهائی

که لازمة آن بود گریزان بود . بعلاوه خجالت مانع میشد و جربزه اش را در خود نمیدید . ولی این مجسمه مثل

چراغی بود که سرتاسر زندگ ی او را روشن میکرد – مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و

شبها نور قوسی شکل روی آب دریا میانداخت . آیا او آنقدر ساده بود، آیا نمیدانست که این میل مخالف میل

عموم است و او را مسخره خواهند کرد؟ آیا نمیدانست که این مجسمه از یکمشت مقوا و چینی و ر نگ و موی

مصنوعی درست شده مانند یک عروسک که بدست بچه میدهند . نه میتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه

صورتش تغییر میکند؟ ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباختة آن مجسمه کرد . او از آدم زنده که حرف

بزند، که تنش گرم باشد ، که موافق یا مخالف میل او رفتار بکند ، که حسادتش را تحریک بکند میترسید و واهمه

داشت. نه، این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمیتوانست ازین ببعد بدون آن کار بکند و بزندگی ادامه

بدهد. آیا ممکن بود همة اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟

مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمدوشد بودند با فکر مغشوش میگذشت ، بی آنکه کسی را در راه ببیند و یا

متوجه چیزی بشود . مثل یک آدم مقوائی ، مثل مجسمة بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که شیطان

روحش را تسخیر کرده باشد . همینطور که میگذشت زنی را دید که ر و دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک

بود ، بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از کنار کلیسا در کوچة سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی

بود با ساختمانهای دود زده ، و تاریک . آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ رقص فکس تروت

که در گرامافون میزدند شنیده می شد، که فاصله بفاصله با آواز سوزناک انگلیسی همان آهنگ را تکرار میکرد . او

مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمیتوانست پی ببرد . این زن کی بود و چرا آنچا رفت ؟

چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهای سرخ میکده پست ، مردهای قاچاق ، صورتهای عجیب و غریب

، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش

می گذشت . جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک ، بوی قطران و روغن ماهی بود .

چراغهای رنگین ، سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند . در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک ، قایق

و کرجی بادبان دار ، یکدسته کارگر ، دزد و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده میشد، از آن دزدهای

قهار که سورمه را از چشم می دزدند ، مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد .

بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسة اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار

دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود . ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک ،

مثل شهر سیار آب دریا را میشکافت و با خودش یکدسته مردمان با ر وحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از

ممالک دوردست ب ه بندر وارد میکرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم میشدند . این مردمان غریب ، این

زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید ، صورت بزک کردة زنها را دقت میکرد . آیا اینها بودند که

مردها را فریفته و دیوا نه خودشان کرده بودند؟ آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت

شیشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد . مثل این بود که درین

ساعت او در مادة غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز

بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره

بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همة اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه

آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای

مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازة سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر

جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه

و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :

– آقا چه فرمایشی داشتید؟

مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :

– این مجسمه را .

– لباس مغز پسته ای را میخواستید ؟ ما رنگهای دیگرش را هم داریم . اجازه بدهید . دو دقیقه صبر بکنید ،

بفرمائید الان کارگر ما میپوشد به تنش ببینید . لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپست ه ای را

خواسته بودید ؟

– ببخشید ، مجسمه را میخواستم.

– مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نمیفهمم.

مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت ، فورًا مثل اینکه باو الهام شد گفت

– بله ، م جسمه را همینطور که هست با لباسش ، چون من خارجی هستم و مغازة خیاطی دارم ، این مجسمه را

همینطور که هست میخواستم.

– آه ! این مشکلست ، باید از صاحب مغازه بپرسم ، (رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت 🙂 آهای سوزان ،

مسیولئون را صدا بزن .

مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسیو لئون با ریش خاکستری ، قد کوتاه ، بدنی چاق ، لباس مشکی و زنجیر ساعت

طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :

– آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟ چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک

میدهم با تخفیف نهصد فرانک . چون برای خ ودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده .

لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد . ا ین قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته

است . « روکرو » شده بشما تبریک میگویم ، معلوم میشود شما هم خبره هستید . این کار آرتیست معروف

چون ما می خواستیم م جسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم ،

ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنًا تذکر میدهم که

می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .

مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید . به عوض جواب دست

کرد کیف بغلی خودش را درآورد ، دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و

سیصد فرانک پس گرفت . آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی بکند؟ چه اهمیتی داشت چون به منتها

درجة آرزوی خودش رسیده بود !

پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .

ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات

هم برای او نیاورد . روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد . مخصوصًا گوشزد کرد در

این مدت شش سال درخشنده بامید او در خانه مانده است . و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره او مجبور

است درخشنده را بگیرد . ا ما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش

ریخت و جواب داد ، که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز زناشوئی نکنم . مادرش متأثر شد و

دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست . این تغییر اخلاق را در اثر معاشرت با کفار و

تزلزل در فکر و عقیدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت کردند چیزی که خلاف

اظهار او را ثابت بکند ندیدند و نفهمیدند که بالاخره او در چه فرقه و خطی است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة

قدیم بود ، تنها طرز افکارش عوض شده بود ، و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات

عاشقانه اش چیزی استنباط نکردند .

اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمة

زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت ، یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش

افتاده بود و لبخند میزد ، یک پردة قلمکار هم جلو آن آویزان بود، و ش بها، وقتیکه مهرداد بخانه برمیگشت درها را

می بست ، صفحة گرامافون را میگذاشت ، مشروب میخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب میزد ، بعد ساعتهای

دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد . گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد، جلو میرفت

و روی زلفها و سینة آن را نوازش میکرد . تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر

عشق ، شهوت و آرزو بود.

پس از چندی خانواده اش و مخصوصًا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه

است . درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد برای امتحان چندین

بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد . ولی همیشه مهرداد

خواهش او را رد میکرد . از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد، سلیقه و ذوق او را ازین

مجسمه دریافت . موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند ، لباس مغزپست ه ای بهمان شکل مجسمه

دوخت، حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت ، کار درخشنده این

بود که میآمد در اطاق مهرداد ، جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد . یکدستش را بکمرش میزد، مثل مجسمه گ ردنش

را کج میگرفت و لبخند میزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه

میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند، میخواست اص ً لا روح این مجسمه را تقلید بکند . شباهت کمی

که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد . درخشنده ساعتهای دراز همة جزئیات تن خود را با مجسمه

مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و حالت او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد ،

بشیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را بمهرداد نشان میداد . در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و

مهرداد باو محل نم ی گذاشت . این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج بکند و باین وسیله

کم کم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ درونی ، جنگ قلبی در او تولید گردید . مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست

بکشد؟ از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود . از یکطرف این مجسمة

سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیة جوانی و عشق ، و نمایندة بدبختی او بود و پنج سال بود که با

این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود ، از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده،

صبرکرده ، خودش را مطابق ذوق و سلیقة او درآورده بود، از کدام یک میتوانست چشم بپوشد ؟ ولی حس کرد

که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر بکند . آیا وی یک زندگی بخصوص ، یک

مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او

خوشی ت ولید شده بود و در مخیلة او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ،

بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت . آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه

بیندازد یا ب ه کس دیگر بدهد . پشت شیشة مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای ب ه اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و

با نگاهشان او را نوازش بکنند و یا آنرا بشکنند ، این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود ، این گردنی که

آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود ؟ هرگز ، باید با او قهر بکند و او را بکشد همانطوریکه یکنفر آدم زنده را

می کشند ، بدست خودش آنرا بکشد . برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک خرید . ولی هر دفعه ک ه

میخواست فکرش را عملی بکند تردید داشت .

یکشب که مهرداد مست و لایعقل ، دیرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن کرد . بعد مطابق پرگرام

معمولی خودش پرده را پس زد ، شیشة مشروبی از گنج ه درآورد . گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و

دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید. بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و باو نگاه کرد.

مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید، چون خودبخود در مغز او شکلش نقش

می بست . فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود . بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد،

آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت ، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی

سینه اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا

راست بود ، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد . نه جای شک نبود . آیا خواب نمیدید ، آیا کابوس

نبود ؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جم ع آوری بکند . ناگاه

همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود میخندید و باو نزدیک میشد . مهرداد

مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار بکند، ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید ب یاراده دست کرد در جیب شلوار

رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد . ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به

زمین خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه

میخورد!

...

صادق هدایت نظر دهید...

آیینه شکسته

به م . مینوی

اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود ، با یک جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهای بوری که همیشه

یکدسته از آن روی گونه اش آویزان بود . ساعتهای دراز با نیم رخ ظریف رنگ پریده جلو پنجرة اطاقش می

نشست . پاروی پایش می انداخت، رمان میخواند جورابش را وصله میزد و یا خامه دوزی میکرد ، مخصوصا “

وقتیکه والس گریزری را در ویلن میزد، قلب من از جا کنده میشد.

پنجرة اطاق من روبروی پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقیقه ها، ساعتها و شاید روزهای یکشنبه را من از

پشت شیشة پنجرة اطاقم ب ه او نگاه میکردم . بخصوص شبها وقتیکه جورابهایش را در میآورد و در رختخوابش

میرفت !

