صادق هدایت

داش آکل

همة اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکا رستم سایة یکدیگر را با تیر میزدند . یکروز داش آکل روی

سکوی قهوه خانة دو میل چندک زده بود ، همانجا که پا توغ قدیمیش بود . قفس کرکی که رویش شلة سرخ کشیده

بود ، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسة آبی میگردانید . ناگاه کاکارستم از در درآمد ، نگاه

تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست . بعد رو کرد به

شاکرد قهوه چی و گفت :

” به به بچه ، یه یه چای بیار ببینیم . “

داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت ، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده

گرفت . استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد ، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک

میکرد . از مالش حوله دور شیشة استکان صدای غژ غژ بلند شد .

کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد ، دوباره داد زد : ” مه مه مگه کری ! به به تو هستم؟ ! “

شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفت :

” ار – وای شک کمشان ، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند ، دست و په په

پنجه نرم میک کنند !”

داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندة گستاخی کرد که

یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستة او برق زد و گفت :

” بیغیرتها رجز میخوانند ، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست . “

همه زدند زیر خنده ، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می گیرد،

ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشا نی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را

نچشیده باشد ، هر شب وقتیکه توی خانة ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلة

سر دزک میایستاد، کا کا رستم که سهل بود ، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت . خود کاکا هم میدانست که مرد

میدان و حریف داش آکل نیست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش

نشسته بود . بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد . داش آکل مثل

اجل معلق سر رسید و یکمشت متلک بارش کرده ، باو گفته بود :

” کاکا ، مردت خانه نیست . معلوم میشه که یک بست فور بیشتر کشیدی ، خوب شنگلت کرده . میدانی

چییه، این بی غیرت بازیها ، این دون بازیها را کنار بگذار ، خودت را زده ای به لاتی ، خجالت هم نمیکشی ؟ اینهم

یکجور گدائی است که پیشة خودت کرده ای . هر شبة خدا جلو راه مردم را میگیری ؟ به پوریای ولی قسم اگر دو

مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم . با برگة همین قمه دو نیمت می کنم. “

آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینة داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می

گشت تا تلافی بکند.

از طرف دیگر داش آکل را همة اهل شیراز دوست داشتند . چه او در همان حال که محلة سردزک را قرق

میکرد ، کاری ب ه کار زنها و بچه ها نداشت ، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای

با زنی شوخی میکرد یا ب ه کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد . اغلب دیده میشد

که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید .

ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک

میکشید و هزار جور بامبول میزد . کاکا رستم از این ت حقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار

نشسته بود ، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می زدند خونش در نمی آمد . بعد از چند دقیقه که شلیک خنده

فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیت

دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندة او میخندیدند . کاکا

رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد . ولی قندان به

سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست . بعد کا کا رستم بلند شد

با چهرة برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت .

قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت :

” رستم بود و یکدست اسلحه ، ما بودیم و همین سماور لکنته . “

این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد ، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد.

قهوه چی از زور پسی بشاگردش حمله کرد ، ولی داش آکل با لبخند دست کرد ، یک کیسه پول از جیبش در

آورد، آن میان انداخت.

قهوه چی کیسه را برداشت ، وزن کرد و لبخند زد .

درین بین مردی با پستک مخمل ، شلوار گشا د ، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهی ب ه

اطراف انداخت ، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت :

” حاجی صمد مرحوم شد .”

داش آکل سرش را بلند کرد و گفت :

” خدا بیامرزدش ! “

” مگر شما نمیدانید وصیت کرده . “

” منکه مرده خور نیستم . برو مرده خورها را خبر کن . “

” آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده … “

مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد ، دو باره نگاهی بسر تا پای او کرد ، دست کشید رو ی

پیشانیش ، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه

ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود . بعد سرش را تکان داد ، چپق دسته خاتم

خودش را در آورد ، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد ، آتش زد و گفت :

” خدا حاجی را بیامرزد ، حالا ک ه گذشت ، ولی خوب کاری نکرد ، ما را توی دغمسه انداخت . خوب ، تو برو

، من از عقب میآیم .”

کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت .

داش آکل سه گره اش را در هم کشید ، با تفنن بچپقش پک میزد و مثل این بود که ناگها ن روی هوای خنده

و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد . بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد . بلند شد

قفس کرک را بدست شاکرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت .

هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد ، ختم را ورچیده بودند ، فقط چند نفر قاری و جزوه کش

سر پول کشمکش داشتند . بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی

های آن رو به بیرونی باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک

نشست و گفت :

” خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد .”

خانم با صدای گرفته گفت :

همان شبی که حال حاجی بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همة

آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد ، لابد شما حاجی را از پیش میشناختید؟ “

” ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم . “

” حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است . “

” خانم ، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم ، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام ، بهمین تیغة

آفتاب قسم اگر نمردم بهمة این کلم بسرها نشان میدهم “

بعد همینطور که سرش را بر گردانید ، از لای پردة دیگر دختری را با چهرة برافروخته و چشم های گیرندة

سیاه دید . یکدقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید ، پرده را

انداخت و عقب رفت . آیا این دختر خوشگل بود ؟

شاید ، ولی د ر هر صورت چشمهای گیرندة او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود ، او سر را

پائین انداخت و سرخ شد .

این دختر مرجان ، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را

ببیند.

داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی ب ه کارهای حاجی شد ، با یکنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل و

یکنفر منشی همة چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت . آنچه زیادی بود در انباری گذاشت . در آنرا مهر و

موم کرد ، آنچه فروختنی بود فروخت ، قباله های املاک را داد برایش خواندند ، طلب هایش را وصول کرد و

بدهکاریهایش را پرداخت . همة اینکارها در دو روز و دو شب رو براه شد . شب سوم داش آکل خسته و کوفته از

نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت . در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت :

” تا حالا دو شب است که کاکا رستم چشم براه شما بود . دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و

شیخی را دید ، بنظرم قولش از یادش رفته ! “

داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت :

” بی خیالش باش !”

داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانة دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید ،

ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند ، اهمیتی

بحرف او نداد ، راه خودش را پیش گرفت و رفت . در میان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه

میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد .

داش آکل مردی سی و پنجساله ، تنومند ولی بد سیما بود . هر کس دفعة اول او را میدید قیافه اش توی

ذوق میزد ، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورة زندگی او ورد زبانها بود

میشنیدند، آدم را شیفتة او میکرد ، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که ب ه صورت او خورده بود ندیده

میگرفتند ، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت : چشمهای میشی ، ابروهای سیاه پرپشت ، گونه های فراخ ،

بینی باریک با ریش و سبیل سیاه . ولی زخمها کار او را خراب کرده بود ، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم

قداره بو د که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها

کنار چشم چپش را پائین کشیده بود .

پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همة دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید . ولی داش

آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت ، زندگیش را بمردانگی و آزادی و

بخشش و بزرگ منشی میگذرانید . هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همة دارائی خودش را ب ه مردم

ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد ، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا د ر مجالس

بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.

همة معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد ، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون

موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود . چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس م حرمانه

فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود . اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید ،

در زندگیش تغییر کلی رخ داد ، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود ، از

طرف دیگر دلباختة مرجان شده بود . ولی این مسئولیت بی ش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – کسی که

توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح

زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند . زن و بچه های او را در خانة کوچکتر برد،

خانه شخص ی آنها را کرایه داد ، برای بچه هایش معلم سر خانه آورد ، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا

شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.

ازین به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت . دیگر با دوستانش جوششی نداشت

و آن شور سابق از سرش افتاد . ولی همة داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که

دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل

مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد :

” داش آکل را میگوئی ؟ دهنش میچاد ، سگ کی باشد ؟ یارو خوب دک شد ، در خانه حاجی موس موس

میکند ، گویا چیزی میماسد ، دیگر دم محلة سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود .”

کاکا رستم با عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت :

” سر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده ! گزلیکش را غلاف کرد ! خاک تو چشم مردم

پاشید ، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همة املاکش را بالا کشید . خدا بخت بدهد . “

دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند . هر جا که وارد میشد در

گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند . داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی

بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد ، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر

و ذکری جز او نداشت.

شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود . جلو قفس می نشست

و با طوطی درد دل میکرد . اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو

میداد . ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد ، همان طوریکه بار

آمده بود . بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد ، نمک بحرامی خواهد

بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد ، جای جوش خوردة زخ مهای قمه ، گوشة چشم

پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد ، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت :

” شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه ، از مردانگی دور است … او

چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بکنم ؟ این عشق مر ا میکشد … مرجان … تو مرا کشتی …

به که بگویم ؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..! “

اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید . آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود

خوابش میبرد .

ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم ، باغها ی دلگشا و شراب های ارغوانیش

بخواب میرفت ، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون ب ه هم چشمک میزدند . آن وقتیکه

مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت ،

همانوقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبی عی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بایستی از تو

قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد

و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش آهسته قلب ، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از

روی گونه هایش بوسه میزد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید ، بخودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین میفرستاد

و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت ، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که

فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی میگذرانید .

هفت سال بهمین منوال گذشت ، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارة زن و بچة حاجی ذره ای فرو

گذار نکرد . اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری

می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود ، ولی علاقة او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان

بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود . درین مدت همة بچه های حاجی صمد از آب و گل در

آمده بودند.

ولی ، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد : برای مرجان شوهر پیدا شد ، آنهم چه شوهری که

هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود . ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت

خونسردی مشغول تهیة جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد . زن و بچة حاجی را دوباره

بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانها ی مردانه معین کرد ، همة کله گنده

ها ، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.

ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها

نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود ، داش آکل با همان سر و وضع داشی

قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبیت

مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند . همه

مهمانها بسر تا پای او خیره شدند . داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت ، ایستاد و گفت :

” آقای امام ، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت . پسر از همه

کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است . ( اشاره کرد به سه

نفری که دنبال او بودند . ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام . حالا دیگر

ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان !”

تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت . سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود ،

سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت . در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد

شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده ، ولی دل او شکسته و مجروح بود . گامهای بلند و لاابالی بر

میداشت، همینطور که میگذشت خانة ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدة آجری

آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرة های سوراخ سوراخ مثل

لانة زنبور داشت و روی آب حوض خزه سبز بسته بود . بوی ت رشیده ، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا

پراکنده بود . ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد ، خندة ساختگی کرد .

داش آکل بحالت پکر گفت :

” جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم. “

ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد . داش

آکل بتری را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید ، آنوقت تا نصف آن را سر کشید ، اشک

در چشمهایش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچة

زردنبوی کثیفی بود ، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لب ش آویزان بود ، بداش آکل نگاه می کرد ،

داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچة حیاط بود و در دهنش گذاشت .

ملا اسحق جلو آمد، روی دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت :

” مزة لوطی خاک است ! “

بعد دست کرد زیر پارچة لباس او و گفت :

” این چیه که پوشیدی ؟ این ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستی من خوب میخرم . “

داش آکل لبخند افسرده ای زد ، از جیبش پولی در آورد ، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد . تنگ

غروب بود . تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد . کوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناک

و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود ، صورت مرجان ، گونه های سرخ ، چشم های سیاه و مژه های

بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود . زندگی

گذشتة خود را بیاد آورد ، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند . گردشهائی که با دوستانش سر قبر

سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد ، گاهی لبخند میزد ، زمانی اخم میکرد . ولی چیزیکه برایش مسلم بود

اینکه از خانة خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود ،

میخواست برود دور بشود . فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند ! سر تا سر زندگی

برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد :

” به شب نشینی زندانیان برم حسرت ،

که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است “

آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند :

” دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری ،

که نبود چارة دیوانه جز زنجیر تدبیری !”

این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خوان د، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت ، یا فکرش جای دیگر

بود خاموش شد .

هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید . اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل

ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید . بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در

خانه ای نشست ، چپقش را در آورد چاق کرد ، آهسته میکشید . بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر

شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی

میرفت، سرش درد میکرد ، ناگهان سایة تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت :

” لو لو لوطی لوطی را شه شب تار میشناسه .”

داش آکل کاکا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به کمرش زد، تف برزمین انداخت و گفت :

” اروای بابای بیغیرتت ، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی ، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی !”

کاکا رستم خندة تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت :

” خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست !.. اام شب خاخاخانة حاجی عع عقد کنان است،

مک توتو را راه نه نه …”

داش آکل حرفش را برید :

” خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم .”

دست برد قمة خود را بیرون کشید . کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آکل

سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت :

” حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد ! “

کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد ، ولی داش آکل چنان ب ه مچ دست او زد که قمه از دستش پرید . از صدای

آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند ، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت .

داش آکل با لبخند گفت :

” برو، برو بردار ، اما بشرط اینکه این د فعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک

بکنم !”

کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند . تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند،

عرق از سرو رویشان میریخت ، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد . در میان کشمکش سرداش آکل بسختی

روی سنگفرش خورد ، نزدیک بود که از حال برود . کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش

تمام شده بود . اما در همینوقت چشمش ب ه قمة داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و

توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای هر دوشان از

کار افتاد.

تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را ب ه دشواری از زمین بلند کردند ، چکه های خون از پهلویش بزمین

میریخت . دستش را روی زخم گذاشت ، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید ، دوباره ب ه زمین خورد بعد او را

برداشته روی دست بخانه اش بردند.

فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانة حاجی صمد رسید ، ولی خان پسر بزرگش به

احوالپرسی او رفت . سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش

بیرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواری نفس م ی کشید . داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت ،

با صدای نیم گرفته لرزان گفت :

” در دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … “

دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد ، اشک چشمش را پاک کرد . داش آکل از ح ال

رفت و یکساعت بعد مرد.

همة اهل شیراز برایش گریه کردند.

ولی خان قفس طوطی رابرداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و

چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت :

” مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان … عشق تو … مرا کشت .”

اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.

...

1+
صادق هدایت نظر دهید...

داود گوژ پشت

نه ، نه ، هرگز من دنبال اینکار نخواهم رفت . باید بکلی چشم پوشید . برای دیگران خوش میآورد در صورتیکه »

داود زیر لب با خودش میگفت و عصای کوتاه زرد رنگی که در «… برای من پر از درد و زجر است . هرگز، هرگز

دست داشت ب ه زمین میزد و ب ه دشواری راه میرفت مانند اینکه تعادل خودش را بزحمت نگهمیداشت . صورت

بزرگ او روی قفسه سینه بر آمده اش میان شانه های لاغر او فرو رفته بود، از جلو یک حالت خشک ، سخت و

زننده داشت : لبهای نازک بهم کشیده ، ابروهای کمانی باریک .، مژه های پائین افتاده ، رنگ زرد، گونه های بر

جسته استخوانی . ولی از دور که به او نگاه میکردند نیم تنه چوچونچه او با پشت بالا آمده ، دستهای دراز بی

تناسب ، کلاه گشادی که روی سرش فرو کرده بود، بخصوص حالت جدی که بخودش گرفته بود و عصایش را

بسختی بزمین میزد بیشتر او را مضحک کرده بود.

او از سرپیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و بسوی دروازه دولت میرفت نزدیک غروب بود،

هوا کمی گرم بود . دست چپ جلو روشنائی محو این پایان غروب ، دیوارهای کاه گلی و جرزهای آجری در

خاموشی سر بسوی آسمان کشیده بودند.

دست راست خندق را که تازه پر کرده بودند در کنار آن فاصله بفاصله خانه های نیمه کاره آجری دیده میشد .

اینجا نسبتا خلوت و گاهی اتومبیل یا در شکه ای میگذشت که با و جود آب پاشی کمی گرد و غبار ب ه هوا بلند

میکرد، دو طرف خیابان کنار جوی آب درختهای تازه و نوچه کاشته بودند.

او فکر می کرد میدید از آغاز بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده . یادش افتاد

اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی ( اسپارت ) بچه های هیولا یا ناقص را میکشتند همه شاگردان بر

گشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی باو دست داد . اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا

مجرا میشد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون

او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است.

صورت رنگ پریده ، گونه های استخو انی ، پای چشمهای گود و کبود، دهان نیمه باز و حالت مرگ پدرش را

همانطوری که دیده بود از جلو چشمش گذشت . پدر کوفت کشیده پیر که زن جوان گرفته بود و همه بچه های او

کور و افلیج بدنیا آمده بودند . یکی از برادرهایش که زنده مانده او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد .

با خودش میگفت : ‹‹ شاید آنها خوشبخت بوده اند ! ››

ولی او زنده مانده بود، از خودش و از دیگران بیزار و همه از او گریزان بودند . اما او تا اندازه ای عادت کرده بود

که همیشه یک زندگانی جداگانه بکند . از بچگی در مدرسه از ورزش ، شوخی ، دویدن ، توپ بازی ، جفتک چهار

کش ، گرگم ب ه هوا و همه چیزهائی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میآورد بی بهره مانده بود . در

هنگام بازی کز میکرد، گوشه حیاط مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچه ها را تماشا

می کرد ولی یکوقت هم جدا کار میکرد و میخواست اقلا از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند، روز و شب

کار میکرد آنهم برای اینکه از روی حل مسئله ریاضی و تکلیفهای او رونویسی بکنند . اما خودش میدانست که

دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده در صورتیکه میدید حسن خان که زیبا ، خوش اندام و لباسهای خوب

می پوشید بیشتر شاگردها کوشش میکردند با او دوست بشوند . تنها دو سه نفر ا زمعلم ها نسبت به او ملاحظه

و توجه ظاهر میساختند آنهم نه از برای کار او بود بلکه بیشتر از راه ترحم بود، چنانکه بعد هم با همه جان کندن

ها و سختیها نتوانست کارش را به انجام برساند.

اکنون تهی دست مانده ب ود، همه از او گریزان بودند رفقا عارشان می آمد با او راه بروند ، زنها باو میگفتند : ‹‹

قوزی را ببین ! ›› این بیشتر او را از جا در میکرد . چند سال پیش دوبار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها

او را مسخره کرده بودند. اتفاقا یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی در فیشر آباد منزل داشت ، چندین بار یکدیگر

را دیده بودند با او حرف هم زده بود . عصرها که از مدرسه بر میگشت میآمد اینجا تا او را ببیند، فقط به یادش

می آمد که کنار لب او یک خال داشت . بعد هم که خاله اش را به خواستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره

کرده و گفته بود: ‹‹ مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم ؟ ›› هر چه پدر و مادرش او را زده بودند قبول

اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یاد بود دوره « ؟ مگر آدم قحط است » : نکرده بود میگفته

جوانی او بشمار میآمد . حالا هم دانسته یا ندانسته بیشتر گذارش به اینجا میافتاد و یادگارهای گذشته دوباره

پیش چشم او تازه میشد . او از همه چیز سر خورده بود . بیشتر تنها بگردش میرفت و از جمعیت دوری میجست،

چون هر کسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتگو مینمو د گمان میکرد راجع ب ه اوست ، دارند او را دست

میاندازند. با چشمهای میشی رک زده و حالت سختی که داشت گردن خود را با نصف تنه اش بدشواری بر

میگردانید، زیر چشمی نگاه تحقیر آمیز میکرد رد میشد . در راه همه حواس او متوجه دیگران بود همه عضلات

صورت او کشیده میشد میخواست عقیده دیگران را درباره خودش بداند.

از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت ، افکار او شوریده و پریشان بود . دید

سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که ب ه سنگ خورد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد مثل چیزیکه

ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین او به زحمت خم شد

در روشنائی مهتاب نگاه آنها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه

ساده و راست بود که او دیده ، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخ ود از جامعه آدمها

رانده شده بودند . میخواست پهلوی این سگ که بدبختیهای خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم

پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینه پیش آمده خودش بفشارد . اما این فکر برایش

آمد که اگر کسی از اینجا بگذرد و به بیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد.

تنگ غروب بود که از دم دروازه یوسف آباد رد شد ، به دایره پرتو افشان ماه که در آرامش این اول شب غمناک

و دلچسب از کرانه آسمان بالا آ مده بود نگاه کرد، خانه های نیمه کاره، توده آجرهائی که رویهم ریخته بودند،

دور نمای خواب آلود شهر، د رختها ، شیروانی خانه ها ، کوه کبود رنگ را تماشا کرد . از جلو چشم او پرده های

درهم و خاکستری میگذشت.

از دور و نزدیک کسی دیده نمی شد ، صدای دور و خفه آواز ابوعطا از آنطرف خندق میآمد . سر خود را

بدشواری بلند کرد، او خسته بود با غم و اندوه سرشار و چشمهای سوزان مثل این بود که سر او به تنش

سنگینی میکرد . داود عصای خودش را گذاشت بکنار جوی و از روی آن گذشت بدون اراده رفت روی سنگها ،

کنار جوی نشست ، ناگهان ملتفت شد دید یک زن چادری در نزدیکی او کنار جوی نشسته تپش قلب او تند شد .

آن زن بدون مقدمه رویش را بر گردانید و با لبخند گفت : – هوشنگ ! تا حالا کجا بودی ؟

داود از لحن ساده این زن تعجب کرد که چطور او را دیده و رم نکرده ؟ مثل این بود که دنیا را به او داده باشند .

از پرسش او پیدا بود که میخواست با او صحبت بکند، اما اینوقت شب در اینجا چه میکند؟ آیا نجیب است ؟ بلکه

عاشق باشد ؟ بهر حال هم صحبت گیر آوردم شاید به من دلداری بدهد! مانند اینکه اختیار زبان خودش را نداشت

گفت : خانم شما تنها هستید؟ منهم تنها هستم . همیشه تنها هستم ! همه عمرم تنها بوده ام.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که آن زن با عینک دودی که به چشمش زده بود دوباره روی ش را برگردانید و

گفت : پس شما کی هستید ؟ من به خیالم هوشنگ است او هر وقت میآید میخواهد با من شوخی بکند.

داود از این جمله آخر چیزی دستگیرش نشد و مقصود آن زن را نفهمید . اما چنین انتظاری را هم نداشت . مدتها

بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود ، دید این زن خوشگل است.

عرق سرد از تنش سرازیر شده بود به زحمت گفت : نه خانم من هوشنگ نیستم . اسم من داود است.

آن زن لبخند زد جواب داد : – منکه شما را نمی بینم ، چشمهایم درد میکند ! آهان داود ! … داود قوز … ( لبش را

گزید ) میدیدم که صدا به گوشم آشنا میآید . منهم زیبنده هستم مرا میشناسید ؟

زلف ترنا کرده او که روی نیم رخش را پوشانیده بود تکان خورده ، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه

تا گلوی او تیر کشید ، دانه های عرق روی پیشانی او سرازیر شد ، دور خودش را نگاه کرد کسی نبود . صدای

آواز ابوعطا نزدیک شده بود، قلبش میزد ب ه اندازه ای تند میزد که نفسش پس میرفت بدون اینکه چیزی بگوید سر

تا پا لرزان از جا بلند شد . بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت با گامهای سنگین افتان و

این زیبنده بود ! مر ا »: خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت

نمیدید … شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده … کی میداند؟ نه … هرگز … باید بکلی چشم پوشید ! … نه

« … نه من دیگر نمیتوانم

خودش را کشانید تا پهلوی همان سگی که در راه دیده بود نشست و سر او را روی سینه پیش آمده خودش

فشار داد . اما آن سگ مرده بود!

تهران ۱۶ شهریور ماه ۱۳۰۹

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

دون ژوان کرج

نمیدانم چطور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، جان در یک قالب میشوند، به قول عوام جور و اخت

می آیند و یکبار معرفی کافی است برای اینکه یکدیگر را هیچوقت ف راموش نکنند در صورتیکه بر عکس بعضی

دیگر با وجودیکه مکرر بهم معرفی میشوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می گردند، همیشه از هم

گریزان هستند، میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمیشود و اگر در کوچه هم بهم بر بخورند ، یکدیگر

را ندیده می گیرند . دوستی بی جهت ، دشمنی بی جهت ! حالا این خاصیت را میخواهند اسمش را سمپاتی یا آنتی

پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیه اشخاص بدانند یا نه . آنهائیکه معتقد به حلول ارواح هستند دورتر

رفته میگویند که این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده اند و باین جهت

نسبت بهم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچکدام از این فرضیات نمیتوانند به آسانی معمای بالا را حل بکند . این

کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی با محاسن جسمانی دارد.

باری، یکی ازین برخوردها ی عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد . شب عید نوروز بود ، تصمیم گرفته بودم

برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته کننده ، سه روزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا بکنم و

برای خودم لم بدهم . هرچه فکر کردم دیدم مسافرت دور صلاح نیست . بعلاوه وقت هم اجازه نمیداد از این رو

قصد مسافرت کرج را کردم . بعد از تهیه جواز، سرشب بود، رفتم در کافه ژاله نشستم . سیگاری آتش زدم و در

ضمن اینکه گیلاس شیر و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه میکردم و به تماشای آمد و شد مردم مشغول

بودم، دیدم آدم تنومندی از دور به من اظهار خصوصیت کرد و به طرفم آمد . دقت کردم، دیدم حسن ش بگرد

است. ده سال شاید بیشتر میگذشت که او را ندیده بودم، و غریب تر آنکه هردومان یکدیگر را شناختیم . بعضی

صورتها کمتر تغییر میکند بعضی بیشتر عوض میشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو

و ساده بود، ولی نمیدانم چه در حرکات و لباسش بود که ساختگی و غیر طبیعی بنظر میآمد . مثل اینکه خودش را

گرفته بود.

من تا آنشب اسم خانواده اش را نمیدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن خان میگفتند . در حیاط

مدرسه موقع بازی و تفریح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندی درشت و حرکات شل و ول داشت وبه

لباس خودش هیچ اهمیتی نمیداد ، همیشه یخه اش باز و روی کفشهایش خاک نشسته بود و همان حالت لاابالی به

او بیشتر میآمد و رویش میافتاد . اما خیلی زود عصبانی میشد و خیلی زود هم خشمش فرو کش میکرد .از این

گذاشته بودند. « حمال » جهت بیشتر طرف تفریح و آزار بچه های موذی واقع میشد. و نمیدانم چرا اسمش را

من همیشه از او دوری میکردم ، مثل اینکه اختلاف مبهم و نا معلومی بین ما وجود داشت . ولی حالا با حالت

مخصوص خودمانی که آمد سر میز من نشست آن اکراه دیرینه و بی دلیل را مرتفع کرد و یا گذشتن زمان این

تباین مجهول را خود بخود از بین برده بود . اما فرقی که کرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن کلفت شده بود، و

از آنهائی بود که دور خودشان تولید شادی میکنند.

به محض ورود، به پیشخدمت کافه، دستور داد برایش عرق آوردند . گیلاسهای عرق را پی در پی بالا میریخت و

در اثر استعمال عرق ، یکجور خوشحالی موقت باو دست داد. ولی بواسطه شهوترانی زیاد، بیش از سنش شکسته

بنظر میآمد و خطی که گوشه لبش میافتاد، نا امیدی تلخی را آشکار می کرد چیزی که غریب بود، به سر و وضع

خود خیلی پرداخته بود، اما جار میزد که ساختگی است، همین توی ذوق میزد . هر دقیقه بر میگشت و در آینه

کراوات خودش را مرتب می ک رد، هر چه بیشتر کله اش گرم میشد، بیشتر صورتش بچه گانه و حالت لاابالی قدیم

را بخود میگرفت.

بالاخره ، بدون مقدمه به من گفت که مدتی است عاشق زنی شده ، یعنی یک نفر آرتیست شهیر، که خیلی فرنگی

یکسال بود او نو از دور دوستش دا شتم ولی جرأت نمی کردم عشق »: مآب و دولتمند است و تکرار میکرد که

«! خودم رو بهش اظهار بکنم، تا اینکه همین اواخر یه طوری پیش آمد کرد که بهم رسیدیم

«؟ عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش »: من پرسیدم

اگر حاضر بشه که با من زندگی بکنه البته که می گیرمش . چیزی که هس مخارجش زیاد میشه . هر شب که با »

هم به کافه میریم ده پونزده تومن رو دسم میگذاره . اما من از زیر سنگم که شده پیدا میکنم . اگه شده هفت در رو

بیه دیگ محتاج بکنم مخارجش رو در میارم . چیزی که هس ، روی اصل عاشقیس بشرط اینکه از همیه روابط

سابق خودش دس بکشه میدونی بردمش منزلمون به مادرم معرفیش کردم . مادرم گفت . بیا تو خونیه ما بمون .

اون گفت : دشمنت مییاد اینجا تو چار دیوار خودشو حبس بکنه . با این وضع ماهی دویست و پنجاه تومن خرج

پانسیون دویست و پنجاه تومن خرج هتل و دانسینگ رو دسم میگذاره . فردا شب بیا همینجا اونم با خودم مییارم

«. ببین چطوره

«. فردا شب من در کرج هستم »

راسی میگی؟ برای نوروز میری کرج؟ خودت تنها هسی؟ چطوره، منم اونو ور میدارم میام . راسش نمیدونسم »

«؟ چه کار بکنم . ونگهی خرجش کمتر میشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همدیگه بهتر آشنا میشیم

«. مانعی نداره ولیکن جواز »

«. جواز لازم نیس من صد مرتبه بی جواز کرج رفته ام . جواز نمیخواد . حالا فرداشب حریکت میکنی »

«. صبح ساعت ۹ دم دروازه قزوین هستم، از اونجا راه میافتیم »

«. منم میام _ درست سر ساعت ۹ با هم میریم . پس من میرم بضعیفه خبر بدم که خودش رو آماده بکنه »

من از این اظهار صمیمیت ناگهانی و دروغ و دونگهائی ک ه برا یم نقل کرد تعجب کردم . بالاخره از هم جدا شدیم و

قرار مان برای صبح شد.

فردا صبح سر ساعت ۹ حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنین صنم توی کتاب بود : لاغر، کوتاه ، مژه های

سیاه کرده، لب و ناخن های سرخ داشت . لباسش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برل یان بدستش

میدرخشید و مثل این که خودش را برای مهمانی شب نشینی آراسته بود . همینکه خانم اتومبیل فرد کهنه رادید

بالاخره «. من بخیالم اتومبیل شخصیس . من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم »: وحشت کرد و گفت

سوار شدیم و اتومبیل به طرف کرج روانه شد.

پیاده شدیم . هوا خنک بود و پالتو می « عصر جدید » حق ب ه جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه

چسبید . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از یک باغچه گر گرفته ، با درختهای تبریزی دراز سفید و یک ایوان دراز که

یک رج اطاق سفید کرده ، متحدالشکل داشت ، مثل اینکه از توی کارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقی سه تخت

فنری با شمد و لحاف مشکوک داشت و یک آینه سر طاقچه گذاشته بودند . پیدا بود که اطاقها رابرای مسافران

موقتی ترتیب داده بودند . چون اگر کسی در یکی از آنها خودش را محبوس میکرد بزودی حوصله اش سر

میرفت. چشم انداز جلوی ایوان، یک رشته کوه کبود بود و گنجشکهای تغلی جا افتاده که از سرمای زمستان جان

به سلامت برده بودند، با چشمهای کلاپیسه شده و پرهای کز کرده ، مثل اینکه از نسیم بهاری مست شده بودند،

بی اراده روی شاخه های تبریزی جست میزدند ، و یا از در و دیوار بالا می رفتند ، بطوری که سر و صدای آنها

تولید سرگیجه می کرد . ولی همه اینها روی هم رفته یک حالت سرمستی و ییلاقی به مهمانخانه میداد که بدون

لطف و دلربائی نبود.

همین که اطاقهایمان معین شد و گرد و غبار اتومبیل را از خودمان گرفتیم ، من رفتم در ایوان قدم میزدم و منتظر

حسن و خانمش بودم . یکمرتبه ملتفت شدم ، دیدم از ته ایوان ، یکنفر بمن اشاره میکند . نزدیک که آمد او را

پلاس بود و در آنجا به او معرفی شده بودم . و « پروانه » شناختم . این همان جوانی بود که هر شب در کافه

گذاشته بودند. « دن ژوان » رندان بطعنه اسمش را

از این جوانهای مکش مرگ مای مع مولی و تازه بدوران رسیده اداری بود لباسش خاکستری ، شلوار چارلستون

گشاد مد شش سال قبل پوشیده بود . سرش غرق بریانتین بود و یک انگشتر الماس بدلی بدستش که ناخنهای

سه روز است در کرج مانده و خیال دارد امشب »: مانیکور شده داشت برق میزد . بعد از اظهار مرحمت گفت که

«! برای خاطر یک دختر ارمنی اینجا آمده بودم ، امروز صبح رفت »: قدری یواش تر گفت «. به تهران برگردد

در اینوقت . حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفی کردم .

بعد با هم رفتیم دور میز نشستیم . حسن و خانمش ظاهرا از این مسا فرت راضی و خشنود بودند . خانم روی

ما اصلن یه جور سمپاتی بهم داریم . همچنین نیس؟ راسی برای شما نگفتم ، یه »: دوش حسن میزد و میگفت

برادر دارم مثل سیبی که با حسن نصب کرده باشن . اما از وختیکه زن گرفت از چشمم افتاد ! نمیدونین چه آفتی

رو گرفته ، من بالاخره مجبور شدم خونه ام رو جدا بکنم . صمیمیت و اخلاق خوب رو من خیلی دوس دارم ..

«! قربون یکجو اخلاق خوب

گیلاسهای خودمان را ب ه سلامتی خانم بلند کردیم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش یک گرامافون با چند

صفحه آورد و شروع کرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت ک رد ، نه یکبار نه ده بار، من

ملتفت نگاههای شرر بار حسن بودم که دندان قروچه میرفت و ظاهرا بروی مبارکش نمیآورد.

بعد از ناهار ، تصمیم گرفتیم که برویم قدری هوا خوری بکنیم . از جاده چالوس ، گردش کنان روانه شدیم . در

بعد هم مثل این که سالهاست خانم را میشناسد ، با او گرم «. امشب هم میمونم »: راه، دن ژوان آهسته بمن گفت

صحبت شد ! از همه چیز و از همه جا اطلاع داشت . و حکایتهای جعلی هم برای خانم نقل میکرد، بطوری که

فرصت نمیداد که ما دو نفر هم اظهار حیاتی بکنیم!

سرت رو »: حسن مثل اینکه تصمیم فوری گرفت، رفت کنار خانم که چیزی بگوید . ولی خانم باو تشر زد و گفت

حسن هراسان خودش را کنار کشید . دن ژوان پالتوی خودش را درآورد « ؟ بالا بگیر ، این لک روی لباست چیه

روی دوش خانم انداخت . من نزدیک بآنها شدم . دن ژوان ، رودخانه گل آلود کنار جاده و درختهائی که از دور

چقدر خوبه آدم بیاد اینجور جاها زندگی بکنه ! این »: مثل چوب جارو از زمین در آم ده بود ، نشان میداد و میگفت

هوا، این رودخونه، این درختا، که برای یه ماه دیگه جونه میزنه . شب مهتاب آدم بیاد کنار رودخونه یه گرامافون

«! هم داشته باشه … حیف شد که دوربین عکاسیم رو جا گذاشتم

از آبادی های نزدیک ، مردهای دهاتی که لباس و آجیده نو پوشیده بودند و بچه ها با لباسهای رنگارنگ درآمد و

شد بودند . خانم اظهار خستگی کرد . دن ژوان کنار رودخانه محلی را نشان داد . رفتیم روی سنگها نشستیم . آب

گل آلود رودخانه باد کرده بود، زنجیر وار موج میزد و گل و لای را با خودشم یبرد. جلو نظرمان را تپه های

خاکی و یکرشته کوه سرمازده گرفته بود. هوا نسبتا گرم شده بود . دن ژوان لباسش را در آورد و در تمام مدتی

که آنجا نشسته بودیم ، از معشوقه خودش و عطر کتی ، عشق و ناموس و رقص قفقازی صحبت میکرد . و خانم

یه شلوار ازین بهتر »: با دهن باز به حرفهای صد تا یه غاز او گوش میداد . حرفهای پوچ احمقانه، مثلا می گفت

داشتم ، هفته پیش رفتم با یکی از رفقا سوار هواپیما شدم . وختی که خواستم پائین بیام پام گرفت به سنگ زمین

خوردم . سر زانوم پاره شد این شلوارو خیاطی لوکس ۲۵ تمن برام دوخته بود. تمام پام مجروح شده بود .

درشکه سوار شدم رفتم مریضخونه آمریکائی پیش ماکتاول . اون گفت : خدا بهت رحم کرده، اگه کنده زانویت

ضربت دیده بود چلاق میشدی . سه روز خوابیدم ، خوب شدم ، اما ازون بالا ، شیروونی خونه ها آنقدر قشنگ

پیدا بود ! خونیه خودمونم ازون بالا د یدم. گنبد مسجد سپهسالار هم پیدا بود . آدما مورچه شده بودن . اما وختی

«..! که هواپیما پائین مییاد، دل آدم هری تو میریزه

بالاخره، بعد از رفع خستگی ، بلند شدیم و بطرف کرج برگشتیم . حسن و دن ژوان که سر دماغ و شنگول بودند ،

این کفشو دو هفتیه »: رنگ قفقازی سوت میزدند . خانم آمد برقصد پ اشنهء کفشش ور آمد خانم تکرار می کرد

دن ژوان که حاضر خدمت بود ، با یک قلبه سنگ پاشنه کفش را درست کرد . در حالی «! پیش از باتا خریده بودم

که خانم با دستش باو تکیه کرده بود.

اینم واسیه من زن نمیشه؟ باید ولش »: حسن بمن ملحق شد و بر خلاف آنچه در کافه بمن اظهار کرده بود گفت

«! بکنم . من نمیتونم تنگه اش را خورد بکنم . خونه مون که بند نمیشه هیچ ، میخواد آزادم باشه ، خیلی آزاد

نزدیک غروب که وارد مهمانخانه شدیم ، چند بطری عرق، گرامافون و مخلفات جور بجوری روی میز را پر کرده

بود.

دن ژوان گرامافون را بکار انداخت و پی در پی با خانم می رقصید . حسن پکر و عصبانی خون خونش را

جون ما راسش رو بگو ، عاشق »: میخورد و به شوخی باو گوشه وکنایه میزد که خالی از بغض نبود ، میگفت

«. معشوقه ما شدی؟ بگو دیگه ، ما طلاقش میدیم

به ! من خودم نومزد دارم، تو »: دن ژوان یک صفحه ویلون احساساتی گذاشت، آمد روی تختخواب نشست و گفت

از کیف بغلش عکس دختر غمناکی را در آورد . می بوسید و بسر و رویش میمالید و در «..! گمون میکنی

چشمهایش اشک حلقه زد، مثل اینکه گریه توی آستینش بود.

احساس رحم خانم بجوش آمد، بلند شد و رفت پیش دن ژوان نشست . حسن برای اینکه از رقص دن ژوان با

خانمش جلوگیری بکند از پیشخدمت ورق بازی خواست و دن ژوان را دعوت به بازی بلوت کرد . آنها مشغول

بلوت دونفری شدند . ولی خانم که سر کیف بود و قر توی کمرش خشک شده بود، گویا برای لجبازی با حسن،

رفت یک صفحه گذاشت و مرا دعوت به رقص کرد . در میان رقص حس کردم که خانم دست مرا فشار میداد و به

من اظهار علاقه میکرد و دو سه بار صورتش را به صورت من چسبانید.

حسن فرصت را غنیمت دانسته بود، در بازی دق دلی و دلپری خودش را سر دن ژوان خالی میکرد . جر میزد، داد

برو »: می کشید ، عصبانی شده بود . همینکه رقص تمام شد ، خانم رفت و یک سیلی آبدار به حسن زد و گفت

«! گمشو! این چه ریختیه ؟ عقم نشست . برو گمشو ، عینهو یه حمال

حسن با چشمهای رک زده باو نگاه میکرد و بغض بیخ گلویش را گرفته بود . بی اراده دستش را برد که کروات

خودش را درست بکند، ولی یخه اش باز بود .دن ژوان از بازی استعفا داد و دوباره با خانم شروع به رقص کرد .

من زیر چشمی حسن را میپائیدم : دیدم بلند شد، از اطاق بیرون رفت. دن ژوان یک صفحه تانگوگذاشت.

حسن وارد اطاق شد، نگاهی باطراف انداخت ، آمد دست مرا گرفت از اطاق بیرون کشید . حس کردم که دستش

می لرزید : زیر چراغ گا ز ایوان ، رگهای شقیقه هایش بلند شده بود، چشمهایش باز و لب پائیینش ول شده بود .

درست بریخت لاابالی زمانی که او را در مدرسه دیده بودم ، درآمده بود . همینطور که دست مرا گرفته بود بریده

دیشب که تو بمن گفتی، من بخیالم فقط با تو هستم ، تقصیر تو شد ک ه اونو بمن معرفی کردی! خوب »: بریده گفت

تو دیده و شناخته بودی، اما اون بی اجازه من با زنم میرقصه . این خلاف تمدن نیس؟ تو بهش حالی کن که این

اداهای لوس بچگونه رو از خودش در نیاره . انگشتر بدلی خودش برخ زن من میکشه ، میگه ده هزار تمن برای

معشوقه خودم خرج کرده ام ! عاشقم یشه، پای گرامافون گریه میکنه . بخیالش من خرم . وختی که میرقصه چرا

از من اجازه نمیخواد؟ همه اینها رو من میفهمم، من از اون زرنگترم . منم خیلی از این عاشقی های کشکی دیدم .

ببین تو اونو بمن معرفی کردی ، میدونی این زن زیاد آزاده، من میدونسم که نمیتونم زیاد باهاش زندگی بکنم ،

«. ولی همین الآن من میرم دیگه اینجا بند نمیشم

ای بابا ! یکشب هزار شب نمیشه . حالا برو یک مشت آب به سر و روت بزن ، از خر شیطون پائین بیا . عرق _»

«. خوردی پرت میگی . ونگهی شب اول ساله بد شگونی میشه

ولی جواب من، اثر بدی کرد، مثل چیزی که حسن آتشی شد ، به عجله رفت در اطاق خودش، از توی کیف خانم

پول برداشت ، به پیشخدمت مهمانخانه دستور داد که یک اتوموبیل در بست برای شهر حاضر بکند، چون خیال

داشت فی الفور حرکت بکند . اتفاقا در حیاط مهمانخانه یک اتومبیل ایستاده بود . دیوانه وار دور خود را نگاه کرد

همین الآن باید برم شهر، هرچی میخوای میدم . » : و رفت بالای سر شوفر خواب آلود او را بیدار کرد و گفت

«! زود باش

حسن یخه پالتوش را بالا کشید . رفت توی اتومبیل فرد نشست . شوفر چشمهایش را میمالید و بطرف اتومبیل

«. بیخود میگه ، مست کرده برو بخواب »: میرفت . من بشوفر گفتم

شوفر هم از خدا خواست و برگشت که بخوابد . یکمرتبه خانم حسن متغیر، اخمهایش را در هم کشیده ، آمد دم

«! خاک تو سرت ! تو اصلا آدم نیسی ، مرده شور ریخت حمالت رو ببرن »: اتومبیل رو کرد به حسن و گفت

«. از اولم من براش احساس ترحم داشتم نه عشق ، این لایق زنی مثه زن برادرم بود » .« رویش را بمن کرد »

پاشو ، پاشو بیا اینجا تو اطاق ، باید حرفمو با تو تموم بکنم . میخوایی منو اینجا سر صحرا » دوباره به حسن

«! بگذاری ؟ خاک تو سرت بکنن

حسن به حال شوریده بلند شد ، رفت در اطاقش ، روی تخت خواب افتاد ، دستها را جلو صورتش گرفت . هق و

نه ، نه زندگی من بیخود شده … من میرم شهر … من زندگیم تموم شده … منو »: هق گریه می کرد و میگفت

دیوونه کردی …باید برم ، دیگه بسه !… تا حالا گمون میکردم زندگی من مال خودم نبوده ، مال تو هم هس . نه …

«! سر راه پیاده میشم ، خودمو از بالای دره پرت می کنم … دیگه بسه

حسن نه تنها جملات معمولی جملات معمولی رمانهای پست عشق آلود را تکرار می کرد ، بلکه بازیگر آنها شده

بود. این آدم ظاهرا کله شق که از من رو در بایستی داشت و سعی می کرد خودش را سیر و کهنه کار و غد

جلوه بدهد، یکمرتبه کنترل خود را گم کرد . موجود خوار و بیچاره ای شده بود که عشق و ترحم از معشوقه اش

گدائی می کرد . اینهمه توده گوشت مچاله شده ،شکنجه شده که مثل کوه روی تخت غلتیده بود ، درد میکشید !_

یکنوع درد خود پسندی بود و در عین حال جنبه مضحک و خنده آور داشت . در صورتیکه خانم به برتری

». خودش مطمئن بود، فتح خود را ب ه آواز بلند میخواند . به حال تحقیرآمیز دستش را به کمرش زده بود و میگفت

نگاهش بکنین ، عینهو یه حمال ! آقا باصرار » : رویش را بمن کرد «. برو گمشو ، احمق ! نمیدونسم تو انقد احمقی

من یه خورده سرو وضعش رو تمیز کرد . به بینین به چه ریختی افتاد ه! من نمیدونسم انقد احمقه وگرنه هرگز

نمیومدم ، افسوس . تو مسافرت اخلاق خوب معلوم میشه ! به بینین چطور افتاده روتختخواب ؟ این حالت

طبیعیشه . اگه جون بجونش بکنن حماله . چه اشتباهی کردم ! خوب شد زودتر فهمیدم ، من هرگز نمیتونم با این

«! زندگی بکنم

بود. حسن هق هق گریه می کرد ، همینکه من « خاک تو سرت » با دستش حرکت تحقیر آمیزی کرد که مفهومش

دیدم کار ب ه جای نازک کشیده از اطاق بیرون آامدم و آنها را تنها گذاشتم . رفتم در اطاق دن ژوان ، دیدم همه

چیزها ریخته و پاشیده،سوزن به ته صفحه رسیده ، تق و تق صدا می کند .

چه خبره ؟ دعواشون »: دن ژو ان با رنگ پریده ، سیاه مست ، روی تخت افتاده بود . من تکانش دادم . او گفت

شده؟ تقصیر من چیه؟ خودش بمن اظهار علاقه کرد گفت : تورو دوس دارم ، نه، گفت : بتو سمپاتی دارم . این

حسن مثه حمالاس . دس منو تو رقص فشار می داد و دوبارم ماچم کرد . من هیچ خیالی براش نداشتم . یه موی

نومزدمو نمیدم هزار تا از این زنا بگیرم . ندیدی پیش از اینکه بلوت بازی بکنم رفتم بیرون ؟ برای این بود که

«. جای سرخاب لب خانومو از رو صورتم پاک بکنم

«. نه ، باین سادگی هم نیس ، آخر منم میدیدم »

اوه آش دهن سوزی نیس که حکایتش مثه حکایت همیه زنهای عفیفیس که اول فرشته ناکام ، پرنده بیگناه ، »

مجسمه عصمت و پاکدامنی هسن . انوخت یه جوون سنگدل شقی پیدا میشه . اونارو گول میزنه ! من نمیدونم !

چرا انقدر دخترای ناکام گول جوونای سنگدل رو میخورن و برای دخترای دیگه عبرت نمیشه . اما همین خانوم

«.. هفتا جوون جنایتکارو لب چشمه میبره و تشنه بر میگردونه

دن ژوان نسبت به قضایائی که مربوط به او میشد ، کیکش نمیگزید و کاملا برایش طبیعی بود . من فهمیدم که

حرفهای بی سر وته، اداهای تازه به دوران رسیده ، اطوارش ، دروغهای لوس و تملقهای بیجائی که میگفت ، قرت

انداختن و خود آرائیش کاملا بی اراده و از روی قوه کوری بود که با محیط و طرز محیط او وفق میداد . او حقیقتا

یک دن ژوان محیط خودش بود بی آنکه خودش بداند.

صبح در اتاقم را زدند ، در را باز کردم ، خانم حسن چمدان بدست وارد شد و گفت :

الآن. من میرم قزوین پیش خواهرم ._ هیچ میدونین که حسن شبونه رفت ؟ من اومدم از شما خداحافظی _»

«. بکنم

«. خیلی متأسفم ! ولی صبر بکنین با هم میریم حسنو پیدا می کنیم _»

هرگز، من دیگه حاضر نیسم توی روی حسن نگاه بکنم . مرده شور ترکیبش رو ببرن ! میرم پیش خواهرم . _»

«! اون منو گول زد، آورد اینجا ، بعد شبونه فرار میکنه

بی آنکه منتظر جواب من بشود از اطاق بیرون رفت . پنج دقیقه بعد، دن ژوان با چمدانی که گویا فقط محتوی یک

«؟ تو دیگه کجا میری » : گرامافون بود ، برای خداحافظی آمد دم اطاقم . من گفتم

«. من کار دارم باید برم شهر ، دیشبم بیخود موندم »

او هم خد انگهداری کرد و رفت . علی ماند و حوضش ! ولی من تعجیلی به رفتن نداشتم . گنجشکها با جار و

جنجال، چشم های کلاپیسه بیدار شده بودند . گویا نسیم بهاری آنها را مست کرده بود . من بفکر قضایای عجیب

و غریب دیشب افتادم و فهمیدم که این قضایا هم مربوط به نسیم مست کننده بهاری بوده و رفقای منهم مثل

گنجشکهای مست شده بودند.

بعد از صرف ناشتائی به قصد گردش از مهمانخانه بیرون رفتم . دیدم یک اتومبیل لکنته ، بدتر از اتومبیلی که ما

را به کرج آورده بود، بزحمت و با سر و صدا ، از جلو مهمانخانه رد میشد . ناگهان چشمم به مسافرین آن افتاد :

از پشت شیشه دن ژوان و خانم حسن را دیدم که پهلوی هم نشسته گرم صحبت بودند و اتومبیل آنها به طرف

جاده قزوین میرفت .

پایان

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

فردا

۱مهدی زاغی

چه سرمای بی پیری! بااین که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی

می آمد! – اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشة شکسته بود یا از لای درز که سرما تو

جلو «! از سرما سخلو کردم »: می زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد

پنجره حر فها را پخش می کرد. نه، غمی ندارم! به درک که ولش کردم: – اتاق دود زده،

قمپز اصغر، سیاهی که به دس توپل آدم م یچسبه، دوب ههم زنی، پرچانگی و لو سبازی بچه ها،

رخت خواب سرد – هرجا که برم، این ها هم دنبالم می آید. نه چیزی را ،« حق دوست » کبابی

گم نکردم.

چرا خوابم نم یبرد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده. باید ب یخود غلت نزنم

– عصبانی شدم. باید همه چی را فراموش کنم، حتی خودم را تا خوابم ببره. اما پیش از

فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چی را فراموش کردم چه نیستم؟ من درست نمی دونم

صاحب مرده! دیشب سرم را که روی « من » این «! من… من » کی هستم. نمی دونم… همه اش

متکا گذاشتم، دیگه چیزی نفهمیدم. همه چی را فراموش کردم. شاید برای اینه که فردا

می رم اصفهان. اما دفعة اولم نیست که سفر می کنم. به، هروقت با بچه ها اوین و درکه هم که

می خواستیم بریم، شبش ب یخوابی به سرم م یافتاد. اما این دفعه برای گردش معمولی نیست،

موقتی نیست، نمی دونم ذو قزده شدم یا می ترسم. از چی دلهره دارم؟ چیچی را پشت سرم

می ت م. چرا نمی تونم یک جا بند بشم؟ رضا ساروقی که با هم

کار می کردیم، حالا صفه بند شده، دماغش چاغه. من همیشه « بدخشان » تو چاپخانة

بی تکلیفم، تا خرخره هم زیر قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پیش خور می کنم. حالا

فهمیدم، این سرما از هوا نیست، از جای دیگر آب می خوره – تو خودمه. هرچی می خواد بشه،

اما هردفعه این سرما میاد – با پشت خمیده، بار این تن را باید بکشانم تا آخر جاده باید

رفت. چرا باید؟ برای چه؟… تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلی! بازوهای قوی

دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور می زنه، تا سر انگشت هام این گرما میاد، من زنده

هستم – زندگی که در این جا می کنم م یتونم در اون سر دنیا بکنم. در یک شهر دیگه. دنیا

باید چه قدر بزرگ و تماشایی باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با این خبرهای تو روزنامه، نباید

تعریفی باشه، جنگ هم برای اون ها یک جور بازی است – مثل فوت د اره …

آب که تو گودال ماند می گنده.

چطوره برم ساوه؟ انگل او نها بشم؟ هرگز… برای ریخت پدر و زن بابا دلم تنگ نشده.

اون ها هم مشتاق دیدار من نیستند. نمی دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست

کردند. عقم می شینه؛ نه برای این که سر مادرم هوو آورد. همیشه آب دماغ روی سیبیلش

سرازیره، چشم می زنه. چرا مثل بچه ها

همیشه تو جیبش غاغا ل یلی داره و دزدکی م یخوره و به کسی تعارف نم یکنه؟ من شبیه

پدرم نیستم – با اون خانة گلی ق یآلود، رف های کج وکوله، طاق ضربی کوتاه، هیاهوی بچه و

گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطی هم زندگی م یکنند! آن وقت با چه فیس و افاد های

دستش را پر کمرش می زنه و رعی تهایش را به چوب می بنده! از صبح تا شام فحش می ده و

ایراد می گیره. نانی که از اون جا دربیاد زهرماره. نان نیست. اون جا جای من نیست، هیچ جا

جای من نیست. پدرم حق آب و گل داره. ریشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش – مال

خیلی مهمه! زندگی می کنه یادگار داره. اما هیچی مال من نمی تونه باشه، یادگار هم مال من

نیست یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی شان مایه داشته – از

عشق بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می برند. بچگی خودشان را به یاد م یآرند. اما

مهتاب چشم مرا می زنه و یا بی خوابی به سرم م یاندازه. یادگار هم از روی دوش هام

سرمی خره و به زمین می افته، یکه و تنها. چه بهتر! پدرم از این یارگارها زیاد داره. اما من

هیچ دلم نمی خواد که بچه گی خودم را به یاد بیارم. پارسال که ناخوش و قرض دار بودم، چرا

جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نباید کرد.

ها ش مث ل ن خ و دچ ی ، زی ر ا ب ر و ها ی پر پشت س و س و

بعد از شش سال کار، تازه دستم خالی است. روز از نو روزی از نو! تقصیر خودمه، چهار سال

با پسرخالم کار می کردم، اما این دو سال که رفته اصفهان ازش خبری ندارم. آدم جدی

زرنگیه. حالا هم به سراغ اون م یرم کی م یدونه؟ شاید به امید اون م یرم. اگر برای کاره

پس چرا به شهر دیگه نمی رم؟ به فکر جاهایی می افتم که جای پای خویش و آشنا را پیدا

بکنم. زور بازو! چه شوخی بی مزه ای! اما حالا که تصمیم گرفتم.

خلاص تو دنیا اگر جاهای مخصوصی برای کیف و خو شگذرانی هست، عوضش بدبختی و

بیچارگی همه جا پیدا م یشه. اون جای مخصوص، مال آدم های مخصوصیه. پارسال که چند

بودم، مشتری های چاق داشت، پول کار نکرده خرج می کردند. « کافة گیتی » روز پیشخدمت

اتومبیل، پارک، زن های خوشگل، مشروب عالی، رخت خواب راحت، اتاق گرم، یادگارهای

خوب، همه را برای او نها دست چین کردند، مال او نهاست و هرجا که برند به او نها

چسبیده. اون دنیا هم باز مال اون هاست. چون برای ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر یک

روز کار نکنیم، باید سر بی شام زمین بگذاریم. اون ها اگر یک شب تفریح نکنند، دنیا را بهم

می زنند! اون شب کنج راهرو کافه، اون سرباز آمریکایی که سیاه مست بود و از صورت

پرخونش عرق می چکید، سر اون زنی رو که لباس سورمه ای تنش بود چ هجور به دیوار می زد!

من جلو چشمم سیاهی رفت. نتونستم خودم را نگه دارم. زنیکه مثل این که تو چنگول

عزراییل افتاده؛ چه جیغ و دادی سرداده بود! هیچ کس جرئت نداشت جلو بره یا میانجی گری

بکنه، حتی آژان جلو در با خون سردی تماشا م یکرد. من رفتم که زنیکه را خلاص کنم،

نمی دونم چی تو سرم زدند. برق از چشمم پرید. وقتی که چشمم را واز کردم، تو کلانتری

خوابیده بودم. جای لگدی که تو آبگاهم زدند هنوز درد می کنه. سه ماه توی زندان خوابیدم.

نه، من هم برای خودم یادگارهای خوشی «؟ ابولی خرت به چنده »: یکی پیدا نشد ازم بپرسه

دارم!

این چیه که به شانه ام فرومی ره؟ هان مشت برنجی است. چرا امشب در تمام راه،

این مشت را تو دستم فشار می دادم؟ مثل این که کسی منو دنبال کرده. خیال می کردم با

کسی دست وپنجه نرم می کنم. حالا چرا گذاشتمش زیر متکا؟ کیه که بیا منو لخت بکنه؟

رخت خوابم گرم تر شده، اما چرا خوابم نمی ره؟ شب عروسی رستم خانی که قهوه خوردم،

خواب از سرم پرید. اما امشب مثل همیشه دوتا پیاله چایی خوردم. بی خود راهم را دور کردم

لعنت که همیشه یک لادولا حساب می کنه. « حق دوست » رفتم گلبندک. بر پدر این کبابی

به هوای این رفتم که پاتوق بچه هاست، شاید اگر یکی دوتا گیلاس عرق خورده بودم

بهترمی خوابیدم. غلام امشب نیامد. من که با همة بچ هها خداحافظی کرده بودم. اما نمی دو

نستند که دیگه روز شنبه سرکار نم یرم. می خواستم همین را به غلام بگم. امروز صبح چه

نگاه تند و نیم رخ رنگ پریده ای داشت! چراغ، جلو گارسه وایساده بود شبیخون زده بود،

گمون نمی کردم که کارش را ای نقدر دوست داشته باشه. بچة ساد های است: می دونه که

هست، چون درست نمی دونه که هست یا نیست. اون نمی تونه چیزی رو فراموش بکنه تا

خوابش ببره. غلام هیچ وقت به فکرش نمی یاد که کارش را ول بکنه یا قمار بزنه. مثل ماشین

رو پاهاش لنگر ورمی داره و حروف را تو ورسات می چینه. چه عادتی داره که یا ب یخود

وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت می شه. پشت لبش که سبز شده

قیافش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه می کشه! همین که یک

استکان عرق خورد، دیگه نمی تونه جلو چانه اش را بگیره! هرچی به دهنش بیاد م یگه. مثلا

به من چه که زن داییش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرف هاش رو باور نمی کنه- همه

می دونند که صفحه م یگذاره. هرچه پاپی من شد نتونست که ازم حرف دربیاره. من عادت

مسیبی رگ به رگ می شه، به دماغش « بچه ها »: به درددل ندارم. وقتی که برمی گرده میگه

برمی خوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ می تونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما

همیشه لب هاش وازه و با دهن نفس م یکشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمی یاد: بچة ناتو

دوبه هم زنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه. کمی بزرگ تر یا کوچ کتر،

اما لابد خانه های گلی و مردم تب نوبه ای چشم می آد بغل

پیرهن ابریشمی را که به من قالب زد، خوب کلاه .« عباس سوزاک گرفته »: گوشم می گه

سرم گذاشت! نمی دونم چشمش از کار سرخ شده یا درد می کنه. پس چراعینک نمی زنه؟

عباس و فرخ با هم رفیق جان در یک قالب هستند. شب ها ویلون مشق م یگیرند.

شاید پای غلام را هم تو دو کشیدند. هان، یادم نبود، غلام را بردند تو اتحادیة خودشان، برای

پریروز که عباس برای من از اتحادیه صحبت « حق دوست » این بود که امشب نیامد کبابی

بهتره که عباس با اون «. ولش، این کله اش گچه »: می کرد، غلام کونة آرنجش زد و گفت

دندون های گرازش حرف نزنه. اون هرچی به من بگه، من وارونه اش را می کنم. با اون

دندا نهای گراز و چشم چپش نمی تونه منو تو دو بکشه. اگه راست می گه بره سوزاکش را

چاق بکنه. اون رفته تو حذب تا قیاف هاش را ندیده بگیرند. غلام راست می گفت که من

درست مقصودشان را نمی فهمم. شاید این هم یک جور سرگرمیه. اما چرا از روز اول چشم

چپ اصغر به من افتاده؟ بی خودی ایراد می گیره. بلکه یوسف خبرچینی کرده. من که یادم

نمی یاد پشت سرش چیزی گفته باشم. من این همه چاپخانه دیدم هیچ کدام آ نقدر بلبشو و

شلوغ نبوده – بلد نیستند اداره کنند اجر آدم پامال م یشه. غلام می گفت اصغر هم تو این

چاپخانه سهم داره. شاید برای همین خودش را گرفته. اما چیزغریبی از مسیبی نقل م یکرد:

روز جشن اتحادیه بوده، می خواستند مسیبی را دنبال خودشان ببرند. اون همین طور که

«؟ بر پدر این زندگی لعنت! پس کی نون بچه ها را می ده »: ورسات می کرده، برگشته گفته

پس کی نان بچه ها را می ده؟ چه زندگی جدی خنده داری! برای شکم بچه هاش این طور جان

می کنه و خرکاری م یکنه! هرچی باشه من یالغوزم و دنباله ندارم. من نمی تونم بفهمم. شاید

اون ها هم یک جور سرگرمی یا کیفی دارند، اون وقت می خواهند خودشان را بدبخت جلوه

بدند. اما من با کیف های دیگران شریک نیستم، از اون ها جدام. احتیاج به هواخوری دارم.

شش سال شوخی نیست، خسته شدم. باید همة این مسخره بازی ها را از پشت سر سوت بکنم

و بروم. احتیاج به هواخوری دارم.

من همة دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل این که آدم ساع تهای دراز

از بیابان خشک بی آب و علف م یگذره به امید این که یک نفر دنبالشه. اما همین که

برمی گرده که دست او را بگیره، می بینه که کسی نبود – بعد می لغزه و توی چاله ای که تا

اون وقت ندیده بود م یافته – زندگی دالان دراز یخ زد های است، باید مشت برنجی را از

روی احتیاط – برای برخورد به آدم ناباب – تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم

آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم دیگر را

بغل دست من کار « بهار دانش » می فهمیدیم. حالا تو آسایش گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعة

می کرد. یک مرتبه بی هوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد

هم خون قی کرد، از اون جا شروع شد. چه قدر پول دوا و درمان داد، چ هقدر بی کاری کشید و

با چه قدر دوندگی آخر تو آسایشگاه راهش دادند! مادرش این مایه را برای هوشنگ گرفت

تا به یک تیر دو نشان بزنه: هم ثواب، هم صرف هجویی خوراک. این زندگی را مشتر یهای

برای ما درست کردند. تا ما خون قی بکنیم و اون ها برقصند و کیف بکنند! « کافه گیتی »

هرکدام شان در یک شب به قدر مخارج هفت پشت من سر قمار برد و باخت می کنند…

ما اگر بریم پشگل ورچینیم، خره »: هرچیزی تو دنیا شانس م یخواد. خواهر اسد الله م یگفت

«! به آب پشگل می اندازه

شش ساله که از این سولاخ به اون سولاخ تو اتاق های بدهوا میان داد و جنجال و سرو صدا

مثل این که اگه دیر می شد زمین به «! کار کردم. اون هم کار دستپاچة فوری زودب اش

آسمان می چسبید! حالا دستم خالی است. شاید ای نطور بهتر باشه. پارسال که تو زندان

رخت خوابم گرم تر «؟ ابولی خرت به چنده »: خوابیده بودم، یکی پیدا نشد که ازم بپرسه

شده… مثل این که تک هوا شکسته… صدای زنگ ساعت از دور م یآد. باید دیروقت باشه…

فردا صبح زود… گاراژ… من که ساعت ندارم… چه گاراژی گفت؟… فردا باید… فردا.

۲ -غلام

دهنم خشک شده. آب که این جا نیست. باید پاشم، کبریت بزنم، از تو دالان کوزه را پیدا

کنم – اگر کوزه آب داشته باشه. نه، کرایه اش نمی کنه، بدتر بدخوابم می شم. اما پشت عرق

آب خنک می چسبه! چطوره یک سیگار بکشم؟ به درک که خوابم نبرد: همه اش برای خواب

خودم هول می رد … نه، کشته شد. پیرهن زیرم خیس عرقه. به تنم

چسبیده. این شکوفه دختر قدسی بود که گریه می کرد. امشب پکر بودم، زیاد خوردم، هنوز

سرم گیج میره، شقیقه هام تیرمی کشه. انگاری که تو گردنم سرب ریختن. گیج و منگ.

همین طور بهتره. چه شمد کوتاهی! این کفنه… رد م … حالا زیر خاکم… جونورها به

سراغم آمدند… باز شکوفه جیغ و دادش به هوا رفت! طفلکی باید یک باکیش باشه… یادم

رفت براش شیرینی بگیرم.

چه حیف شد! بچة خوبی بود. چشم های زاغش همیشه می خندید. بچة پاکی بود! چه پیش

آمدی! بیچاره. بیچاره. بیچاره. باید نفس بلند بکشم تا جلو اشکم را بگیرم. مثل این که تو

دلم خالی شده، یک چیزی را گم کردم. صدای خروس می آد. خیلی از شب گذشته. بهتر که

از خواب پریدم. این که خواب نبود. خواب می دیدم که بیدارم، اما نه چیزی را می دیدم نه

چیزی را حس م یکردم و نه م یتونستم بدونم که کی هستم. اسم خودم یادم رفته بود،

نمی دونستم که دارم فکر می کنم که بیدارم یا نه اما یک اتفاقی افتاده بود. می دونستم که

افتاده. شاید باد می وزید، به صورتم می خورد. نه، حالا یادم آمد. یک سنگ قبر بزرگ بود.

کی اون جا دعا م یخوند؟ پشتش به طرف من بود. من انگشتم را روی سنگ گذاشته بودم.

انگشتم تو سنگ فرو رفت. حس کردم که فرو رفت. یک مرتبه سوخت، آتیش گرفت. من از

خواب پریدم. تک انگشتم هنوز زق زق م یکنه. می ترسم کار دستم بده. آمدم خیار پوست

بکنم، تک چاقو رفت تو انگشتم. سید کاظم که دستش آب کشید، بدجوری به خنس و فنس

افتاد. اگر دستم چرک بکنه از نون خوردن می افتم…

انگار دلواپسی دارم. کاشکی یک هم صحبت پیدا می کردم. اون شب که دیروقت شد

جواز شب نداشتم، تو اتاق حروف چینی زیر گارسه خوابیدم. خیلی راح تتر بودم. هم صحبت

داشتم. مثل ای نکه هوا روشن شده. این سر درخت کاج خانة همسایه است که تکان

می خوره؟ من به خیالم آدمه. پس باد می آد. پشه دست وپلم را تیکه پاره کرد. کفرم دراومد.

پریشب همسایگی ما چه شلوغ بود! از بس که تو باغ شان چراغ روشن کرده بودند، خانة ما

هم روشن شده بود. برای عروسی پسرش سه شب جشن گرفت. حاجی گ لمحمد ایوبی چه

قیافیة باوقاری داره! با محبته! چه جواب سلام گرمی از آدم می گیره! با این همه دارایی هنوز

خودش را نباخته. اما چراهمیشه کلاه واسه سرش تنگه؟ قدسی می گفت شبی بیست وپنج

هزار تمن خرجش شده. اون هم تو این روزگار گرانی! اما یوسف چ هقدر بددهنه!

داماد را من می شناسم. از اون دزدهای بی شرفه! مردم از گشنگی جون می دند، اون »: می گفت

چرا «. پولش را به رخشان می کشه! این ها در تمام عمرشان به قدر یک روزما کار نکردند

باید این حرف را بزنه؟ خوب، پسرش جوانه، آرزو داره. قسمت شان بوده! خدا دلش خواسته

پول دارشان بکنه، به کسی چه؟ اما قدسی می گفت عروس سیاه و زشته. می گفت مثل چی؟

گویا زیاد بزکش کرده بودند. اما زاغی ناکام مرد. بیچاره « شکل ماما خمیره است » آهان

پدر و مادرش؟ آیا خبردار شدند؟ بیچار هها فردا تو روزنامه م یخونند. شاید پدرومادرش

مردند. من ت هوتوش را درمیارم… چه آدم توداری بود! مادر که داغ فرزند ببینه، دیگه

هیچ وقت یادش نمی ره… خجسته که بچه اش از آبله مرد، چند ساله، هنوز پای روضه چه

شیون و شینی راه می اندازه! هر کسی یک قسمتی داره… اما نه این که این جور کشته بشه.

خدایا! چی نوشته بود؟ عباس همین طور که خبر روزنامه را می چید با آ بوتاب خوند.

عباس هم زاغی را م یشناخت. اما اون از نظر حزبی بود، نه برای خاطر زاغی. وقتی می خوند،

تشییع جنازة با »: نه گفت «. تشییع جنازه از سه فرد مبارز »: چرا باد انداخته بود زیر صداش

مهدی » فردا صبح من روزنامه را می خرم و می خونم. اسم «. شکوه از سه کارگر آزادی خواه

« زاینده رود » را اول از همه نوشته بودند. این ها کارگر چاپخانة « رضوانی مشهور به زاغی

بودند. کس دیگری نمی تونه باشه. یعنی غلطه مطبعه بوده؟ غلط هم به این گندگی؟ غلط

ازاین بدترها هم ممکنه. ز ن د ب ود . اما در صورتی که خبر خطی

بوده غلط مطبعه نمی تونه باشه. شاید تلگرافچی اشتباه کرده؟ لابد اون های دیگه هم جوان

بودند. خوب اینها دسته جمعی اعتصاب کرده بودند، زنده باد!… آن وقت دولتی ها تو د لشان

شلیک کردند. گلوله که راهش را گم نمی ی ن

سردسته بودند، تو صف جلو بودند. دولتی ها هم می دونستند کی ها را بزنند. بی خود نیست که

« تشییع جنازة با شکوه »براشان می گیرند.

چهارپنج ماه پیش بود که با ما کار می کرد. اما مثل اینه که دیروز بوده، نگاهش تو روی

پیشانیش آمده بود. دماغش کوتاه بود و ل بهاش کلفت. روهم رفته خوشگل نبود، اما صورت

گیرنده داشت. آدم بدش نم یآمد که باهاش رفیق بشه و دو کلام حرف بزنه. وارد اتاق که

می شد، یک جور دلگرمی باخودش می آورد. هیچ وقت مبتدی را صدا نمی زد، همیشه فرم ها را

خودش تو رانکا می کرد و به اتاق ماشین خانه می برد. اون وقت اتاق مان کوچک و خقه بود،

صدای سنگین و خفة حروف می آمد که تو ورسات می چیدند و یا تو گارسه پخش می کردند.

زاغی که از لای دندانش سوت م یزد، خستگی از تن آدم در م یرفت. من یاد سینما

می افتادم. حیف که زاغی نیست تا ببینه که حالا اتاق مان بزرگ و آبرومند شده! شاید اگر

آن وقت این اتاق را داشتیم پهلوی ما می ماند و بی خود اصفهان نمی رفت. نه، از کار

روبرگردان نبود، اما دل هم به کار نمی داد- انگاری برای سرگرمی خودش کار می کرد.

همیشه سربه زیر و راضی بود، از کسی شکایت نداشت. آدم خون گرم سرزنده ای بود.

چه جوری از لای دندانش سوت م یزد، از این آهنگ هایی بود که تو سینما می زنند. همیشه یا

می رفت سینما و یا سرش تو کتاب بود. خسته هم نمی شد. من فقط فیلم های جانت ماکدونالد

و دوروتی لامور را دوست دارم. لورل و هاردی هم بد نیست، خوب، آدم می خنده.

اصغرآقا سر همین سوت زدنه بی موقع اش با اون کج افتاد و بهش پیله م یکرد.

نمی دونم چرا آد مها آن قدر خودخواهند. همین که ترقی کردند خودشان را می بازند! پیش

ازاین که صفحه بند بشه، جای مسیبی غل طگیر اتاقمان بود. می گفتیم، می خندیدیم، یک مرتبه

گذاشته – آخر رفاقت که « مردم آزار » خودش را گرفت! بی خود نیست که فرخ اسمش را

تو دنیا دروغ نمی شه. اون روز من جلو اصغرآقا درآمدم. واسة خاطر زاغی بود که بهش

توپیدم. خدایی شد که زاغی نبود. رفته بود سیگار بخره وگرنه با هم گلاویز می شدند. من از

زد وخورد و این جور چیزها خوشم نمی یاد. این نویسندة کوتولة قناس که پنجاه مرتبه نمونه ها

را تغییر و تبدیل می کنه، اون براش مایه گرفت. رفته بود چغلی کرده بود که خبرهای

کتابش پرغلط چیده م یشه. از او نهاست که اگر غلط هم نباشه ازخودش م یتراشه – من

فکریم چرا زاغی قبول کرد؟ اون مال اتاق ما بود، نبایس کتا بچینی قبول بکنه؛ چون حسین

گابی از زیرش در رفته بود. در هر صورت، بهونه داد دست اصغرآقا. آمد بنا کرد به بد

حرفی کردن. اگر زاغی بود به هم می پریدند – زاغی گردن کلفت بود، از اصغرآقا نمی خورد.