باین ترتیب رابطة مرموزی میان من و او تولید شد . اگر یکروز او را نمیدیدم، مثل این بود که چیزی گم کرده

باشم . گاهی روزها از بسکه باو نگاه میکردم، بلند میشد و لنگه در پنجره اش را میبست . دو هفته بود که هر روز

همدیگر را میدیدیم ، ولی نگاه اودت سرد و بی اعتنا بود ، بدون اینکه لبخند بزند و یا حرکتی از او ناشی بشود که

تمایلش را نسبت بمن آشکار بکند . اصلا صورت او جدی و تودار بود .

اول باری که با او روبرو شدم ، یکروز صبح بود که رفته بودم در قهوه خانة سر کوچه مان صبحانه بخورم.

از آنجا که بیرون آمدم، اودت را دیدم ، کیف ویلن دستش بود و بطرف مترو میرفت . من سلام کردم ، او لبخند

زد ، بعد اجازه خواستم که آن کیف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تکان داد و گفت “مرسی”، از همین یک

کلمه آشنائی ما شروع شد.

از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را که باز میکردیم ، از دور با حرکت دست و به علم اشاره با هم حرف میزدیم .

ولی همیشه منجر میشد باینکه برویم پائین در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بکنیم و بعد به سینما یا تآتر و یا

کافه برویم ، یا بطور دیگر چند ساعت وقت را بگذرانیم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدری و مادرش بمسافرت

رفته بودند و او بمناسبت کارش در پاریس مانده بود.

او خیلی کم حرف بود . ولی اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهی مرا از جا در میکرد . دو ماه بود

که باهم رفیق شده بودیم . یکروز قرار گذاشتیم که شب را برویم ب ه تماشای جشن جمعه بازار “نوی یی”. در این

شب اودت لباس آبی نوش را پوشیده بود و خوشحال تر از همیشه بنظر میآمد . از رستوران که در آمدیم، تمام

راه را در مترو برایم از زندگی خودش صحبت کرد. تا اینکه جلو لوناپارک از مترو در آمدیم.

گروه انبوهی در آمد و شد بودند . دو طرف خیابان اسباب سرگرمی و تفریح چیده شده بود . بعضیها معرکه

گرفته بودند، تیراندازی، بخت آزمائی، شیرینی فروشی، سیرک، اتومبیلهای کوچکی که با قوة برق بدور یک محور

میگردیدند، بالن هائی که دور خود میچرخیدند ، نشیمن های متحرک و نمایشهای گوناگون وجود داشت . صدای

جیغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صدای موتور و موزیکهای مختلف درهم پیچیده بود.

ما تصمیم گرفتیم سوار واگن زره پوش بشویم و آن نشیمن متحرکی بود که بدور خودش میگشت و

درموقع گردش یک روپوش از پارچه روی آنرا می گرفت و بشکل کرم سبزی در میآمد . وقتیکه خواستیم سوار

بشویم ، اودت دس تکش ها و کیفش را بمن داد ، تا در موقع تکان و حرکت از دستش نیفتد . ما تنگ پهلوی هم

نشستیم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقیقه ما را از چشم تماشا کنندگان پنهان کرد.

روپوش واگن که عقب رفت ، هنوز لبهای ما بهم چسبیده بود من اودت را میبوسیدم و او هم دفاعی نمیکرد –

بعد پیاده شدیم و در راه برایم نقل میکرد که این دفعه سوم است که بجشن جمعه بازار میآید . چون مادرش او را

قدغن کرده بود . چندین جای دیگر بتماشا رفتیم، بالاخره نصف شب بود که خسته و مانده برگشتیم . ولی اودت از

این جا دل نمی کند ، پای هر معرکه ای میایستاد و من ناچار بودم که بایستم . دو سه بار بازوی او را بزور

کشیدم ، او هم خواهی نخواهی با من راه میافتاد تا ا ینکه پای معرکه کسی ایستاد که تیغ ژیلت می فروخت، نطق

میکرد و خوبی آنرا عملا نشان میداد ومردم را دعوت ب ه خریدن میکرد . ایندفعه از جا در رفتم ، بازوی او را

سخت کشیدم و گفتم :

” اینکه دیگر مربوط به زنها نیست.”

ولی او بازویش را کشید و گفت :

” خودم میدانم . میخواهم تماشا بکنم .”

من هم بدون اینکه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . بخانه که برگشتم ، کوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت

خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن کردم ، پنجره را باز کردم و چون خوابم نمیآمد مدتی کتاب

خواندم . یک بعد از نص ف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی

چراغ گاز در کوچه ایستاده . من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم . همینکه آمدم لباسم را در

بیاورم ، ملتفت شدم که کیف منجق دوزی و دستکشهای اودت در جیبم است و میدانس تم که پول و کلید در خانه

اش در کیفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائین انداختم.

سه هفته گذشت و در تمام این مدت من با بی اعتنا ئی میکردم، پنجرة اطاق او که باز میشد من پنجرة اطاقم

را می بستم . در ضمن برایم مسافرت به لندن پیش آمد . روز پیش از حرکتم به انگلیس سر پیچ کوچه ب ه اودت بر

خوردم که کیف ویلن دستش بود و بطرف مترو پیش میرفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باو

گفتم و از حر کت آنشب خودم نسبت باو عذر خواهی کردم . اودت با خونسردی کیف منجق دوزی خود را باز

کرد آینة کوچکی که از میان شکسته بود بدستم داد و گفت :

” آنشب که کیفم را از پنجره پرت کردی اینطور شد . میدانی این بدبختی میآورد .”

من در جواب خندیدم و او را خرافات پرست خواندم و باو وعده دادم که پیش از حرکت دوباره او را ببینم،

ولی بدبختانه موفق نشدم.

تقریبا” یک ماه بود که در لندن بودم ، این کاغذ از اودت به من رسید :

” ” پاریس ۲۱ ستامبر ۱۹۳۰

” جمشید جانم

” نمیدانی چقدر تنها هستم ، این تنهائ ی مرا اذیت می کند، می خواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم . چون

وقتی که بتو کاغذ می نویسم ، مثل اینست که با تو حرف میزنم . اگر در این کاغذ “تو” می نویسم مرا ببخش . اگر

میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است !

” روزها چقدر دراز است – عقربک ساعت آنق در آهسته و کند حرکت میکند که نمیدانم چه بکنم . آیا زمان

بنظر تو هم این قدر طولانی است ؟ شاید در آنجا با دختری آشنائی پیدا کرده باشی ، اگر چه من مطمئنم که

همیشه سرت توی کتاب است ، همانطوریکه در پاریس بودی ، در آن اطاق محقر که هر دقیق ه جلو چشم من است .

حالا یک محصل چینی آن را کرایه کرده، ولی من پشت شیشه هایم را پارچة کلفت کشیده ام تا بیرون را نبینم،

چون کسی را که دوست داشتم آنجا نیست، همانطوریکه بر گردان تصنیف میگوید :

” پرنده ای که به دیار دیگر رفت برنمیگردد .”

” دیروز با هلن درباغ لوگزامبورک قدم میزدیم ، نزدیک آن نیمکت سنگی که رسیدیم یا د آن روز افتادم که

روی همان نیمکت نشسته بودیم و تو از مملکت خودت صحبت میکردی، و آن همه وعده میدادی و من هم آن

وعده ها را باور کردم و امروز اسبا ب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من همیشه

بیاد تو والس ” گریز ری ” را میزنم، عکسی که در بیشة ونسن برداشتیم روی میزم است، وقتی عکست را نگاه

میکنم، همان بمن دلگرمی میدهد : با خود میگویم ” نه، این عکس مرا گول نمیزند !” ولی افسوس ! نمیدانم تو هم

معتقدی یا نه . اما از آن شبی که آینه ام شکست ، همان آینه ای که تو خودت بمن داده بودی، قلبم گواهی پیش

آمد ناگواری را میداد . روز آخری که یکدیگر را دیدیم و گفتی که بانگلیس میروی، قلبم بمن گفت که تو خیلی دور

میروی و هرگز یکدیگر رانخواهیم دید – و از آنچه که میترسیدم بسرم آمد . مادام بورل بمن گفت : چرا آنقدر

غمناکی؟ و میخواست مرا به برتانی ببرد ولی من با او نرفتم ، چون میدانستم که بیشتر کسل خواهم شد.

” باری بگذریم – گذشته ها ، گذشته . اگر بتو کاغذ تند نوشتم، از خلق تنگی بوده . مرا ببخش و اگر اسباب

زحمت ترا فراهم آوردم، امیداورم که فراموشم خواهی کرد. کاغذهایم را پاره و نابود خواهی کرد، همچین نیست ،

ژیمی ؟

” اگر میدانستی درین ساعت چقدر درد و اندوهم زیاد است ، از همه چیز بیزار شده ام ، از کار روزانة

خودم سر خورده ام ، در صورتیکه پیش ازین اینطور نبود . میدانی من دیگر نمی توانم بیش ازین بی تک لیف باشم ،

اگر چه اسباب نگرا نی خیلیها می شود . اما غصة همه آنها بپای مال من نمیرسد – همان طوریکه تصمیم گرفته ام

روز یکشنبه از پاریس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سی و پنج دقیقه را میگیرم و به کاله میروم، آخرین

شهری که تو از آنجا گذشت ی، آنوقت آب آبی رنگ دریا را می بینم ، این آب همة بدب ختی ها را می شوید . و هر

لحظه رنگش عوض می شود، و با زمزمه های غمناک و افسونگر خودش روی ساحل شنی میخورد، کف میکند ،

آن کفها را شنها مزمزه میکنند و فرو میدهند، و بعد همین موجهای دریا آخرین افکار مرا با خودش خواهد برد .