خدایی شد که کسی برای زاغی خبرچینی نکرد- خوب، هردوشان رفیق ما بودند.

زاغی اصلا آدم هو سباز دم دمی بود. کار زود زیر دلش را م یزد. اون جا اصفهان باز

رفت تو چاپخانه؟ اما به حزب و این جور چیزها گوشش بدهکار نبود. چه طور تو اعتصاب

شاخت را از »: کارگرها کشته شد؟ اون روز سر ناهار با عباس حر فشان شد. زاغی می گفت

همین »: عباس جواب داد .« ما بکش، من نم یخواهم شکار بشم- یک شیکم که بیش تر ندارم

حرف هاست که کار ما را عقب انداخته. تا ما با هم متحد نباشیم حال و روزمان همین است.

راه راست یکی است، هزارتا که نمی شه. پس کارگرهای همه جای دنیا از من و تو

شماها مرد »: زاغی از ناهار دست کشید، یک سیگار آتیش زد. بعد زیرلبی گفت «؟ احمق ترند

چه طور شد عقیده اش برگشت؟ اون آدم عشقی بود، «! عمل نیستید! همه اش حرف می زنید

گاس یک مرتبه به سرش زده. اما همة اشکال زاغی با دفتر سر سجل بود. اگر سجل

نداشت، پس چه طور رفت اصفهان؟ یوسف پرت م یگفت که زاغی تو خیابان اسلامبول

سیگار امریکایی و روزنامه می فروخته. اون وقت ب یخود اسم من دررفته که صفحه می گذارم!

بچه ها! چه طور براش ختم… یک مجلس عزا بگیریم؟ هرچی باشه »: من پیشنهاد کردم

هیچ کس صداش در نیامد. فقط یوسف «. ازحقوق ما دفاع کرده، جونش را فدای ما کرده

کسی نخندید. من از یوسف رنجیدم – « خدا بیامرزدش! آدم یبسی بود »: برگشت و گفت

شوخی هم جا داره.

من د لخورم که باهاش خوب تا نکردم. بیچاره دمغ شد. نه، گناه من چی بود؟ فقط پیش

ساعت مچی م را بیست تمن » خودش ممکن بود یک فکرهایی بکنه. اول به من گفت که

«. می فروشم

پس »: گفت «. توخودت لازمش داری »: ساعتش پنجاه تمن چرب تر می ارزید. من گفتم

من نداشتم، اما براش راه انداختم، همان شب، همه مان را «. ده تمن بده، فردا بهت پس می دم

مهمان کرد. چهارده تمن خرجش شد. فردای آن روز، از اتاق « حق دوست » به کبابی

مهدی رضوانی این »: ماشین خانه که درآمدم، یک زن چاق پای حوض وایساده بود. پرسید

بهش بگید مادر هوشنگ باقی پول ساعت را »: گفت «؟ چه کارش دارید »: گفتم «؟ جاست

«؟ مگه ساعتش را فروخت »: من شستم خبردار شد که ساعتش را فروخته. گفتم «. آورده

چه جوان نازنینی! خدا به کس و کارش ببخشه! از وقتی که پسرم مسلول شده و تو »: گفت

وارد اتاق شدم نگاه کردم ساعت به مچ زاغی «. شاه آباد خوابیده هر ماه بهش کمک م یکنه

رفت و برگشت، ده تمن منو پس داد. ازش «. مادر هوشنگ کارت داره »: نبود. بهش گفتم

خدا بیامرزدش! چه آدم «. هیچی رفیقم »: آه کشید و گفت «؟ هوشنگ کیه »: پرسیدم

رفیق بازی بود!… من نمی دونم چیه… اما یک چیزی آزارم م یده… چیچی را نمی دونم؟

نمی دونم راستی دردناکه یا نه… آیا م یتونم یا نه؟… نمی دونم نه اون نباید بمیره. نباید…

نباید… نباید… . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می رم شا هآباد،

مادر هوشنگ را توآسایشگاه پیدا می کنم. بهش حالی می کنم. نه، باید جوری به هوشنگ

کمک کنم که نفهمه. آدم سلی خیلی د لنازک می شه و زود بهش برمی خوره. لابد از سیاهی

سرب مسلول شده… رفیق زاغی است. باید کمکش کنم. از زیر سنگ هم که شده درمیارم…

اضافه کار می گیرم… نمی دونم می تونم گریه کنم یا نه… نمی دونم… اوه… اوه… چه بده! باید

جلو اشکم را بگیرم. برای مرد بده… صورتم تر شده… باید نفس بلند بکشم.

این دفعه دیگه پشه نیست. شپشه. تو تیرة پشتم راه می ره. وول می زنه. رفت بالاتر.

که با خودم آوردم. بی خود پشتم را خاراندم، بهتر نشد. « حق دوسته » این سوغات کبابی

لاکردار جاش راعوض کرد. دیشب تو چلوش ریگ داشت و مسمای بادنجانش هم نپخته

بود. بعد هم تک چاقو فرو رفت سرانگشتم. حالا که به فکرش افتادم بدتر شد. این

حق دوست هم خوب دندون ما را شمرده! اگر عباس به دادم نرسیده بود از پا درمی آمدم،

دست خودم نبود، پکر بودم. همین که دید حالم سر جاش نیست، منو با خودش برد. دیگه

چیری نفهمیدم. یک وقت به خودم آمدم دیدم تو خانه عباس هستم. فردا خجالت می کشم تو

روی عباس نگاه کنم… چه کثیف! همه اش قی کرده بودم… آه چه بده!… خوب، کاه از خودت

و گیلاس را سرمی کشیدم. « به سلامتی گشت » نیست، کاهدون که از خودته! هی می گفتم

اختیار از دستم در رفته بود. این سفر باید هوای خودم را داشته باشم. عباس مهمان نوازی را

در حق من تمام کرد. انگشتم که خون می ش س ی  زد . بعد منو آورد تا دم خانه

رساند. اما جوان با استعدادیه، چه خوب ویلون می زنه! خواست برام ویلون بزنه، من جلوش

نه، نه، رفیقمان کشته شده، ویلونت را کنار بگذار. به احترام اون هم که شده نباید چندوقت ویلون بزنی. چون ما هم همان عزا داریم

اگه ویلون می زد من گریه می کردم.

ازاین خبرهمة بچه ها تکان خوردند. حتی علی مبتدی اشک تو چشمش پرشد،

دماغش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. فقط مسیبی بود که ککش نمی گزید. مشغول

غلط گیری بود. سایة دماغش را چراغ به دیوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسیبی

آخر رفاقت که دروغ نمی شه. این زاغی پونزده روز با ما کار م یکرد. برای خاطرما »: گفتم

به روی خودش نیاورد، از یوسف گوادرات «. خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد

شماها نفستان ازجای گرم »: خواست. می دونم چه فکری می کرد. لابد تو دلش می گفت

بر پدر «! درمی آد. اگه از کارم وابمانم، پس کی نون بچه ها را می ده، بر پدر این زندگی لعنت

این زندگی لعنت!

فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خو نآلود شده… بلکه شکوفه برای

بچه گربه اش که زیر رخت خواب خفه شد گریه می کرد… چرا هنوز سر درخت کاج تکان

می خوره؟ پس نسیم میاد… امروز ترک بند دوچرخة یوسف به درخت گرفت و شکست. به

لب های یوسف تب خال زده بود. گوادرات… دیروز هفتا بطر لیموناد خوردم، بازهم تشن هام

بود! ت ا و ده . یعنی فردا تو روزنامه تکذیب می کنند؟

« عباس لوچ » خوب. من پیرهن سیاهم را می پوشم. چراعباس که چشمش لوچه، بهش

نمی گند؟ گوادرات… گو- واد-رات… گو- وادرات- فردا روزنامه… پیرهن سیاهم- فردا…

تیر ماه ۱۳۲۵

پایان

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

گرداب

همایون با خودش زیر لب میگفت :

” آیا راست است ؟ .. آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مردة دیگر ، میان

خاک سرد نمناک خواب یده … کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای

خفة غمگین مانند امروز را … آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش ب ه کلی خاموش شد ! او که آنقدر خندان

بود و حرف های بامزه میزد. “

هوا ابر بود ، بخار کمرنگی روی سیشه های پنجر ه را گرفته و از پشت آن شیروانی خانة همسایه دیده می

شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود . برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا میچرخیدند و روی لبة شیروانی

فرود میآمدند . از دود کش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون میآمد که جلو آسمان خاکستری پیچ و خم

میخورد و کم کم ناپدید می گردید .

همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اطاق سر دستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند . ولی بر

خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت ، ا مروز همة آنها افسرده و خاموش

بودند . حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی میکرد ، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته

پهلویش گذاشته ، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد . مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است وآن

نقص عموجان بهرام بود که ب ه عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای

خاطر اوست : لباس سیاه ، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج میزد همة اینها فکر او

را تأیید میکرد.

همایون خیره با آتش بخاری نگاه می کرد ، ولی فکرش جای دیگر بود . بدون اراده یاد روزهای زمستان

مدرسه افتاده بود ، وقتیکه مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست ، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام

بدیگران فرصت نمیدادند – بازی انها در این وقت همیشه یکجور بود : یک گلوله برف را روی زمین میغلتانیدند تا

اینکه تودة بزرگی میشد ، بعد بچه ها دو دسته میشدند، آنرا سنگر می کردند و گلوله برفبازی شروع میشد . بدون

اینکه احساس سرما بکنند با دستهای سرخ شده که از شدت سرما میسوخت ب ه یکدیگر گلوله پرتاب می کردند .

یکروز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را ب ه هم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را

زخم کرد، خان ناظم آمد و چند تا ترکة محکم ب ه کف دست او زد و شاید مقدمة دوستی او با بهرام از همانجا

شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را میدید یاد کف دستیها میافتاد . در این مدت هژده سال

باندازه ای روح و فکر آنها بهم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانة خودشان را بیکدیگر

می کفتند ، بلکه خیلی از افکار نهائی یکدیگر را نگفته درک میکردند.

تقریبا” هر دو آنها یک فکر ، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند . تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین

کدورت ما بین آنها رخ نداده بود . تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش

را کشته . همایون همان ساعت درشکه گرفت و ب ه تاخت سر بالین او رفت ، پارچه سفیدی که روی صورتش

انداخته بودند و خون از پشت آن نش ت کرده بود آهسته پس زد . مژه های خونالود ، مغز سر او که روی بالش

ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه ، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثی ر کرد ، بعد تا نزدیک

غروب که او را ب ه خاک سپردند پا بپای تابوت همراهی کرد . یکدسته گل فرستاد آوردند ، روی قبر او گذاشت و

پس از آخرین خ دا نگهداری با دل پری بخانه برگشت – ولی از آنروز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت ، خواب به

چشمش نیامده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار روبرویش بود و پی در پی از

آن میکشید .

اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد ، ولی فکرش بجائی نمی رسید . ه یچ عقیده و

فرضی نمیتوانست او را قانع بکند .

بکلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی باو دست میداد ، هرچه

کوشش میکرد نمیتوانست فراموش بکند ، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا ” بهم

آمیخته بود . در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر میگشت و عکس بهرام را نگاه میکرد تمام

یادگار های گذشت ه او جلوش زنده میشد و او را میدید : با سبیلهای بور ، چشمهای زاغ که از هم فاصله داشت ،

دهن کوچک ، چانة باریک، خندة بلند و سینه صاف کردن او همه جلو چشمش بود ، نمیتوانست باور بکند که او

مرده، آنهم آنقدر ناگهانی … ! چه جانفشانیها که بهرام در بارة او نکرد ، در مدت سه سال که ب ه مأموریت رفته

بود و بهرام سرپرستی خانة او را می کرد بقول بدری زنش ” نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد . “

اکنون همایون بار زندگی را حس میکرد و افسوس روزهای گذشته را میخورد که آنقدر خودمانی در همین

اطاق دور هم گرد میآمدند ، تخته نرد بازی میکردند و ساعتها میگذشت بدون آنکه گذشتن آنرا حس بکنند . ولی

چیزیکه بیشتر از همه او را شکنجه مینمود این فکر بود : “با اینکه آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از

یکدیگر پنهان نمیکردند ، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خود کشی با او مشورت نکرد ؟ چه علتی داشته ؟

دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده ؟ “همین را پی در پی از خودش میپرسید . آخر مثل اینکه فکری ب ه

نظرش رسید . بزنش بدری پناهنده شد و از او پرسید :

” تو چه حدس میزنی ، هیچ میدانی چرا بهرام این کار را کرد ؟ “

بدری که ظاهرا ” سرگرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی میلی

گفت :

” من چرا بدانم ، مگر بتو نگفته بود ؟ “

” نه … آخر پرسیدم … منهم از همین متعجبم … از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده . ولی چیزی ب ه

من نگفت گمان کردم این گرفتگی او ب رای کارهای اداری است … چون کا ر اداره روح او را پژمرده میکرد، بارها

بمن گفته بود … اما او هیچ مطلبی را از من نمیپوشید . “

” خدا بیامرزدش ! چقدر سر زنده و دل بنشاط بود ، از او اینکار بعید بود . “

” نه ، ظاهرا ” اینطور مینمود : . گاهی خیلی عوض میشد خیلی … وقتیکه تنها بود … یکروز وارد اطاقش که

شدم او را نشناختم ، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر می کرد . همینکه دید من یکه خوردم، برای اینکه

مغلطه بکند خندید و از همان شوخیها کرد. بازیگر خوبی بود . ! “

” شاید چیزی داشته که اگر بتو می گفت میترسید غمگین بشوی ، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو

زن و بچه داری ، باید به فکر زندگی باشی . اما او … “

سرش را با حالت پر معنی تکان داد ، مثل اینکه خود کشی او اهمیتی نداشته . دوباره خاموشی آنها را بفکر

وادار کرد . ولی همایون حس کرد که حرفهای زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است . همین زن که

هشت سال پیش او را میپرستید ، که آنقدر افکار لطیف راجع ب ه عشق داشت ! درین ساعت مانند اینکه پرده ای از

جلو چشمش افتاد ، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی ،

عقل رس، جا اف تاده و ب ه فکر مال و زندگی دنیا بوده و نمیخواست غم و غصه بخودش راه بدهد . و دلیلی که

میآورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته ! چه فکر پستی ، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده

مردنش افسوسی ندارد . آیا ارزش بچة او در دنیا بیش از رفیقش است ؟ هرگز ! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا

در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد ؟ …

او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پا چنار عصا

زنان آمده بود ، سراغ خانه بهرام را میگرفت تا برود از حلوای مرده بخورد . این مصلحت خداست ، بنظر زنش

طبیعی است و زن او بدری هم یکروز ب ه شکل همین سید خانم در میآید . از حالا هم بدون بزک ریختش خیلی

عوض شده، حالت چشمها و صدایش تغییر کرده . صبح زود که ب ه اداره میرود، هنوز او خواب است . پای

چشمهایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده . لابد زنش هم همین احساس را نسبت باو می کند ، که

میداند ؟ آیا خود او هم تغییری نکرده ، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است ؟ آیا زنش را

فریب نداده ؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود ؟ آیا در اثر بیخوابی بود و یا از یاد بود دردناک دوستش ؟

درین وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشة چادر را ب ه دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد

بدست همایون داد و رفت .

همایون خط کوتاه و بریده بریدة بهرام را روی پاکت شناخت با شتاب سر آنرا باز کرد، کاغذی از میان آن

بیرون آورد و خواند :

” الآن که یکساعت و نیم از شب گذشته بتاریخ ۱۳ مهر ۳۱۱ این جانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا

و رغبت همه دارائی خودم را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم – بهرام ارژن پور . “

” همایون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد.

بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید :

” کاغذ کی بود ؟ “

” بهرام . “

” چه نوشته ؟ “

” میدانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده … “

” چه مرد نازنینی ! “

این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد . ولی نگاه او بدون اراده روی عکس

بهرام قرار گرفت . سپس برگشته به هما نگاه کرد . ناگهان چیزی بنظرش رسید که بی اختیار لرزید . مانند اینکه

پردة دیگری از جلو چشمش افتاد : دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود ، نه ب ه او رفته بود و نه ب ه

مادرش . چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود ، دهن کوچک ، چانة باریک ، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام

بود . اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را ب ه او

بخشیده ! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجة روابط محرمانة بهرام با زنش بود ؟ آنهم رفیقی که با او

جان در یک قالب بود و آنقدر بهم اطمینان داشتند ؟ زنش سالها با او را ه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این

مدت او را گول زده ، مسخره کرده و حالا هم این وصیت نامه ، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده . نه ،

او نمیتوانست همة اینها را بخودش هم وار بکند . این افکار مانند برق از جلوش گذشت ، سرش درد گرفت ، گونه

هایش سرخ شد ، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت :

” تو چه می گوئی ، هان ، چرا بهرام اینکار را کرده ، مگر خواهر و برادر نداشت ؟ ” .

” از بسکه دور از حالا این بچه را دوست داشت . بندر گز که بودی هما سرخک گرفت ، ده شبانروز این مرد

پای بالین این بچه پرستاری میکرد . خدا بیامرزدش ! ” .

همایون خشمناک گفت :

” نه باین سادگی هم نیست … “

” چطور باین سادگی نیست ؟ همه که مثل تو بیعلاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی ب روی .

وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر ، یک جوراب هم برایم نیاوردی . خواستن دل دادن دست . خواست بچة

تو یعنی خواستن تو وگرنه عاشق هما که نشده بود . وانگهی مگر نمیدیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر

دوست داشت …

” نه ، بمن راستش را نمیگوئی . “

” میخواهی که چه بگویم ؟ من نمی فهمم … “

” خودت را به نفهمی میزنی . “

” یعنی که چه ؟ … یکی دیگر خودش را کشته ، یکی دیگر مال خودش را بخشیده ، من باید حساب کتاب پس

بدهم ؟ “

” همینقدر میدانم که تو هم باید بدانی ! “

” میدانی چیست ، من گوشه کنایه سرم نمی شود . برو خودت را معالجه کن ، حواست پرت است ، از جان من

چه میخواهی ؟

” به خیالت من نمیدانم ؟ “

” پس چرا از من میپرسی ؟ “

همایون با بی صبری فریاد زد :

” بس است . بس است مرا مسخره کردی ! “

سپس وصیت نامة بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد .

بدری پارچه بنفشی که در دست داشت پرت کرد ، بلند شد و گفت :

” مثلا” به من لجبازی کردی ؟ به بچة خودت هم روا نداری ؟ “

همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخر آمیز گفت :

” بچة من … بچة من . پس چرا شکل بهرام است ؟ “

با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و بزمین افتاد .

بچه که تا کنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدید آمیز گفت :

” مقصود تو چیست ؟ چه میخواهی بگوئی ؟ “

میخواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی . مسخره کردی . هشت سال است که تف سر بالا بودی نه

زن …؟ “

” به من … ؟ به دخترم ؟ “

همایون با خندة عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت :

” آره : دختر تو … دختر تو …. بردار ببین . میخواهم بگویم که حالا چشمم باز شد ، فهمیدم چرا بخشش

کرده ، پدر مهربانی بوده . اما تو بقولی خودت هشت سال است که … “

” که توی خانة تو بودم . که همه جور ذلت کشیدم ، که با فلاکت تو ساختم ، که سه سال نبودی خانه ات را

نگهداشتم ، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلختة روسی شده بودی . حالا هم

این مزد دستم است ، نمیتوانی بهانه ای بگیری ، میگوئی بچه ام شکل بهرام است . ولی من دیگر حاضر نیستم …

دیگر یکدقیقه توی این خانه بند نمیشوم . بیا جانم … بیا برویم. “

هما به حالت وحشت زده و رنگ پریده میلرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه

میکرد . گریه کنان دامن ما درش را گرفت و هر دو بطرف در رفتند . بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در

آورد و بسختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید.

صدای گریة هما و صدای پا در دالان دور شد ، د ه دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و

سرما آنها را برد . همایون مات ومنگ ب ه سر جای خودش ایستاده بود . میترسید که سرش را بلند بکند،

نمیخواست باور بکند که این پیش آمدها راست است . از خودش میپرسید ، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی

می بیند ، ولی چیزیکه آشکار بود ازین ب ه بعد این خانه و زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمیتوانست

دخترش هما را که آنقدر دوست داشت ببیند. نمیتوانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشته رفیقش چرکین

شده بود . از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده

کرده بود . همة اینها در خفای او . بدون اینکه بداند ! همه بازیگرهای زبر دستی بوده اند . تنها او گول خورده و ب ه

ریشش خندیده اند . از سر تا سر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سرخورده بود . خودش را بی اندازه

تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب ب ه

مأموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا بسر ببرد و یا اینکه خودش را سرب ه نیست بکند . برود جائی که هیچ

کس را نبیند . صدای کسی را نشنود ، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود . چون برای نخستین بار حس کرد

که میان او و همة کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود .

سیگاری آتش زد چند قدم ب ه د رازی اطاق راه رفت ، دوباره بمیز تکیه داد . از پشت شیشه پنجره تکه های

برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود ک ه ب ه آهنگ موسیقی مرموزی در هوا میرقصیدند و روی لبة

شیروانی فرود میآمدند . بی اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد که با پدر و مادرش ب ه ده خودشان در

عراق میرفتند . روزها را تنها لای سبزه ها زیر سایه درخت میخوابید ، همانجا که شیر علی چپقش را چاق می کرد،

و روی چرخ خرمن مینشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعتهای دراز آنجا انتظار پدرش را میکشید . چرخ

خرمن با صدای سوزناکش خوشه های طلائی گندم را خرد میکرد . گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده

بود با شاخهای بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان میگشتند . وضع او اکنون م ثل همان گاوها بود .

حالا میدانست این جانوران چه حس میکردند . او هم تمام زندگی چشم بسته ب ه دور خودش چرخیده بود ، مانند

یابوی عصاری : مانند آن گاوها که خرمن را میکوبیدند ، ساعتهای یکنواختی که در اطاق کوچک گمرک پشت میز

نشسته بود و پیوسته همان کاغذ ها را سیاه میکرد بیاد آورد ، گاهی همکارش ساعت را نگاه میکرد و خمیازه

میکشید ، دوباره قلم را بر میداشت و همان نمرات را روی ستون خودش مینوشت ، مطابقه میکرد ، جمع میزد ،

دفترها را زیر و رو میکرد – ولی آنوقت یک دلخوشی داشت ، میدانست که هر چند چشمش ، فکرش ، جوانیش و

نیرویش خرده خرده به تحلیل میرود ، اما شب که بهرام ، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون

میآورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود . هر سه آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند .

مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت ، رفت پشت میز تحریرش نشست . کشوی آنرا بیرون کشید هفت تیر

کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت در آورد . امتحان کرد ، فشنگها سر جایش بود توی لولة سرد و سیاه

آنرا نگاه کرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه اش گذاشت ، ولی صورت خونالود بهرام بیادش افتاد . بالاخره آنرا

در جیب شلوارش جای داد .

دوباره بلند شد . در دالان پالتو و گالش خود را پوشید . چتر را هم برداشت و ا ز در خانه بیرون رفت . کوچه

خلوت بود . تکه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیکه نمیدانست کجا میرود .

همینقدر میخواست که از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود.

از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود . جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست

و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را

به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد . در بین

راه برخورد بیک پسر بچة کبریت فروش . او را صدا زد . یک کبریت خرید ، ولی به صورت او که نگاه کرد دید

چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی

شیشة دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشة س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه

اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود

. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش

افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد . صاحب مغازه در را باز کرد . او دوباره ب ه راه

افتاد ، از دو کوچة دیگر گذشت . سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود ، روی سبد سه مرغ و

یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید . پهلوی او روی

برف چکه های خون سرخ ریخته بود . کمی دورتر جلو هشتی خانه ای پسر بچة کچلی نشسته بود که بازوهایش

از پیراهن پاره بیرون آمده بود.

همة اینها را متوجه شد، بدون ا ینکه محله و راهش را بشناسد، برفی که میآمد حس نمی کرد و چتر بسته ای

که برداشته بود همینطور در دست داشت . در کوچة خلوت دیگری رفت ، روی سکوی خانه ای نشست ، برف

تندتر شده بود ، چترش را باز کرد . خستگی زیادی او را فرا گرفته بود . سرش سنگینی میکرد، چشمهایش

آهسته بسته شد .

صدای حرف گذرنده ای او را بخود آورد ، بلند شد ، هوا تاریک شده بود . همه گزارش روزانه را ب ه یاد

آورد. همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس

شدة مرغها که روی سبد از سرما میلزید، و خونیکه روی برفها ریخته بود . کمی احساس گرسنگی نمود . از دکان

شیرینی فروشی نان شیرینی خرید ، در راه میخورد و مانند سایه در کوچه ها بدون اراده پرسه میزد.

وقتی که وارد خانه شد دو ا ز نصف شب گذشته بود . روی صندلی راحتی افتاد . یک ساعت بعد از زور

سرما بیدار شد ، ب ا لباس رفت روی تخت خواب ، لحاف را بسرش کشید . خواب دید که در اطاقی همان بچة

کبریت فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی نشسته بود که رویش یک عروسک بزرگ بود ، با چشمهای

آبی که لبخند میزد و جلو او سه نفر دست ب ه سینه ایستاده بودند . دختر او هما وارد شد . شمعی در دست

داشت. پشت س ر او مردی وارد شد که روی صورتش نقاب سفید خونالود بود . جلو رفت ، دست آن پسر کبریت

فروش و هما را گرفت . همین که خواست از در بیرون برود دو تا دست که هفت تیر بطرف او گرفته بودند از

پشت پرده در آمد. همایون هراسان با سر درد از خواب پرید .

دو هفته زندگی او بهمین ترتیب گذشت . روزها را به اداره میرفت و فقط شبها خیلی دیر برای خواب بخانه

بر میگشت . گاهی عصرها نمیدانست چطور گذارش از نزدیک مدرسة دخترانه ای میافتاد که هما در آنجا بود .

وقت مرخصی آنها سرپیچ پشت دیوار پنهان میشد ، میترسید مبادا مشه دی علی نوکر خانة پدر زنش او را ببیند .

یکی یکی بچه ها را برانداز میکرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمیدید ، تا اینکه درخواست مأموریت او قبول شد

و به او پیشنهاد کردند که برود در گمرک کرمانشاه .

روز پیش از حرکت همایون همة کارهایش را رو براه کرد ، حتی د ر گاراژ اتومبیل را دید و قطع کرد و بلیت

خرید، با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدانهایش را نبسته بود عوض اینکه غروب همانروز برود قرار

گذاشت فردا صبح به کرمانشاه حرکت بکند.

وارد خانه اش که شد یکسر رفت باطاق سر دستی خودش که میز تحریرش آنجا بود . اطاق شوریده ریخته

و پاشیده ، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود . پارچة بنفش خامه دوزی و پاکت بهرام را که وصیت نامچه

در آن بود روی میز گذاشته بودند ، پاکت را برداشت از میان پاره کرد ، ولی تکه کاغذ نوشته ای در میان آن دید

که آنروز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود . بعد از آنکه تکه ها را روی میز بغل هم گذاشت اینطور خواند :

” لابد این کاغذ بعد از مرگم بتو خواهد رسید . میدانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد ، چون

هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی کردم ، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد اقرار میکنم که م ن بدری

زنت را دوست داشتم . چهار سال بود که با خودم میجنگیدم ، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده

بود کشتم ، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم . پیشکش ناقابلی به هما خانم میکنم که امیدوارم قبول شود ! –

قربان تو بهرام – “

همایون مدتی مات دور اطاق نگاه کرد .حالا دیگر او شک نداشت که هما بچة خودش است . آیا میتوانست

برود بدون اینکه هما را ببیند ؟ کاغذ را دوباره و سه باره خواند ، در ج یبش فرو کرد و از خانه بیرون رفت . سر

راه در مغازه اسباب بازی وارد شد و بی تأمل عروسک بزرگی که صورت سرخ و چشمهای آبی داشت خرید و

به سوی خانة پدر زنش رفت ، آنجا که رسید در زد . مشدی علی نوکرشان همایون را که دید با چشمهای اشک

آلود گفت :

” آقا ، چه خاکی بسرم شد ؟ هما خانم ! “

” چه شده ؟ “

” آقا ، نمیدانید ، هما خانم از دوری شما چه بی تابی میکرد .هر روز من میبردمش مدرسه ، روز یکشنبه بود

. تا حال پنج روز میشود که عصرش از مدرسه فرار کرد . گفته بود میروم آقا جانم را ببینم . ما آنقدر دستپاچه

شدیم . مگر محمد بشما نگفت ؟ به نظمیه تلفون کردیم دوبار من آمدم در خانه تان . “

” چه میگوئی ؟ چه شده ؟ “

هیچ آقا ، سر شب بود که او را به خانه مان آوردند . راه را گم کرده بود . از سوز سرما سینه پهلو کرد . تا

آن دمیکه مرد همه اش شما را صدا میزد . دیروز او را بردیم شاه عبدالعظیم ، همان پهلوی قبر بهرام میرزا او را

به خاک سپردیم . “

همایون خیره به مشدی علی نگاه میکرد ، به اینجا که رسید جعبة عروسک از زیر بغلش افتاد . بعد مانند

دیوانه ها یخة پالتوش را بالا کشید و با گامهای بلند بطرف گاراژ رفت . چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد

و با اتومبیل عصر میتوانست هرچه زودتر حرکت بکند .

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

زنده به گور

از یادداشتهای یک نفر دیوانه

نفسم پس میرود ، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است ، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته ، تنم خسته ،

کوفته ، شل بدون اراده در ر ختخواب افتاده ام . بازوهایم از سوزن انژ کسیون سوراخ است . رختخواب بوی

عرق و بوی تب میدهد ، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه میکنم ، ساعت ده روز

یکشنبه است . سقف اطاق را مینگرم که چراغ برق میان آن آویخته ، دور اطاق را نگاه میکنم ، کاغذ د یوار گل و

بته سرخ و پشت گلی دارد . فاصله بفاصله آن دو مرغ سیاه که جلو یکدیگر روی شاخه نشسته اند ، یکی از آنها

تکش را باز کرده مثل اینست که با دیگری گفتکو میکند . این نقش مرا از جا در میکند ، نمیدانم چرا از هر طرف که

غلت میزنم جلو چشمم است . روی میز اطاق پر از شیشه ، فتیله و جعبه دواست . بوی الکل سوخته بوی اطاق

ناخوش در هوا پراکنده است . میخواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت

میخکوب کرده ، میخواهم سیگار بکشم میل ندارم . ده دقیقه نمیگذرد ریشم را که بلند شده بود تراشیدم . آمدم در

رختواب افتادم ، در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام . به دشواری راه میرفتم ، اطاق درهم و

برهم است . من تنها هستم .

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم میچرخد ، میگردد . همه آنها را می بینم ، اما برای نوشتن

کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتا سرزندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن

نیست . این اندیشه ها ، این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است ، نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی آنچه

دیده شنیده ، خوانده ، حس کرده یا سنجیده ام . همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته .

در رختخو ابم میغلتم ، یادداشتهای خاطره ام را بهم میزنم ، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار

میدهد ، پشت سرم درد میگیرد ، تیر میکشد ، شقیقه هایم داغ شده ، بخودم می پیچم . لحاف را جلو چشمم نگه

میدارم ، فکر میکنم ، خسته شدم ، خوب بود میتوانستم کاسه سرخودم را باز ب کنم و همه این توده نرم خاکستری

پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم دور ، بیندازم جلو سگ .

هیچکس نمیتواند پی ببرد . هیچکس باور نخواهد کرد ، به کسیکه دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند:

برو سرت را بگذار بمیر . اما وقتیکه مرگ هم آدم را نمیخواهد ، وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم میکند ، مرگی

که نمیآید و نمیخواهد بیاید …!

همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم .

چقدر هولناک است وقتیکه مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند ! تنها یک چیز بمن دلداری میدهد ، دو

هفته پیش بود ، در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار ب ه انواع گوناگون قصد خود کشی کرده و همه

مراحل آنرا پیموده : خودش را دار زده ریسمان پاره شده ، خودش را در رودخانه انداخته ، او را از آب بیرون

کشیده اند و غیره … بالاخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه رگ و پی خودش را

بریده و ایندفعه سیزدهم میمیرد !

این بمن دلداری میدهد !

نه ، کسی تصمیم خود کشی را نمیگیرد ، خود کشی با بعضی ها هست . در خمیره و در سرشت

آنهاست ، نمیتوانند از دستش بگریزند . این سرنوشت است که فرمانروائی دارد ولی در همین حال این من هستم

که سرنوشت خودم را درست کرده ام ، حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم ، نمیتوانم از خودم فرار بکنم .

باری چه میشود کرد ؟ سرنوشت پر زورتر از من است .

چه هوسهائی ب ه سرم میزند ! همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم ، همان گلین

باجی که برایم قصه میگفت و آب دهن خودش را فرو میداد اینجا بالای سرم نشسته بود ، همانجور من خسته در

رختخواب افتاده بودم ، او با آب و تاب برایم قصه میگفت و آهسته چشمهایم بهم میرفت . فکر میکنم میبینم برخی

از تیکه های بچگی بخوبی یادم میآید . مثل اینست که دیروز بوده ، میبینم با بچگیم آنقدر ها فاصله ندارم . حالا

سرتاسر زندگانی سیاه ، پست و بیهوده خودم را میبینم . آیا آنوقت خوشوقت بودم ؟ نه ، چه اشتباه بزرگی !

همه گمان میکنند بچه خوشبخت است . نه خوب یادم است . آن وقت بیشتر حساس بودم ، آن وقت هم مقلد و آب

زیرکاه بودم . شاید ظاهر ا” میخندیدم یا بازی میکردم ، ولی در باطن کم ترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد

ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا بخود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم . اصلا مرده شور این

طبیعت مرا ببرد ، حق بجانب آنهائی است که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است ، بعضیها خوش بدنیا

میآیند و بعضیها ناخوش .

به نیمچه مداد سرخی که در دستم است و با آن در رختخواب یادداشت میکنم نگاه میکنم . با همین مداد

بود که جای ملاقات خودم را نوشتم دادم به آن دختری که تازه با او آشنا شده بودم . دو سه بار با هم رفتیم به

سینما . دفعه آخر فیلم آوازه خوان و سخنگو بود ، در جزو پرو گرام آوازه خوان سرشناس شیکاگو میخواند

از بسکه خوشم آمده بود چشمهایم را بهم گذاشتم ، گوش میدادم ، آواز نیرومند و where is my Silvia ?

گیرنده او هنوز در گوشم صدا میدهد . تالار سینما بلرزه در میآمد ، بنظرم می آمد که او هرگز نباید بمیرد ،

نمیتوانستم باور بکنم که این صدا ممکن است یکروزی خاموش بشود . از لحن سوزناک او غمگین شده بودم ، در

همان حالیکه کیف میکردم . ساز میزدند زیر و بم ، غلتها و ناله ای که از روی سیم ویلن در میآمد ، مانند این بود

که آرشه ویلن را روی رگ و پی من میلغزانیدند و همه تار و پود تنم را آغشته بسا ز میکرد ، میلرزانید و مرا در

سیرهای خیالی میبرد . در تاریکی دستم را روی پستانهای آن دختر میمالیدم . چشمهای او خمار میشد . من هم

حال غریبی میشدم . بیادم میآید یک حالت غمناک و گوارائی بود که نمیشود گفت . از روی لبهای تر و تازه او

بوسه میزدم ، گونه های او گل انداخته بود . یکدیگر را فشار میدادیم ، موضوع فیلم را نفهمیدم . با دستهای او

بازی میکردم ، او هم خودش را چسبانده بود بمن . حالا مثل اینست که خواب دیده باشم . روز آخری که از

همدیگر جدا شدیم تا کنون نه روز میشود . قرار گذاشت فردای آنروز بروم او را بیاورم اینج ا در اطاقم . خانه او

نزدیک قبرستان منپارناس بود ، همانروز رفتم او را با خودم بیاورم . آنجا کنج کوچه از واگن زیر زمینی پیاده

شدم ، باد سرد میوزید ، هوا ابری و گرفته بود ، نمیدانستم چه شد که پشیمان شدم . نه اینکه او زشت بود یا از

او خوشم نمیآمد ، اما یک قوه ای مرا بازداشت . نه ، نخواستم دیگر او را ببینم ، میخواستم همه ’ دلبستگیهای

خودم را از زندگی ببرم ، بی اختیار رفتم در قبرستان . دم در پاسبان آنجا خودش را در شنل سورمه ای پیچیده

بود . خاموشی شگرفی در آنجا فرمانروائی داشت . من آهسته قدم میزدم . به سنگ قبرها، ص لیب هائی که بالای

آنها گذاشته بودند ، گلهای مصنوعی گلدانها و سبزه ها را که کنار یا روی گورها بود خیره نگاه میکردم . اسم

برخی از مرده ها را میخواندم . افسوس میخوردم ، که چرا بجای آنها نیستم با خودم فکر میکردم : اینها چقدر

خوشبخت بوده اند ! … به مرده هائی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود ، رشک میبردم . هیچوقت یک

احساس حسادتی باین اندازه در من پیدا نشده بود . بنظرم میآمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به

آسانی بکسی نمیدهند . درست نمیدانم چقدر وقت گذشت . مات نگاه میکردم . دختره بکلی ازیادم رفته بود ،

سرمای هوا را حس نمیکردم مثل این بود که مرده ها بمن نزدیکتر از زندگان هستند . زبان آنها را بهتر میفهمیدم .