چون بکسی که مرگ لبخند بزند با این لبخند ا و را بسوی خودش می کشاند . لابد میگوئی که او چنین کاری را

نمیکند ولی خواهی دید که من دروغ نمیگویم.

بوسه های مرا از دور بپذیر

اودت لاسور.”

دو کاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولی یکی از آنها بدون جواب ماند و دومی به آدرس خودم برگشت که

رویش مهر زده بودند ” برگشت بفرستنده . “

سال بعد که به پاریس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به کوچة سن ژاک ر فتم ، همانجا که منزل قدیمیم بود .

از اطاق م ن یک محصل چینی والس گریزری را سوت میزد . ولی پنجره اطاق اودت بسته بود و ب ه در خانه اش

ورقه ای آویزان کرده بودند که روی آن نوشته بود ،

” خانه اجاره ای “

...

صادق هدایت نظر دهید...

چنگال

سید احمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی ب ه دور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش ب ه در قهوه ای

رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت:

« !.. ربابه … ربابه »

در باز شد و دختر رنگ پرید های هراسان بیرون آمد :

« . داداشی تو هستی ؟ بیا بالا »

دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمرکش دیوار نم کشیده بود داخل شدند . سید احمد

عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولی ب ر خلاف

معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سید احمد بعد از آنکه مدتی خیره به چشمهای اشک آلود او نگاه کرد از روی

بی میلی پرسید :

« ؟ ننجون کجاست »

ربابه با صدای نی مگرفته گفت :

« . گور مرگش اون اطاق خوابیده »

« ؟ خوابیده »

آره … امروز من آشپزخانه را جارو میز دم ، چادرم گرفت به کاسة چینی، همانیکه رویش گلهای سرخ داشت، »

افتاد و شکست … اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد … گیسهایم رو گرفت مشت مشت کند … هی سرم را بدیوار

میزد ، به ننم فحش میداد. میگفت آن ننة گور بگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید …

« ؟ میخندید » : سید احمد خشمگین

هی خندید خندید … میدونی حالش بهم خورده بود . همان جوریکه یکماه پیش شد، بعد یکمرتبه دهنش کف کرد، »

کج شد . آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد که چشمهایش از کاسه در آمده بود . اگر

« . ماه سلطان نبود خف هاش کرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه جور کشت

چشمهای سید احمد با روشنائی سبز رنگی درخشید و پرسید :

« ؟ کی گفت که ننمون رو اینجور کشت »

ماه سلطان بود که رفت سر نعش او و میگفت که گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود . نمیدونی وقتیکه »

« … دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون

سید احمد همینظور که باو ن گاه میکرد، دستهای خشک خودش را مثل برگ چنار بلند کرد، انگشتهایش باز شد و

مانند اینکه بخواهد شخص خیالی را خفه بکند دستهایش را بهم قفل کرد.

ربابه که ملتفت او بود کمی خودش را کنار کشید و به او خیره نگاه کرد. سید احمد دوباره پرسید:

« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه »

نه … حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت میگفت، از همان مسئله ها که تو مسجد برای مردم میگه : »

« . غسل، طهارت، از آن دنیا حرف میزد

«. مبطلات روزه، حیض و نفاس »

آره… از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد . من بخیالم دیوانه شده … یک چیزهائی میگفت که من »

« … خجالت می کشیدم

بعد ربابه نزدیکتر به احمد شد، دست روی سر او کشید و گفت:

پس کی فرار میکنیم؟ مگر نگفتی که عباس می گوید با یازده تومان و شش قران هم میشود یک گاو خرید؟ حال »

ما یک لاغرش را میخریم . من هم رخت شوری میکنم، پول خودم را در میآورم . ببین هر چه زود تر فرار کنیم

« ! بهتره، من میترسم

« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است که پام اذیتم میکند »

« . هوا که بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هر چه باشد از اینجا بهتر است »

بعد هر دو آنها خاموش شدند.

احمد جوانی بود هژده ساله و بلند بالا . ابرو های پر پشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت

و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهای تنگ، لبهای برجستة سرخ، دستهای

کوچک و چانة باریک داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیکه سید احمد شبیه و نمونة پدرش بود .

حتی نشان مرض خطرناک او در احمد آشکار شده بود.

سید جعفر، پدرشان، کارش معرکه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بیکار را دور خودش جمع میکرد و برایشان

بطور سؤال و جواب مسائل فقهی و تکلیفی را بدون پرده و رو دربایستی تشریح میکرد . بقدری در فن خودش

مهارت داشت که در موقع فروش دعا یک عقرب سیاه را دست آموز و زهر او را خنثی کرده بود و با آن نمایش

میداد. اگرچه در این اواخر کاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه اش در میآورد . پنجسال پیش یکشب که

همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پیدا کردند که بعلت

ناخوشی مرده است . بغیر از ماه سلطان خواهر خواندة صغرا که سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست . دو ماه

بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت.

رفیه سلطان بلای جان این دو بچة یتیم احمد و ربابه شد و از شکنجه و آزار آنها بهیچوجه کوتاهی نمیکرد . و

چیزیکه شگفت آور بود، بجای اینکه سید جعفر از بچه هایش میانجیگری بکند، برعکس در آزار آنها با رقیه سلطان

شرکت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود که سر جوانی این بچه ها را پیدا کرده بود، به امید اینکه

گویندة لااله الاالله پس میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه میگذاریم .

اما حالا که آنها را میدید تعجب میکرد چطور این ب چه ها مال اوست و همة خیالش این بود که این دو تا نانخور

زیادی را از سر خودش باز کند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند . از همانوقت سید احمد و ربابه خودشان را

در خانه پدری بیگانه دیدند و زندگی برا یشان تحمل ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش ب ه یکدیگر دلبستگی

پیدا کردند . رقیه سلطان برای اینکه آنها را از زندگی خودش جدا بکند، اطاق روی آب انبار را که نمناک و تاریک

بود برای آنها اختصاص داد و از این رو دو ماه بود که احمد پا درد گرفته بود و با آنکه چندی ن بار برایش دعا

گرفتند رو ب ه بهودی نمیرفت . احمد روزها عصازنان به دکان پینه دوزی میرفت و ربابه تمام روز کار خانه را

میکرد، ب ه عشق اینکه شب را با برادرش است که یگانه دلداری دهندة او بشمار میآمد . نزدیک غروب که احمد

بخانه برمیگشت، اگر کاری به ربابه رجوع میشد ا و در انجام آن کار پیشی میگرفت . اگر ربابه گریه میکرد او نیز

میگریست و همچنین بعکس، و شب که میشد با هم کنج اطاق تاریکشان شام میخوردند و لحاف رویشان

میکشیدند و مدتی با هم درددل میکردند . ربابه از کارهای روزانه اش میگفت و احمد هم از کارهای خودش .

بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند که از خانة پدرشان بگریزند.

کسیکه فکر آنها را قوت داد، عباس ارنگه ای رفیق احمد بود که روزها در بازار با او کار میکرد . و برایش شرح

زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل کرده بود . بطوری این فکر در تصور احمد جای گرف ته بود که خان ه های

دهاتی، زنهای تنبان قرمز، کوه های سبز، چشمه های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریکه عباس

برایش نقل کرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به اندازه ای شیفتة ارنگه شده بود که نقشة فرار خودش را به

عباس گفت و عباس هم فکر او را تمجید کرد. بالاخره تصمیم گرفتند که هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و

آزادی برای خودشان تهیه کنند.

هر شب احمد نقشة فرارشان را برای ربابه تکرار میکرد که همیشه یکجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق زده فکر

و هوش برادرش را تمجید میکرد . خیالات شگفت انگیز در مخیلة ساده اش نقش میبست و چون تنها مسافرتی که

در عمرش کرده بود زیارت سید ملک خاتون بود، هر دفعه که حرف ارنگه بمیان میآمد ربابه یاد آنروز میافتاد که

آش رشته بار گذاشته بودند، ننه اش زنده بود و او بسکه دنبال تاجی دختر همسای ه شان دوید زمین خورد و

پیشانیش زخم شد . او گمان میکرد ارنگه هم شبیه سید ملک خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد که از کار

بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد کرد و در مخارج کمک او خواهد شد . تاکنون احمد از مزد روزانه اش یازده

تومان و شش هزار پس انداز کرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میآورد، میتوانست یک گاو ماده و دو

بز ماده بخرد . آنوقت میرفتند در خانة عباس، روزها آنها زمین را کشت و درو میکردند، ربابه هم شیر میدوشید،

ماست میبست . توت خشک میکرد و زمستان هم احمد پینه دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از

دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند.