برگشتم ، نه ، دیگر نمیخواستم آن دختره را بببینم ، میخواستم از همه چیز و از همه کار کناره بگیرم ، می

خواستم ناامید بشوم و بمیرم . چه فکرهای مزخرفی برایم میآید ! شاید پرت میگویم .

چند روز بود که با ورق فال میگرفتم ، نمیدانم چطور شده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بودم ، جدا

فال میگرفتم ، یعنی کار دیگری نداشتم ، کار دیگری نمیتوانستم بکنم ، میخواستم با آینده خودم قمار بزنم . نیت

کردم دیدم سه ساعت و نیم پشت سر هم با ورق فال میگرفتم . اول بر میزدم بعد روی میز یک ورق از رو و پنج

ورق دیگر از پشت میچیدم ، آنوقت روی ورق دومی که از پشت بود یک ورق از رو و چهار ورق دیگر از پشت

میگذاشتم ، ب ه همین ترتیب تا اینکه روی ورق ششمی هم ورق از رو میآمد . بعد طوری میچیدم که یک خال سیاه

و یک خال سرخ فاصله بفاصله رویهم قرار بگیرد بترتیب : شاه ، بی بی ، سرباز ، ده ، نه و غیره . هر خانه که باز

میشد ورق زیر آنرا از رو میگذاشتم، و اگر ورق مناسبی میآمد روی خانه ها میچیدم ، ولی از شش خانه نباید

بیشتر بشود ، تکخالها را جدا گانه بالای خانه ها میگذاشتم بطوریکه اگر فال خوب میآمد همه ورقهای خانه های

پائین مرتب روی یکهای همرنگ خودشان گذاشته میشد . این فال را در بچگی یاد گرفته بودم و با آن وقت را

میگذرانیدم !

هفت هشت روز پیش در قهوه خانه نشسته بودم . دو نفر رو برویم تخته نرد بازی میکردند . یکی از آنها

برفیقش که با صورت سرخ ، سر کچل ، سیگار را زیر سبیل آویزان خودش گذاشته بود و با قیافه احمقانه ای باو

گوش میداد گفت : هرگز نشده که من سر قمار ببرم ، از ده مرتبه نه دفعه آنرا میبازم . من ب ه آنها مات نگاه

میکردم ، چه میخواستم بگویم ؟ نمیدانم . باری بعد آمدم در کوچه ها ، بدون اراده میرفتم ، چندین بار بفکرم

رسید که چشمهایم را ببندم بروم جلو اتومبیل چرخهای آن از رویم بگذرد، اما مردن سختی بود . بعد هم از کجا

آسوده میشدم ؟ شاید باز هم زنده می ماندم . این فکر است که مرا دیوانه میکند . بعد همین طور از چهار راه ها و

جاهای شلوغ رد میشدم . در میان این گروهی که در آمد و شد بودند ، صدای نعل اسب گاریها ، ارابه ها ، بوق

اتومبیل ، همهمه و جنجال تک و تنها بودم . مابین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته

ام و در میان دریا گم شده ام . حس میکردم که مر ا با افتضاح از جامعه آدمها ، بیرون کرده اند . میدیدم که برای

زندگی درست نشده بودم ، با خود دلیل و برهان میآوردم و گامهای یکنواخت بر میداشتم ، پشت شیشه مغازه

هائی که پرده نقاشی گذاشته بودند میا یستادم ، مدتی خیره نگاه میکردم افسوس می خوردم که چرا نقاش نشدم ،

تنها کاری بود که دوست د اشتم و خوشم میآمد . با خودم فکر میکردم میدیدم ، تنها میتوانستم در نقاشی یک

دلداری کوچکی برای خودم پیدا بکنم . یکنفر فراش پست از پهلویم میگذشت و از پشت شیشه عینک خودش

عنوان کاغذی را نگاه میکرد ، چه فکرهائی برایم آمد ؟ نمیدانم گویا یا د پست چی ایران ، یاد فراش پست منزلمان

افتادم .

دیشب بود ، چشمهایم را بهم فشار میدادم ، خوابم نمیبرد ، افکار بریده بریده ، پرده های شورانگیز جلو

چشمم پیدا میشد . خواب نبود چون هنوز خوابم نبرده بود . کابوس بود ، نه خواب بودم و نه بیدار اما آنها را می

دیدم . تنم سست ، خرد شده ، ناخوش و سنگین ، سرم درد می کرد . این کابوسهای ترسناک از جلو چشمم رد

می شد ، عرق از تنم سرازیر بود . میدیدم بسته ای کاغذ در هوا باز میشد ، ورق ورق پائین میریخت ، یک دسته

سرباز میگذشت ، صورت آنها پیدا نبود . شب تاریک و جگر خراش پر شده بود از هیکلهای ترسناک و خشمکین،

وقتیکه میخواستم چشمهایم را ببندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم ، این تصویرهای شگفت انگیز پدیدار میشد .

دایره ای آتشفشان که بدور خودش می چرخید ، مرده ای که روی آب رودخانه شناور بود ، چشمهائی که از هر

طرف بمن نگاه میکردند . حالا خوب بیادم میآید شکلهای دیوانه و خشمناک بمن هجوم آور شده بودند . پیر

مردی با چهره ای خون آلوده بستونی بسته شده بود . بمن نگاه می کرد ، میخندید، دندانهایش برق میزد .

خفاشی با بالهای سرد خودش میزد بصورتم . روی ریسمان باریکی راه میرفتم ، زیر آن گرداب بود ، می

لغزیدم، می خواستم فریاد بزنم ، دستی روی شانه من گذاشته می شد ، یک دست یخ زده گلویم را فشار میداد ،

بنظرم میآمد که قلبم میا یستاد . ناله ها ، ناله های مشئ ومی که از ته تاریکی شبها میآمد . صورتهائی که سایه بر

آنها پاک شده بود . آنها خود بخود پدیدار میشدند و ناپدی د میگشتند . در جلو آنها چه می توانستم بکنم ؟ در عین

حال آنها خیلی نزدیک و خیلی دور بودند ، آنها را در خواب نمیدیدم چون هنوز خوابم نبرده بود .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نمیدانم همه را منتر کرده ام ، خودم منتر شده ام ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه میکند ، نمیتوانم

جلو لبخند خودم را بگی رم . گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد . آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست ، همه

گول خوردند ! یک هفته است که خودم را به نا خوشی زده ام یا ن اخوشی غریبی گرفته ام ، خواهی نخواهی سیگار

را برداشتم آتش زدم ، چرا سیگار میکشم ؟ خودم هم نمیدانم . دو انگشت دست چپ را که لای آن سیگار است به

لب میگذارم . دود آنرا در هوا فوت میکنم ، اینهم یک ناخوشی است !

حالا که به آن فکر میکنم تنم میلرزد ، یک هفته بود ، شوخی نیست که خودم را به اقسام گوناگون

شکنجه میدادم ، میخواستم ناخوش بشوم . چند روز بود هوا سرد شده بود ، اول رفتم شیر آب سرد را روی

خودم باز کردم ، پنجره حمام را باز گذاشتم ، حالا که بیادم میافتد چندشم میشود ، نفسم پس رفت ، پشت و سینه

ام درد گرفت ، با خود م گفتم دیگر کار تمام است . فردا سینه درد سختی خواهم گرفت و بستری میشوم ، بر

شدت آن میافزایم بعد هم کلک خود را میکنم . فردا صبحش که بیدار شدم ، کمترین احساس سرماخوردگی در

خودم نکردم . دوباره رختهای خودم را کم کردم ، هوا که تاریک شد در را ا ز پشت بستم ، چراغ را خاموش

کردم، پنجره اطاق را باز کردم و جلو سوز سرما نشستم . باد سرد میوزید . بشدت میلرزیدم صدای دندانهایم که

بهم میخورد میشنیدم ، به بیرون نگاه میکردم ، مردمی که در آمد و شد بودند ، سایه های سیاه آنها ، اتومبیل ها

که میگذشتند ، از بالای طبقه ششم عمارت کوچک شده ب ودند . تن لختم را تسلیم سرما کرده بودم و بخودم می

پیچیدم ، همانوقت این فکر برایم آمد که دیوانه شده ام . بخودم میخندیدم ، بزندگانی می خندیدم میدانستم که در

این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد . من هم این بازی را پیش گ رفته

بودم چون گمان میکردم مرا زودتر از میدان بیرون خواهد برد . لبهایم خشک شده ، سرما تنم را میسوزانید ، باز

هم فایده نکرد، خودم را گرم کردم، عرق میریختم، یکمرتبه لخت میشدم ، شب تا صبح روی رختخواب افتادم و

میلرزیدم ، هیچ خوابم نبرد . کمی سرماخوردگی پیداکردم ولی بمحض اینکه یک چرت میخوابیدم ناخوشی بکلی

از بین میرفت . دیدم اینهم سودی نکرد ، سه روز بود که چیز نمیخوردم و شبها مرتبا لخت میشدم جلو پنجره

مینشستم ، خودم را خسته میکردم ، یک شب تا صبح با شکم تهی در کوچه های پاریس دویدم ، خسته شدم رفتم

روی پله سرد و نمن اک در کوچه باریکی نشستم . نصف شب گذشته بود ، یکنفر کارگر مست پیل پیلی میخورد از

جلوم رد شد ، جلو روشنائی محو و مرموز چراغ گاز دو نفر زن و مرد را دیدم که با هم حرف میزدند و

میگذشتند . بعد بلند شدم و براه افتادم ، روی نیمکت خیابانها بیچاره های بیخانمان خوابیده بودند .

آخرش از زور ناتوانی بستری شدم ، ولی ناخوش نبودم . در ضمن دوستانم بدیدنم می آمدند . جلو

آنها خودم را میلرزانیدم چنان سیمای ناخوش بخود میگرفتم که آنها دلشان بحال من می سوخت . گمان میکردند

که فردا دیگر خواهم مرد . می گفتم قلبم میگیرد ، وقتیکه از اطاق بیرون میرفتند ب ه ریش آنها میخندیدم . با خودم

می گفتم شاید در دنیا تنها یک کار از من بر میآید : میبایستی بازیگر تآتر شده باشم ! …

چطور بازی ناخوشی را جلو دوستانم که بدیدنم میآمدند ، جلو دکتر ها در آوردم ! همه باور کرده

بودند که راستی ناخوشم . هرچه می پرسیدند می گفتم : قلبم میگیرد . چون فقط مرگ ناگهانی را میشد بخفقان قلب

نسبت داد و گرنه سینه درد جزئی یکمرتبه نمی کشت .

این یک معجزه بود . وقتیکه فکر می کنم حالت غریبی بمن دست می دهد . هفت روز بود که خودم را

شکنجه می دادم ، اگر ب ه اصرار و پافشاری رفقا چائ ی از صاحب خانه می خواستم و میخوردم حالم سر جا

میآمد . ترسناک بود ، نا خوشی بکلی رفع میشد . چقدر میل داشتم نانی که پای چائی گذاشته بودند بخورم اما

نمی خوردم . هر شب با خودم می گفتم دیگر بستری شدم فردا دیگر نخواهم توانست از جا بلند بشوم . میرفتم

کاشه هائی که در آن گرد تریاک پر کرده بودم میآوردم . در کشو میز کوچک پهلوی تختخوابم میگذاشتم تا

وقتیکه خوب ناخوشی مرا انداخت و نتوانستم از جا تکان بخورم آنها را در بیاورم و بخورم . بدبختانه ناخوشی

نمی آمد و نمیخواست بیاید ، یک بار که جلو یک نفر از دوستانم ناگزیر شدم یک تکه نان کوچک را با چائی

بخورم حس کردم که حالم خوب شد ، بکلی خوب شد . از خودم ترسیدم ، از جان سختی خودم ترسیدم ، هولناک

بود ، باور کردنی نیست . اینها را که مینویسم حواسم سر جایش است ، پرت نمیگویم خوب یادم است .

این چه قوه ای بوده که در من پیدا شده بود ؟ دیدم هیچکدام از این کارها سودی نکرد ، باید جدی

ناخوش بشوم . آری زهر کشنده آنجا در کیفم است ، زهر فوری ، یادم می آید آنروز بارانی که به دروغ و دونگ

و هزار زحمت آنرا باسم عکاسی خریدم ، اسم و آدرس دروغی داده بودم . ((سیانور دوپتاسیوم )) که در کتاب

طبی خوانده بودم و نشانیهای آنرا میدانستم : تشنج ، تنگ ی نفس ، جان کندن در صورتیکه شکم ناشتا باشد ، ۲۰

گرم آن فورا یا در دو دقیقه میکشد . برای اینکه در نزدیکی هوا خراب نشود آنرا در قلع شکلات پیچیده بودم و

رویش را یک قشر از موم گرفته بودم و در شیشه در بست بلوری گذاشته ب ودم . مقدار آن صد گرم بود و آنرا

مانند جواهر گرانبهائی با خودم داشتم . اما خوشبختانه چیز بهتر از آن گیر آوردم . تریاک قاچاق ، آنهم در

پاریس ! تریاک که مدتها بود در جستجویش بودم ، بطور اتفاق بچنگ آوردم . خوانده بودم که طرز مردن با

تریاک بمراتب گواراتر و بهتر از زهر اولی است . حالا میخواستم خودم را جدا ناخوش بکنم و بعد تریاک بخورم .

سیانور دوپتاسیوم را باز کردم ، از کنار گلوله تخم مرغی آن باندازه دو گرم تراشیدم ، در کاشه خالی

گذاشتم : با چ سب لبه آن را چسبانیدم و خوردم . نیمساعتی گذشت ، هیچ حس نکردم ، روی کا شه که بآن آلوده

شده بود شورمزه بود . دوباره آن را برداشتم . ایندفعه باندازه پنج گرم تراشیدم و کاشه را فرو دادم ، رفتم در

رختخواب خوابیدم ، همچین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم !

این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه میکند ، نه هیچ حس نکردم ، زهر کشنده بمن کارگ ر نشد ! حالا هم زنده

هستم ، زهر هم آنجا در کیفم افتاده . من توی رختخواب نفسم پس میرود ، اما این در اثر آن دوانیست . من

روئین تن شده ام ، روئین تن که در افسانه ها نوشته اند . باور کردنی نیست اما باید بروم ، بیهوده است ،

زندگانیم وازده شده ، بیخود ، بیمصرف ، باید هر چه زودتر کلک را کند و رفت . ایندفعه شوخی نیست هرچه فکر

میکنم هیچ چیز مرا بزندگی وابستگی نمیدهد ، هیچ چیز و هیچکس …

یادم میآید پس پریروز بود دیوانه وار در اطاق خوم قدم میزدم ، از اینسو بآن سو میرفتم . رختهائی که

بدیوار آویخته ، ظرف روشوئی ، آینه در گنجه ، عکسی که بدیوار است ، تختخواب ، میز میان اطاق ، کتابهائی که

روی آن افتاده ، صندلیها، کفشی که زیر گنجه گذاشته شده ، چمدانهای گوشه اطاق پی در پی از جلو چشمم

میگذشتند . اما من آنها را نمیفهمیدم ، یا دقت نمی کردم ، به چه فکر میکردم ؟ نمیدانم – بیخود گ ام بر میداشتم ،

یکباره بخود آمدم ، این را ه رفتن وحشیانه را یک جائی دیده بودم و فکر مرا بسوی خود کشیده بود . نمیدانستم

کجا ، بیادم افتاد ، در باغ وحش برلین اولین بار بود که جانوران درنده را دیدم ، آنهائیکه در قفس خودشان بیدار

بودند ، همینطور راه میرفتند ، درست همینطور . در آنموقع منهم مانند این جانوران شده بودم ، شاید مثل آنها هم

فکر میکردم ، در خودم حس کردم که مانند آنها هستم ، این راه رفتن بدون اراده ، چرخیدن بدور خودم ، بدیوار

که بر میخوردم طبیعتا حس میکردم که مانع است برمیگشتم . آن جانوران هم همینکار را میکنند …

نمیدانم چه مینویسم . تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد . میخواهم آنرا بردارم از

پنجره پرت بکنم بیرون ، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کله ام با چکش میکوبید !

یکهفته بود که خودم را آماده مرگ میکردم ، هر چه نوشته و کاغذ داشتم ، همه را نابود کردم . رختهای

چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم وارسی میکنند چیز چرک نیابند . رخت زیر نو که خریده بودم

پوشیدم ، تا وقتیکه مرا از رختخواب بیرون می کشند و دکتر میآید معاینه بکند شیک بوده باشم . شیشه

((اودوکلنی )) را برداشتم . در رختخواب پ اشیدم که خوشبو بشود . ولی از آنجائیکه هیچیک از کار هایم مانند

دیگران نبود ایندفعه هم باز مطمئن نبودم ، از جان سختی خود میترسیدم ، مثل این بود که این بار امتیاز و برتری

را به آسانی بکسی نمیدهند ، میدانستم که باین مفتی کسی نمیمیرد …

عکس خویشان خودم را در آو ردم نگاه کردم ، هر کدام از آنها مطابق مشاهدات خودم پیش چشمم

مجسم شدند . آنها را دوست داشتم و دوست نداشتم ، می خواستم ببینم و نمی خواستم ، نه یادگارهای آنجا زیاد

جلو چشمم روشن بود ، عکسها را پاره کردم ، دلبستگی نداشتم . خودم را قضاوت کردم دیدم ، یک آدم مهربانی

نبوده ام ، من سخت ، خشن و بیزار درست شده ام ، شاید اینطور نبودم تا اندازه ای هم زندگی و روز گار مرا

اینطور کرد ، از مرگ هم هی چ نمیترسیدم . بر عکس یک ناخوشی ، یک دیوانگی مخصوصی در من پیدا شده بود

که بسوی مغناطیس مرگ کشیده میشدم . اینهم تازگی ندارد ، یک حکایتی بیادم افتاد . مال پنج شش سال پیش

است : در تهران یکروز صبح زود رفتم در خیابان شاه آباد از عطاری تریاک بخرم ، اسکناس سه توما نی را جلو

او گذاشتم گفتم : دو قران تریاک . او با ریش حنا بسته و عرقچینی که روی سرش بود صلوات میفرستاد ، زیر

چشمی بمن نگاه کرد مثل چیزی که قیافه شناس بود یا فکر مرا خواند گفت : پول خرد نداریم . دو قرانی در

آوردم دادم گفت : نه اصلا نمیفروشیم . علت آنرا پرسید م جواب داد : شما جوان و جاهل هستید خدای نکرده یک

وقت بسرتان بزند تریاک را میخورید . مهنم اصرار نکردم .

نه کسی تصمیم خود کشی را نمی گیرد ، خود کشی با بعضی ها هست . در خمیره و در نهاد آنهاست .

آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده ، خود کشی هم با بعضی ها زائیده شده . من همیشه

زندگانی را ب ه مسخره گرفتم ، دنیا ، مردم همه اش بچشمم یک بازیچه ، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است .

میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم ، ولی چون در نزد همه مردم خود کشی یک کار عجیب و

غریبی است میخواستم خودم را ناخوش س خت بکنم ، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر

شد تریاک بخورم تا بگویند : ناخوش شد مرد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در رختخوابم یادداشت میکنم ، سه بعد ا ز ظهر است . دو نفر بدیدنم آمدند ، حالا رفتند ، تنها ماندم .

سرم گیج میرود ، تنم راحت و آسوده است ، در معده ام یک فنجان شیر و چائی است تنم شل ، سست و گرمای

ناخوشی دارد . یک ساز قشنگی در صفحه گرامافن شنیده بودم . یادم آمد ، میخواهم آنرا بسوت بزنم نمیتوانم ،

کاش آن صفحه را دوباره میشنیدم . الآن نه از زندگی خوشم می آید و نه بدم می آید ، زنده ام بدون اراده ،

بدون میل ، یک نیروی فوق العاده ای مرا نگهداشته . در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شده ام ، اگر

مرده بودم مرا می بردند در مسجد پاریس بدست عربهای بی پیر میافتادم ، دوبا ره میمردم ، از ریخت آنها

بیزارم. در هر صورت بحال من فرقی نمیکرد . پس از آنکه مرده بودم اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برایم

یکسان بود ، آسوده شده بودم . تنها منزلمان گریه و شیون میکردند ، عکس مرا میآوردند ، برایم زبان میگرفتند ،

از ای ن کثافت کاری ها که معمول است . همه اینها بنظرم احمقانه و پوچ میآمد . لابد چند نفر از من تعریف زیادی

میکردند . چند نفر تکذیب میکردند ، اما بالاخره فراموش میشدم ، من اصلا خود خواه و نچسب هستم .

هر چه فکر می کنم ادامه دادن باین زندگی بیهوده است . من یک میکر وب جامعه شده ام ، یک وجود

زیان آور . سربار دیگران . گاهی دیوانگیم گل میکند ، میخواهم بروم دور خیلی دور ، یک جائی که خودم را

فراموش بکنم . فراموش بشوم ، گم بشوم ، نابود بشوم ، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور ، مثلا بروم در

سیبریه ، در خانه های چوبین زیر درختهای کاج ، آسمان خاکستری ، برف، برف انبوه میان موجیک ها ، بروم

زندگانی خودم را از سر بگیرم . یا ، مثلا بروم ب ه هندوستان ، زیر خورشید تابان ، جنگلهای سر بهم کشیده ،

مابین مردمان عجیب و غریب ، یک جائی بروم که کسی مرا نشناسد ، کسی زبان من را نداند ، میخوا هم همه چیز

را در خود حس بکنم . اما می بینم برای اینکار درست نشده ام ، نه من لش و تنبل هستم . اشتباهی بدنیا آمده ام ،

مثل چوب دوسر گهی ، از اینجا مانده و از آنجا رانده . از همه نقشه های خودم چشم پوشیدم ، از عشق ، از

شوق، از همه چیز کناره گرفتم . دیگر در جرگه مرده ها بشمار میآیم .

گاهی با خودم نقشه های بزرگ میکشم ، خودم را شایسته همه کار و همه چیز میدانم ، با خود میگویم .

آری کسانیکه دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند . بعد

با خودم می گویم . به چه درد میخورد ؟ چه سودی دارد ؟ . . . دیوانگی ، همه اش دیوانگی است ! نه ، بزن خودت

را بکش ، بگذار لاشه ات بیفتد آن میان ، برو ، تو برای زندگی درست نشده ای ، کمتر فلسفه بباف ، وجود تو هیچ

ارزشی ندارد ، از تو هیچ ک اری ساخته نیست ! ولی نمیدانم چرا مرگ ناز کرد ؟ چرا نیامد ؟ چ را نمیتوانستم بروم

پی کارم آسوده بشوم ؟ یک هفته بود که خودم را شکنجه میکردم . اینهم مزد دستم بود ! زهر بمن کارگر نشد ،

باور کردنی نیست ، نمیتوانم باور بکنم . غذا نخوردم ، خودم را سرما دادم ، سر که خوردم ، هر شب گمان

میکردم سل سواره گرفته ام ، صبح که برمیخ استم از روز پیش حالم بهتر بود ، این را به کی میشود گفت ؟ یک

تب نکردم . اما خواب هم ندیده ام ، چرس هم نکشیده ام . همه اش خوب بیادم است . نه باور کردنی نیست .

اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم ، از من دلجوئی کرد ، مثل اینست که بار سنگینی را از دوشم

برداشتند . چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت . اگر میتوانستم افکار خودم را بدیگری بفهمانم ، میتوانستم

بگویم . نه یک احساساتی هست ، یک چیزهائی هست که نمیشود بدیگری فهماند ، نمیشود گفت ، آدم را مسخره

میکنند ، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند . زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است .

من روئین تن هستم . زهر بمن کارگر نشد ، تریاک خوردم ، فایده نکرد . آری من روئین تن شده ام ،

هیچ زهری دیگر بمن کارگر نمیشود . بالاخره دیدم همه زحمتهایم بباد رفت . پریشب بود ، تصمیم گرفتم تا

گندش بالا نیامده مسخره را تمام بکنم . رفتم کاشه های تریاک را از کشو میز کوچک در آوردم . سه تا بود ،

تقریبا” باندازه یک لوله تریاک معمولی میشد ، آنها را برداشتم ساعت هفت بود ، چائی از پائین خواستم ، آوردند

آنرا سر کشیدم . تا ساعت هشت کسی بسراغ من نیامد ، در را از پشت بستم رفتم جلو عکسی که بدیوار بود

ایستادم ، نگاه کردم . نمیدانم چه فکرهائی برایم آمد ، ولی او بچشمم یک آدم بیگانه ای بود . با خودم میگفتم ، این

آدم چه وابستگی با من دارد ؟ ولی این صورت را میشناختم . او را خیلی دیده بودم . بعد برگشتم ، احساس

شورش ، ترس یا خوشی نداشتم ، همه کارها ئی که کرده بودم و کاری که میخواستم بکنم و همه چیز بنظرم

بیهوده و پوچ بود . سرتاسر زندگی بنظرم مسخره میآمد ، نگاهی بدور اطاق انداختم . همه چیزها سرجای

خودشان بودند ، رف تم جلو آینه در گنجه ب ه چهره برافروخته خودم نگاه کردم ، چشمها را نیمه بستم ، لای دهنم

را ک می باز کردم و سرم را بحالت مرده کج گرفتم . با خودم گفتم فردا صبح ، باین صورت در خواهم آمد ، اول

هر چه در میزنند کسی جواب نمیدهد ، تا ظهر گمان میکنند که خوابیده ام ، بعد چفت در را میکشند ، وارد اطاق

میشوند و مرا باین حال می بینند ، همه این فکرها مانند برق از جلو چشمم گذشت .

لیوان آب را برداشتم ، با خونسردی پیش خود گفتم که کاشه آسپرین است و کاشه اولی را فرو دادم ،

دومی و سومی را هم دستپاچه پشت سرش فرو دادم . لرزش کمی در خود م حس کردم ، دهنم بوی تریاک

گرفت، قلبم کمی تند زد . سیگار نصفه کشیده را انداختم در خاک ستر دان . رفتم حب خوشبو از جیبم در آوردم

مکیدم، دوباره خودم را جلو آینه دیدم ، بدور اطاق نگاهی انداختم ، همه چیز ها سر جای خودشان بودند . با

خودم گفتم دیگر کار تمام است ، فردا افلاطون هم نمیتواند مرا زنده بکند ! رختهایم را روی صندلی پهلوی تخت

مرتب کردم ، لح اف را روی خودم کشیدم ، بوی (( اودوکلنی )) گرفته بود . دگمه چراغ را پیچاندم اطاق خاموش

شد ، یک تکه از بدنه دیوار و پائین تخت با روشنائی تیره و ضعیفی که از پشت شیشه پنجره میآمد کمی روشن

بود . دیگر کاری نداشتم ، خوب یا بد کارها را باینجا رسانیده بودم . خوابیدم ، غلت زدم . همه خیالم متوجه این

بود که مبادا کسی به احوالپرسی من بیاید و سماجت بکند . اگر چه ب ه همه گفته بودم که چند شب است خوابم

نبرده تا اینکه مرا آسوده بگذارند . در اینموقع کنجکاوی زیادی داشتم . مانند اینکه پیش آمد فوق العاده ای برایم

رخ داده ، یا مسا فرت گوارائی در پیش داشتم ، میخواستم خوب مردن را حس بکنم حواسم را جمع کرده بودم ،

ولی گوشم به بیرون بود . بمحض اینکه صدای پا میآمد دلم تو میریخت . پلکهایم را بهم فشار دادم . ده دقیقه یا

کمی بیشتر گذشت هیچ خبری نشد ، با فکرهای گوناگون سر خودم را گرم کرده بود م ولی نه از این کار خودم

پشیمان بودم و نه میترسیدم تا اینکه حس کردم گرد ها دست بکار شدند . اول سنگین شدم ، احساس خستگی

کردم ، این حس در حوالی شکم بیشتر بود ، مثل وقتی که غذا خوب هضم نشود ، پس از آن این خستگی به سینه

و سپس ب ه سر سرایت کرد ، دستهایم را تکان د ادم ، چشمهایم را باز کردم . دیدم حواسم سر جایش است ، تشنه

ام شد ، دهانم خشک شده بود ، ب ه دشواری آب دهانم را فرو میدادم ، تپش قلبم کند میشد . کمی گذشت حس

میکردم هوای گرم و گوارائی از همه تنم بیرون میرفت ، بیشتر از جاهای بر جسته بدن بود ، مثل سر انگشتها ،

تک بینی و غیره . . . در همان حال میدانستم که میخواهم خود را بکشم ، یادم افتاد که این خبر برای دسته ای

ناگوار است ، پیش خودم درشگفت بودم . همه اینها بچشمم بچگانه ، پوچ و خنده آور بود . با خودم فکر می کردم

که الآن آسوده هستم و به آسودگی خواهم مرد ، چه اهمیتی د ارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند ، گریه بکنند

یا نکنند . خیلی مایل بودم که اینکار بشود و میترسیدم مبادا تکان بخورم یا فکری بکنم که جلو اثر تریاک را

بگیرم. همه ترسم این بود که مبادا پس از اینهمه زحمت زنده بمانم . میترسیدم که جان کندن سخت بوده باشد و

در نا امیدی فریاد بزنم یا کسی را بکمک بخواهم ، اما گفتم هر چه سخت بوده باشد ، تریاک میخواباند و هیچ حس

نخواهم کرد. خواب بخواب میروم و نمیتوانم از جایم تکان بخورم یا چیزی بگویم ، در هم از پشت بسته است ! …

آری، درست بیادم هست . این فکرها برایم پیدا شد . صدای ی کنواخت ساعت را میشنیدم ، صدای پای

مردم را که در مهمانخانه راه میرفتند می شنیدم . گویا حس شنوائی من تندتر شده بود . حس میکردم که تنم

میپرید ، دهنم خشک شده بود ، سردرد کمی داشتم ، تقریبا ” بحالت اغما افتاده بودم چشمهایم نیمه باز بود . نفسم

گاهی تند و گاهی کند میشد . از همه سوراخهای پوست تنم این گرمای گوارا به بیرون تراوش میکرد . مانند این

بود که من هم دنبال آن بیرون میرفتم . خیلی میل دشتم که بر شدت آن بیفزاید ، در وجد ناگفتنی فرو رفته بودم ،

هر فکری که میخواستم میکردم اگر تکان میخوردم حس میکردم که مانع از بیرو ن رفتن این گرما میشد ، هر چه

راحت تر خوابیده بودم بهتر بود ، دست راستم را از زیر تنه ام بیرون کشیدم ، غلتیدم ، به پشت خوابیدم ، کمی

ناگوار بود ، دوباره ب ه همان حالت افتادم و اثر تریاک تندتر شده بود . میدانستم و میخواستم که مردن را درست

حس بکنم . احساساتم ت ند و بزرگ شده بود ، در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده . مثل این بود که همه هستی

من از تنم ب ه طرز خوش و گوارائی بیرون میرفت، قلبم آهسته میزد ، نفس آهسته میکشیدم ، گمان میکنم دو سه

ساعت گذشته . در این بین کسی در زد ، فهمیدم همسایه ام است ولی جواب او را ندادم و نخواستم از جای خود

تکان بخورم . چشمهایم را باز کردم و دوباره بستم ، صدای باز شدن در اطاق او را شنیدم ، او دستش را شست،

با خودش سوت زد ، همه را شنیدم کوشش میکردم اندیشه های خوش و گوارا بکنم ، به سال گذشته فکر میکردم،

آنروزی که در کشتی نشسته بودم ساز دستی میزدند ، موج دریا ، تکان کشتی ، دختر خوشکلی که روبرویم

نشسته بود ، در فکر خودم غوطه ور شده بودم ، دنبال آن میدویدم مانند اینکه بال در آورده بودم و در فضا

جولان میدادم ، سبک و چالاک شده بودم بطوریکه نمیشود بیان کرد . تفاوت آن همانقدر است که پرتو روشنائی

را که بطور طبیعی می بینیم ، در کیف تریاک مثل اینست که همین روشنائی را از پشت آویز چلچراغ یا منشور

بلوری ببینند و به رنگهای گوناگون تجزیه میشود . در این حالت خیالهای ساده و پوچ که برای آدم می آید

همانطور افسونگر و خیره کننده میشود ، هر خیال گذرنده و بیخود یک صو رت دلفریب و با شکوهی بخودش

میگیرد، اگر دورنما یا چشم اندازی از فکر آدم بگذرد بی اندازه بزرگ میشود ، فضا باد میکند ، گذشتن زمان

محسوس نیست .

در این هنگام خیلی سنگین شده بودم ، حواسم بالای تنم موج میزد ، اما حس میکردم که خوابم نبرده .

آخرین احساسی که از کی ف و نشئه تریاک بیادم است این بود : که پاهایم سرد و بی حس شده بود ، تنم بدون

حرکت ، حس میکردم که میروم و دور میشوم ، ولی ب ه مجرد اینکه تاثیر آن تمام شد یک غم و اندوه بی پایانی

مرا فرا گرفت ، حس کردم که حواسم دارد سر جایش میآید . خیلی دشوار و ناگوار بود . سردم شد، بیشتر از نیم

ساعت خیلی سخت لرزیدم ، صدای دندانهایم که ب ه هم میخورد میشنیدم . بعد تب آمد ، تب سوزان و عرق از تنم

سرازیر شد ، قلبم میگرفت ، نفسم تنگ شده بود . اولین فکری که برایم آمد این بود که هرچه رشته بودم پنبه شد

و نشد آن طوریکه باید شده باشد ، از جان سختی خودم بیشتر تعجب کرده بودم ، پی بردم که یک قوه تاریک و

یک بدبختی ناگفتنی با من در نبرد است .

به دشواری نیمه تنه در رختخوابم بلند شدم ، دگمه چراغ برق را پیچاندم ، روشن شد . نمیدانم چرا

دستم رفت بسوی آینه کوچکی که روی میز پهلوی تخت بود ، دیدم صورت م آماس کرده بود ، رنگم خاکی شده

بود ، از چشمهایم اشک میریخت ، قلبم بشدت میگرفت : با خودم گفتم که اقلا قلبم خراب شد ! چراغ را خاموش

کردم و در رختخواب افتادم .

نه قلبم خراب نشد . امروز بهتر است ، نه بادمجان بم آفت ندارد ! برایم دکتر آمد ، قلبم را گوش داد ،

نبضم را گرفت ، زبانم را دید ، درجه ( گرما سنج ) گذاشت ، از همین کارهای معمولی که همه دکترها ب ه محض

ورود میکنند و همه جای دنیا یکجور هستند . به من نمک میوه و گنه گنه داد ، هیچ نفهمید درد من چه است !

هیچکس به درد من نمیتواند پی ببرد ! این دواها خنده آور اس ت ، آنجا روی میز هفت هشت جور دوا برایم قطار

کرده اند ، من پیش خودم میخندیدم ، چه بازیگرخانه ایست !

تیک و تاک سا عت همینطور بغل گوشم صدا میدهد ، صدای بوق اتومبیل و دوچرخه و غریو ماشین

دودی از بیرون میآید . به کاغذ دیوار نگاه میکنم ، برگهای باریک ارغوانی سیر و خوشه گل سفید دارد ، روی

شاخه آن فاصله بفاصله دو مرغ سیاه روبروی یکدیگر نشسته ان د، سرم تهی ، معده ام مالش میرود ، تنم خرد

شده . روزنامه هائی که بالای گنجه انداخته ام بحالت مخصوصی مانده ، نگاه که میکنم یکمرتبه مثل اینست که

همه آنها بچشمم غریبه میآید ، خود م بچشم خودم بیگانه ام ، در شگفت هستم که چرا زنده ام ؟ چرا نفس

میکشم؟ چرا گرسنه ام میشود ؟ چرا میخورم ؟ چرا راه میروم ؟ چرا اینجا هستم ؟ این مردمی را که میبینم کی

هستند و از من چه میخواهند ؟ . . .

حالا خوب خودم را میشناسم ، همانطوریکه هستم بدون کم و زیاد . هیچ کاری نمیتوانم بکنم ، روی

تخت خسته و کوفته افتاده ام ، ساعت به ساعت افکارم میگردند ، میگردند ، در همان دایره های ناامیدی حوصله

ام بسر رفته ، هستی خودم مرا بشگفت انداخته ، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامیکه آدم هستی خودش را حس

میکند ! در آینه که نگاه میکنم بخودم میخندم ، صورتم بچشم خودم آنقدر ناشناس و بیگانه و خنده آور آمده …

این فکر چندین بار برایم آمده : روئین تن شده ام ، روئین تن که در ا فسانه ها نوشته اند حکایت من

است. معجز بود . اکنون همه جور خرافات و مزخرفات را باور میکنم ، افکار شگفت انگیز از جلو چش مم میگذرد .