پائیز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخیال فرار به اندوختة خود میافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ریز گیرش

می آمد بدقت می پیچید و در مجری کهن هاش می گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتیکه توی

رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود . ولی پیش آمد دیگری رخ داد و آن این

بود که یکروز مشدی غلام علاف سر گذر که ربابه را دیده بود مادرش را ب ه خواستگاری ربابه فرستاد . معلوم

بود سیدجعفر و رقیه سلطان هر دو باین امر راضی بودند . اما این پیش آمد تأثیر بدی در اخلاق احمد کرد . ربابه

که باین مطلب پی برده بود، برای اینکه به احمد نشان بدهد که مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت با و بیشتر

ابراز محبت میکرد، بطوریکه احمد خسته میشد و چیز دیگری که احمد را تهدید می کرد، پا درد بود که سخت تر

شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود.

یکی از روز های زیارتی که سید جعفر و رقیه سلطان ب ه شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود که شب را در آنجا

بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال تر از همیشه بود، حتی کمی به خودآرائی پرداخته و از سفیداب تبریز

زن پدرش که چندی پیش کش رفته بود ب ه صورتش مالیده بود، ولی سیداحمد درین روز دیرتر از معمول بخانه

آمد. هرچند بزک ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه کرد، ولی این فکر دردناک برایش آمد که ربابه حالا

خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاکنون هم به بهانة فرار او را گول زده، از نقشة فرار خودش منصرف

کرد و حالا که شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینکه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گف ت :

« ؟ من دلواپس بودم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. چرا امشب دیر کردی »

« . با عباس بودم »

« . داداشی ، امشب نمیایند »

« . من میدانم »

« ؟ چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی »

« . نه، شراب خوردم. عباس زورکی بمن شراب داد »

« ؟ دوا خوردی »

« ! چه کار بکنم با این پای علیل »

« ؟ مگر پای معرکة بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت »

کاسبیش بوده . تو خودت گفتی، از قول ماه سلطان گفتی که همان شب که ننمون را خفه کرد مست بوده . میدانی »

این حرفهائی که میزند برای کاسبیش است . اگر از دکان همسایه کفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رو یش

« . میگذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است

« . شاید حکیم بهش داده »

حکیم چرا بمن نمیدهد؟ منکه جوانم، حالم بدتر از اوست او شصت سال دارد . همة کیفها را کرده، همة بامبولها »

را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده . اگر شراب برای پادرد خوبست، چرا من نخورم؟ دروغ است .

« . همة این حرفها دروغ است

« ؟ مگر نمیرویم النگه »

چرا شراب نخورم؟ با این حالم، من نمیتوانم تکان بخورم، هر دفعه بدتر می شود. دو روز دیگر هم تو میروی »

خانة غلام . من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید . عصرها که برمیگردم، مثل اینست که با چماق مرا

« ؟ میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم

بعد یکمرتبه ما بین آنها سکوت شد. چند دقیقه بعد شام خوردند و کنار حوض در رختخوا بشان خوابیدند.

ربابه سر دماغ بود، تخمه میشکست و میخواند:

« میخوام برم النگه »

« یه پای خرم میلنگه »

قه قه می خندید، اما احمد متفکر و گرفته بود و پیش خودش گمان کرد که ربابه باو طعنه میزند.

ربابه دوباره گفت :

امشب ما تنها هستیم . النگه که رفتیم هر روز همینطور است . ننجون نیست، ما با هم هستیم، همچین نیست »

«؟ احمد

در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان کرد برای پا دردش است. باز گفت :

میدونی، فرار که کردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری می کنم. پات خوب میشه . مگر ماه سلطان نگفت از باد »

« ؟ است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم

« ! نه، پام عیبی نداره اما بتوچه ، تو که شوهر میکنی »

« . به جدم که نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام »

مهتاب بالا آمده بود . ستاره های کوچک از ته آسمان سوسو میزدند . ربابه آزادانه صحبت می کرد و میخندید و

گونه هایش گلگون شده بود . احمد هیچوقت این صورت مهی ج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه

می کرد.

احمد با لحن تمسخر آمیز پرسید :

« ؟ از مشدی غلام چه خبر »

« ! مرده شور ریختش را ببرند، الهی ننه اش زیر گل برود »

« . نه، تو خودت او را می خواهی »

« . بجدم که نه. من بجز تو کسی را دوست ندارم »

« ! دروغ می گوئی »

« . والله دروغ نمی گویم، هر آنی که راه بیفتی من هم با تو میایم »

« . هفتة دیگر.. نه، پس فردا میرویم »

« !.. با این پا »

« . هان..هان.. دیدی که من فهمیدم..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره کردی. مسخرة تو شدم »

«. تو بخیالت که من دروغ می گویم. بیا همین الان برویم »

هان … اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بکنی . توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ و سفید دارد . تو »

« … میخواهی

« . راستی من عباس را ندیده ام »

در اینوقت احمد گونه هایش گل انداخته بود، ب ه دشواری نفس می کشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشک شده

بود. ربابه که ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت.

به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم . آخر مگر نباید بگویم بله؟ .. نمی گویم … وانگهی او پیر و زشت »

« ؟ است. ماه سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم … حالا النگه خیلی دور است

«. نه، پشت کوه است. وانگهی ما با مال میرویم »

آن کوه های کبود که از روی پشت باممان پیداست … میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم … »

زنهای اونجا چطورند، هان … ایلیاتی هستند، من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خان ه مان، یادت هست؟ وقتیکه

ننه ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود . از توی کوه صحبت میکرد، داداشی، بگو به بینم گاو که خریدیم منکه

« . بلد نیستم بدوشم

احمد باو خیره نگاه می کرد. ربابه باز گفت:

من ارسی نوهایم را با یک النگو که ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده ام. زمستانها تو »

« ! ارسی میدوزی، همچین نیست

احمد با سر اشاره کرد آری.

« ؟ تو زن دهاتی هم می گیری »

احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست . ربابه این تغییر حالت او را حس کرده بود، ولی از روی لجاجت

میخواست او را بحرف بیاورد، غلت زد و شروع کرد بخواندن :

منم، منم، بلبل سرگشته، »

از کوه و کمر برگشته، »

مادر نابکار، مرا کشته، »

پدر نامرد، مرا خورده. »

خواهر دلسوز : »

استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، »

زیر درخت گل چال کرده، »

منم شدم یه بلبل: »

«. پر پر »

این همان ترانه ای بود که سه سال پیش در اطاق روی آب انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد

آمد و او را بیشتر عصبانی کرد . مثل این بود که میخواست باو بفهماند که من شوهر می کنم و میروم . اما تو

زمین گیر میشوی و نقشة فرارمان بهم میخورد.

ربابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت :

« . امشب هوا خنک است دستت را بده بمن »

دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، و لی انگشتهای سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان

بگیرد، بلرزه افتاد . در اینوقت جلو چشمش تاریک شده بود، تند نفس میکشید، شقیقه هایش داغ شده بود دست

راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت، ربابه گفت:

« . میترسم، مرا اینجور نگاه نکن »

چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت:

« !.. اوه … چشمها … شکل بابام شدی »

باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشتة گیس بافتة ربابه را

گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد . ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به

سنگ حوض زد . کف خون آلودی از دهنش بیرون آمد و بی حس روی زانوی او افتاد . بعد احمد بلند شد، چند قدم

به کمک عصا راه رفت، سپس مثل اینکه همة قوای او بکار رفته بود دوباره بزمین خورد.

صبح مردة هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا کردند.

...

صادق هدایت نظر دهید...

چنگال

سید احمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی ب ه دور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش ب ه در قهوه ای

رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت:

« !.. ربابه … ربابه »

در باز شد و دختر رنگ پرید های هراسان بیرون آمد :

« . داداشی تو هستی ؟ بیا بالا »

دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمرکش دیوار نم کشیده بود داخل شدند . سید احمد

عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولی ب ر خلاف

معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سید احمد بعد از آنکه مدتی خیره به چشمهای اشک آلود او نگاه کرد از روی

بی میلی پرسید :

« ؟ ننجون کجاست »

ربابه با صدای نی مگرفته گفت :

« . گور مرگش اون اطاق خوابیده »

« ؟ خوابیده »

آره … امروز من آشپزخانه را جارو میز دم ، چادرم گرفت به کاسة چینی، همانیکه رویش گلهای سرخ داشت، »

افتاد و شکست … اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد … گیسهایم رو گرفت مشت مشت کند … هی سرم را بدیوار

میزد ، به ننم فحش میداد. میگفت آن ننة گور بگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید …

« ؟ میخندید » : سید احمد خشمگین

هی خندید خندید … میدونی حالش بهم خورده بود . همان جوریکه یکماه پیش شد، بعد یکمرتبه دهنش کف کرد، »

کج شد . آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد که چشمهایش از کاسه در آمده بود . اگر

« . ماه سلطان نبود خف هاش کرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه جور کشت

چشمهای سید احمد با روشنائی سبز رنگی درخشید و پرسید :

« ؟ کی گفت که ننمون رو اینجور کشت »

ماه سلطان بود که رفت سر نعش او و میگفت که گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود . نمیدونی وقتیکه »

« … دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون

سید احمد همینظور که باو ن گاه میکرد، دستهای خشک خودش را مثل برگ چنار بلند کرد، انگشتهایش باز شد و

مانند اینکه بخواهد شخص خیالی را خفه بکند دستهایش را بهم قفل کرد.