معجز بود ، حالا میدانم که خدا با یک زهر مار دیگری در ستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفریده :

خوشبخت و بدبخت . از اولیها پشتیبانی میکند و بر آزار و شکنجه دسته دوم ب ه دست خودشان میافزاید . حالا

باور میکنم که یک قوای درنده و پستی ، یک فرشته بدبختی با بعضیها هست…

بالاخره تنها ماندم ، الان دکتر رفت، کاغذ و مداد را برداشتم ، میخواهم بنویسم ، نمیدانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم

و یا از بسکه زیاد است نمیتوانم بنویسم . اینهم خودش بدبختی است . نمیدانم نمیتوانم گریه بکنم. شاید اگر گریه

میکردم اندکی ب ه من دلداری میداد! نمیتوانم . شکل دیوانه ها شده ام . در آینه دیدم موهای سرم وز کرده ،

چشمهایم باز و بی حالت است، فکر می کنم اصلا صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی ها با

فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا در میکند . همینقدر میدانم که از خودم بدم می آی د، می خورم از خودم

بدم می آید، راه میروم از خودم بدم می آید، فکر میکنم از خودم بدم می آید. چه سمج ! چه ترسناک ! نه این یک

قوه مافوق بشر بود . یک کوفت بود حالا این جور چیزها را باور میکنم ! دیگر هیچ چیز ب ه من کارگر نیست .

سیانور خوردم در من اثر نکرد . تریاک خوردم باز هم زنده ام ! اگر اژدها هم مرا بزند، اژدها میمیرد ! نه کسی

باور نخواهد کرد . آیا این زهرها خراب شده بود ! آیا بقدر کافی نبود؟ آیا زیادتر از اندازه معمولی بود؟ آیا مقدار

آنرا عوضی در کتاب طبی پیدا کرده بودم؟ آیا دست من زهر را نوشدارو میکند؟ نمیدانم ، این فکرها صد بار برایم

آمده تازگی ندارد . بیادم میاید شنیده ام وقتیکه دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش میزند ، آیا دور من یک

حلقه آتشین نیست؟

جلو پنجره اطاقم روی لبه سیاه شیروانی که آب باران در گودالی آن جمع شده دو گنجشک نشسته اند، یکی از

آنها تک خود را در آب ف رو میبرد ، سرش را بالا میگیرد ، دیگری ، پهلوی او کز کرده خودش را میجورد . من

تکان خوردم ، هر دو آنها جیر جیر کردند و با هم پریدند . هوا ابر است ، گاهی از پشت لکه های ابر آفتاب رنگ

پریده در میآید، ساختمانهای بلند روبرو همه دود زده ، سیاه و غم انگیز زیر فشار این هوای سنگین و بارانی

مانده اند. صدای دور و خفه شهر شنیده میشود.

این ورقهای بد جنس که با آنها فال گرفتم، این ورقهای دروغگو که مرا گول زدند، آنجا در کشو میزم است، خنده

دارتر از همه آن است که هنوز هم با آنها فال میگیرم!

چه میشود کرد؟ سرنوشت پر زورتر از من است.

خوب بود که آدم با همین آزمایشهائی که از زندگی دارد، میتوانست دوباره بدنیا بیاید و زندگانی خودش را از

سر نو اداره بکند ! اما کدام زندگی ؟ آیا در دست من است ؟ چه فایده دارد؟ یک قوای کور و ترسناکی بر سرما

سوارند، کسانی هستند که یک ستاره شومی سرنوشت آنها را اداره می کند، زیر بار آن خرد میشوند و میخواهند

که خرد بشوند …

دیگر نه آرزوی ی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم ، گذاشتم گم بشود ، در زندگانی

آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان ، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خود

پسند ، ناشی و بیچاره بدنیا آمده بودم، حال دیگر غیر ممکن است که بر گردم و راه دیگری در پیش بگیرم . دیگر

نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی بگیرم . شماهائی که گمان میکنید در

حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده

بشوم ، نه به چپ بروم و نه به راست ، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

نه ، نمیتوانم از سرنوشت خودم بگریزم ، این فکرهای دیوانه ، این احساسات ، این خیالهای گذرنده که برایم میآید

آیا حقیقی نیست؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی بنظر می آید تا افکار منطقی من . گمان میکنم

آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم . افسار من بدست اوست ، اوست که مرا به

اینسو و آنسو میکشاند . پستی ، پستی زندگی که نمیتوانند از د ستش بگریزند . نمیتوانند فریاد بکشند ، نمیتوانند

نبرد بکنند ، زندگی احمق.

حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم ، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم میآید ، من با مرگ آشنا و

مانوس شده ام . یگانه دوست من است ، تنها چیزی است که از من دلجوئی میکند. قبرستان منپارناس بیادم میآید،

دیگر به مرده ها حسادت نمیورزم ، منهم از دنیای آنها بشمار می آیم. منهم با آنها هستم، یک زنده بگور هستم…

خسته شدم ، چه مز خرفاتی نوشتم ؟ با خودم میگویم : برو دیوانه . کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور ، پرت

گوئی بس است . خفه بشو ، پار ه بکن ، مبادا این مزخرفات بدست کسی بیفتد ، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد ؟

اما من از کسی رو در بایستی ندارم ، ب ه چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم . هر چه قضاوت آنها

درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام . آنها به من میخندند ،

نمی دانند که من بیشتر به آنها میخندم، من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم .

این یادداشتها با یک دسته ورق در کشو میز او بود. ولیکن خود او در تختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته

بود.

پاریس ۱۱ اسفند ماه ۱۳۰۸

...

4+
صادق هدایت نظر دهید...

آب زندگی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود . یک پینه دوزی بود سه تا پسر داشت : حسنی قوزی و حس ینی کچل و

احمدک. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معرکه گیر بود، پسر دوم ی حسینی همه کاره و هیچکاره بود، گاهی آب

حوض می کشید یا برف پارو میکرد و اغلب ول میگشت . احمدک از همه کوچکتر، سری براه و پائی براه بود و

عزیز دردانه باباش بود، توی دکان عطاری شاگردی میکرد و سر ماه مزدش را می آورد به باباش میداد . پسر

بزرگها که کار پا بجائی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند که احمدک را بینند.

میدونین » : دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد . یک روز پینه دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت

چیه، راس پوس کندش اینه که کار و کاسبی من نمیگرده، تو شهر هم گرونی افتاده، شماهام دیگه از آب و گل در

اومدین و احمدک که از همه تون کوچکتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برین روزیتونو در بیارین و

هر کدوم یه کار و کاسبی یم یاد بگیرین . من این گوشه واسه خودم یه کرو کری میکنم . اگه روز و روزگاری

کاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد که چه بهتر، ب ه منم خبر بدین و گرنه بر گردین پیش خودم یه لقمه نون

«. داریم با هم میخوریم

«! چشم بابا جون ». بچه ها گفتند

پینه دوز هم بهر نفری یک گرده نان و یک کوزه آب داد و رویشان را بوسید و روانه شان کرد.

سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانویشان همینطور رفتند و رفتن د تا اینکه خسته و مانده سر

یک چهار راه رسیدند . رفتند زیر یک درخت نارون نشستند که خستگی در بکنند، احمدک از زور خستگی خوابش

برد و بیهوش و بیگوش زیر درخت افتاد . برادر بزرگها که با احمدک هم چشمی داشتند و بخونش تشنه بودند،

ترسیدند که چون از آنها با کفایت تر بود سنگ جلو پایشان بشود و بکارشان گراته بیندازد . با خودشان گفتند :

«؟ چطوره که شر اینو از سر خودمان وا کنیم »

کت های او را از پشت محکم بستند و کشان کشان بردند توی یک غار دراز تاریک انداختند.

احمدک هر چه عز و چز کرد بخرجشان نرفت و یک تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم

به پیرهن احمدک خون کفتر زدند دادند بیک کاروان که از آنجا میگذشت و نشانی دادند که آنرا به پینه دوز بدهد

و بگوید که احمدک را گرگ پاره کرده و راهشان را کشیدند و رفتند سر سه راهه و پشک انداختند، یکی از آنها

بطرف مشرق رفت و یکی هم بطرف مغرب.

٭٭٭

از آنجا بشنو که حسنی با قوز روی کولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توی یک جنگل

سر در آورد، از دور یک شعله آبی بنظرش آمد رفت جلو دید یک آلونک جادوگر است . به پیرزنی که آنجا نشسته

ننه جون! محض رضای خدا بمن رحم کنین. من غریب و بی کسم، امشب اینجا یه جا و » : بود سلام کرد و گفت

«. منزل بمن بدین که از گشنگی و تشنگی دارم از پا در مییام

کییه که یه نفر بیکار و بیعار مثه تو قوزی رو مهمون بکنه؟ اما دلم برایت سوخت، اگه یه » : ننه پیروک جواب داد

«. کاری بهت میگم برام بکنی تورو نگه میدارم

«. بچشم، هر کاری که بگین حاضرم » : حسنی هولکی گفت

از ته چاه خشکی که پشت خونمه یه شمع اون تو افتاده بیرون بیار، این شم ع شعله آبی داره و خاموش – »

«. نمیشه

پیرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونک حسنی را توی یک زنبیل گذاشت و تو چاه کرد. حسنی

شمع را برداشت و به پیرزن اشاره کرد که بالا بکشد . پیرزن ریسمان را کش ید همینکه دم چاه رسید دستش را

دراز کرد که شمع را بگیرد. حسنی را میگوئی شکش ورداشت و گفت:

«. نه حالا نه. بگذار پام رو زمین برسه آنوقت شمع رو میدهم -»

پیر زنیکه اوقاتش تلخ شد، سر ریسمان را ول کرد، حسنی تلپی افتاد پائین . اما صدمه ای ندید و شمع میسوخت

ولی بچه درد حسنی میخورد؟ چون میدید که باید توی این چاه بمیرد . تو فکر فرو رفت و بعد از جیبش یک چپق

چپقش را با شعله آبی شمع چاق کرد و چند تا پک زد . توی «! آخرین چیزیس که واسم مانده » : در آورد و گفت

چاه پر از دود شده. یکمرتبه دید یک دیبک سیاه و کوتوله دست بسینه جلوش حاضر شد و گفت:

«؟ چه فرمایشیه -»

«؟ تو کی هسی؟ جنی، پری هسی یا آدمیزادی » : حسنی جواب داد

«. من کوچیک و غلام شما هسم -»

«. اول کمک کن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگی میخوام -»

دیبه حسنی را کول کرد و بیرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:

اگه پول و زال و زندگی میخواهی این راهشه، برو بشهری میرسی و کارت بالا میگیره اما تا میتونی از آب -»

و با دستش بطرفی اشاره کرد. حسنی دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد «! زندگی پرهیز بکن

توی چاه. نگاه کرد دید دیبکه غیبش زده، مثل اینکه آب شده و بزمین فرو رفت.

حسنی توی تاریکی از همان راهی که دیبکه بهش نشان داده بود همین طور رفت . کله سحر رسید بیک شهری که

کنار رودخانه بود . دید همه مردم آنجا کورند . پای رودخانه گرفت نشست، یکمشت آب بصورتش زد و یکمشت

آب هم خورد. از یکنفر کور که نزدیکش بود پرسید:

«؟ عمو جان! اینجا کجاس -»

«؟ مگه نمیدونی اینجا کشور زرافشونه » : او جواب داد

«؟ محض رضای خدا من غریبم از شهر دور دسی مییام، راه بجایی ندارم. یه چیز خوراکی بمن بده » : حسنی گفت

«. اینجا بکسی چیز مفت نمیدن. یه مشت از ریگ این رودخونه بده تا نونت بدم » : آنمرد جواب داد

حسنی دست کرد زیر ماسه رودخانه، دید همه خاک طلاست . ذوق کرد، یک مشت بآن مرد داد و نان گرفت و

خورد و توی جیبهایش را هم پر از خاک طلا کرد و راهش را کشیدو رفت طرف شهر . همینکه رسید، دید شهر

بزرگی است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رویهم ساخته شده بود و مردمش چون کور بودند یا در

شکاف غارها و یا زیر این گنبدها زندگی میکردند و شب و روز برایشان یکسان بود و حتی یک دانه چراغ در تمام

شهر روشن نمیشد . اعلان های دولتی و رساله ها با حروف برجسته روی مقوا چاپ میشد و همه مردم با قیافه

های اخم آلود گرفته و لباسها ی کثیف بد قواره و چشمهای ورم کرده مثل کرم در هم میلولیدند . از یکنفر پرسید :

«؟ عمو جان! چرا مردم اینجا کورن -»

این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشمو کور میکنه . ما چشم براه -» : آن مرد جواب داد

پیغمبری هسیم که میباس بیاد و چشمهای ما رو شفا بده . اگر چه همه مون پرمال و مکنت هسیم . اما چون چش

نداریم آرزو میکنیم که گدا بودیم و میتونسیم دنیا را ببینیم . باینجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده

«. ایم

اینارو خوب میشه گولشون زد و دوشید، خوب چه عیب داره » : حسنی را میگوئی چشده خور شد. با خودش گفت

رفت بالای منبر که کنج میدان بود و فریاد کشید: «؟ که من پیغمبرشون بشم

آهای مردمون ! بدونین که من همون پیغمبر موع ودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتی بدم . چون خدا – »

خواسه که شما رو بمحلت امتحون در بیاره، شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونین بیشتر

جستجوی حقای قو بکنین و چشم حقیقت بین شما واز بشه . چون خود شناسی خدا شناسیس . دنیا سر تا سر پر از

وسوسه شیطونی و موهوماته، همونطور که گفتن : دیدن چشم و خواستن دل . پس شما که نمی بینین از وسوسه

شیطونی فارغ هسین و خوش و راضی زندگی میکنین و با هر بدی میسازین . پس بردبار باشین و شکر خدا را

بجا بیارین که این موهبت عظما رو بشما داده ! چون این دنیا موقتی و گذرندس . اما اون دنیا همیشگی و ابدیس و

«. من برای راهنمائیه شماها اومدم

مردم دسته دسته باو گرویدند و سر سپردند و حسنی هم برای پیشرفت کار خودش هر روز نطقهای مفصلی در

باب جن و پری و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اینجور چیزها برایشان

میکرد و نطقهای او را با حروف برجسته روی کاغذ مقوائی میانداختند و بین مردم منتشر میکردند . دیری نکشید

که همه اهالی زرافشان باو ایمان آوردند و چون سابقًا اهالی چندین بار شورش کر ده بودند و تن بطلا شوئی

نمیدادند و میخواستند که معالجه بشوند، حسنی قوزی همه آنها رابدین وسیله رام و مطیع کرد و از این راه منافع

هنکفتی عاید پولدارها و گردن کلفتهای آنجا شد . کوس شهرت حسنی در شرق و غرب پیچید و بزودی یکی از

مقربان و حاشیه نشینهای دربار پادشاه کوران شد.

در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع کردن طلا بشوند و هر نفری از درخانه تا کنار رودخانه زنجیری

بکمرش بسته بود . صبح آفتاب نزده ناقوس میزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئی میرفتند و غروب

آفتاب کار خودشان را تحویل میدادند و کورمال کورمال س ر زنجیر را میگرفتند و به خانه شان بر میگشتند . تنها

تفریح آنها خوردن عرق و کشیدن بافور شده بود و چون کسی نبود که زمین را کشت و درو بکند با طلا غله و

تریاک و عرق خودشان را از کشورهای همسایه میخریدند . از این جهت زمین بایر و بیکار افتاده بود و کثافت و

ناخوشی از سر مردم بالا میرفت.

گرچه در اثر خاک طلا چشمهای حسنی اول زخم شده و بعد هم نابینا شد، اما از حرص جمع کردن طلا خسته

نمی شد . روز بروز پیازش بیشتر کونه میکرد و مال و مکنتش در کشور کوران زیادتر میشد و در همه خانه ها

عکس بر جسته حسنی را بدیوارها آویزان کرده بود ند. بالاخره حسنی مجبور شد که یک جفت چشم مصنوعی

بسیار قشنگ بچشمش بزند ! اما در عوض روی تخت طلا میخوابید و روی قوزش داده بود یک ورقه طلا گرفته

بودند و توی غرابه های طلا شراب میخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور میکشید و با لوله هنگ طلا هم

طهارت میگرفت و شبی یک صیغه برایش میآوردند و شکر خدا را میکرد که بعد از آنهمه نکبت و ذلت به آرزویش

رسیده است.

پدر و برادرها و زندگی سابق خودش و حتی خواهشی که پدرش از او کرده بود همه بکلی از یادش رفت و

مشغول عیش و عشرت و خودنمائی شد.

حسنی را اینجا داشته باشیم به بینیم چه بسر برادر کچلش حسینی آمد. حسینی هم افتان و خیزان از جاده مشرق

راه افتاد، رفت رفت تا به یک بیشه رسید، از زور خستگی و ماندگی پای یک درخت دراز کشید و خوابش برد.

«؟ خواهر خوابیدی -» : دمدمه های سحر شنید که سه تا کلاغ بالای درخت با هم گفتگو میکردند. یکی از آنها گفت

«. نه، بیدارم – » کلاغ دومی

«؟ خواهر چه خبر تازه داری -» : کلاغ سومی گفت

اوه ! اگه چیزایی که ما میدونیم آدمها میدونسن ! شاه کشور ماه تابون مرده چون -» : کلاغ اولی جواب داد

«؟ جانشین نداره فردا باز هوا میکنن. این باز رو سر هر کی نشس اون شاه میشه

«؟ تو گمون میکنی کی شاه میشه -» : کلاغ دومی

مردی که پای این درخت خوابیده شاه میشه . اما بشرط اینکه گوسپند بسرش بکشه و وارد شهر -» : کلاغ اولی

بشه. اونوقت باز مییاد رو سرش می شینه . اول چون می بینن که خارجیس قبولش ندارن و تو یه اطاق حبسش

«. میکنن. میباس که پنجره رو واز بکنه آنوقت دو باره باز از پنجره مییاد رو سرش می شینه

«! پوه! شاه کشور کرها -» : کلاغ سومی

«؟؟ میدونی دوای کری اونا چیه -» : کلاغ دومی

آب زندگیس . اما اگه آب زندگی بمردم بدن و گوششون واز بشه دیگه زیر بار ارباباشون نمیرن، -» : کلاغ سومی

بعد غارغار کردند و پریدند. «! اینایی رو که می بینی باین درخت دار زدن میخواسن گوش مردمو معالجه بکنن

حسینی که چشمش را باز کرد دید بدرخت دو نفر آدم دار زده اند . از ترسش پاشد بفرار . سر راه یک بزغاله گیر

آورد که از گله عقب مانده بود . گرفت سرش را برید و شکنبه اش را در آورد بسرش کشید و راهش را گز ک رد و

رفت. تنگ غروب بشهر بزرگی رسید، دید آنجا هیاهو و غوغای غریبی است، تو دلش ذوق کرد و رفت کنار

شهری توی یک خرابه ایستاد . یک مرتبه دید یک باز شکاری که روی آسمان اوج گرفته بود پائین آمد و روی سر

او نشست و کله اش را توی چنگال گرفت.

مردم بطرفش هجوم آوردند و ه ورا کشیدند و سر دست بلندش کردند اما همینکه فهمیدند خارجی است، او را

بردند در اطاقی انداختند و درش را چفت کردند . حسینی رفت پنجره را وا کرد و دوبار د یگر هم باز اوج گرفت و

از پنجره آمد روی سر او نشست . مردم هم این سفر ریختند و او را بردند توی یک کالسکه طلای چه ار اسبه

نشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر باشکوهی بردند و در حمام بسیار عالی سر و تنش را شستند، لباسهای

فاخر و جبه های سنگین قیمت باو پوشاندند، بعد بردنش روی تخت جواهر نگاری نشاندند، و یک تاج هم بسرش

گذاشتند.

حسینی از ذوق توی پوست خودش نمی گنجید و هاج وو اج دور خودش نگاه میکرد . تا یک نفر کور با لباس

مجللی آمد و روی زمین را بوسید و گفت:

«! خداوند گارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبریک عرض میکنم -»

«؟ تو کی هستی -» : حسینی سینه اش را صاف کرد و باد توی آستینش انداخت و با صدای آمرانه گفت

قبله ع الم سلامت باشد ! مردمان این کشور همه کر ولال هستند و من یک نفر خارجی از تجار کشور زر افشانم -»

«. و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بکنم

«؟ اینجا کجاس -»

«. اینجا را کشور ماه تابان مینامند -» : دیلماج

برو از قول من بمردم بفهمون و بهشون اطمین ون بده که ما همیشه بفکر اونا بودیم و امیدواریم -» : حسینی گفت

«. که زیر سایه ما وسایل آسایششون فراهم بشه

«… قربان از حسن نیات » : دیلماج گفت

«! بگو برن پی کارشون، پرچونگی هم موقوف. شنیدی؟ شوم ما رو حاضر بکنن -» : حسینی حرفش را برید

تاجر کور اشاره بطرف خوانسالار کرد و همه کرن ش کردند و از در بیرون رفتند . خوانسالار باشی هم آمد جلو

تعظیم کرد و اشاره باطاق دیگری کرد . بعد پس پسکی بیرون رفت . حسینی پاشد خمیازه کشید و لبخندی زد و با

عجب کچلک بازئی این احمقها در آوردن ! گمون میکنن که من عروسکشونم! پدری ازشون در بیارم » : خودش گفت

بعد در اطاق دنگالی وارد شد که یک سفره بلند بدرازی اطاق انداخته بودند و خوراکهای رنگارنگ «..! که حظ بک نن

در آن چیده بودند . حسینی از ذوقش دور سفره رقصید و هولکی چند جور خوراک روی هم خورد و یک بوقلمون

را برداشت به نیش کشید و چند تا قدح دوغ وافشرده را بالایش سر کشید و بخوابگاهش رفت.

فردا صبح حسینی نزدیک ظهر بیدار شد و بار داد . همه وزراء و امراء و دلقکهای درباری و اعیان و اشراف و

ایلچی ها و تجار دنبال هم ریسه شدند، دسته دسته می آمدند و کرنش می کردند و کنار دیوار ردیف خط کشیدند

و با حرکات دست و چشم و دهن اظهار فروتنی و بن دگی میکردند . اگر مطلب مهم یا فرمان فوری بود که

میخواستند بصحه همایونی برسد، روی دفترچه یاد داشت که با خودشان داشتند می نوشتند و از لحاظ حسینی

میگذرانیدند، اما از آنجائیکه حسینی بی سواد بود، وزیر دست راست و وزیر دست چپش را از تجار کور زر

افشان انتخاب کرد تا جواب را زبانی باو بفهمانند و بعد موضوع را با خودشان کنار بیایند.

چه درد سرتان بدهم، آنقدر پیزر لای پالان حسینی گذاشتند و در چاپلوسی و خاکساری نسبت باو زیاده روی

کردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقکها و حاشیه نشینها دمش را توی بشقاب گذاشتند و او را سایه خ دا و

خدای روی زمین وانمود کردند که کم کم از روی حسینی بالا رفت . شکمش گوشت نو بالا آورد و خودش را

باخت و گمان کرد علی آباد هم شهریست، بطوری که کسی جرئت نمیکرد باو بگوید که : بالای چشمت ابروست .

بعد هم بگیر و ببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چ شم زهره ای از مردم گرفت که همه آنها

بستوه آمدند . تمام اهالی کشور ماه تابان بکشت و زرع تریاک و کشیدن عرق دو آتشه وادار شدند تا باین وسیله

از کشور زرافشان طلا وارد کنندو بجایش عرق و تریاک بفروشند و پولش را حسینی و اطرافیانش بالا بکشند .

مخلص کلوم ، مردم با فقر و تنگدستی زندگی میکردند و کم کم مرض کوری از زرافشان بماه تابان سرایت کرد و

کری هم از ماه تابان ب ه کشور زرافشان سوغات رفت . حسینی هم گوشش سنگین و بعد کر شد . اما با چند نفر

دلقک درباری و متملق و تجار کور که همدستش بودند به لفت و لیس و عیش و نوش مشغول شدند . پدر و

برادرها بکلی از یادش رفتند و خواهش پدر را هم فراموش کرد.

٭٭٭

حسینی را اینجا داشته باشیم ببینیم چه ب ه سر احمدک آمد . جونم برایتان بگوید : احمدک با کت های بسته بی

هوش و بی گوش توی غار افتاده بود. طرف صبح که نور ضعیفی از لای تخته سنگ توی غار افتاد یکمرتبه ملتفت

شد که کسی بازویش را گرفته تکان میدهد . چشمهایش را که باز کرد دید که یک درویش لندهور سبیل از بناگوش

احمدک سرگذشت خودش را برایش نقل کرد « ؟ تو کجا این جا کجا -» : در رفته بالای سرش است . درویش گفت

که چطور پدرش آنها را پی روزی فرستاد و برادرهایش این بلا را بسر او آوردند . درویش بازوهایش را باز کرد

«! خوب حالا میخواهم برم پیش برادرام کمکشون بکنم -» : و برایش غذا آورد. احمدک خورد و بدرویش گفت

هنوز موقعش نرسیده چون بیخود خودت رو لو میدی و گیر میاندازی . اگه راس میگی برو -» : درویش جواب داد

«. به کشور همیشه باهار. آب زندگی را پیدا کن تا همه بدبختها رو نجات بدی

«؟ راهش کجاس -»

«. نشونت میدم، آب زندگی پشت کوه قافه -»

احمدک ن ی لبک را گرفت، در «! اینو از من یادگار داشته باش -» : از گوشه غار یک نی لبک برداشت باو داد و گفت

بغلش گذاشت و با هم از غار بیرون آمدند . درویش او را برد س ر سه راهه و راه سومی را که خیلی سنگلاخ و

پست و بلند بود بهش نشان داد . احمدک خداحافظی کرد و راه افتاد . رفت و رفت، در راه نی لبک میزد، پرنده ها و

اینجا یه چرت » : جانوران دورش جمع میشدند . تا نزدیک ظهر رسید پای یک درخت چنار کهن و با خودش گفت

فورًا بخواب رفت . مدتی که گذشت از صدای خش و فشی بیدار شد . نگاه کرد بالای «! میزنم و بعد راه میا فتم

سرش دید یک اژدها به چه گندگی از درخت بالا میرفت و لانه مرغی هم بدرخت بود.

اژدها که نزدیک میشد بچه مرغها بنای داد و بیداد را گذاشتند و دید که اژدها میخواست آنها را بخورد . بلند شد

یک تخته سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب کرد. سنگ گرفت بسر اژدها زمین خورد و جابجا مرد.

هر سال کار اژدها این بود که وقتی سیمرغ بچه میگذاشت و موقع پرواز بچه هایش میرسید میآمد و همه آنها را

میخورد. امسال هم سر موقع آمده بود، اما احمدک نگذاشت که کار خودش را بکند.

همینکه اژدها را کشت رفت دوباره دراز کشید و خوابش برد . بعد سیمرغ از بالای کوه بلند شد و چیزی برای بچه

هایش آورد که بخورند، دید یکنفر پائین درخت گرفته و خوابیده، د وباره بطرف کوه پرواز کرد و یک تخته سنگ

این همون کسییه که هر سال » : بزرگ روی بالش گذاشت و آورد که توی سر آن مرد بزند . با خودش خیال کرد

«! مییاد و بچه های منو میبره، بی شک امسال واسیه همینکار اومده. من الآن پدرش رو در مییارم

سیمرغ نزدیک خانه که رسید درست میزا ن گرفت تا سنگ را روی سر احمدک بزند، فورًا بچه ها فهمیدند که

ننه جون ! دس نگهدار، اگه این » : مادرشان چه خیالی دارد . داد و بیداد راه انداختند و بال زدند و فریاد کشیدند

سیمرغ هم رفت و سنگ را دورتر انداخت. «! مردک نبود اژدها مارو خورده بود

وقتیکه برگشت اول به بچ ه هایش خوراک داد، بعد بالش را مثل چتر باز کرد و روی سر احمدک سایه انداخت ت ا

به آسودگی بخوابد. خیلی از ظهر گذشته بود که احمدک از خواب بیدار شد و سیمرغ بهش گفت:

«؟ ای جوون، هر چی از من بخواهی بهت میدم. حالا بگو ببینم قصد کجا رو داری -»

«. میخوام بکشور همیشه باهار برم -»

«؟ خیلی دوره، چرا اونجا میری -»

«. آب زندگی را پیدا کنم تا بتونم برادرامو نجات بدم -»

ها، اینکار خیلی سخته . اول یه پر از من بکن و همیشه با خودت داشته باش، اگه روزی روزگاری بکمک من -»

محتاج شدی ب ه یک بهونه ای چیزی میری روی پشت بام و پر منو آتیش میز نی، من فورًا حاضر میشم و ت ورو

«. نجات میدم. حالا بیا رو بالم بشین

سیمرغ روی زمین نشست، احمدک یک پر از بالش کند و قایم کرد . بعد رفت روی بالهای سیمرغ گرفت نشست و

او هم در هوا بلند شد.

وقتیکه سیمرغ احمدک را روی زمین گذاشت، آفتاب پشت قله کوه قاف میرفت . در جلگه جلو او شهر بزرگی با

دروازه های با شکوه نمایان بود. سیمرغ با او خدانگهداری کرد و رفت.

تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و سبزه و آبادی بود و مردمان سرزنده ای که مشغول کشت و درو بودند دیده

میشدند. یا ساز میزدند و تفریح میکردند . جانوران آنجا از آدمها نمیترسیدند . آهو بآرامی چرا میکرد و خرگوش

در دست آدمها علف میخورد، پرنده ها روی شاخه درختها آواز میخواندند . درختهای میوه از هر سو سر درهم

کشیده بودند.

احمدک چند تا از آن میوه های آبدار کند و خورد . بعد رفت سر چشمه ای که از زمین میجوشید . یک مشت آب

بصورتش زد . چشمش طوری رو شن شد که باد را از یکفرسخی میدید . یکمشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا

شد که صدای عطسه پشه ها را میشنید . بطوری که از زندگی مست و سرشار شد که نی لبکش را در آورد و

شروع بزدن کرد . دید یک گله گوسفند که در دامنه کوه پخش و پلا بودند دورش جمع شد و دختر چوپانی مثل

پنجه آفتاب که ب ه ماه میگفت تو درنیا که من در آمدم . با گیس گلابتونی و دندان مرواریدی دنبال گوسفندها آمد .

احمدک بیک نگاه یکدل نه، صد دل عاشق دختر چوپان شد و از او پرسید:

«؟ اینجا کجاس -»

«. اینجا کشور همیشه باهاره » : دختر جواب داد

«؟ من بسراغ آب زندگی آمده ام چشمه اش کجاس -»

«. همیه آبها آب زندگیس، این آب چشمه مخصوصی نداره -» : دختر خندید و جواب داد

حس میکنم ….مثه چیزی که عوض شدم . همه چیز اینجا مثل اینکه در عالم » : احمدک بفکر فرو رفت و گفت

«. خوابه… چیزاییکه بچشم می بینم هیشوقت نمیتونستم باور بکنم

« ؟ مگه از کجا آمدی -» : دختر پرسید

احمدک سرگذشت خودش را از سیر تا پیاز نقل کرد و گفت که آمده تا آب زندگی واسه پدر و برادرهایش ببرد .

دختر دلش به حال او سوخت و گفت:

اینجا آب زندگی چشمیه مخصوصی نداره . فقط در کشور کرها و کورها این لقبو به آب اینجا دادن، اما اگه -»

«. برادرات حس آزادی ندارن بیخود وخت خودتو تلف نکن، چون آب زندگی بدردشون نمیخوره

شاید هم که اشتباه کرده باشم . از حرفهای شما که چیز زیادی سرم نمیشه . همه چیز اینجا -» : احمدک جواب داد

«. مثه عالم خواب میمونه… وانگهی خسته و مونده هسم باید برم شهر

«. تو جوون خوش قلبی هسی. اگه مایل باشی منزل ما مثه منزل خودته -» : دختر گفت

قدم شما روی چشم ! بفرمایین -» : احمدک را با خودش بمنزل برد و بمادرش سفارش او را کرد . مادر دختر گفت

«. مهمون ما باشین و خستگی در بکنین

روز بروز عشق احمدک برای دختر چوپان زیادتر میشد و چند روز را به گشت و گذار در شهر ورگ ذار کرد بعد

بیکاری دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:

«. من خیال دارم یه کاری پیدا بکنم -»

«؟ چه کاره هسی -»

«. هیچی! دو تا بازو دارم، هر کاری که شما بگین -»

«. نه، هر کاریکه خودت دلت بخواد و بتونی از عهده اش بر بیائی -»

«. تو شهر پدرم شاگرد عطار بودم و دواها رو میشناسم -» : احمدک فکری کرد و گفت

«. پس دوا فروش سر گذرمون دنبال یه شاگرد میگشت، اگه میخوایی برو پیشش کار کن -» : مادر دختر جواب داد

«؟ البته چه از این بهتر -» : احمدک گفت

حالا تو که جوون تنبلی نیسی و تن بکار میدی ازین ببعد اگه میخوایی بی ا همینجا با ما زندگی -» : مادر دختر گفت

«. بکن

احمدک روزها میرفت پیش دوا فروش کار میکرد و شبها بخانه دختر چوپان بر میگشت. کم کم با سواد شد و کار

مشتریهای دوا فروش را راه میانداخت و کارش هم بهتر شد و حتی چلینگری و نجاری را هم یاد گرفت، چون

پدرش نصیحت کرده بود که یک کارو کاسبی هم بلد بشود . بعد سور بزرگی داد و دختر چوپان را بزنی گرفت و

زندگی آزاد و خوشی با زن و رفقائی که تازه با آنها آشنا شده بود میکرد . اما تنها دلخوری که داشت این بود که

نمیدانست چه بسر پدر و برادرهایش آمده و همیشه گوش بزنگ بود و از هر مسافر خارجی که وارد کشور

همیشه بهار میشد پرسش هائی میکرد و میخواست از پدر و برادرهایش با خبر بشود، اما همیشه تیرش به سنگ

میخورد. تا اینکه یک روز با یکی از مشتریهای کور دوا فروش که از کشور زرافشان آمده گرم گرفت و زیر

پاکشی کرد. کوره باو گفت:

کفر نگو . زبونتو گاز بگیر، اینکه تو سراغ شو میگیری حسنی قوزی نیس، پیغمبر ماس . سال پیش بود ب ه کشور -»

زرافشان اومد و معجزه کرد، یعنی همه ما که گمراه بودیم و از درد کوری رنج میکشیدیم نجاتمون داد و بهمون

دلداری داد وعدیه بهشت داد و مارو از این خجالت بیرون آورد و همیه مردم از جون و دل برایش طلا شوری

میکنن. واسمون وعظ میکنه و مارو راهنمائی میکنه . حالا واسه این نیومدم که چشممو معالجه بکنم و از آب

زندگی اینجا احتیاط میکنم . چون با خودم باندازه کافی آب از کشور زرافشون آوردم، فقط اومدم یه جفت چش

اشاره کرد بخیکچه ای که به کمرش آویزان بود. «. مصنوعی بگذارم

شست اح مدک خبردار شد و فهمید که حرف درویش راست بوده . دیگر صدایش را در نیاورد و از کسان دیگر هم

جویا شد و فهمید حسینی کچل هم در کشور ماه تابان مشغول چاپیدن و قتل و غارت مردمان آنجاست و حرص

باید » : طلا و مال دنیا همه این بدبخت ها را کور و اسیر کرده . بحال برادرهایش دلش سوخت و با خودش گفت

رفیق بیشتر از یک ساله که زیر دس شما کار » : استاد دوا فروش که آمد بهش گفت «! بروم اونارو نجاتشون بدم

میکنم و از وختیکه در این کشور اومدم معنی زندگی و آزادی رو فهمیدم . بی سواد بودم باسواد شدم، بی هنر

بودم چند جور هنر یاد گرفتم . کور و کر بودم چشم و گوشم در اینجا واز شد، لذت تنفس در هوای آزاد و کار با

تفریح رو اینجا شناختم . اما قول دادم، یعنی پدرم از من خواهشی کرده، میباس بعهد خودم وفا کنم . اینه که اجازه

«. مرخصی میخوام

اینکه چیزی نیس، مگه نمیدونی که آب اینجا رو تو کشور زرافش ون و ماه تابون آب زندگی میگند » – : استاد گفت

و علاج کوری و کری اوناس؟ یه قمقمه از این آب با خودت ببر همه شونو شفا میدی . اما کاری که میخوایی بکنی

خطرناکه، چون کورها و کرها دشمن سر زمین همیشه بهارند و بخون مردمش تشنه هسن . اونم واسیه اینکه ما

طلا و نقره رو نمیپرستیم و آزادو نه زندگی میکنیم . اما اونا بخیال خودشون اربابی و آقایی نمیکنن مگه از دولت

«! سر کوری و کری مردمونشون

«. من اینا سرم نمیشه، میباس برم و نجاتشون بدم » : احمدک جواب داد

رویش را بوسید و او هم از استا دش « تو جوون باهوشی هسی . شاید که بتونی . بهر حال من سد راه تو نمیشم »

خدانگهداری کرد. بعد رفت روی زن و بچه اش را هم بوسید و بطرف کشور زرافشون روانه شد.

آنقدر رفت و رفت تا رسید بسرحد کشور زرافشان . دید چند نفر قراول کور با زره و کلاه خود و تیر و کمان طلا

اوهوی ناشناس تو کی هستی و برای چی -» : آنجا دور هم نشسته بودند و بافور میکشیدند . از دور فریاد کردند

«؟ اومدی

«. من یکنفر بنده خدا و تاجر طلا هسم و اومدم تا بمذهب جدید ایمان بیاورم -» : احمدک جواب داد

«! آفرین بشیر پاکی که خورده ای، قدمت روچش -» : یکی از قراولان گفت

احمدک به اولین شهری که رسید دید مردم همه کور . کثیف و ناخوش و فقی ر کنار رودخانه ای که از بسکه

خاکش را کنده بودند گود شده بود نشسته بودند و با زنجیرهای طلا به خانه شان که کلبه هائی بیشتر شبیه لانه

جانوران بود بسته شده بودند . با دستهای پینه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زیر شلاق کشیکچی هائی

که دائمًا پاسبانی میکردند طلا میشستند . زمین بایره افتاده بود، پرندگان گریخته بودند، درختها خشکیده بود . تنها

تفریح آنها کشیدن وافور و خوردن عرق بود . دلش ب ه حال این مردم سوخت نی لبکش را در آورد و یک آهنگی

که در کشور همیشه بهار یاد گرفته بود زد . گروه زیادی دورش جمع شدند . برایش کیسه های پر از خاک طلا

من احتیاجی به طلای شما ندارم، بگذارید شمارو از » : آوردند و بخاک افتادند و سجده کردند. احمدک به آنها گفت

«. زجر کوری نجات بدم، من از کشور همیشه بهار اومدم و آب زندگی با خودم آوردم

در میان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته ای از آنها حاضر شدند . احمدک هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگی

بچشمشان مالید، همه بینا شدند . همینکه چشمشان روشن شد از وضع فلاکت بار زندگی خودشان وحشت کردند

و بنای مخالفت را با پولدارها و گردن کلفت های خودشان گذاشتند . زنجیرها را پاره کردند، داد و قال بلند شد و

نطق های حسنی را که با حروف برجسته منتشر شده بود سوزاندند . خبر ب ه پایتخت رسید حسنی و شاه

فورًا فرمان داد «! از آب زندگی پرهیز بکن » : دستپاچه شدند . حسنی یاد حرف دیبک توی چاه افتاد که باو گفته بود

همه کسانیکه بینا شده اند و مخصوصًا آن کافر ملحدی که از کشور همیشه بهار آمده تا مردم را از راه دنیا و

دین گمراه کند بگیرند و شمع آجین بکنند و دور شهر بگردانند تا مایه عبرت دیگران بشود.

در کوچه و بازار جارچی افتاد که هر حلالزاده ای شیر پاک خورده ای احمدک را بگیرد و بدست گزمه بدهد پنج

«! اشرفی گرفتنی باشد

از قضا کسی که احمدک را گرفت یک تاجر کر برده فروش از اهل کشور ماه تابان بود . همینکه دید احمدک جوان

قلچماقی است به جوانی او رحم آورد و بعد هم طمعش غالب شد، چون دید ممکن است خیلی بیشتر از پنج اشرفی

برایش مشتری پیدا بکند . این شد که صدایش را در نیاورد و فردای آن روز احمدک را برای فروش با غلامها و

کنیزها و کاکا سیاها و دده سیاها به بازار برده فروشان برد . اتفاقًا یک تاجر کر دیگر از اهالی ماه تابان که تنه

توشه احمدک را پسندید به قیمت بیست اشرفی او را خرید و فردایش با قافله روانه کشور ماه تابان شد.

سر راه احمدک میدید که بارهای شتر مملو از ب غلی عرق و لوله های تریاک و زنجیرهای طلا بود که از کشور

ماه تابان می بردند تا اینکه بالاخره وارد کشور ماه تابان شدند . به اولین شهری که رسیدند احمدک دید اهالی

آنجا هم بدبخت و فقیر بودند و شهر سوت و کور بود و همه مردم بدرد کری و لالی گرفتار بودند زجر میکشیدند

و یک دسته کر و کور و احمق پولدار و ارباب دسترنج آنها را میخوردند . همه جا کشتزار خشخاش بود و از

تنوره کارخانه های عرق کشی شب و روز دود در میآمد . در آنجا نه کتاب بود نه روزنامه و نه ساز ونه آزادی .

پرنده ها از این سرزمین گریخته بودند و یک مشت مردم کر و لال د ر هم میلولیدند و زیر شلاق وچکمه جلادان

خودشان جان میکندند . احمدک دلش گرفت، نی لبکش را در آورد و یک آواز غم انگیز زد . دید همه با تعجب باو

نگاه میکنند، فقط یک شتر لاغر و مردنی آمد بسازش گوش داد.

احمدک واسه این مردم دلش سوخت و آب زندگی بخورد چند نفرشان داد. گوششان شنوا شد و زبانشان باز شد

و سر و گوششان جنبید . بارهای طلا را در رودخانه ریختند و در همانشب چندین کارخانه عرق کشی را آتش

زدند و کشتزارهای تریاک را لگد مال کردند.

خبر که به پایتخت رسید حسینی کچل غضب نشست و فرمان دستگیر کردن احمدک را داد، و قراول و گزمه توی

شهر ریخت و طولی نکشید که احمدک را گرفتند و کند و زنجیر زدند و قرار شد که او را شمع آجین کنند و در

کوچه و در بازار بگردانند تا عبرت دیگران بشود.

احمدک گوشه سیاه چال غمناک گرفت نشست و بحال خودش حیران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچی با پیه

عمو » : سوز روشن برایش غذا آورد . احمدک یادش افتاد که پر سیمرغ را با خودش دارد . به دو ساقچی گفت

زندانبان که کر بود «. جون میدونم که امشب منو میکشن پس اقلا بگذار بروم بالای بوم نماز بگذارم و توبه بکنم

ملتفت نشد . بالاخره باو فهماند و زندانبان جلو افتاد و او را برد پشت بام . احمدک هم پر سیمرغ را در آورد و با

پیه سوز آتش زد و یک مرتبه آسمان غرید و زمین لرزید و میان ابر و دود یک مرغ بزرگ آمد و احمدک را

گذاشت روی بالش و د برو که رفتی بطرف کوه قاف و پرواز کرد.

مردم کشور ماه تابان را میگوئی هاج و واج ماندند . فورًا چاپار راه افتاد ا ین خبر را به پایتخت رسانید . حسینی که

این خبر را شنید اوقاتش تلخ شد بطوری که اگر کاردش میزدند خونش در نمیآمد و فهمید که همه این آل

وآشوبها از کشور همیشه بهار آمده است و این کشور علاوه بر اینکه داد و ستد طلا را منسوخ کرده بود برای

همسایه هایش هم کارشکنی میکر د و بدتر از همه میخواست چشم و گوش رعیتهای او را هم باز بکند ! یاد حرف

سه کلاغ افتاد که گفتند اگر بخواهد حکمرانی کند باید از آب زندگی بپرهیزد و حالا از کشور همیشه بهار آب

زندگی برای رعیتهایش سوغات میآوردند، از این جهت بر ضد کشور همیشه بهار علم طغیان بلند کرد و زیر جلی

با کشور زرافشان ساخت و پاخت و بند و بست کرد و مشغول ساختن نیزه و گرزه و خنجر و شمشیر و تیر و

کمان طلا شدند و قشون را سان میدیدند.

حسنی قوزی هم در کشور زرافشان نطقهای آتشین بر ضد کشور همیشه بهار میکرد و مردم را بجنگ با آنها

دعوت میکرد . بالاخره اع لان جهاد داد . حسینی کچل هم همان روز مثل برج زهر مار غضب نشست و لباس سرخ

ما همیشه خواهان صلح و سلامت مردم بودیم، اما مدتهاس که » : پوشید و اعلان جنگی باین مضمون صادر کرد

کشور همیشه باهار انگش تو شیر میزنه و مردم مارو انگلک میکنه . مث ً لا پارسال بود که یک سنگ آب زندگی از

سر حدشون تو کشور ما انداختند، پیارسال بود که یه تیکه ابر از قله کوه قاف آمد آب زندگی بارید و یه دسته

مردم چشم و گوششون واز شد و زبون درازی کردن اما بتقاصشون رسیدن . موش بهنبونه کار نداره هنبونه با

موش کار داره ! امسال احمدک را برایمون فرستادن . پس دود از کنده پا میشه ! کشور همیشه باهار همیشه دشمن

پول بوده، ظاهرًا با ما دوس جون جونیه اما زیر زیرکی موشک میدوونه میخواد چشم و گوش رعیتو واز بکنه و

صلح و صفای دنیا را بهم بزنه . ما و کشور زرافشون که همسایه و دوس قدیمی ماس میباس تخم این آل و

آشوب راه بندازها رو ور بیندازیم و دشمنای طلا را نیست و نابود کنیم . زنده باد کوری و کری که راه بهشت و

«! زندگی ابدی رو برای مردم و عیش و عشرتو برای ما واز میکنه، و بعهده ماس که دشمنای طلا رو از بین ببریم

حسینی با سر انگشتش پای این فرمان را مهر زده بود.

مطابق این فرمان و اعلا ن جهاد حسنی، کشور ماه تابان و کشور زرافشان بکشور همیشه بهار شبیخون زدند و

لشکر کور وکر از هر طرف شروع به تاخت وتاز کردند.

اما این دو کشور برای اینکه قشونشان مبادا از آب زندگی بخورند و یا بصورتشان بزنند و چشم و گوششان باز

بشود پیش بینی کردند و قرار گذاشتند در شهرهائی که قشون کشی میکردند فورًا آب انبارهائی بسازند و از آب

گندیده پساب طلاشوئی این آب انبارها را پر بکنند و بخورد قشونشان بدهند و هر سرباز یک مشت از آن آب با

خودش داشته باشد و مثل شیشه عمرش آن را حفظ بکند و اگر مشک آبش را از دست میداد بجرم اینکه از آب

زندگی خورده فورًا کشته شود.

کشور همیشه بهار که از همه جا بیخبر نشسته بود و ایلچی های همسایه هایش تا دیروز لاف دوستی و رفاقت با

اینها میزدند، یکه خورد و دستپاچه قشونی آماده کرد و جلو آنها فرستاد . قشون کور و کر مثل مور و ملخ در

شهرهای همیشه بهار ریختند و کشتند و چاپیدند و تاراج کردند و خاک شهرها را توبره میکردند و زورکی تریاک

و عرق و طلا بمردم میدادند و اسیرها را به بندگی بشهر خودشان میبردند.

احمدک هم تیر و کمانش را برداشت و بجنگ رفت و کمین نشست . سرداران کور و کر جفت جفت بغل هم

مینشستند تا کرها برای کورها ببینند و کورها برای کرها بشنوند . احمدک نشانه می گرفت و تیر بمشک آب آنها

میزد و بعد با چند نفر از رفقایش شبانه آب انبارهای آنها را با وجودی که پاسبانهای کور وکر بالای برج و بارو

آنها را میپائیدند درب و داغون کرد و تمام آبی که برای قشونشان آورده بودند هرز رفت.

جنگ طول کشید و چنان مغلوبه شد که خون میآمد ولش میبرد . اما از آنجائیکه اسلحه های کشور زرافشان و ماه

تابان تاب اسلحه فولادین کشور همیشه بهار را نیاورد، قشونشان از هم پاشید و مخصوصًا چون آب انبارهای

آنها خراب شد و آبش هرز رفت این شد که قشون آنها مجبور شد که از آب زندگی همیشه بهار بخورند و چشم

و گوششان باز شود و بزندگی نکبت بار خودشان هوشیار شدند و یکمرتبه ملتفت شدند که تا حالا دست نشانده

یکمشت کور و کر و پول دوست احمق شده بودند و از زندگی و آزادی بوئی نبرده بودند. زنجیرهای خود را پاره

کردند، سران سپاه خود را کشتند و با اهالی کشور همیشه بهار دست یگانگی دادند . بعد بشهرهای خودشان

برگشتند و حسنی قوزی و حسینی کچل و همه میر غضبهای خودشان را که این زندگی ننگین را برای آنها

درست کرده بودند بتقاص رسانیدند و از نکبت و اسارت طلا آزاد شدند.

احمدک هم این سفر با زن و ب چه اش رفت پیش پدرش و ب ه چشمهای او که در فراقش از زور گریه کور شده بود

آب زندگی زد، روشن شد و بخوبی و خوشی مشغول زندگی شدند.

همانطوریکه آنها بمرادشان رسیدند شما هم بمرادتان برسید!

قصه ما بسر رسید کلاغه بخونه اش نرسید!

پایان

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

مردی که نفسش کشت

نفس اژدرهاست او کی مرده است. »

« . از غم بی آلتی افسرده است

مولوی

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش

مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد

سپهسالار میگذشت، از کوچة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت.

در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار،

چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی

متواضع و کم حرف بود.

ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را

از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،

گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.

مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان میامد و نه بدشان میامد، بلکه یک تأثیر اسرارآمیز و دشوار در

آنها میکرد . بر عکس شاگردان که از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود که خشم ناک بشود و نه اینکه کسی

را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مینمود . ازین رو معروف بود که کلاهش پشم ندارد، ولی

با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب میبردند.

تنها کسیکه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل میشد، شیخ ابوالفضل معلم

عربی بود که خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و کرامت خودش دم میزد که چند سال در عالم جذبه

بوده، چند سال حرف نمیزده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس میدانست . ولی

از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود که معلوماتش را ب ه رخ مردم می کشید. هر حرفی که بمیان میامد فورًا

یک مثل یا جملة عربی آب نکشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن میآورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر

حرفش را در چهرة حضار جستجو میکرد . و این خود غریب مینمود که میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ

ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا ب ه رفاقت خودش انتخاب بکند، حتی گاهی شیخ را بخان ة

خودش میبرد و گاهی هم بخانة او میرفت.

میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ

التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت کار کرده بود، ولی از سفر آخری که برگشت در تهران

ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار کرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد که به کارهای شخصی بپردازد، چه او

کار غریب و امتحان مشکلی را عهده دار شده بود.

از بچگی، همانوقت که آخوند سرخان ه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در

فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشکار میکرد، حتی به سبک صوفیان شعر میساخت . معلم آنها

شیخ عبدالله که خودش را از جرگة صوفیان میدانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشکار میکرد،

افکار صوفیان باو تلقین مینمود و از شرح حالات عرفا و متصوفین برای او نقل میکرد . بخصوص از علو مقام

« اناالحق » منصور حلاج برای او حکایت کرده بود که منصور از مقام ریاضت نفس بجائی رسیده بود که بالای دار

میگفت: این حکایت در فکر جوان میرزا حسینعلی خیلی شاعرانه بود . و بالاخره یکروز شیخ عبدالله باو ا ظهار کرد

این فکر همیشه «. با آن مایه که در تو میبینم هر گاه پیروی اهل طریقت را بکنی بمراتب عالیه خواهی رسید »: که

بیاد میرزا حسینعلی بود، در مغز او نشو و نما کرده و ریشه دوانیده بود و همیشه آرزو میکرد که موقع مناسبی

بدست آورده، مشغول ریاضت و کار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسة دارالفنون شدند، در آنجا هم میرزا

حسینعلی در قسمت عربی و ادبی خیلی قوی شد . برادر کوچکش با افکار او همراه نبود، او را مسخره میکرد و

می گفت: این خیالات بجز اینکه در زندگی انسانرا عقب بیندازد و جوانی را بیخود از دست بدهد فایدة دیگری ندارد.

ولی میرزا حسینعلی توی دلش بحرفهای او میخندید، فکر او را مادی و کوچک میپنداشت و برعکس در تصمیم

خودش بیشتر لجوج میشد و بواسطه همین اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چیزیکه دوباره فکر

او را قوت داد این بود که در م سافرت اخیرش به کرمان به درویشی برخورد که پس از مصاحباتی حرف میرزا

عبدالله معلمشان را تایید کرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف کار بکند و بخودش ریاضت بدهد ب ه مدارج عالیه

خواهد رسید . این شد که پنج سال بود میرزا حسینعلی کنج انزوا گزیده و در را بروی خویش و آشنا بسته، مجرد

زندگی مینمود و پس از فراغت از معلمی قسمت عمدة کار و ریاضت او در خان هاش شروع میشد.

خانة او کوچک و پاکیزه بود مثل تخم مرغ. یک ننه آشپز پیر و یک خانه شاگرد داشت . از در که وارد میشد

لباسش را با احتیاط در میآورد، به چوب رختی آویزان میکرد، لبادة خاک ستری رنگی میپوشید و در کتابخانه اش

میرفت. برای کتابخانه اش بزرگترین اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشة آن پهلوی پنجره یک دشک سفید

افتاده بود، رویش دو متکا، جلو آن یک میز کوتاه، روی آن چند جلد کتاب، با یک بسته کاغذ و قلم و دوات گذاشته

شده بود . کتابهای روی م یز جلد هایش کار کرده بود و باقی کتابها بدون قفسه بندی در طاقچه های اطاق روی هم

چیده شده بود.

موضوع این کتابها عرفان و فلسفة قدیم و تصوف بود، تنها تفریح و سرگرمی او خواندن همین کتابها بود، که تا

نصف شب جلو چراغ نفتی پشت میز آنها را زیر و رو میکرد و میخواند . پیش خودش تفسیر میکرد و آنچه که

بنظرش مشکل یا مشکوک میامد خارج نویس مینمود تا بعد با شیخ ابوالفضل سر هر کدام مباحثه بکند . نه اینکه

میرزاحسینعلی از دانستن معنی آنها عاجز بود، بلکه او بسیاری از عوالم روحی و فلسفی را طی کرده بود و خیلی

بهتر از شیخ ابوالفضل به افکار موشکاف و به نکات خیلی دقیق بعضی اشعار صوفیان پی میبرد، آنها را در

خودش حس می کرد و یک دنیای ماوراء دنیای مادی در فکر خودش ایجاد کرده بود و همین سبب خودپسندی او

شده بود چون او خودش را برتر از سایر مردم میدانست و باین برتری خود اطمینان کامل داشت.

میرزا حسینعلی میدانست که یک سر و رمزی در دنیا وجود دارد که صوفیان بزرگ به آن پی برد هاند و این مطلب

هم برای او آشکار بود که برای شروع محتاج مرشد است یا کسی که او را راهنمائی بکند، همانطوریکه شیخ

چون سالک را در بدایت حال خاطر در تفرق ه است، باید صورت پیر را در نظر بگیرد که » عبدالله باو گفته بود که

این شد که پس از جستجوی زیاد شیخ ابوالفضل را پیدا کرد، اگرچه موافق سلیقة او نبود «. جمعیت خاطر بهمرسد

و بجز حکم دادن چیز دیگری نمیدانست و بهر مطلب مشکلی که برمیخورد مثل اینکه با بچه رفتار بکنند، می گفت

هنوز زود است بعد شرح خواهیم داد و بالاخره شیخ ابوالفضل تنها چیزیکه باو توصیه کرد کشتن نفس بود،

اینکار را مقدم بر همه میدانست . یعنی بوسیلة ریاضت بر نفس اماره غلبه کند، و شرح مبسوطی خطابه مانند پر از

اعدی عدوک » احادیث و اشعار که در مقام کشتن نفس حاضر کرده بود برای او خواند . از آن جمله این حدیث که

» : و این حدیث دیگر که « دشمن ترین دشمن تو خود تست که در درون تست » یعنی « نفسک التی بین جنبیک

« . هر که او نفس کشت غازی بود » : چنانکه اوحدی گوید « جهادک فی هواک

و باز در این شعر :

نفس اگر شوخ شد خلافش کن »

« . تیغ جهل است در غلافش کن

و این شعر دیگر:

نفس خود را بکش نبرد اینست، »

«. منتهای کمال مرد اینست

که سالک مسلک عرفان باید مال » . از جمله چیزهائی که شیخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود این بود

و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، که اعظم دولتها و لذتها همانا مطیع کردن نفس است.

چنانکه مکتبی گوید:

گر تو بر نفس خود شکست آری، »

«. دولت جاودان بدست آری

و بدان ای رفیق طریق که اگر یکبار بهوای نفس تن فریفته شوی قدم در وادی هلاک نهاده باشی چنانکه سنائی »

فرماید:

نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست، »

«. باز چون میریش دادی، کم کند چون تو هزار

و نیز شیخ سعدی گوید:

مراد هر که برآری مطیع امر تو شد »

« . خلاف نفس، که فرمان دهد چو یافت مراد

و مشایخ طریقت نفس را سگی خوانده اند درنده که بزنجیر ریاضت مقید باید داشت، و مدام از رها شدن او بر »

حذر باید بود . ولی سالک نباید که بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بمیان آرد، بلکه لازم باشد که در

هر مشکلی با مرشد خود مشورت نماید. چنانکه خواجه حافظ علیه الرحمه میفرماید:

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند »

« . جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

میرزا حسینعلی از قدیم تمایل مخصوصی ب ه فلسفة هندی و ریاضت داش ت و آرزو می کرد برای تکمیل معلومات

خودش به هندوستان برود و نزد جوکیان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگیرد . این بود که ازین

پیشنهاد هیچ تعجب نکرد، بلکه برعکس آنرا با ایمان کامل استقبال نمود و همان روز که بخانه برگشت از مثنوی

خطی فال گرفت اتفاقًا این اشعار آمد:

نفس بی عهد است، زانرو کشتنی است »

اودنی و قبله گاه اودنی است.

نفسها را لایق است این انجمن،

مرده را در خور بود گور و کفن.

نفس اگر چه زیرک است و خرده دان،

قبله اش دنیاست او را مرده دان.

آب وحی حق بدین مرده رسید،

« !.. شد ز خاک مرده ای زنده پدید

این تفال سبب شد که میرزا حسینعلی تصمیم قطعی گرفت و همة جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهیمی

کرد و مشغول ریاضت شد . و غریب تر از همه اینکه در آنروز هر چه بیشتر در کتب متصوفین غور م ی کرد بیشتر

فکرش را درین مبارزه تاکید مینمود. در رسالة نور وحدت نوشته بود:

ای سید ! چند روزی ریاضتی بر خود میباید گرفت و انفاس را مصروف این اندیشه باید ساخت، تا خیال باطل از »

« . میان بدر رود و خیال حق بجای آن بنشیند

در کنزالرموز میر حسینی خواند:

از مقام سرکشی بیرون برش، »

« . مار اماره است، میزن بر سرش

در کتاب مرصادالعباد نوشته بود:

بدانکه سالک چون در مجاهده و ریاضت نفس و تصفیة دل شروع کند، بر ملک و ملکوت او را سلوک و عبور »

پیدا آید و در هر مقام بمناسبت حال او وقایع کشف افتد.

و در اشعار ناصر خسرو خواند:

تو داری اژدهائی بر سر گنج، »

بکش این اژدها، فارغ شو از رنج،

و گر قوتش دهی بد زهره باشی

« ! ز گنج بیکران بی بهره باشی

همة این ابیات تهدیدآمیز پر از بیم و امید که برای کشتن نفس قلم فرسائی شده بود، جای شک و تردید برای

میرزا حسینعلی باقی نگذاشت که اولین قدم در راه سلوک کشتن نفس بهیمی و اهریمنی است که انسان را از

رسیدن ب ه مطلوب باز میدارد . میرزا حسینعلی میخواست در آن واحد هم بطریق اهل نظر و استدلال و هم بطریق

اهل ریاضت و مجاهده نفس خود را تزکیه کند . تقریبًا یکهفته ازین بین گذشت، ولی چیزیکه مایة دلسردی و

ناامیدی او میشد شک و تردید بود، بخصوص پس از دقیق شدن در بعضی اشعار مانند این شعر حافظ:

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو، »

« ! که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را

و یا :

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار، »

« . کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

اگر چه میرزا حسینعلی میدانست که کلمات می، ساقی، خرابات، پیرمغان و غیره از کنایات و اصطلاح عر فا است،

ولی با وجود این تعبیر بعضی از رباعیات خیام برایش خیلی دشوار بود و فکر او را مغشوش م یکرد.

کس خلد و جحیم را ندیدست ای دل، »

گوئی که از آن جهان رسیدست ای دل؟

امید و هراس ما بچیزی است کزان:

« ! جز نام و نشانه نه پدیدست ای دل

و یا این رباعی:

خیام اگر زباده مستی، خوش باش، »

با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش.

چون عاقبت کار جهان نیستی است،

« . انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

این استادان دعوت بخوشی میکردند، در صورتیکه او از ابتدای جوانی همة خوشیها را بخودش حرام کرده بود . و

همین افکار یک افسوس تلخ از زندگی گذشته اش در او تولید کرد این زندگی که در آن آنقدر گذشت کرده بود،

بخودش سخت گذرانیده بود، و حالا روزهای او بطرز دردناکی صرف جستجوی فکر موهوم میشد ! دوازده سال

بود که بخودش رنج و مشقت میداد، از کیف، از خوشی جوانی بی بهره مانده بود و اکنون هم دستش خالی بود .

این شک و تردید همة این افکار را بشکل سایه های مهیبی درآورده بود که او را دنبال میکردند . بخصوص شبها

در رختخواب سردی که همیشه یکه و تنها در آن میغلطید، هر چه میخواست فکرش را متوجه عوالم روحانی بکند

بمجرد اینکه خوابش میبرد و افکارش تاریک میشد صد گونه دیو او را وسوسه میکردند . چقدر اتفاق میافتاد که

هراسان از خواب میپرید و آب سرد بسر و رویش میزد، از روز بعد خوراک خودش را کمتر میکرد، شبها روی

کاه میخوابید. چه شیخ ابوالفضل همیشه این شعر را برای او خوانده بود:

نفس چون سیر گشت بستیزد، »

« . توسن آسا بهر سو آلیزد

میرزا حسینعلی میدانست که هر گاه بلغزد همة زحماتش بباد می رود، ازین رو به ریاضت و شکنجه تنش میافزود.

ولی هر چه بیشتر خودش را آزار میکرد، دیو شهوت بیشتر او را ش کنجه مینمود، تا اینکه تصمیم گرفت برود

پیش یگانه رفیق و پیر مرشدش آ شیخ ابوالفضل و شرح وقایع را برای او نقل بکند و دستور کلی از او بگیرد.

همانروز که این خیال برایش آمد نزدیک غروب بود، لباسش را عوض کرد، دگمه های سرداریش را مرتب انداخت

و با گامهای شمرده بسوی خانه مرشد روانه شد . وقتیکه رسید دید مردی بحال عصبانی در خانة او ایستاده

فریاد می کشید و موهای سرش را میکند و بلند بلند میگفت:

به آشیخ بگو، فردا میبرمت عدلیه، آنجا بمن جواب بدهی، دختر مرا برا خدمتکاری بردی و هزار بلا سرش »

آوردی، ناخوشش کردی، پولش را هم بالا کشیدی، یا باید صیغه اش بکنی یا شکمت را پاره می کنم. آبروی چندین

« … و چند سال هام بباد رفت

میرزا حسینعلی دیگر نتوانست طاقت بیاورد، جلو رفت و آهسته گفت:

« . برادر، شما اشتباه کردید. اینجا خانة شیخ ابوالفضل است »

همان بی همه چیز را می گویم، همان آشیخ خدا ن اشناس را می گویم. من میدانم خانه هست، اما قایم شده، جرات »

« ! دارد بیاید بیرون آشی برایش بپزم که رویش یکوجب روغن باشد، آخر فردا همدیگر را م یبینیم

میرزا حسینعلی چون دید قضیه جدی است خودش را کنار کشید و آهسته دور شد، ولی همین حرفها کافی بود

که او را بیدار بکن د. آیا راست بود؟! آیا اشتباه نکرده؟ شیخ ابوالفضل که باو کشتن نفس را قبل از همه چیز

توصیه می کرد، آیا خودش نتوانسته درین مجاهده فایق بشود؟ آیا خود او لغزیده و یا او را اسباب دست خودش

کرده و گول زده است؟ دانستن این مطلب برای او خیلی مهم بود . اگر راست است، آی ا همة صوفیان همینطور

بوده اند و چیزهائی می گفتند که خودشان باور نداشته اند و یا اینکار به مرشد او اختصاص دارد و میان پیغمبران

او جرجیس را پیدا کرده؟ آیا در اینصورت می تواند برود و همه شکنجه های روحی و همة بدبختیهای خودش را

برای شیخ ابوالفضل نقل بکند، و همی ن آخوند چند جمله عربی بگوید، یک دستوری سخت تر بدهد و توی دلش باو

بخندد؟ نه، باید همین امشب این سر را روشن بکند . مدتی در خیابا نهای خلوت دیوانه وار گشت زد . بعد داخل

جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر بکند، میان همین جمعیتی که پست میشمرد و مادی میدانست آهسته راه

می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی

دوباره مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت بطرف خانه شیخ ابوالفضل برگشت . ایندفعه دیگر کسی آنجا نبود . در زد

و بزنی که پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتی طول کشید تا در را بروی او باز کردند. وارد اطاق که شد دید

شیخ ابوالفضل با چشمهای لوچ، صورت آبله رو و ریش حنائی مثل مربای آلو روی گلیم نشسته، تسبیح

می گرداند و چند جلد کتاب پهلویش باز بود . همینکه او را دید نیم خیز بلند شد و گفت یاالله و سینه اش را صاف

کرد. جلو او یک دستمال باز بود، در آن قدری نان خشک شده و یک پیاز بود. رو کرد باو گفت:

« ! بفرمائید جلو، یکشب را هم با فقرا شام بخورید »

« … نه، خیلی متشکرم… ببخشید اگر اسباب زحمت شدم. ازین نزدیکی می گذشتم فقط آمدم »

« . خیر، چه فرمایشاتی. خانه متعلق بخودتان است »

میرزا حسینعلی خواست چیزی بگوید، ولی در همین وقت صدای داد و غوغا بلند شد و گرب های میان اطاق پرید که

یک کباب پخته بدهنش گرفته بود و زنی دنبال آن پیشت پیشت می کرد. میرزا حسینعلی دید که شیخ ابوالفضل

یکمرتبه عبایش را انداخت، با پیراهن و زیرشلواری دست کرد چماقی را از گوشة اط اق برداشت مانند دیوانه ها

دنبال گربه دوید . میرزا حسینعلی ازین پیش آمد حرفش را فراموش کرد و بجای خودش خشکش زده بود . تا اینکه

بعد از یکربع شیخ با صورت برافروخته نفس زنان وارد اطاق شد و گفت:

« . میدانید، گربه از هفتصد دینار که بیشتر ضرر بزند، شرعًا کشتنش واجب است »

میرزا حسینعلی دیگر برایش شکی باقی نماند که این شخص یکنفر آدم خیلی معمولی است و آنچه که آن مرد در

خانه اش باو نسبت میداد کام ً لا راست است. بلند شد و گفت:

« . ببخشید، اگر مزاحم شدم… با اجازه شما مرخص میشوم »

شیخ ابوالفضل تا در اطاق از او مشایعت کرد . همینکه در کوچه رسید، نفس راحتی کشید. حالا دیگر برایش مسلم

بود، حریف خودش را میشناخت و فهمید که همة این دم و دستگاه و دوز و کلک های شیخ برای خاطر او بوده،

کبک میخورده، آنوقت بشیوة عمر روبروی خودش در سفره نان خشک و پنیر کفک زده و یا پیاز خشکیده

می گذاشته، تا مرد م را گول بزند . باو دستور می دهد که روزی یک بادام بخورد . خودش خدمتکار خانه را آبستن

می کند و با آب و تاب این شعر عطار را برایش میخواند:

از طعام بد بپرهیز ای پسر، »

همچو دد کم باش خونریز ای پسر،

نفس را از روزه اندر بند دار،

مرد را از لقمه ای خرسند دار،

روزه ای میدار چون مردان مرد،

نفس خود را از همه میدار فرد،

نی همین از اکل او را باز دار،

« … بلکه نگذارش بفکر هیچکار

هوا تاریک بود . میرزا حسینعلی دوباره داخل مردم شد، مانند بچه ای که در جمعیت گم بشود، مدتی بدون اراده

در کوچه های شلوغ و غبار آلود راه رفت . جلو روشن ائی چراغ صورتها را نگاه می کرد، همة این صورتها گرفته و

غمگین بود . سر او تهی و عقده ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که بنظر او پست بودند پایبند شکم

و شهوت خودشان بودند و پول جمع می کردند حالا آنها را از خودش عاقل تر و بزرگتر میدانست و آرزو می کرد

که بجای یکی از آنها باشد . ولی با خودش می گفت: که میداند؟ شاید بدبخ تتر از او هم میان آنها باشد . آیا او

میتوانست بظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یکقران خوشبخت تر از ثروتمن د ترین اشخاص نمیشد؟ در

صورتیکه تمام پولهای دنیا نمیتوانیست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.

همة کابوسهای هراسناکی که اغلب باو روی میآورد، ایندفعه سخت تر و تندتر باو هجوم آور شده بود . بنظرش

آمد که زندگی او بیهوده بسر رفته، یادگار های شوریده و درهم سی سال از جلوش می گذشت، خودش را

بدبخت ترین و بیفایده ترین جانوران حس کرد . دوره های ز ندگی او از پشت ابرهای سیاه و تاریک هویدا میشد،

برخی از تکه های آن ناگهان میدرخشید، بعد در پس پرده پنهان می گشت، همة آنها یکنواخت، خسته کننده و

جانگداز بود گاهی یک خوشی پوچ و کوتاه مانند برقی که از روی ابرهای تیره بگذرد، بچشم او همه اش پست و

بیهوده بود . چه کشمکشهای پوچی ! چه دوندگیهای جفنگی ! از خودش می پرسید و لبهایش را می گزید . در

گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود، بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق، از همه کس و از

خودش بیزار . آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده ای که در تاریکی شبها ناله می کشد گم گشته تر و

آواره تر حس می کنند؟ او دیگر هیچ عقیده ای را نمیتوانست باور بکند . این ملاقات او با شیخ ابوالفضل خیلی گران

تمام شد . زیرا همة افکار او را زیر و رو کرد، او خسته، تشنه و یک دیو یا اژدها در او بیدار شده بود که او را

پیوسته مجروح و مسموم می کرد. در اینوقت اتومبیلی از پهلویش گذشت و جلو چراغ آن صورت عصبانی، لبهای

لرزان، چشمهای باز و بی حالت او بطرز ترسناکی روشن شد . نگاه او در فضا گم شده بود، دهن نیمه باز مانند

این بود که بیک چیز دور دست می خندید، و فشاری در ته مغز خودش حس می کرد که از آنجا تا زیر پیش انی و

شقیقه هایش می آمد و میان ابروهای او را چین انداخته بود.

میرزا حسینعلی درد های مافوق بشر حس کرده بود . ساعتهای نومیدی، ساع تهای خوشی، سرگردانی و بدبختی

را می شناخت و دردهای فلسفی را که برای تودة مردم وجود خارجی ندارد میدانست . ولی حالا خودش را

بی اندازه تنها و گ مگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت:

« ! از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ »

این شعر بیشتر او را دیوانه میکرد . مهتاب کم رنگی از پشت ابرها بیرون آمده بود، ولی او توی سایه رد می شد،

این مهتاب که پیشتر برای او آنقدر افسو نگر و مرموز بود و ساعتهای دراز در بیرون دروازه با ماه راز و نیاز

می کرد، حالا یک روشنائی سرد و لوس و بی معنی بود که او را عصبانی می کرد. یاد روزهای گرم، ساعتهای دراز

درس افتاد، یاد جوانی خودش افتاد که وقتی همة همسالهای او مشغول عیش و نوش بودند او با چند نف ر طلبه

روزهای تابستان را عرق میریخت و کتاب صرف و نحو میخواند . بعد هم میرفتند بمجلس مباحثه با مدرسشان

شیخ محمد تقی، که با زیر شلواری چنباتمه می نشست یک کاسه آب یخ روبرویش بود، خودش را باد میزد و سر

یک لغت عربی که زیر و زبرش را اشتباه میکردند فریاد می کشید، همة رگهای گردنش بلند میشد، مثل اینکه دنیا

آخر شده است.

در اینوقت خیابانها خلوت بود و دکانها را بسته بودند، وارد خیابان علاءالدوله که شد صدای موزیک چرت او را

بدون تامل پردة جلو آنرا پس زد . « ماکسیم » پاره کرد . بالای در آبی رنگی جلوی روشنائی چراغ برق خواند

وارد شد و رفت کنار میز روی صندلی نشست.