ربابه که ملتفت او بود کمی خودش را کنار کشید و به او خیره نگاه کرد. سید احمد دوباره پرسید:

« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه »

نه … حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت میگفت، از همان مسئله ها که تو مسجد برای مردم میگه : »

« . غسل، طهارت، از آن دنیا حرف میزد

«. مبطلات روزه، حیض و نفاس »

آره… از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد . من بخیالم دیوانه شده … یک چیزهائی میگفت که من »

« … خجالت می کشیدم

بعد ربابه نزدیکتر به احمد شد، دست روی سر او کشید و گفت:

پس کی فرار میکنیم؟ مگر نگفتی که عباس می گوید با یازده تومان و شش قران هم میشود یک گاو خرید؟ حال »

ما یک لاغرش را میخریم . من هم رخت شوری میکنم، پول خودم را در میآورم . ببین هر چه زود تر فرار کنیم

« ! بهتره، من میترسم

« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است که پام اذیتم میکند »

« . هوا که بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هر چه باشد از اینجا بهتر است »

بعد هر دو آنها خاموش شدند.

احمد جوانی بود هژده ساله و بلند بالا . ابرو های پر پشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت

و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهای تنگ، لبهای برجستة سرخ، دستهای

کوچک و چانة باریک داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیکه سید احمد شبیه و نمونة پدرش بود .

حتی نشان مرض خطرناک او در احمد آشکار شده بود.

سید جعفر، پدرشان، کارش معرکه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بیکار را دور خودش جمع میکرد و برایشان

بطور سؤال و جواب مسائل فقهی و تکلیفی را بدون پرده و رو دربایستی تشریح میکرد . بقدری در فن خودش

مهارت داشت که در موقع فروش دعا یک عقرب سیاه را دست آموز و زهر او را خنثی کرده بود و با آن نمایش

میداد. اگرچه در این اواخر کاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه اش در میآورد . پنجسال پیش یکشب که

همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پیدا کردند که بعلت

ناخوشی مرده است . بغیر از ماه سلطان خواهر خواندة صغرا که سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست . دو ماه

بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت.

رفیه سلطان بلای جان این دو بچة یتیم احمد و ربابه شد و از شکنجه و آزار آنها بهیچوجه کوتاهی نمیکرد . و

چیزیکه شگفت آور بود، بجای اینکه سید جعفر از بچه هایش میانجیگری بکند، برعکس در آزار آنها با رقیه سلطان

شرکت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود که سر جوانی این بچه ها را پیدا کرده بود، به امید اینکه

گویندة لااله الاالله پس میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه میگذاریم .

اما حالا که آنها را میدید تعجب میکرد چطور این ب چه ها مال اوست و همة خیالش این بود که این دو تا نانخور

زیادی را از سر خودش باز کند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند . از همانوقت سید احمد و ربابه خودشان را

در خانه پدری بیگانه دیدند و زندگی برا یشان تحمل ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش ب ه یکدیگر دلبستگی

پیدا کردند . رقیه سلطان برای اینکه آنها را از زندگی خودش جدا بکند، اطاق روی آب انبار را که نمناک و تاریک

بود برای آنها اختصاص داد و از این رو دو ماه بود که احمد پا درد گرفته بود و با آنکه چندی ن بار برایش دعا

گرفتند رو ب ه بهودی نمیرفت . احمد روزها عصازنان به دکان پینه دوزی میرفت و ربابه تمام روز کار خانه را

میکرد، ب ه عشق اینکه شب را با برادرش است که یگانه دلداری دهندة او بشمار میآمد . نزدیک غروب که احمد

بخانه برمیگشت، اگر کاری به ربابه رجوع میشد ا و در انجام آن کار پیشی میگرفت . اگر ربابه گریه میکرد او نیز

میگریست و همچنین بعکس، و شب که میشد با هم کنج اطاق تاریکشان شام میخوردند و لحاف رویشان

میکشیدند و مدتی با هم درددل میکردند . ربابه از کارهای روزانه اش میگفت و احمد هم از کارهای خودش .

بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند که از خانة پدرشان بگریزند.

کسیکه فکر آنها را قوت داد، عباس ارنگه ای رفیق احمد بود که روزها در بازار با او کار میکرد . و برایش شرح

زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل کرده بود . بطوری این فکر در تصور احمد جای گرف ته بود که خان ه های

دهاتی، زنهای تنبان قرمز، کوه های سبز، چشمه های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریکه عباس

برایش نقل کرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به اندازه ای شیفتة ارنگه شده بود که نقشة فرار خودش را به

عباس گفت و عباس هم فکر او را تمجید کرد. بالاخره تصمیم گرفتند که هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و

آزادی برای خودشان تهیه کنند.

هر شب احمد نقشة فرارشان را برای ربابه تکرار میکرد که همیشه یکجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق زده فکر

و هوش برادرش را تمجید میکرد . خیالات شگفت انگیز در مخیلة ساده اش نقش میبست و چون تنها مسافرتی که

در عمرش کرده بود زیارت سید ملک خاتون بود، هر دفعه که حرف ارنگه بمیان میآمد ربابه یاد آنروز میافتاد که

آش رشته بار گذاشته بودند، ننه اش زنده بود و او بسکه دنبال تاجی دختر همسای ه شان دوید زمین خورد و

پیشانیش زخم شد . او گمان میکرد ارنگه هم شبیه سید ملک خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد که از کار

بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد کرد و در مخارج کمک او خواهد شد . تاکنون احمد از مزد روزانه اش یازده

تومان و شش هزار پس انداز کرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میآورد، میتوانست یک گاو ماده و دو

بز ماده بخرد . آنوقت میرفتند در خانة عباس، روزها آنها زمین را کشت و درو میکردند، ربابه هم شیر میدوشید،

ماست میبست . توت خشک میکرد و زمستان هم احمد پینه دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از

دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند.

پائیز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخیال فرار به اندوختة خود میافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ریز گیرش

می آمد بدقت می پیچید و در مجری کهن هاش می گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتیکه توی

رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود . ولی پیش آمد دیگری رخ داد و آن این

بود که یکروز مشدی غلام علاف سر گذر که ربابه را دیده بود مادرش را ب ه خواستگاری ربابه فرستاد . معلوم

بود سیدجعفر و رقیه سلطان هر دو باین امر راضی بودند . اما این پیش آمد تأثیر بدی در اخلاق احمد کرد . ربابه

که باین مطلب پی برده بود، برای اینکه به احمد نشان بدهد که مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت با و بیشتر

ابراز محبت میکرد، بطوریکه احمد خسته میشد و چیز دیگری که احمد را تهدید می کرد، پا درد بود که سخت تر

شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود.

یکی از روز های زیارتی که سید جعفر و رقیه سلطان ب ه شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود که شب را در آنجا

بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال تر از همیشه بود، حتی کمی به خودآرائی پرداخته و از سفیداب تبریز

زن پدرش که چندی پیش کش رفته بود ب ه صورتش مالیده بود، ولی سیداحمد درین روز دیرتر از معمول بخانه

آمد. هرچند بزک ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه کرد، ولی این فکر دردناک برایش آمد که ربابه حالا

خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاکنون هم به بهانة فرار او را گول زده، از نقشة فرار خودش منصرف

کرد و حالا که شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینکه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گف ت :

« ؟ من دلواپس بودم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. چرا امشب دیر کردی »

« . با عباس بودم »

« . داداشی ، امشب نمیایند »

« . من میدانم »

« ؟ چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی »

« . نه، شراب خوردم. عباس زورکی بمن شراب داد »

« ؟ دوا خوردی »

« ! چه کار بکنم با این پای علیل »

« ؟ مگر پای معرکة بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت »

کاسبیش بوده . تو خودت گفتی، از قول ماه سلطان گفتی که همان شب که ننمون را خفه کرد مست بوده . میدانی »

این حرفهائی که میزند برای کاسبیش است . اگر از دکان همسایه کفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رو یش

« . میگذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است

« . شاید حکیم بهش داده »

حکیم چرا بمن نمیدهد؟ منکه جوانم، حالم بدتر از اوست او شصت سال دارد . همة کیفها را کرده، همة بامبولها »

را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده . اگر شراب برای پادرد خوبست، چرا من نخورم؟ دروغ است .

« . همة این حرفها دروغ است

« ؟ مگر نمیرویم النگه »

چرا شراب نخورم؟ با این حالم، من نمیتوانم تکان بخورم، هر دفعه بدتر می شود. دو روز دیگر هم تو میروی »

خانة غلام . من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید . عصرها که برمیگردم، مثل اینست که با چماق مرا

« ؟ میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم

بعد یکمرتبه ما بین آنها سکوت شد. چند دقیقه بعد شام خوردند و کنار حوض در رختخوا بشان خوابیدند.

ربابه سر دماغ بود، تخمه میشکست و میخواند:

« میخوام برم النگه »

« یه پای خرم میلنگه »

قه قه می خندید، اما احمد متفکر و گرفته بود و پیش خودش گمان کرد که ربابه باو طعنه میزند.