میرزا حسینعلی چون عادت به کافه نداشت و تاکنون پایش را به اینجور جاها نگذاشته بود، مات دور خود را نگاه

میکرد. دود سیگار بوی کلم و گوشت سرخ کرده در هوا پیچیده بود . مرد کوتاهی با سبیل کلفت و دست بالا زده

پشت میز نوشگاه ا یستاده با چرتکه حساب میکرد . یک رج بتری پهلوی او چیده بود . کمی دورتر زن چاقی پیانو

میزد و مرد لاغری پهلویش ویلن میزد . مشتریها مست از روسی و قفقازی با شکل های عجیب و غریب دور میزها

نشسته بودند. درین بین زن نسبتًا خوشگلی که لهجة خارجی داشت جلو میز او آمد و با لبخند گفت:

« ؟ عزیزم، بمن یک گیلاس شراب نمیدهی »

« . بفرمائید »

آن زن بدون تامل پیشخدمت را صدا زد و اسم شرابی که او نشنیده بود دستور داد . پیشخدمت بتری شراب را با

دو گیلاس روبروی آنها گذاشت، آن زن ریخت و باو تعارف کرد . میرزا حسینعلی با اکراه گیلاس اول را سر

کشید، تنش گرم شد، افکارش بهم آمیخته شد . آن زن گیلاسی پشت گیلاس باو شراب مینوشاند . نالة سوزناکی از

روی سیم ویلن در می آمد، میرزا حسینعلی حالت آزادی و خوشی مخصوصی در خودش حس میکرد . بیاد آنهمه

مدح و ستایش شراب افتاد که در اشعار متصوفین خوانده بود . جلو روشنائی بی رحم چراغ چین های پای چشم

زنی که پهلوی او نشسته بود میدید . بعد از اینهمه خودداری که کرده بود، حالا شرابی زرد و ترش مزه و یک زن

پر از بزک کنفت شده، دستمالی شده با موهای زبر سیاه قسمتش شده بود، ولی او از اینها بیشتر کیف م ی کرد،

چون بواسطة تغییر روحیه و اس تحالة مخصوصی میخواست خودش را پست بکند و بهتر نتیجة همة دردهای

خودش را خراب و پایمال بنماید . او از اوج افکار عالیه میخواست خودش را در تاریکترین لذات پرت بکند .

میخواست مضحکة مردم بشود، باو بخندند . میخواست در دیوانگی راه فراری برای خودش پیدا بکند . در این

ساعت خودش را لایق و شایستة هر گونه دیوانگی میدید. زیر لب با خودش میگفت:

هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی، »

« ! کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

زن گرجی که جلو او بود میخندید، میرزا حسینعلی آنچه که در مدح می و باده در اشعار صوفیانه خواند ه بود

جلو نظرش جلوه گر شد . همة آنها را حس میکرد و همة رموز و اسرار صورت این زن را که روبرویش نشسته

بود، آشکار میخواند . در این ساعت او خوشبخت بود، زیرا بآنچه که آرزو میکرد رسیده بود و از پشت بخار

لطیف شراب آنچه که تصورش را نمی توانست بکند دید . آنچه که شیخ ا بوالفضل در خواب هم نمی توانست ببیند و

آنچه که سایر مردم هم نمی توانستند پی ببرند، و یک دنیای دیگری پر از اسرار باو ظاهر شد و فهمید آنهائی که

این عالم را محکوم کرده بودند همة لغات و تشبیهات و کنایات خودشان را از آن گرفت هاند.

وقتی که میرزا حسینعلی بلند شد ح سابش را بپردازد نمی توانست سرپا بایستد . کیف پولش را در آورد به آن زن

داد و دست بگردن از میکدة ماکسیم بیرون رفتند . توی درشگه میرزا حسینعلی سرش را روی سینة آن زن

گذاشته بود . بوی سفیداب او را حس می کرد، دنیا جلو چشمش چرخ میزد، روشنائی چراغها جلوش میرقصیدند .

آن زن با لهجه گرجی آواز سوزناکی م یخواند.

در خانة میرزا حسینعلی درشگه ایستاد، با آن زن داخل خانه شد. ولی دیگر نرفت بسراغ تل کاهی که شبها رویش

می خوابید و او را برد روی همان دشک سفید که در کتابخان هاش افتاده بود.

دو روز گذشت و میرزا حسینعلی سر کارش بمدرسه نرفت. روز سوم در روزنامه نوشتند:

« . آقای میرزا حسینعلی از معلمین جوان جدی بعلت نامعلومی انتحار کرده است »

...

0
صادق هدایت نظر دهید...

بوف کور ۱

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به آسی اظهار آرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو

اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر آسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید

خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی

افسوس آه تأثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب

و بیداری جلوه میکند ، آسی پی خواهد برد؟

من فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم آه برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز

فراموش نخواهم آرد و نشان شوم آن تا زنده ام ، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است ،

زندگی مرا زهرآلود خواهد آرد زهرآلود نوشتم ، ولی میخواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و

خواهم داشت.

من سعی خواهم آرد آنچه را آکه یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم

راجع به آن یک قضاوت آلی بکنم ؛ نه ، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای

من هیچ اهمیتی ندارد آکه دیگران باور بکنند یا نکنند فقط میترسم آه فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم آه چه ورطه ی هولناآی میان من و دیگران وجود دارد

و فهمیدم آکه تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا

تصمیم گرفتم آه بنویسم ، فقط برای اینست آکه خودم را به سایه ام معرفی بکنم سایه ای که روی دیوار خمیده و

مثل این است که هر چه مینویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم:

ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی آکه همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام ،

میخواهم خودم را بهتر بشناسم.

افکار پوچ! باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند آیا این مردمی آه شبیه من هستند ،که ظاهراً

احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند آکه فقط برای مسخره

آردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم ، می بینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با

حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان آردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب

درخشید اما افسوس ، این شعاع آفتاب نبود ، بلکه فقط یک پرتو گذرنده ، یک ستاره ی پرنده بود آه به صورت

یک زن یا فرشته به من تجلی آرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همه ی بدبختیهای زندگی خودم را

دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی آکه باید ناپدید بشود ، دوباره ناپدید شد

نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

سه ماه نه ، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم آره بودم ، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی

آشنده ی چشمهایش در زندگی من همیشه ماند چطور میتوانم او را فراموش بکنم آکه آنقدر وابسته به زندگی

من است؟

نه ، اسم او را هرگز نخواهم برد ، چون دیگر او با آن اندام اثیری ، باریک و مه آلود ، با آن دو چشم درشت

متعجب و درخشان آه پشت آن زندگی من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت ، او دیگر متعلق به این دنیای

پست درنده نیست نه ، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

بعد از او من دیگر خودم را از جرگه ی آدمها ، از جرگه ی احمق ها و خوشبخت ها به آلی بیرون آشیدم و

برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد

سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.

تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود همه ی وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال

مشروب و تریاک میشد و شغل مضحک نقاشی روی قلمدان اختیار آرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم ،

برای اینکه وقت را بکشم.

از حسن اتفاق ، خانه ام بیرون شهر ، در یک محل ساآت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده

اطراف آن آاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق خانه های گلی توسری خورده پیدا است و

چشمم را آکه می بندم  شهر شروع میشود. نمیدانم این خانه را آدام مجنون یا آج سلیقه در عهد دقیانوس ساخته

نه فقط همه ی سوراخ سنبه هایش پیش چشمم مجسم میشود ، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس میکنم. خانه

ای آه فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقاشی آرده باشند.

باید همه ی اینها را بنویسم تا ببینم که به خودم مشتبه نشده باشد ، باید همه ی اینها را به سایه ی خودم که روی

دیوار افتاده است توضیح بدهم آری ، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوشکنک مانده بود. میان چهار دیوار

اطاقم روی قلمدان نقاشی میکردم و با این سرگرمی مضحک وقت را میگذرانیدم ، اما بعد از آنکه آن دو چشم را

دیدم ، بعد از آنکه او را دیدم ، اصلاً معنی ، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرآتی از نظرم افتاد ولی چیزی که

غریب ، چیزی آکه باورنکردنی است ، نمیدانم چرا موضوع مجلس همه ی نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک

شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوز آرده شبیه جوآیان هندوستان عبا به

خودش پیچیده ، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه ی دست چپش را به حالت تعجب به

لبش گذاشته بود روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد چون میان آنها

یک جوی آب فاصله داشت آیا این مجلس را من سابقاً دیده بوده ام ، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمیدانم ،

فقط میدانم آه هر چه نقاشی میکردم همه اش همین مجلس و همین موضوع بود ، دستم بدون اراده این تصویر را

میکشید و غریبتر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتی به توسط عمویم از این جلد قلمدانها به هندوستان

میفرستادم آه میفروخت و پولش را برایم میفرستاد.

.

این مجلس در عین حال به نظرم دور و نزدیک می آمد ، درست یادم نیست حالا قضیه ای بخاطرم آمد گفتم:

باید یادبودهای خودم را بنویسم ، ولی این پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاد و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین

اتفاق از نقاشی به آلی دست آشیدم دو ماه پیش ، نه ، دو ماه و چهار روز میگذرد. سیزده ی نوروز بود. همه

ی مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند من پنجره ی اطاقم را بسته بودم ، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم ،

نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد یعنی خودش گفت که عموی من است ،

من هرگز او را ندیده بودم ، چون از ابتدای جوانی به مسافرت دور دستی رفته بود. گویا ناخدای آشتی بود ،

تصور آردم شاید آار تجارتی با من دارد ، چون شنیده بودم آه تجارت هم میکند به هر حال عمویم پیرمردی

بود قوز آرده که شالمه ی هندی دور سرش بسته بود ، عبای زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را

با شال گردن پیچیده بود ، یخه اش باز و سینه ی پشم آلودش دیده میشد. ریش آوسه اش را که از زیر شال گردن

بیرون آمده بود ، میشد دانه دانه شمرد ، پلکهای ناسور سرخ و لب شکری داشت یک شباهت دور و مضحک با

من داشت ، مثل اینکه عکس من روی آینه ی دق افتاده باشد من همیشه شکل پدرم را پیش خودم همین جور

تصور میکردم ، به محض ورود رفت آنار اطاق چنباتمه زد من به فکرم رسید که برای پذیرایی او چیزی تهیه

بکنم ، چراغ را روشن آردم ، رفتم در پستوی تاریک اطاقم ، هر گوشه را وارسی میکردم تا شاید بتوانم چیزی

چون نه تریاک برایم مانده بود و نه  باب دندان او پیدا آنم ، اگر چه میدانستم آه در خانه چیزی به هم نمیرسد

مشروب ناگهان نگاهم به بالای رف افتاد گویا به من الهام شد ، دیدم یک بغلی شراب آهنه آه به من ارث

رسیده بود گویا به مناسبت تولد من این شراب را انداخته بودند بالای رف بود ، هیچوقت من به این صرافت

نیفتاده بودم ، اصلاً به آلی یادم رفته بود آه چنین چیزی در خانه هست. برای اینکه دستم به رف برسد ،

چهارپایه ای را آه آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همین آه آمدم بغلی را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف

چشمم به بیرون افتاد دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوز آرده ، زیر درخت سروی نشسته بود و یک

دختر جوان ، نه یک فرشته ی آسمانی جلو او ایستاده ، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفر آبودی به او

تعارف میکرد ، در حالی آه پیرمرد ، ناخن انگشت سبابه ی دست چپش رامیجوید.

دختر درست در مقابل من واقع شده بود ، ولی به نظرم می آمد آه هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد. نگاه میکرد

، بی آنکه نگاه آرده باشد ، لبخند مدهوشانه و بی اراده ای آنار لبش خشک شده بود ، مثل اینکه به فکر شخص

غایبی بوده باشد از آنجا بود آه چشمهای مهیب افسونگر ، چشمهایی آه مثل این بود آه به انسان سرزنش

تلخی میزند ، چشمهای مضطرب ، متعجب ، تهدیدآننده و وعده دهنده ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این

گویهای براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد این آینه ی جذاب ، همه ی هستی مرا تا آنجایی آه فکر

بشر عاجز است به خودش آشید چشمهای مورب ترآمنی آه یک فروغ ماوراء طبیعی و مست آننده داشت ، در

عین حال میترسانید و جذب میکرد ، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود آه هر آسی

 نمیتوانست ببیند ، گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریک به هم پیوسته ، لبهای گوشتالوی نیمه باز

لبهایی آه مثل این بود تازه از یک بوسه ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده ی سیاه

و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود لطافت اعضا و

بی اعتنایی اثیری حرآاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت میکرد ، فقط یک دختر رقاص بتکده ی هند ممکن

بود حرآات موزون او را داشته باشد.

حالت افسرده و شادی غم انگیزش ، همه ی اینها نشان می داد آه او مانند مردمان معمولی نیست ، اصلاً

خوشگلی او معمولی نبود ، او مثل یک منظره ی رویای افیونی به من جلوه آرد … او همان حرارت عشقی مهر

گیاه را در من تولید آرد. اندام نازک و آشیده با خط متناسبی آه از شانه ، بازو ، پستانها ، سینه ، آپل و ساق

پاهایش پایین میرفت مثل این بود آه تن او را از آغوش جفتش بیرون آشیده باشند مثل ماده ی مهر گیاه بود آه

از بغل جفتش جدا آرده باشند.

لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود آه قالب و چسب تنش بود ، وقتی آه من نگاه آردم گویا میخواست از

روی جویی آه بین او و پیرمرد فاصله داشت ، بپرد ولی نتوانست ، آن وقت پیرمرد زد زیر خنده ، خنده ی

خشک و زننده ای بود آه مو را به تن آدم راست میکرد ، یک خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز آرد بی آنکه

صورتش تغییری بکند ، مثل انعکاس خنده ای بود آه از میان تهی بیرون آمده باشد.

من در حالی آه بغلی شراب دستم بود ، هراسان از روی چهارپایه پایین جستم نمی دانم چرا میلرزیدم یک

نوع لرزه پر از وحشت و آیف بود ، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناآی پریده باشم بغلی شراب را زمین

گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم چند دقیقه ، چند ساعت طول آشید؟ نمیدانم همین آه به خودم آمدم بغلی

شراب را برداشتم ، وارد اطاق شدم ، دیدم عمویم رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود اما

زنگ خنده ی خشک پیرمرد هنوز توی گوشم صدا میکرد.

هوا تاریک می شد ، چراغ دود می زد ، ولی لرزه ی مکیف و ترسناآی آه خودم حس آرده بودم هنوز اثرش

باقی بود زندگی من از این لحظه تغییر آرد به یک نگاه آافی بود ، برای اینکه آن فرشته ی آسمانی ، آن

دختر اثیری تا آنجایی آه فهم بشر عاجز از ادراک آن است ، تأثیر خودش را در من گذارد.

در این وقت از خود بی خود شده بودم ؛ مثل اینکه من اسم او را قبلاً میدانسته ام. شراره ی چشمهایش ، رنگش ،

بویش ، حرآاتش همه به نظر من آشنا می آمد ، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او

همجوار بوده ، از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی آه به هم ملحق شده باشیم. می بایستی در این زندگی ،

نزدیک او بوده باشم. هرگز نمیخواستم او را لمس بکنم ، فقط اشعه ی نامرئی آه از تن ما خارج و به هم آمیخته

میشد ، آافی بود. این پیش آمد وحشت انگیز آه به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد ، آیا همیشه دو نفر عاشق

همین احساس را نمیکنند آه سابقاً یکدیگر را دیده بودند ، آه رابطه ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در

این دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را آیا ممکن بود آس دیگری در من تأثیر بکند؟ ولی

خنده ی خشک و زننده ی پیرمرد این خنده ی مشئوم رابطه ی میان ما را از هم پاره آرد.

تمام شب را به این فکر بودم ، چندین بار خواستم بروم از روزنه ی دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده ی

پیرمرد میترسیدم ، روز بعد را به همین فکر بودم. آیا میتوانستم از دیدارش به آلی چشم بپوشم؟ فردای آن روز

بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم آه بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین آه پرده ی جلو

پستو را پس زدم و نگاه آردم دیوار سیاه تاریک ، مانند همان تاریکی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته ، جلو من

بود اصلاً هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمیشد روزنه ی چهارگوشه ی دیوار به آلی مسدود و از

مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است چهارپایه را پیش آشیدم ولی هر چه دیوانه وار روی  جنس آن شده بود

بدنه ی دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه میکردم ، آمترین نشانه ای از روزنه ی دیوار دیده

نمیشد و به دیوار آلفت و قطور ، ضربه های من آارگر نبود یکپارچه سرب شده بود.

آیا میتوانستم به آلی صرف نظر بکنم؟ اما دست خودم نبود ، از این به بعد مانند روحی آه در شکنجه باشد ، هر

چه انتظار آشیدم هر چه آشیک آشیدم ، هر چه جستجو آردم ، فایده ای نداشت تمام اطراف خانه مان را

زیر پا آردم ، نه یک روز ، نه دو روز ، بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی آه به محل جنایت

خودشان برمیگردند ، هر روز طرف غروب مثل مرغ سرآنده دور خانه مان میگشتم ، بطوری آه همه ی

سنگها و همه ی ریگهای اطراف آن را میشناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو ، از جوی آب و از آسانی آه

آنجا دیده بودم ، پیدا نکردم آنقدر شبها جلو مهتاب زانو به زمین زدم ، از درختها ، از سنگها ، از ماه آه شاید

او به ماه نگاه آرده باشد ، استغاثه و تضرع آرده ام و همه ی موجودات را به آمک طلبیده ام ولی آمترین اثری

از او ندیدم اصلاً فهمیدم آه همه ی این آارها بیهوده است ، زیرا او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه و

وابستگی داشته باشد مثلاً آبی آه او گیسوانش را با آن شستشو میداده بایستی از یک چشمه ی منحصر به فرد

ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه ی معمولی نبوده و دستهای مادی ،

دستهای آدمی آن را ندوخته بود او یک وجود برگزیده بود فهمیدم آه آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده ،

مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش میزد ، صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر

معمولی را می چید ، انگشتش مثل ورق گل پژمرده میشد.

همه ی اینها را فهمیدم ، این دختر ، نه ، این فرشته ، برای من سرچشمه ی تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش

لطیف و دست نزدنی بود. او بود آه حس پرستش را در من تولید آرد. من مطمئنم آه نگاه یک نفر بیگانه ، یک

نفر آدم معمولی او را آنفت و پژمرده میکرد.

از وقتی آه او را گم آردم ، از زمانی آه یک دیوار سنگین ، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینی سرب ، جلو

من و او آشیده شد ، حس آردم آه زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و آیف

عمیقی آه از دیدنش برده بودم ، یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت ؛ زیرا او مرا ندیده بود ، ولی من احتیاج به

این چشمها داشتم و فقط یک نگاه او آافی بود آه همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند به

یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.

از این به بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم ، اما افسوس بجای اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج

و آرخت بکند ، بجای اینکه فراموش بکنم ، روز به روز ، ساعت به ساعت ، دقیقه به دقیقه ، فکر او ، اندام او ،

صورت او خیلی سختتر از پیش جلوم مجسم میشد.

چگونه میتوانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم آه باز بود و یا روی هم میگذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من

بود. از میان روزنه ی پستوی اطاقم ، مثل شبی آه فکر و منطق مردم را فرا گرفته ، از میان سوراخ چهارگوشه

آه به بیرون باز میشد ، دایم جلو چشمم بود.

آسایش به من حرام شده بود ، چطور میتوانستم آسایش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب عادت آرده بودم آه به

گردش بروم ، نمیدانم چرا میخواستم و اصرار داشتم آه جوی آب ، درخت سرو و بته ی گل نیلوفر را پیدا بکنم

همان طوری آه به تریاک عادت آرده بودم ، همان طور به این گردش عادت داشتم ، مثل اینکه نیرویی مرا به

این آار وادار میکرد. در تمام راه همه اش به فکر او بودم ، به یاد اولین دیداری آه از او آرده بودم و میخواستم

محلی آه روز سیزده بدر او را در آنجا دیده بودم ، پیدا بکنم اگر آنجا را پیدا میکردم ، اگر میتوانستم زیر آن

درخت سرو بنشینم ، حتماً در زندگی من آرامشی تولید میشد ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان

دنده ی اسب و سگی آه روی خاآروبه ها بو میکشید ، چیز دیگری نبود آیا من حقیقتاً با او ملاقات آرده بودم؟

هرگز ، فقط او را دزدآی و پنهانی از یک سوراخ ، از یک روزنه ی بدبخت پستوی اطاقم دیدم مثل سگ

گرسنه ای آه روی خاآروبه ها بو میکشد و جستجو میکند ، اما همین آه از دور زنبیل می آورند از ترس میرود

پنهان میشود ، بعد بر میگردد آه تکه های لذیذ خودش را در خاآروبه ی تازه جستجو بکند. من هم همان حال را

داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود برای من او یک دسته گل تر و تازه بود آه روی خاآروبه انداخته

باشند.

شب آخری آه مثل هر شب به گردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود در

هوای بارانی آه از زنندگی رنگها و بی حیایی خطوط اشیاء میکاهد ، من یک نوع آزادی و راحتی حس میکردم و

مثل این بود آه باران افکار تاریک مرا میشست در این شب آنچه آه نباید بشود شد من بی اراده پرسه میزدم

ولی در این ساعتهای تنهایی ، در این دقیقه ها آه درست مدت آن یادم نیست ، خیلی سختتر از همیشه صورت

هول و محو او مثل اینکه از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد ، صورت بی حرآت و بی حالتش مثل نقاشیهای

روی جلد قلمدان ، جلو چشمم مجسم بود.

وقتی آه برگشتم ، گمان میکنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی در هوا متراآم شده بود ، به طوری آه

درست جلو پایم را نمیدیدم. ولی از روی عادت ، از روی حس مخصوصی آه در من بیدار شده بود ، جلو در

خانه ام آه رسیدم ، دیدم یک هیکل سیاهپوش ، هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته.

آبریت زدم آه جای آلید را پیدا آنم ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو

چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه آه میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشمهایی را آه بصورت انسان

خیره میشد بی آنکه نگاه بکند ، شناختم ؛ اگر او را سابق بر این ندیده بودم ، میشناختم نه ، گول نخورده بودم.

این هیکل سیاهپوش او بود من مثل وقتی آه آدم خواب می بیند ، خودش میداند آه خواب است و میخواهد بیدار

بشود اما نمیتواند ، مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم آبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را

سوزانید ، آن وقت یکمرتبه به خودم آمدم ، آلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد ، خودم را آنار آشیدم او مثل

آسی آه راه را بشناسد ، از روی سکو بلند شد ، از دالان تاریک گذشت ، در اطاقم را باز آرد و من هم پشت سر

او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن آردم ، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز آشیده. صورتش در

سایه واقع شده بود. نمیدانستم آه او مرا می بیند یا نه ، صدایم را میتوانست بشنود یا نه ، ظاهراً نه حالت ترس

داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود آه بدون اراده آمده بود.

آیا ناخوش بود ، راهش را گم آرده بود؟ او بدون اراده مانند یک نفر خوابگرد آمده بود در این لحظه هیچ

موجودی حالاتی را آه طی آردم ، نمیتواند تصور بکند یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس آردم نه ، گول

نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود آه بدون تعجب ، بدون یک آلمه حرف وارد اطاق من شده بود ؛

همیشه پیش خودم تصور میکردم آه اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.

این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی پایان را داشت چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین

خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت ، چون در حالت ازل و ابد نمیشود حرف زد.

برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشی گیج آننده

ی همه ی صورتهای آدمهای دیگر را برایم می آورد به طوری آه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و

زانوهایم سست شد در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشمهای درشت ، چشمهای بی

اندازه درشت او دیدم ، چشمهای تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی آه در اشک انداخته باشند در چشمهایش

در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراآمی را آه جستجو میکردم ، پیدا آردم و در سیاهی مهیب

افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود آه قوه ای را از درون وجودم بیرون میکشند ، زمین زیر پایم میلرزید

و اگر زمین خورده بودم یک آیف ناگفتنی آرده بودم.

قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، می ترسیدم آه نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید بشود ، سکوت او

حکم معجز را داشت ، مثل این بود آه یک دیوار بلورین میان ما آشیده بودند ، از این دم ، از این ساعت و یا

ابدیت خفه میشدم چشمهای خسته ی او مثل اینکه یک چیز غیر طبیعی آه همه آس نمیتواند ببیند ، مثل اینکه

مرگ را دیده باشد ، آهسته به هم رفت ، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی آه بعد از تقلا و جان آندن

روی آب می آید ، از شدن حرارت تب به خودم لرزیدم و با سر آستین ، عرق روی پیشانیم را پاک آردم.

صورت او همان حالت آرام و بی حرآت را داشت ولی مثل این بود آه تکیده تر و لاغرتر شده بود. همین طور

دراز آشیده بود ناخن انگشت سبابه ی دست چپش را میجوید رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه

نازآی آه چسب تنش بود ، خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش پیدا بود.

برای اینکه او را بهتر ببینم من خم شدم ، چون چشمهایش بسته شده بود. اما هر چه به صورتش نگاه آردم ، مثل

این بود آه او از من به آلی دور است ناگهان حس آردم آه من به هیچ وجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم و

هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.

خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او آه باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم

عادت داشته باشد ، از صدای من متنفر بشود.

به فکرم رسید آه شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم تا چیزی برایش پیدا بکنم اگر چه

میدانستم آه هیچ چیز در خانه به هم نمیرسد اما مثل اینکه به من الهام شد ، بالای رف یک بغلی شراب آهنه آه

از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم چهارپایه را گذاشتم بغلی شراب را پایین آوردم پاورچین پاورچین

آنار تختخواب رفتم ، دیدم مانند بچه ی خسته و آوفته ای خوابیده بود. او آاملاً خوابیده بود و مژه های بلندش

مثل مخمل به هم رفته بود سر بغلی را باز آردم و یک پیاله شراب از لای دندانهای آلید شده اش آهسته در دهن

او ریختم.

برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشمها بسته شده ، مثل اینکه سلاتونی

آه مرا شکنجه میکرد و آابوسی آه با چنگال آهنینش درون مرا میفشرد ، آمی آرام گرفت. صندلی خودم را

آوردم ، آنار تخت گذاشتم و به صورت او خیره شدم چه صورت بچگانه ، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود آه

این زن ، این دختر ، یا این فرشته ی عذاب (چون نمیدانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود آه این

زندگی دو گانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام ، آنقدر بی تکلف؟

حالا من میتوانستم حرارت تنش را حس بکنم و بوی نمناآی آه از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد میشد ، ببویم

نمیدانم چرا دست لرزان خودم را بلند آردم! چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلفش آشیدم زلفی آه

همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم موهای او سرد و نمناک بود سرد

، آاملاً سرد. مثل اینکه چند روز میگذشت آه مرده بود من اشتباه نکرده بودم ، او مرده بود. دستم را از توی

پیش سینه ی او برده روی پستان و قلبش گذاشتم آمترین تپشی احساس نمیشد ، آینه را آوردم جلو بینی او

گرفتم ، ولی آمترین اثر زندگی در او وجود نداشت.

خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم شاید به

این وسیله بتوانم روح خودم را در آالبد او بدمم لباسم را آندم ، رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم مثل نر

و ماده ی مهر گیاه به هم چسبیده بودیم ، اصلاً تن او مثل تن ماده ی مهر گیاه بود آه از نر خودش جدا آرده

باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خیار را میداد تمام تنش مثل

تگرگ ، سرد شده بود. حس میکردم آه خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلب من نفوذ میکرد همه

ی آوششهای من بیهوده بود ، از تخت پایین آمدم ، رختم را پوشیدم. نه ، دروغ نبود ، او اینجا در اطاق من ، در

تختخواب من آمده تنش را به من تسلیم آرد. تنش و روحش هر دو را به من داد!

تا زنده بود ، تا زمانی آه چشمهایش از زندگی سرشار بود ، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد ، ولی حالا بی

حس و حرآت ، سرد و با چشمهای بسته شده آمده خودش را تسلیم من آرد با چشمهای بسته!

این همان آسی بود آه تمام زندگی مرا زهر آلود آرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود آه زهر آلود بشود و

من بجز زندگی زهر آلود ، زندگی دیگری را نمیتوانستم داشته باشم حالا اینجا در اطاقم تن و سایه اش را به

من داد روح شکننده و موقت او آه هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان نداشت ، از میان لباس سیاه چین خورده

اش آهسته بیرون آمد ، از میان جسمی آه او را شکنجه میکرد و در دنیای سایه های سرگردان رفت ، گویا سایه

ی مرا هم با خودش برد. ولی تنش بی حس و حرآت آنجا افتاده بود عضلات نرم و لمس او ، رگ و پی و

استخوانهایش منتظر پوسیده شدن بودند و خوراک لذیذی برای آرمها و موشهای زیر زمین تهیه شده بود من در

این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت ، در اطاقی آه مثل گور بود ، در میان تاریکی شب جاودانی آه مرا فرا

گرفته بود و به بدنه ی دیوارها فرو رفته بود ، بایستی یک شب بلند تاریک سرد و بی انتها در جوار مرده بسر

تا من بوده ام یک مرده ، یک مرده ی سرد و بی حس و  ببرم با مرده ی او به نظرم آمد آه تا دنیا دنیاست

حرآت در اطاق تاریک با من بوده است.

در این لحظه افکارم منجمد شده بود ، یک زندگی منحصر به فرد عجیب در من تولید شد. چون زندگیم مربوط به

همه ی هستی هایی میشد آه دور من بودند ، به همه ی سایه هایی آه در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و

جدایی ناپذیر با دنیا و حرآت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله ی رشته های نامرئی جریان اضطرابی بین

من و همه ی عناصر طبیعت برقرار شده بود هیچگونه فکر و خیالی به نظرم غیر طبیعی نمی آمد من قادر

بودم به آسانی به رموز نقاشیهای قدیمی ، به اسرار آتابهای مشکل فلسفه ، به حماقت ازلی اشکال و انواع پی

ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک ، در نشو و نمای رستنیها و جنبش جانوران شرآت داشتم ،

گذشته و آینده ، دور و نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توأم شده بود.

در این جور مواقع هر آس به یک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود پناهنده میشود: عرق خور می

رود مست میکند ، نویسنده مینویسد ، حجار سنگ تراشی میکند و هر آدام دق دل و عقده ی خودشان را به وسیله

ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی میکنند و در این مواقع است آه یکنفر هنرمند حقیقی میتواند از خودش

شاهکاری به وجود بیاورد ولی من ، من آه بی ذوق و بیچاره بودم ، یک نقاش روی جلد قلمدان چه میتوانستم

بکنم؟ با این تصاویر خشک و براق و بی روح آه همه اش به یک شکل بود چه میتوانستم بکشم آه شاهکار بشود؟

اما در تمام هستی خودم ، ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس میکردم ، یکجور ویر و شور مخصوصی بود ،

میخواستم این چشمهایی آه برای همیشه به هم بسته شده بود روی آاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم. این حس

مرا وادار آرد آه تصمیم خودم را عملی بکنم ، یعنی دست خودم نبود. آنهم وقتی آه آدم با یک مرده محبوس است

همین فکر ، شادی مخصوصی در من تولید آرد.

بالاخره چراغ را آه دود می زد خاموش آردم ، دو شمعدان آوردم و بالای سر او روشن آردم جلو نور لرزان

شمع حالت صورتش آرامتر شد و در سایه روشن اطاق حالت مرموز و اثیری به خودش گرفت آاغذ و لوازم

آارم را برداشتم آمدم آنار تخت او چون دیگر این تخت مال او بود. میخواستم این شکلی آه خیلی آهسته و

خرده خرده محکوم به تجزیه و نیستی بود ، این شکلی آه ظاهراً بی حرآت و به یک حالت بود سر فارغ از

رویش بکشم ، روی آاغذ خطوط اصلی آن را ضبط بکنم همان خطوطی آه از این صورت در من مؤثر بود

انتخاب بکنم نقاشی هر چند مختصر و ساده باشد ولی باید تأثیر بکند و روحی داشته باشد ، اما من آه عادت به

نقاشی چاپی روی جلد قلمدان آرده بودم ، حالا باید فکر خودم را به آار بیندازم و خیال خودم یعنی آن موهومی

آه از صورت او در من تأثیر داشت ، پیش خودم مجسم بکنم ، یک نگاه به صورت او بیندازم بعد چشمم را ببندم

و خط هائیکه از صورت او انتخاب میکردم ، روی آاغذ بیاورم تا به این وسیله با فکر خودم شاید تریاآی برای

روح شکنجه شده ام پیدا بکنم بالاخره در زندگی بی حرآت خط ها و اشکال پناه بردم این موضوع با شیوه ی

نقاشی مرده ی من تناسب مخصوصی داشت نقاشی از روی مرده اصلاً من نقاش مرده ها بودم. ولی چشمها

، چشمهای بسته ی او ، آیا لازم داشتم آه دوباره آنها را ببینم ، آیا به قدر آافی در فکر و مغز من مجسم نبودند؟

.

نمی دانم تا نزدیک صبح چند بار از روی صورت او نقاشی آردم ولی هیچکدام موافق میلم نمی شد ، هر چه می

آشیدم پاره میکردم از این آار نه خسته میشدم و نه گذشتن زمان را حس میکردم.

تاریک روشن بود ، روشنایی آدری از پشت شیشه های پنجره داخل اطاقم شده بود ، من مشغول تصویری بودم

آه به نظرم از همه بهتر شده بود ولی چشمها؟ آن چشمهایی آه به حال سرزنش بود مثل اینکه گناهان پوزش

ناپذیری از من سر زده باشد ، آن چشمها را نمیتوانستم روی آاغذ بیاورم یکمرتبه همه ی زندگی و یادبود آن

چشمها از خاطرم محو شده بود آوشش من بیهوده بود ، هر چه به صورت او نگاه میکردم ، نمیتوانستم حالت

آن را بخاطر بیاورم ناگهان دیدم در همین وقت گونه های او آم آم گل انداخت ، یک رنگ سرخ جگرآی مثل

رنگ گوشت جلو دآان قصابی بود ، جان گرفت و چشمهای بی اندازه باز و متعجب او چشمهایی آه همه ی

فروغ زندگی در آن جمع شده بود و با روشنایی ناخوشی میدرخشید ، چشمهای بیمار سرزنش دهنده ی او خیلی

آهسته باز و به صورت من نگاه آرد برای اولین بار بود آه او متوجه من شد ، به من نگاه آرد و دوباره

چشمهایش به هم رفت این پیش آمد شاید لحظه ای بیش طول نکشید ولی آافی بود آه من حالت چشمهای او را

بگیرم و روی آاغذ بیاورم با نیش قلم مو این حالت را آشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم.

بعد از سر جایم بلند شدم ، آهسته نزدیک او رفتم ، به خیالم زنده است ، زنده شده ، عشق من در آالبد او روح

دمیده اما از نزدیک بوی مرده ، بوی مرده ی تجزیه شده را حس آردم روی تنش آرمهای آوچک در هم

میلولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور او جلو روشنایی شمع پرواز میکردند او آاملاً مرده بود ولی چرا ،

چطور چشمهایش باز شد؟ نمیدانم. آیا در حالت رویا دیده بودم ، آیا حقیقت داشت؟!

نمی خواهم آسی این پرسش را از من بکند ، ولی اصل آار صورت او نه ، چشمهایش بود و حالا این چشمها

را داشتم ، روح چشمهایش را روی آاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمیخورد ، این تنی آه محکوم به نیستی

و طعمه ی آرمها و موشهای زیر زمین بود! حالا از این به بعد او در اختیار من بود ، نه من دست نشانده ی او.

هر دقیقه آه مایل بودم ، میتوانستم چشمهایش را ببینم نقاشی را با احتیاط هر چه تمامتر بردم در قوطی حلبی

خودم آه جای دخلم بود گذاشتم و در پستوی اطاقم پنهان آردم.

شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا به اندازه ی آافی خستگی در آرده بود ، صداهای دور دست خفیف به

گوش میرسید ، شاید یک مرغ یا پرنده ی رهگذری خواب می دید ، شاید گیاه ها می روئیدند در این وقت ستاره

های رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید میشدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس آردم و در همین وقت

بانگ خروس از دور بلند شد.

آیا با مرده چه میتوانستم بکنم؟ با مرده ای آه تنش شروع به تجزیه شدن آرده بود! اول به خیالم رسید او را در

اطاق خودم چال بکنم ، بعد فکر آردم او را ببرم بیرون و در چاهی بیندازم ، در چاهی آه دور آن گلهای نیلوفر

آبود روئیده باشد اما همه ی این آارها برای اینکه آسی نبیند چقدر فکر ، چقدر زحمت و تردستی لازم داشت!