ربابه دوباره گفت :

امشب ما تنها هستیم . النگه که رفتیم هر روز همینطور است . ننجون نیست، ما با هم هستیم، همچین نیست »

«؟ احمد

در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان کرد برای پا دردش است. باز گفت :

میدونی، فرار که کردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری می کنم. پات خوب میشه . مگر ماه سلطان نگفت از باد »

« ؟ است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم

« ! نه، پام عیبی نداره اما بتوچه ، تو که شوهر میکنی »

« . به جدم که نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام »

مهتاب بالا آمده بود . ستاره های کوچک از ته آسمان سوسو میزدند . ربابه آزادانه صحبت می کرد و میخندید و

گونه هایش گلگون شده بود . احمد هیچوقت این صورت مهی ج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه

می کرد.

احمد با لحن تمسخر آمیز پرسید :

« ؟ از مشدی غلام چه خبر »

« ! مرده شور ریختش را ببرند، الهی ننه اش زیر گل برود »

« . نه، تو خودت او را می خواهی »

« . بجدم که نه. من بجز تو کسی را دوست ندارم »

« ! دروغ می گوئی »

« . والله دروغ نمی گویم، هر آنی که راه بیفتی من هم با تو میایم »

« . هفتة دیگر.. نه، پس فردا میرویم »

« !.. با این پا »

« . هان..هان.. دیدی که من فهمیدم..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره کردی. مسخرة تو شدم »

«. تو بخیالت که من دروغ می گویم. بیا همین الان برویم »

هان … اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بکنی . توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ و سفید دارد . تو »

« … میخواهی

« . راستی من عباس را ندیده ام »

در اینوقت احمد گونه هایش گل انداخته بود، ب ه دشواری نفس می کشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشک شده

بود. ربابه که ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت.

به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم . آخر مگر نباید بگویم بله؟ .. نمی گویم … وانگهی او پیر و زشت »

« ؟ است. ماه سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم … حالا النگه خیلی دور است

«. نه، پشت کوه است. وانگهی ما با مال میرویم »

آن کوه های کبود که از روی پشت باممان پیداست … میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم … »

زنهای اونجا چطورند، هان … ایلیاتی هستند، من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خان ه مان، یادت هست؟ وقتیکه

ننه ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود . از توی کوه صحبت میکرد، داداشی، بگو به بینم گاو که خریدیم منکه

« . بلد نیستم بدوشم

احمد باو خیره نگاه می کرد. ربابه باز گفت:

من ارسی نوهایم را با یک النگو که ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده ام. زمستانها تو »

« ! ارسی میدوزی، همچین نیست

احمد با سر اشاره کرد آری.

« ؟ تو زن دهاتی هم می گیری »

احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست . ربابه این تغییر حالت او را حس کرده بود، ولی از روی لجاجت

میخواست او را بحرف بیاورد، غلت زد و شروع کرد بخواندن :

منم، منم، بلبل سرگشته، »

از کوه و کمر برگشته، »

مادر نابکار، مرا کشته، »

پدر نامرد، مرا خورده. »

خواهر دلسوز : »

استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، »

زیر درخت گل چال کرده، »

منم شدم یه بلبل: »

«. پر پر »

این همان ترانه ای بود که سه سال پیش در اطاق روی آب انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد

آمد و او را بیشتر عصبانی کرد . مثل این بود که میخواست باو بفهماند که من شوهر می کنم و میروم . اما تو

زمین گیر میشوی و نقشة فرارمان بهم میخورد.

ربابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت :

« . امشب هوا خنک است دستت را بده بمن »

دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، و لی انگشتهای سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان

بگیرد، بلرزه افتاد . در اینوقت جلو چشمش تاریک شده بود، تند نفس میکشید، شقیقه هایش داغ شده بود دست

راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت، ربابه گفت:

« . میترسم، مرا اینجور نگاه نکن »

چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت:

« !.. اوه … چشمها … شکل بابام شدی »

باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشتة گیس بافتة ربابه را

گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد . ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به

سنگ حوض زد . کف خون آلودی از دهنش بیرون آمد و بی حس روی زانوی او افتاد . بعد احمد بلند شد، چند قدم

به کمک عصا راه رفت، سپس مثل اینکه همة قوای او بکار رفته بود دوباره بزمین خورد.

صبح مردة هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا کردند.

...

صادق هدایت نظر دهید...

داش آکل

همة اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکا رستم سایة یکدیگر را با تیر میزدند . یکروز داش آکل روی

سکوی قهوه خانة دو میل چندک زده بود ، همانجا که پا توغ قدیمیش بود . قفس کرکی که رویش شلة سرخ کشیده

بود ، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسة آبی میگردانید . ناگاه کاکارستم از در درآمد ، نگاه

تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست . بعد رو کرد به

شاکرد قهوه چی و گفت :

” به به بچه ، یه یه چای بیار ببینیم . “

داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت ، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده

گرفت . استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد ، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک

میکرد . از مالش حوله دور شیشة استکان صدای غژ غژ بلند شد .

کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد ، دوباره داد زد : ” مه مه مگه کری ! به به تو هستم؟ ! “

شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفت :

” ار – وای شک کمشان ، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند ، دست و په په

پنجه نرم میک کنند !”

داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندة گستاخی کرد که

یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستة او برق زد و گفت :

” بیغیرتها رجز میخوانند ، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست . “

همه زدند زیر خنده ، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می گیرد،

ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشا نی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را

نچشیده باشد ، هر شب وقتیکه توی خانة ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلة

سر دزک میایستاد، کا کا رستم که سهل بود ، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت . خود کاکا هم میدانست که مرد

میدان و حریف داش آکل نیست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش

نشسته بود . بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد . داش آکل مثل

اجل معلق سر رسید و یکمشت متلک بارش کرده ، باو گفته بود :

” کاکا ، مردت خانه نیست . معلوم میشه که یک بست فور بیشتر کشیدی ، خوب شنگلت کرده . میدانی

چییه، این بی غیرت بازیها ، این دون بازیها را کنار بگذار ، خودت را زده ای به لاتی ، خجالت هم نمیکشی ؟ اینهم

یکجور گدائی است که پیشة خودت کرده ای . هر شبة خدا جلو راه مردم را میگیری ؟ به پوریای ولی قسم اگر دو

مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم . با برگة همین قمه دو نیمت می کنم. “

آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینة داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می

گشت تا تلافی بکند.

از طرف دیگر داش آکل را همة اهل شیراز دوست داشتند . چه او در همان حال که محلة سردزک را قرق

میکرد ، کاری ب ه کار زنها و بچه ها نداشت ، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای

با زنی شوخی میکرد یا ب ه کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد . اغلب دیده میشد

که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید .

ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک

میکشید و هزار جور بامبول میزد . کاکا رستم از این ت حقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار

نشسته بود ، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می زدند خونش در نمی آمد . بعد از چند دقیقه که شلیک خنده

فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیت

دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندة او میخندیدند . کاکا

رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد . ولی قندان به

سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست . بعد کا کا رستم بلند شد

با چهرة برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت .

قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت :

” رستم بود و یکدست اسلحه ، ما بودیم و همین سماور لکنته . “

این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد ، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد.

قهوه چی از زور پسی بشاگردش حمله کرد ، ولی داش آکل با لبخند دست کرد ، یک کیسه پول از جیبش در

آورد، آن میان انداخت.

قهوه چی کیسه را برداشت ، وزن کرد و لبخند زد .

درین بین مردی با پستک مخمل ، شلوار گشا د ، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهی ب ه

اطراف انداخت ، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت :

” حاجی صمد مرحوم شد .”

داش آکل سرش را بلند کرد و گفت :

” خدا بیامرزدش ! “

” مگر شما نمیدانید وصیت کرده . “

” منکه مرده خور نیستم . برو مرده خورها را خبر کن . “

” آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده … “

مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد ، دو باره نگاهی بسر تا پای او کرد ، دست کشید رو ی

پیشانیش ، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه

ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود . بعد سرش را تکان داد ، چپق دسته خاتم

خودش را در آورد ، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد ، آتش زد و گفت :

” خدا حاجی را بیامرزد ، حالا ک ه گذشت ، ولی خوب کاری نکرد ، ما را توی دغمسه انداخت . خوب ، تو برو

، من از عقب میآیم .”

کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت .

داش آکل سه گره اش را در هم کشید ، با تفنن بچپقش پک میزد و مثل این بود که ناگها ن روی هوای خنده

و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد . بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد . بلند شد

قفس کرک را بدست شاکرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت .

هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد ، ختم را ورچیده بودند ، فقط چند نفر قاری و جزوه کش

سر پول کشمکش داشتند . بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی

های آن رو به بیرونی باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک

نشست و گفت :

” خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد .”

خانم با صدای گرفته گفت :

همان شبی که حال حاجی بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همة

آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد ، لابد شما حاجی را از پیش میشناختید؟ “

” ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم . “

” حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است . “

” خانم ، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم ، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام ، بهمین تیغة

آفتاب قسم اگر نمردم بهمة این کلم بسرها نشان میدهم “

بعد همینطور که سرش را بر گردانید ، از لای پردة دیگر دختری را با چهرة برافروخته و چشم های گیرندة

سیاه دید . یکدقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید ، پرده را

انداخت و عقب رفت . آیا این دختر خوشگل بود ؟

شاید ، ولی د ر هر صورت چشمهای گیرندة او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود ، او سر را

پائین انداخت و سرخ شد .

این دختر مرجان ، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را

ببیند.

داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی ب ه کارهای حاجی شد ، با یکنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل و

یکنفر منشی همة چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت . آنچه زیادی بود در انباری گذاشت . در آنرا مهر و

موم کرد ، آنچه فروختنی بود فروخت ، قباله های املاک را داد برایش خواندند ، طلب هایش را وصول کرد و

بدهکاریهایش را پرداخت . همة اینکارها در دو روز و دو شب رو براه شد . شب سوم داش آکل خسته و کوفته از

نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت . در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت :

” تا حالا دو شب است که کاکا رستم چشم براه شما بود . دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و

شیخی را دید ، بنظرم قولش از یادش رفته ! “

داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت :

” بی خیالش باش !”

داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانة دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید ،

ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند ، اهمیتی

بحرف او نداد ، راه خودش را پیش گرفت و رفت . در میان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه

میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد .

داش آکل مردی سی و پنجساله ، تنومند ولی بد سیما بود . هر کس دفعة اول او را میدید قیافه اش توی

ذوق میزد ، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورة زندگی او ورد زبانها بود

میشنیدند، آدم را شیفتة او میکرد ، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که ب ه صورت او خورده بود ندیده

میگرفتند ، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت : چشمهای میشی ، ابروهای سیاه پرپشت ، گونه های فراخ ،

بینی باریک با ریش و سبیل سیاه . ولی زخمها کار او را خراب کرده بود ، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم

قداره بو د که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها

کنار چشم چپش را پائین کشیده بود .

پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همة دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید . ولی داش

آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت ، زندگیش را بمردانگی و آزادی و

بخشش و بزرگ منشی میگذرانید . هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همة دارائی خودش را ب ه مردم

ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد ، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا د ر مجالس

بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.

همة معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد ، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون

موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود . چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس م حرمانه

فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود . اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید ،

در زندگیش تغییر کلی رخ داد ، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود ، از

طرف دیگر دلباختة مرجان شده بود . ولی این مسئولیت بی ش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – کسی که

توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح

زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند . زن و بچه های او را در خانة کوچکتر برد،

خانه شخص ی آنها را کرایه داد ، برای بچه هایش معلم سر خانه آورد ، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا

شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.

ازین به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت . دیگر با دوستانش جوششی نداشت

و آن شور سابق از سرش افتاد . ولی همة داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که

دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل

مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد :

” داش آکل را میگوئی ؟ دهنش میچاد ، سگ کی باشد ؟ یارو خوب دک شد ، در خانه حاجی موس موس

میکند ، گویا چیزی میماسد ، دیگر دم محلة سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود .”

کاکا رستم با عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت :

” سر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده ! گزلیکش را غلاف کرد ! خاک تو چشم مردم

پاشید ، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همة املاکش را بالا کشید . خدا بخت بدهد . “

دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند . هر جا که وارد میشد در

گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند . داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی

بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد ، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر

و ذکری جز او نداشت.

شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود . جلو قفس می نشست

و با طوطی درد دل میکرد . اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو

میداد . ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد ، همان طوریکه بار

آمده بود . بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد ، نمک بحرامی خواهد

بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد ، جای جوش خوردة زخ مهای قمه ، گوشة چشم

پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد ، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت :

” شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه ، از مردانگی دور است … او

چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بکنم ؟ این عشق مر ا میکشد … مرجان … تو مرا کشتی …

به که بگویم ؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..! “

اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید . آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود

خوابش میبرد .

ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم ، باغها ی دلگشا و شراب های ارغوانیش

بخواب میرفت ، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون ب ه هم چشمک میزدند . آن وقتیکه

مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت ،

همانوقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبی عی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بایستی از تو

قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد

و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش آهسته قلب ، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از

روی گونه هایش بوسه میزد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید ، بخودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین میفرستاد

و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت ، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که

فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی میگذرانید .

هفت سال بهمین منوال گذشت ، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارة زن و بچة حاجی ذره ای فرو

گذار نکرد . اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری

می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود ، ولی علاقة او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان

بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود . درین مدت همة بچه های حاجی صمد از آب و گل در

آمده بودند.

ولی ، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد : برای مرجان شوهر پیدا شد ، آنهم چه شوهری که

هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود . ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت

خونسردی مشغول تهیة جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد . زن و بچة حاجی را دوباره

بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانها ی مردانه معین کرد ، همة کله گنده

ها ، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.

ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها

نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود ، داش آکل با همان سر و وضع داشی

قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبیت

مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند . همه

مهمانها بسر تا پای او خیره شدند . داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت ، ایستاد و گفت :

” آقای امام ، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت . پسر از همه

کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است . ( اشاره کرد به سه

نفری که دنبال او بودند . ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام . حالا دیگر

ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان !”

تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت . سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود ،

سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت . در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد

شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده ، ولی دل او شکسته و مجروح بود . گامهای بلند و لاابالی بر

میداشت، همینطور که میگذشت خانة ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدة آجری

آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرة های سوراخ سوراخ مثل

لانة زنبور داشت و روی آب حوض خزه سبز بسته بود . بوی ت رشیده ، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا

پراکنده بود . ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد ، خندة ساختگی کرد .

داش آکل بحالت پکر گفت :

” جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم. “

ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد . داش

آکل بتری را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید ، آنوقت تا نصف آن را سر کشید ، اشک

در چشمهایش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچة

زردنبوی کثیفی بود ، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لب ش آویزان بود ، بداش آکل نگاه می کرد ،

داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچة حیاط بود و در دهنش گذاشت .

ملا اسحق جلو آمد، روی دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت :

” مزة لوطی خاک است ! “

بعد دست کرد زیر پارچة لباس او و گفت :

” این چیه که پوشیدی ؟ این ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستی من خوب میخرم . “

داش آکل لبخند افسرده ای زد ، از جیبش پولی در آورد ، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد . تنگ

غروب بود . تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد . کوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناک

و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود ، صورت مرجان ، گونه های سرخ ، چشم های سیاه و مژه های

بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود . زندگی

گذشتة خود را بیاد آورد ، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند . گردشهائی که با دوستانش سر قبر

سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد ، گاهی لبخند میزد ، زمانی اخم میکرد . ولی چیزیکه برایش مسلم بود

اینکه از خانة خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود ،

میخواست برود دور بشود . فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند ! سر تا سر زندگی

برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد :

” به شب نشینی زندانیان برم حسرت ،

که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است “

آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند :

” دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری ،

که نبود چارة دیوانه جز زنجیر تدبیری !”

این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خوان د، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت ، یا فکرش جای دیگر

بود خاموش شد .

هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید . اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل

ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید . بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در

خانه ای نشست ، چپقش را در آورد چاق کرد ، آهسته میکشید . بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر

شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی

میرفت، سرش درد میکرد ، ناگهان سایة تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت :

” لو لو لوطی لوطی را شه شب تار میشناسه .”

داش آکل کاکا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به کمرش زد، تف برزمین انداخت و گفت :

” اروای بابای بیغیرتت ، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی ، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی !”

کاکا رستم خندة تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت :

” خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست !.. اام شب خاخاخانة حاجی عع عقد کنان است،

مک توتو را راه نه نه …”

داش آکل حرفش را برید :

” خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم .”

دست برد قمة خود را بیرون کشید . کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آکل

سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت :

” حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد ! “

کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد ، ولی داش آکل چنان ب ه مچ دست او زد که قمه از دستش پرید . از صدای

آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند ، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت .

داش آکل با لبخند گفت :

” برو، برو بردار ، اما بشرط اینکه این د فعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک

بکنم !”

کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند . تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند،

عرق از سرو رویشان میریخت ، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد . در میان کشمکش سرداش آکل بسختی

روی سنگفرش خورد ، نزدیک بود که از حال برود . کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش

تمام شده بود . اما در همینوقت چشمش ب ه قمة داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و

توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای هر دوشان از

کار افتاد.

تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را ب ه دشواری از زمین بلند کردند ، چکه های خون از پهلویش بزمین

میریخت . دستش را روی زخم گذاشت ، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید ، دوباره ب ه زمین خورد بعد او را

برداشته روی دست بخانه اش بردند.

فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانة حاجی صمد رسید ، ولی خان پسر بزرگش به

احوالپرسی او رفت . سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش

بیرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواری نفس م ی کشید . داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت ،

با صدای نیم گرفته لرزان گفت :

” در دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … “

دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد ، اشک چشمش را پاک کرد . داش آکل از ح ال

رفت و یکساعت بعد مرد.

همة اهل شیراز برایش گریه کردند.

ولی خان قفس طوطی رابرداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و

چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت :

” مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان … عشق تو … مرا کشت .”

اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.

...

صادق هدایت نظر دهید...

داود گوژ پشت

نه ، نه ، هرگز من دنبال اینکار نخواهم رفت . باید بکلی چشم پوشید . برای دیگران خوش میآورد در صورتیکه »

داود زیر لب با خودش میگفت و عصای کوتاه زرد رنگی که در «… برای من پر از درد و زجر است . هرگز، هرگز

دست داشت ب ه زمین میزد و ب ه دشواری راه میرفت مانند اینکه تعادل خودش را بزحمت نگهمیداشت . صورت

بزرگ او روی قفسه سینه بر آمده اش میان شانه های لاغر او فرو رفته بود، از جلو یک حالت خشک ، سخت و

زننده داشت : لبهای نازک بهم کشیده ، ابروهای کمانی باریک .، مژه های پائین افتاده ، رنگ زرد، گونه های بر

جسته استخوانی . ولی از دور که به او نگاه میکردند نیم تنه چوچونچه او با پشت بالا آمده ، دستهای دراز بی

تناسب ، کلاه گشادی که روی سرش فرو کرده بود، بخصوص حالت جدی که بخودش گرفته بود و عصایش را

بسختی بزمین میزد بیشتر او را مضحک کرده بود.

او از سرپیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و بسوی دروازه دولت میرفت نزدیک غروب بود،

هوا کمی گرم بود . دست چپ جلو روشنائی محو این پایان غروب ، دیوارهای کاه گلی و جرزهای آجری در

خاموشی سر بسوی آسمان کشیده بودند.

دست راست خندق را که تازه پر کرده بودند در کنار آن فاصله بفاصله خانه های نیمه کاره آجری دیده میشد .

اینجا نسبتا خلوت و گاهی اتومبیل یا در شکه ای میگذشت که با و جود آب پاشی کمی گرد و غبار ب ه هوا بلند

میکرد، دو طرف خیابان کنار جوی آب درختهای تازه و نوچه کاشته بودند.

او فکر می کرد میدید از آغاز بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده . یادش افتاد

اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی ( اسپارت ) بچه های هیولا یا ناقص را میکشتند همه شاگردان بر

گشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی باو دست داد . اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا

مجرا میشد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون

او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است.

صورت رنگ پریده ، گونه های استخو انی ، پای چشمهای گود و کبود، دهان نیمه باز و حالت مرگ پدرش را

همانطوری که دیده بود از جلو چشمش گذشت . پدر کوفت کشیده پیر که زن جوان گرفته بود و همه بچه های او

کور و افلیج بدنیا آمده بودند . یکی از برادرهایش که زنده مانده او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد .

با خودش میگفت : ‹‹ شاید آنها خوشبخت بوده اند ! ››

ولی او زنده مانده بود، از خودش و از دیگران بیزار و همه از او گریزان بودند . اما او تا اندازه ای عادت کرده بود

که همیشه یک زندگانی جداگانه بکند . از بچگی در مدرسه از ورزش ، شوخی ، دویدن ، توپ بازی ، جفتک چهار

کش ، گرگم ب ه هوا و همه چیزهائی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میآورد بی بهره مانده بود . در

هنگام بازی کز میکرد، گوشه حیاط مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچه ها را تماشا

می کرد ولی یکوقت هم جدا کار میکرد و میخواست اقلا از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند، روز و شب

کار میکرد آنهم برای اینکه از روی حل مسئله ریاضی و تکلیفهای او رونویسی بکنند . اما خودش میدانست که

دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده در صورتیکه میدید حسن خان که زیبا ، خوش اندام و لباسهای خوب

می پوشید بیشتر شاگردها کوشش میکردند با او دوست بشوند . تنها دو سه نفر ا زمعلم ها نسبت به او ملاحظه

و توجه ظاهر میساختند آنهم نه از برای کار او بود بلکه بیشتر از راه ترحم بود، چنانکه بعد هم با همه جان کندن

ها و سختیها نتوانست کارش را به انجام برساند.

اکنون تهی دست مانده ب ود، همه از او گریزان بودند رفقا عارشان می آمد با او راه بروند ، زنها باو میگفتند : ‹‹

قوزی را ببین ! ›› این بیشتر او را از جا در میکرد . چند سال پیش دوبار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها

او را مسخره کرده بودند. اتفاقا یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی در فیشر آباد منزل داشت ، چندین بار یکدیگر

را دیده بودند با او حرف هم زده بود . عصرها که از مدرسه بر میگشت میآمد اینجا تا او را ببیند، فقط به یادش

می آمد که کنار لب او یک خال داشت . بعد هم که خاله اش را به خواستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره

کرده و گفته بود: ‹‹ مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم ؟ ›› هر چه پدر و مادرش او را زده بودند قبول

اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یاد بود دوره « ؟ مگر آدم قحط است » : نکرده بود میگفته

جوانی او بشمار میآمد . حالا هم دانسته یا ندانسته بیشتر گذارش به اینجا میافتاد و یادگارهای گذشته دوباره

پیش چشم او تازه میشد . او از همه چیز سر خورده بود . بیشتر تنها بگردش میرفت و از جمعیت دوری میجست،

چون هر کسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتگو مینمو د گمان میکرد راجع ب ه اوست ، دارند او را دست

میاندازند. با چشمهای میشی رک زده و حالت سختی که داشت گردن خود را با نصف تنه اش بدشواری بر

میگردانید، زیر چشمی نگاه تحقیر آمیز میکرد رد میشد . در راه همه حواس او متوجه دیگران بود همه عضلات

صورت او کشیده میشد میخواست عقیده دیگران را درباره خودش بداند.

از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت ، افکار او شوریده و پریشان بود . دید

سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که ب ه سنگ خورد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد مثل چیزیکه

ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین او به زحمت خم شد

در روشنائی مهتاب نگاه آنها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه

ساده و راست بود که او دیده ، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخ ود از جامعه آدمها

رانده شده بودند . میخواست پهلوی این سگ که بدبختیهای خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم

پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینه پیش آمده خودش بفشارد . اما این فکر برایش

آمد که اگر کسی از اینجا بگذرد و به بیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد.

تنگ غروب بود که از دم دروازه یوسف آباد رد شد ، به دایره پرتو افشان ماه که در آرامش این اول شب غمناک

و دلچسب از کرانه آسمان بالا آ مده بود نگاه کرد، خانه های نیمه کاره، توده آجرهائی که رویهم ریخته بودند،

دور نمای خواب آلود شهر، د رختها ، شیروانی خانه ها ، کوه کبود رنگ را تماشا کرد . از جلو چشم او پرده های

درهم و خاکستری میگذشت.

از دور و نزدیک کسی دیده نمی شد ، صدای دور و خفه آواز ابوعطا از آنطرف خندق میآمد . سر خود را

بدشواری بلند کرد، او خسته بود با غم و اندوه سرشار و چشمهای سوزان مثل این بود که سر او به تنش

سنگینی میکرد . داود عصای خودش را گذاشت بکنار جوی و از روی آن گذشت بدون اراده رفت روی سنگها ،

کنار جوی نشست ، ناگهان ملتفت شد دید یک زن چادری در نزدیکی او کنار جوی نشسته تپش قلب او تند شد .

آن زن بدون مقدمه رویش را بر گردانید و با لبخند گفت : – هوشنگ ! تا حالا کجا بودی ؟

داود از لحن ساده این زن تعجب کرد که چطور او را دیده و رم نکرده ؟ مثل این بود که دنیا را به او داده باشند .

از پرسش او پیدا بود که میخواست با او صحبت بکند، اما اینوقت شب در اینجا چه میکند؟ آیا نجیب است ؟ بلکه

عاشق باشد ؟ بهر حال هم صحبت گیر آوردم شاید به من دلداری بدهد! مانند اینکه اختیار زبان خودش را نداشت

گفت : خانم شما تنها هستید؟ منهم تنها هستم . همیشه تنها هستم ! همه عمرم تنها بوده ام.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که آن زن با عینک دودی که به چشمش زده بود دوباره روی ش را برگردانید و

گفت : پس شما کی هستید ؟ من به خیالم هوشنگ است او هر وقت میآید میخواهد با من شوخی بکند.

داود از این جمله آخر چیزی دستگیرش نشد و مقصود آن زن را نفهمید . اما چنین انتظاری را هم نداشت . مدتها

بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود ، دید این زن خوشگل است.

عرق سرد از تنش سرازیر شده بود به زحمت گفت : نه خانم من هوشنگ نیستم . اسم من داود است.

آن زن لبخند زد جواب داد : – منکه شما را نمی بینم ، چشمهایم درد میکند ! آهان داود ! … داود قوز … ( لبش را

گزید ) میدیدم که صدا به گوشم آشنا میآید . منهم زیبنده هستم مرا میشناسید ؟

زلف ترنا کرده او که روی نیم رخش را پوشانیده بود تکان خورده ، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه

تا گلوی او تیر کشید ، دانه های عرق روی پیشانی او سرازیر شد ، دور خودش را نگاه کرد کسی نبود . صدای

آواز ابوعطا نزدیک شده بود، قلبش میزد ب ه اندازه ای تند میزد که نفسش پس میرفت بدون اینکه چیزی بگوید سر

تا پا لرزان از جا بلند شد . بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت با گامهای سنگین افتان و

این زیبنده بود ! مر ا »: خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت

نمیدید … شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده … کی میداند؟ نه … هرگز … باید بکلی چشم پوشید ! … نه

« … نه من دیگر نمیتوانم

خودش را کشانید تا پهلوی همان سگی که در راه دیده بود نشست و سر او را روی سینه پیش آمده خودش

فشار داد . اما آن سگ مرده بود!

تهران ۱۶ شهریور ماه ۱۳۰۹

...

صادق هدایت نظر دهید...