بعلاوه نمیخواستم آه نگاه بیگانه به او بیفتد ، همه ی این آارها را می بایست به تنهایی و به دست خودم انجام

بدهم من به درک ، اصلاً زندگی من بعد از او چه فایده ای داشت؟ اما او ، هرگز ، هرگز ، هیچکس از مردمان

معمولی ، هیچکس بغیر از من نمی بایستی آه چشمش به مرده ی او بیفتد او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد

و سایه اش را تسلیم من آرده بود برای اینکه آس دیگری او را نبیند برای اینکه به نگاه بیگانه آلوده نشود

بالاخره فکری به نظرم رسید: اگر تن او را تکه تکه میکردم و در چمدان ، همان چمدان آهنه ی خودم میگذاشتم و

با خودم می بردم بیرون ، دور ، خیلی دور از چشم مردم و آن را چال میکردم.

این دفعه دیگر تردید نکردم ، آارد دسته استخوانی آه در پستوی اطاقم داشتم ، آوردم و خیلی با دقت اول لباس

سیاه نازآی آه مثل تار عنکبوت او را در میان خودش محبوس آرده بود تنها چیزی آه بدنش را پوشانده بود

پاره آردم مثل این بود آه او قد آشیده بود چون بلندتر از معمول به نظرم جلوه آرد ، بعد سرش را جدا آردم

چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد ، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با

همان لباس سیاه را رویش آشیدم در چمدان را قفل آردم و  اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش

آلیدش را در جیبم گذاشتم همین آه فارغ شدم ، نفس راحتی آشیدم. چمدان را برداشتم ، وزن آردم: سنگین

بود ، هیچ وقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود نه ، هرگز نمیتوانستم چمدان را به تنهایی با خودم

ببرم.

هوا دوباره ابر و باران خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم تا شاید آسی را پیدا بکنم آه چمدان را همراه

من بیاورد در آن حوالی دیاری دیده نمیشد ، آمی دورتر درست دقت آردم ، از پشت هوای مه آلود پیرمردی

را دیدم آه قوز آرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را آه با شال گردن پهنی پیچیده بود ، دیده

نمیشد آهسته نزدیک او رفتم. هنوز چیزی نگفته بودم ، پیرمرد خنده ی دورگه ی خشک و زننده ای آرد

بطوری آه موهای تنم راست شد و گفت:

اگه حمال می خواستی من خودم حاضرم هان یه آالسگه ی نعش آش هم دارم من هر روز مرده ها رو «

می برم شاعبدالعظیم خاک میسپرم ها ، من تابوت هم میسازم ، به اندازه ی هر آسی تابوت دارم بطوریکه مو

« … ! من خودم حاضرم ، همین الآن  نمیزنه

قهقه خندید بطوری آه شانه هایش میلرزید. من با دست اشاره به سمت خانه ام آردم ولی او فرصت حرف زدن

به من نداد و گفت:

« . لازم نیس ، من خونه ی تو رو بلدم ، همین الآن هان «

از سرجایش بلند شد ، من به طرف خانه ام برگشتم ، رفتم در اطاقم و چمدان مرده را به زحمت تا دم در آوردم.

دیدم یک آالسگه ی نعش آش آهنه و اسقاط دم در است آه به آن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود

پیرمرد قوز آرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاق بلند در دست داشت ، ولی اصلاً برنگشت به طرف

من نگاه بکند من چمدان را به زحمت در درون آالسگه گذاشتم آه میانش جای مخصوصی برای تابوت بود.

خودم هم رفتم بالا میان جای تابوت دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم بعد

چمدان را روی سینه ام لغزانیدم و با دو دستم محکم نگه داشتم.

شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، از بینی آنها بخار نفسشان مثل لوله ی دود در هوای

بارانی دیده میشد و خیزهای بلند و ملایم بر میداشتند دستهای لاغر آنها مثل دزدی آه طبق قانون انگشتهایش

را بریده و در روغن داغ آرده فرو آرده باشند ، آهسته ، بلند و بیصدا روی زمین گذاشته میشد صدای زنگوله

های گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود یک نوع راحتی بی دلیل و ناگفتنی سرتاپای

بطوری آه از حرآت آالسگه ی نعش آش آب توی دلم تکان نمیخورد فقط سنگینی چمدان را  مرا گرفته بود

روی قفسه سینه ام حس میکردم مرده او ، نعش او ، مثل این بود آه همیشه این وزن روی سینه ی مرا فشار

میداده. مه غلیظ اطراف جاده را گرفته بود. آالسگه با سرعت و راحتی مخصوصی از آوه و دشت و رودخانه

میگذشت ، اطراف من یک چشم انداز جدید و بی مانندی پیدا بود آه نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم:

آوههای بریده بریده ، درختهای عجیب و غریب توسری خورده ، نفرین زده از دو جانب جاده پیدا آه از لابلای

آن خانه های خاآستری رنگ به اشکال سه گوشه ، مکعب و منشور با پنجره های آوتاه و تاریک بدون شیشه دیده

میشد این پنجره ها به چشمهای گیج آسی آه تب هذیانی داشته باشد ، شبیه بود. نمیدانم دیوارها با خودشان چه

داشتند آه سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال میدادند. مثل این بود آه هرگز یک موجود زنده نمیتوانست در

این خانه ها مسکن داشته باشد ، شاید برای سایه ی موجودات اثیری این خانه ها درست شده بود.

گویا آالسگه چی مرا از جاده ی مخصوصی و یا از بیراهه می برد ؛ بعضی جاها فقط تنه های بریده و

درختهای آج و آوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانه های پست و بلند ، به شکلهای هندسی ،

مخروطی ، مخروط ناقص با پنجره های باریک و آج دیده میشد آه گلهای نیلوفر آبود از لای آنها در آمده بود و

از در و دیوار بالا میرفت. این منظره یکمرتبه پشت مه غلیظ ناپدید شد ابرهای سنگین باردار ، قله ی آوهها

را در میان گرفته ، میفشردند و نم نم باران مانند گرد و غبار ویلان و بی تکلیف در هوا پراآنده شده بود بعد

از آنکه مدتها رفتیم ، نزدیک یک آوه بلند بی آب و علف ، آالسگه ی نعش آش نگه داشت ؛ من چمدان را از

روی سینه ام لغزانیدم و بلند شدم.

پشت آوه یک محوطه ی خلوت ، آرام و باصفا بود ، یک جایی آه هرگز ندیده بودم و نمیشناختم ولی به نظرم آشنا

آمد مثل اینکه خارج از تصور من نبود روی زمین از بته های نیلوفر آبود بی بو پوشیده شده بود ، به نظر می

آمد آه تاآنون آسی پایش را در این محل نگذاشته بود من چمدان را روی زمین گذاشتم ، پیرمرد آالسگه چی

رویش را برگردانید و گفت:

اینجا نزدیک شاعبدالعظیمه ، جایی بهتر از این برات پیدا نمیشه ، پرنده پر نمیزنه هان! …

دو قران و یک عباسی بیشتر توی جیبم نبود. آالسگه چی  من دست آردم جیبم آرایه ی آالسگه چی را بپردازم

خنده ی خشک زننده ای آرد و گفت:

قابلی نداره ، بعد میگیرم. خونت رو بلدم ، دیگه با من آاری نداشتین هان؟ همین قد بدون آه در قبرآنی من «

بی سررشته نیستم هان؟ خجالت نداره بریم همینجا نزدیک رودخونه آنار درخت سرو یه گودال به اندازه ی

». چمدون برات میکنم و میروم

پیرمرد با چالاآی مخصوص آه من نمیتوانستم تصورش را بکنم از نشیمن خود پایین جست. من چمدان را

برداشتم و دو نفری رفتیم آنار تنه ی درختی آه پهلوی رودخانه ی خشکی بود ، او گفت:

همین جا خوبه ؟

و بی آنکه منتظر جواب من بشود ، با بیلچه و آلنگی آه همراه داشت ، مشغول آندن شد. من چمدان را زمین

گذاشتم و سر جای خودم مات ایستاده بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاآی آدم آهنه آاری مشغول بود ، در

ضمن آند و آو چیزی شبیه آوزه ی لعابی پیدا آرد ، آن را در دستمال چرآی پیچیده ، بلند شد و گفت:

« ! اینهم گودال هان ، درس به اندازه ی چمدونه ، مو نمیزنه هان «

من دست آردم جیبم آه مزدش را بدهم. دو قران و یک عباسی بیشتر نداشتم ، پیرمرد خنده ی خشک چندش

انگیزی آرد و گفت:

نمی خواد ، قابلی نداره. من خونتونو بلدم هان وانگهی عوض مزدم من یک آوزه پیدا آردم ، یک گلدون «

« ! راغه ، مال شهر قدیم ری هان

بعد با هیکل خمیده ی قوز آرده اش می خندید! بطوری آه شانه هایش میلرزید. آوزه را آه میان دستمال چرآی

بسته بود ، زیر بغلش گرفته بود و به طرف آالسگه ی نعش آش رفت و با چالاآی مخصوصی بالای نشیمن

قرار گرفت. شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای

مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود و آم آم پشت توده ی مه از چشم من ناپدید شد.

همین آه تنها ماندم نفس راحتی آشیدم ، مثل این بود آه بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد و آرامش

گوارایی سرتاپایم را فرا گرفت دور خودم را نگاه آردم: اینجا محوطه ی آوچکی بود آه میان تپه ها و

آوههای آبود گیر آرده بود. روی یک رشته آوه ، آثار و بناهای قدیمی با خشتهای آلفت و یک رودخانه ی خشک

در آن نزدیکی دیده میشد این محل دنج ، دورافتاده و بی سر و صدا بود. من از ته دل خوشحال بودم و پیش

خودم فکر آردم این چشمهای درشت وقتی آه از خواب زمینی بیدار میشد ، جایی به فراخور ساختمان و قیافه

اش پیدا میکرد ، وانگهی می بایستی آه او دور از سایر مردم ، دور از مرده ی دیگران باشد همان طوری آه

در زندگیش دور از زندگی دیگران بود.

چمدان را با احتیاط برداشتم و میان گودال گذاشتم گودال درست به اندازه ی چمدان بود ، مو نمیزد ، ولی

برای آخرین بار خواستم فقط یکبار در آن در چمدان نگاه آنم. دور خودم را نگاه آردم: دیاری دیده نمیشد ،

آلید را از جیبم درآوردم و در چمدان را باز آردم اما وقتی آه گوشه ی لباس سیاه او را پس زدم در میان

خون دلمه شده و آرمهایی آه در هم میلولیدند ، دو چشم درشت سیاه دیدم آه بدون حالت ، رک زده به من نگاه

میکرد و زندگی من ته این چشمها غرق شده بود. به تعجیل در چمدان را بستم و خاک رویش ریختم بعد با لگد

خاک را محکم آردم ، رفتم از بته های نیلوفر آبود بی بو آوردم و روی خاآش نشا آردم ، بعد قلبه سنگ و شن

آوردم و رویش پاشیدم تا اثر قبر به آلی محو بشود بطوری آه هیچکس نتواند آن را تمیز بدهد. به قدری خوب

این آار را انجام دادم آه خودم هم نمیتوانستم قبر او را از باقی زمین تشخیص بدهم.

آارم آه تمام شد نگاهی به خودم انداختم ، دیدم لباسم خاک آلود ، پاره و خون لخته شده ی سیاهی به آن چسبیده

بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز میکردند و آرمهای آوچکی به تنم چسبیده بود آه در هم میلولیدند

خواستم لکه ی خون روی دامن لباسم را پاک بکنم اما هر چه آستینم را با آب دهن تر میکردم و رویش میمالیدم ،

بطوری آه به تمام تنم نشد میکرد و سرمای لزج خون را روی تنم  لکه ی خون بدتر میدوانید و غلیظ تر میشد

حس آردم.

نزدیک غروب بود ، نم نم باران می آمد ، من بی اراده رد چرخ آالسگه ی نعش آش را گرفتم و راه افتادم ؛

همین آه هوا تاریک شد جای چرخ آالسگه ی نعش آش را گم آردم ، بی مقصد ، بی فکر و بی اراده در تاریکی

غلیظ متراآم آهسته راه میرفتم و نمیدانستم آه به آجا خواهم رسید چون بعد از او ، بعد از آنکه آن چشمهای

درشت را میان خون دلمه شده دیده بودم ، در شب تاریکی ، در شب عمیقی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته

بود ، راه میرفتم ؛ چون دو چشمی آه به منزله ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود و در این صورت

برایم یکسان بود آه به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.

سکوت آامل فرمانروایی داشت ، به نظرم آمد آه همه مرا ترک آرده بودند ، به موجودات بی جان پناه بردم.

رابطه ای بین من و جریان طبیعت ، بین من و تاریکی عمیقی آه در روح من پایین آمده بود ، تولید شده بود

سرم گیج رفت ؛ حالت قی به من دست داد و  این سکوت یکجور زبانی است آه ما نمیفهمیم ، از شدت آیف

پاهایم سست شد. خستگی بی پایانی در خودم حس آردم ؛ رفتم در قبرستان آنار جاده روی سنگ قبری نشستم ،

سرم را میان دو دستم گرفتم و بحال خودم حیران بودم ناگهان صدای خنده ی خشک زننده ای مرا به خودم آورد

رویم را برگردانیدم دیدم هیکلی آه سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود پهلویم نشسته بود و چیزی در 

دستمال بسته زیر بغلش بود ، رویش را به من آرد و گفت:

حتماً تو می خواسی شهر بری ، راهو گم آردی هان؟ لابد با خودت می گی این وقت شب من تو قبرسون «

چکار دارم اما نترس ، سر و آار من با مرده هاس ، شغلم گور آنیس ، بد آاری نیس هان؟ من تمام راه و چاه

های اینجا رو بلدم مثلاً امروز رفتم یه قبر بکنم این گلدون از زیر خاک در اومد ، میدونی گلدون راغه ، مال

« . شهر قدیم ری هان؟ اصلاً قابلی نداره ، من این آوزه رو به تو میدم به یادگار من داشته باش

من دست آردم در جیبم دو قران و یک عباسی در آوردم ، پیرمرد با خنده ی خشک چندش انگیزی گفت:

من یه آالسگه ی نعش آش  هرگز ، قابلی نداره ، من تو رو می شناسم. خونت رو هم بلدم همین بغل «

». دارم بیا تو رو به خونت برسونم هان دو قدم راس

آوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد از زور خنده شانه هایش میلرزید ، من آوزه را برداشتم و دنبال هیکل

قوز آرده ی پیرمرد افتادم. سر پیچ جاده یک آالسگه ی نعش آش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود

پیرمرد با چالاآی مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم درون آالسگه میان جای مخصوصی آه

برای تابوت درست شده بود ، دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی بلند آن گذاشتم ، برای اینکه اطراف خودم را

بتوانم ببینم آوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.

شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند. خیزهای بلند و ملایم بر می داشتند ، پاهای آنها آهسته و

بی صدا روی زمین گذاشته میشد. صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم

بود از پشت ابر ستاره ها مثل حدقه ی چشمهای براقی آه از میان خون دلمه شده ی سیاه بیرون آمده باشد

روی زمین را نگاه میکردند آسایش گوارایی سرتاپایم را فرا گرفت. فقط گلدان مثل وزن جسد مرده ای روی

سینه ی مرا فشار میداد درختهای پیچ در پیچ با شاخه های آج و آوله مثل این بود آه در تاریکی از ترس اینکه

مبادا بلغزند و زمین بخورند ، دست یکدیگر را گرفته بودند. خانه های عجیب و غریب به شکلهای بریده بریده ی

هندسی با پنجره های متروک سیاه آنار جاده رج آشیده بودند ، ولی بدنه ی دیوار این خانه مانند آرم شبتاب

تشعشع آدر و ناخوشی از خود متصاعد میکرد ، درختها به حالت ترسناآی دسته دسته ، ردیف ردیف ،

میگذشتند و از پی هم فرار میکردند ولی به نظر می آمد آه ساقه ی نیلوفرها توی پای آنها می پیچند و زمین می

خورند. بوی مرده ، بوی گوشت تجزیه شده همه ی جان مرا فرا گرفته بود. گویا بوی مرده همیشه به جسم من

فرو رفته بود و همه ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده ام و یک نفر پیرمرد قوزی آه صورتش را

نمیدیدم ، مرا میان مه و سایه های گذرنده میگردانید.

آالسگه ی نعش آش ایستاد ، من آوزه را برداشتم و از آالسگه پایین جستم. جلو در خانه ام بودم ، به تعجیل

وارد اطاقم شدم ، آوزه را روی میز گذاشتم ، رفتم قوطی حلبی ، همان قوطی حلبی آه غلکم بود و در پستوی

اطاقم قایم آرده بودم ، برداشتم آمدم دم در آه بجای مزد ، قوطی را به پیرمرد آالسگه چی بدهم ؛ ولی او غیبش

زده بود ، اثری از آثار او و آالسگه اش دیده نمیشد دوباره مأیوس به اطاقم برگشتم ، چراغ را روشن آردم ،

خاک روی آن را با آستینم پاک آردم ، آوزه لعاب شفاف قدیمی بنفش  آوزه را از میان دستمال بیرون آوردم

داشت آه به رنگ زنبور طلایی خرد شده در آمده بود و یک طرف تنه ی آن به شکل لوزی حاشیه ای از نیلوفر

آبود رنگ داشت و میان آن …

...

2+
صادق هدایت نظر دهید...

بوف کور ۲

چیزی آه تحمل ناپذیر است حس میکردم از همه ی این مردمی آه می دیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم

ولی یک شباهت ظاهری ، یک شباهت محو و دور و در عین حال نزدیک ، مرا به آنها مربوط میکرد همین

احتیاجات مشترک زندگی بود آه از تعجب من میکاست شباهتی آه بیشتر از همه به من زجر میداد ، این بود

آه رجاله ها هم مثل من از این لکاته ، از زنم خوششان می آمد و او هم بیشتر به آنها راغب بود حتم دارم آه

نقصی در وجود یکی از ما بوده است.

چون « زنم » : اسمش را لکاته گذاشتم ، چون هیچ اسمی به این خوبی رویش نمی افتاد نمیخواهم بگویم

خاصیت زن و شوهری بین ما وجود نداشت و به خودم دروغ میگفتم. من همیشه از روز ازل او را لکاته

نامیده ام ولی این اسم ، آشش مخصوصی داشت. اگر او را گرفتم برای این بود آه اول او به طرف من آمد.

آنهم از مکر و حیله اش بود. نه ، هیچ علاقه ای به من نداشت اصلاً چطور ممکن بود او به آسی علاقه پیدا

بکند؟ یک زن هوسباز آه یک مرد را برای شهوترانی ، یکی را برای عشقبازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم

داشت گمان نمیکنم آه او به این تثلیث هم اآتفا میکرد. ولی مرا قطعاً برای شکنجه دادن انتخاب آرده بود و در

حقیقت بهتر از این نمیتوانست انتخاب بکند اما من او را گرفتم چون شبیه مادرش بود چون یک شباهت محو و

دور با خودم داشت. حالا او را نه تنها دوست داشتم ، بلکه همه ی ذرات تنم او را میخواست. مخصوصاً میان تنم

، چون نمیخواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم چون هوزوارشن

ادبی به دهنم مزه نمیکند. گمان میکردم آه یکجور تشعشع یا هاله ، مثل هاله ای آه دور سر انبیاء میکشند ، میان

بدنم موج میزد و هاله ی میان بدن او را لابد هاله ی رنجور و ناخوش من میطلبید و با تمام قوا به طرف خودش

میکشید.

حالم آه بهتر شد ، تصمیم گرفتم بروم. بروم خود را گم بکنم ، مثل سگ خوره گرفته آه می داند باید بمیرد. مثل

پرندگانی آه هنگام مرگشان پنهان میشوند صبح زود بلند شدم ، دو تا آلوچه آه سر رف بود برداشتم و به

طوری آه آسی ملتفت نشود از خانه فرار آردم ، از نکبتی آه مرا گرفته بود گریختم ، بدون مقصود معینی از

میان آوچه ها ، بی تکلیف از میان رجاله هایی آه همه ی آنها قیافه ی طماع داشتند و دنبال پول و شهوت

میدویدند گذشتم من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده ی باقی دیگرشان بود: همه ی آنها یک

دهن بودند آه یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان میشد.

ناگهان حس آردم آه چالاک تر و سبکتر شده ام ، عضلات پاهایم به تندی و جلدی مخصوصی آه تصورش را

نمیتوانستم بکنم به راه افتاده بود. حس میکردم آه از همه ی قیدهای زندگی رسته ام شانه هایم را بالا انداختم ،

این حرآت طبیعی من بود ، در بچگی هر وقت از زیر بار زحمت و مسئولیتی آزاد میشدم همین حرآت را

میکردم.

آفتاب بالا می آمد و میسوزانید. در آوچه های خلوت افتادم ، سر راهم خانه های خاآستری رنگ به اشکال

هندسی عجیب و غریب: مکعب ، منشور ، مخروطی با دریچه های آوتاه و تاریک دیده میشد. این دریچه ها بی

در و بست ، بی صاحب و موقت به نظر می آمدند. مثل این بود آه هرگز یک موجود زنده نمیتوانست در این

خانه ها مسکن داشته باشد.

خورشید مانند تیغ طلایی از آنار سایه ی دیوار می تراشید و بر می داشت. آوچه ها بین دیوارهای آهنه ی سفید

آرده ممتد میشدند ، همه جا آرام و گنگ بود مثل اینکه همه ی عناصر قانون مقدس آرامش هوای سوزان ، قانون

سکوت را مراعات آرده بودند. می آمد آه در همه جا اسراری پنهان بود ، به طوری آه ریه هایم جرأت نفس

آشیدن را نداشتند.

یکمرتبه ملتفت شدم آه از دروازه خارج شده ام حرارت آفتاب با هزاران دهن مکنده ، عرق تن مرا بیرون

میکشید. بته های صحرا زیر آفتاب تابان به رنگ زردچوبه در آمده بودند. خورشید مثل چشم تبدار ، پرتو

سوزان خود را از ته آسمان نثار منظره ی خاموش و بیجان میکرد. ولی خاک و گیاه های اینجا بوی مخصوصی

داشت ، بوی آن بقدری قوی بود آه از استشمام آن به یاد دقیقه های بچگی خودم افتادم نه تنها حرآات و

آلمات آن زمان را در خاطرم مجسم آرد ، بلکه یک لحظه آن دوره را در خودم حس آردم ، مثل اینکه دیروز

اتفاق افتاده بود. یک نوع سرگیجه ی گوارا به من دست داد ، مثل اینکه دوباره در دنیای گمشده ای متولد شده

بودم. این احساس یک خاصیت مست آننده داشت و مانند شراب آهنه ی شیرین در رگ و پی من تا ته وجودم

تأثیر آرد در صحرا خارها ، سنگها ، تنه ی درختها و بته های آوچک آاآوتی را میشناختم بوی خودمانی

سبزه ها را میشناختم یاد روزهای دور دست خودم افتادم ولی همه ی این یادبودها به طرز افسون مانندی از

من دور شده بود و آن یادگارها با هم زندگی مستقلی داشتند. در صورتی آه من شاهد دور و بیچاره ای بیش

نبودم و حس میکردم آه میان من و آنها گرداب عمیقی آنده شده بود. حس میکردم آه امروز دلم تهی و بته ها

عطر جادویی آن زمان را گم آرده بودند ، درختهای سرو بیشتر فاصله پیدا آرده بودند ، تپه ها خشکتر شده

بودند موجودی آه آن وقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش میکردم و با او حرف میزدم ، نمیشنید و

مطالب مرا نمیفهمید. صورت یکنفر آدمی را داشت آه سابق بر این با او آشنا بوده ام ولی از من و جزو من

نبود.

دنیا به نظرم یک خانه ی خالی و غم انگیز آمد و در سینه ام اضطرابی دوران میزد مثل اینکه حالا مجبور بودم

با پای برهنه همه ی اطاقهای این خانه را سرآشی بکنم از اطاقهای تو در تو میگذشتم ، ولی زمانیکه به اطاق

میرسیدم ، درهای پشت سرم خود بخود بسته میشد و فقط سایه های لرزان دیوارهایی « لکاته » آخر در مقابل آن

آه زاویه ی آنها محو شده بود مانند آنیزان و غلامان سیاه پوست در اطراف من پاسبانی میکردند.

نزدیک نهر سورن آه رسیدم جلوم یک آوه خشک خالی پیدا شد. هیکل خشک و سخت آوه مرا به یاد دایه ام انداخت

، نمیدانم چه رابطه ای بین آنها وجود داشت. از آنار آوه گذشتم ، در یک محوطه ی آوچک و باصفایی رسیدم آه

اطرافش را آوه گرفته بود. روی زمین از بته های نیلوفر آبود پوشیده شده بود و بالای آوه یک قلعه ی بلند آه با

خشتهای وزین ساخته بودند دیده میشد.

دراین وقت احساس خستگی آردم ، رفتم آنار نهر سورن زیر سایه ی یک درخت آهن سرو روی ماسه نشستم.

جای خلوت و دنجی بود. به نظر می آمد آه تا حالا آسی پایش را اینجا نگذاشته بود. ناگهان ملتفت شدم ، دیدم از

پشت درختهای سرو یک دختر بچه بیرون آمد و به طرف قلعه رفت. لباس سیاهی داشت آه با تار و پود خیلی

نازک و سبک ، گویا با ابریشم بافته شده بود. ناخن دست چپش را میجوید و با حرآت آزادانه و بی اعتنا میلغزید و

رد میشد. به نظرم آمد آه من او را دیده بودم و میشناختم ولی از این فاصله ی دور زیر پرتو خورشید نتوانستم

تشخیص بدهم آه چطور یکمرتبه ناپدید شد.

من سر جای خودم خشکم زده بود ، بی آنکه بتوانم آمترین حرآتی بکنم ولی این دفعه با چشمهای جسمانی خودم

او را دیدم آه از جلو من گذشت و ناپدید شد. آیا او موجودی حقیقی و یا یک وهم بود؟ آیا خوب دیده بودم و یا در

بیداری بود ، هر چه آوشش میکردم آه یادم بیاید بیهوده بود لرزه ی مخصوصی روی تیره ی پشتم حس آردم

، به نظرم آمد آه در این ساعت همه ی سایه های قلعه روی آوه جان گرفته بودند و آن دخترک یکی از ساآنین

سابق شهر قدیمی ری بوده.

منظره ای آه جلو من بود یکمرتبه به نظرم آشنا آمد ؛ در بچگی یک روز سیزده بدر یادم افتاد آه همینجا آمده

بودم ، مادرزنم و آن لکاته هم بودند. ما چقدر آن روز پشت همین درختهای سرو دنبال یکدیگر دویدیم و بازی

آردیم ، بعد یک دسته از بچه های دیگر هم به ما ملحق شدند آه درست یادم نیست. سرمامک بازی میکردیم. یک

مرتبه آه من دنبال همین لکاته رفتم نزدیک همان نهر سورن بود ، پای او لغزید و در نهر افتاد. او را بیرون

آوردند ، بردند پشت درخت سرو ، رختش را عوض بکنند من هم دنبالش رفتم ، جلو او چادرنماز گرفته بودند.

اما من دزدآی از پشت درخت ، تمام تنش را دیدم. او لبخند میزد و انگشت سبابه ی دست چپش را میجوید. بعد

یک رودوشی سفید به تنش پیچیدند و لباس سیاه ابریشمی او را آه از تار و پود نازک بافته شده بود جلو آفتاب پهن

آردند.

بالاخره پای درخت آهن سرو روی ماسه دراز آشیدم. صدای آب مانند حرفهای بریده بریده و نامفهومی آه در

عالم خواب زمزمه میکنند به گوشم میرسید. دستهایم را بی اختیار در ماسه ی گرم و نمناک فرو بردم ، ماسه ی

گرم نمناک را در مشتم میفشردم ، مثل گوشت سفت تن دختری بود آه در آب افتاده باشد و لباسش را عوض آرده

باشند.

نمی دانم چقدر وقت گذشت ، وقتی آه از سر جای خودم بلند شدم بی اراده به راه افتادم. همه جا ساآت و آرام

بود. من می رفتم ولی اطراف خودم را نمیدیدم. یک قوه ای آه به اراده ی من نبود مرا وادار به رفتن میکرد ،

همه ی حواسم متوجه قدمهای خودم بود. من راه نمیرفتم ، ولی مثل آن دختر سیاهپوش روی پاهایم میلغزیدم و

رد میشدم همین آه به خودم آمدم دیدم در شهر و جلو خانه ی پدرزنم هستم ، نمیدانم چرا گذارم به خانه ی

پدرزنم افتاد پسر آوچکش ، برادرزنم ، روی سکو نشسته بود مثل سیبی آه با خواهرش نصف آرده باشند.

چشمهای مورب ترآمنی ، گونه های برجسته ، رنگ گندمی ، دماغ شهوتی ، صورت لاغر ورزیده داشت. همین

طور آه نشسته بود ، انگشت سبابه ی دست چپش را به دهنش گذاشته بود. من بی اختیار جلو رفتم ، دست آردم

چون به زن من بجای « . اینا رو شاجون برات داده » : آلوچه هایی آه در جیبم بود درآوردم ، به او دادم و گفتم

مادر خودش شاه جان میگفت او با چشمهای ترآمنی خود نگاه تعجب آمیزی به آلوچه ها آرد آه با تردید در

دستش گرفته بود. من روی سکوی خانه نشستم ، او را در بغلم نشاندم و به خودم فشار دادم. تنش گرم و ساق

پاهایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرآات بی تکلف او را داشت. لبهای او شبیه لبهای پدرش بود. اما آنچه

آه نزد پدرش مرا متنفر میکرد برعکس در او برای من جذبه و آشندگی داشت مثل این بود آه لبهای نیمه باز

او تازه از یک بوسه ی گرم طولانی جدا شده روی دهن نیمه بازش را بوسیدم آه شبیه لبهای زنم بود لبهای

او طعم آونه ی خیار میداد ، تلخ مزه و گس بود. لابد لبهای آن لکاته هم همین طعم را داشت.

در همین وقت دیدم پدرش آن پیرمرد قوزی آه شال گردن بسته بود ، از در خانه بیرون آمد. بی آنکه به طرف

من نگاه بکند رد شد. بریده بریده میخندید ، خنده ی ترسناآی بود آه مو را به تن آدم راست میکرد و شانه هایش

از شدت خنده میلرزید. از زور خجالت میخواستم به زمین فرو بروم نزدیک غروب شده بود ، بلند شدم مثل

اینکه میخواستم از خودم فرار بکنم ، بدون اراده راه خانه را پیش گرفتم. هیچکس و هیچ چیز را نمیدیدم ، به

نظرم می آمد آه از میان یک شهر مجهول و ناشناس حرآت میکردم. خانه های عجیب و غریب به اشکال هندسی

، بریده بریده ، با دریچه های متروک سیاه اطراف من بود. مثل این بود آه هرگز یک جنبنده نمیتوانست در آنها

مسکن داشته باشد ولی دیوارهای سفید آنها با روشنایی ناچیزی میدرخشید و چیزی آه غریب بود ، چیزی آه

نمیتوانستم باور بکنم ، در مقابل هر یک از این دیوارها می ایستادم ، جلو مهتاب سایه ام بزرگ و غلیظ به دیوار

می افتاد ولی بدون سر بود سایه ام سر نداشت شنیده بودم آه اگر سایه ی آسی سر نداشته باشد تا سر سال

میمیرد.

هراسان وارد خانه ام شدم و به اطاقم پناه بردم در همین وقت خون دماغ شدم و بعد از آنکه مقدار زیادی خون

از دماغم رفت بیهوش در رختخوابم افتادم ، دایه ام مشغول پرستاری من شد.

قبل از اینکه بخوابم در آینه به صورت خودم نگاه آردم ، دیدم صورتم شکسته ، محو و بی روح شده بود. به

قدری محو بود آه خودم را نمیشناختم رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم آشیدم ، غلت زدم ، رویم را به

طرف دیوار آردم. پاهایم را جمع آردم ، چشمهایم را بستم و دنباله ی خیالات را گرفتم. این رشته هایی آه

سرنوشت تاریک ، غم انگیز ، مهیب و پر از آیف مرا تشکیل میداد آنجایی آه زندگی با مرگ به هم آمیخته

میشود و تصویرهای منحرف شده به وجود می آید ، میلهای آشته شده ی دیرین ، میلهای محو شده و خفه شده

دوباره زنده میشوند و فریاد انتقام میکشند در این وقت از طبیعت و دنیای ظاهری آنده میشدم و حاضر بودم آه

همین به من « ؟ مرگ ، مرگ … آجایی » : در جریان ازلی محو و نابود شوم چند بار با خودم زمزمه آردم

تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.

چشمهایم آه بسته شد ، دیدم در میدان محمدیه بودم. دار بلندی برپا آرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم

را به چوبه ی دار آویخته بودند. چند نفر داروغه ی مست پای دار شراب میخوردند مادرزنم با صورت

برافروخته ، با صورتی آه در موقع اوقات تلخی زنم حالا می بینم آه رنگ لبش می پرد و چشمهایش گرد و

وحشت زده میشود ، دست مرا میکشید ، از میان مردم رد میکرد و به میرغضب آه لباس سرخ پوشیده بود نشان

من هراسان از خواب پریدم مثل آوره میسوختم ، تنم خیس عرق و « … ! اینم دار بزنین » : میداد و میگفت

حرارت سوزانی روی گونه هایم شعله ور بود برای اینکه خودم را از دست این آابوس برهانم ، بلند شدم آب

خوردم و آمی به سر و رویم زدم. دوباره خوابیدم ، ولی خواب به چشمم نمی آمد.

در سایه روشن اطاق به آوزه ی آب آه روی رف بود خیره شده بودم. به نظرم آمد تا مدتی آه آوزه روی رف

است خوابم نخواهد برد یکجور ترس بیجا برایم تولید شده بود آه آوزه خواهد افتاد ، بلند شدم آه جای آوزه را

محفوظ بکنم ، ولی به واسطه ی تحریک مجهولی آه خودم ملتفت نبودم ، دستم عمداً به آوزه خورد ، آوزه افتاد و

شکست ، بالاخره پلکهای چشمم را به هم فشار دادم ، اما به خیالم رسید آه دایه ام بلند شده به من نگاه میکند

مشتهای خودم را زیر لحاف گره آردم ، اما هیچ اتفاق فوق العاده ای رخ نداده بود. در حالت اغما صدای در

آوچه را شنیدم ، صدای پای دایه ام را شنیدم آه نعلینش را به زمین میکشید و رفت نان و پنیر را گرفت.

نه ، زندگی مثل معمول خسته آننده « ؟ صفرابره شاتوت « : بعد صدای دور دست فروشنده ای آمد آه میخواند

شروع شده بود. روشنایی زیادتر میشد ، چشمهایم را آه باز آردم یک تکه از انعکاس آفتاب روی سطح آب

حوض آه از دریچه ی اطاقم به سقف افتاده بود ، میلرزید.

به نظرم آمد خواب دیشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اینکه چند سال قبل وقتی آه بچه بودم دیده ام. دایه ام

چاشت مرا آورده ، مثل این بود آه صورت دایه ام روی یک آینه ی دق منعکس شده باشد ، آنقدر آشیده و لاغر

به نظرم جلوه آرد ، به شکل باورنکردنی مضحکی در آمده بود. انگاری آه وزن سنگینی صورتش را پایین

آشیده بود.

با اینکه ننجون میدانست دود غلیان برایم بد است باز هم در اطاقم غلیان میکشید. اصلاً تا غلیان نمیکشید سر دماغ

نمی آمد. از بس آه دایه ام از خانه اش از عروس و پسرش برایم حرف زده بود ، مرا هم با آیفهای شهوتی

خودش شریک آرده بود چقدر احمقانه است ، گاهی بیجهت به فکر زندگی اشخاص خانه ی دایه ام می افتادم

ولی نمیدانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم میزد در صورتی آه میدانستم آه زندگی من

تمام شده و به طرز دردناآی آهسته خاموش میشود. به من چه ربطی داشت آه فکرم را متوجه زندگی احمقها و

رجاله ها بکنم ، آه سالم بودند ، خوب میخوردند ، خوب میخوابیدند و خوب جماع میکردند و هرگز ذره ای از

دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان سابیده نشده بود؟

ننجون مثل بچه ها با من رفتار میکرد. میخواست همه جای مرا ببیند. من هنوز از زنم رودرواسی داشتم. وارد

اطاقم آه میشد روی خلط خودم را آه در لگن انداخته بودم ، می پوشانیدم موی سر و ریشم را شانه میزدم ،

شبکلاهم را مرتب میکردم. ولی پیش دایه ام هیچ جور رودرواسی نداشتم چرا این زن آه هیچ رابطه ای با من

نداشت خودش را آنقدر داخل زندگی من آرده بود؟ یادم است در همین اطاق روی آب انبار زمستانها آرسی

میگذاشتند. من و دایه ام با همین لکاته دور آرسی میخوابیدیم. تاریک روشن آه چشمهایم باز میشد نقش روی

پرده ی گلدوزی آه جلو در آویزان بود در مقابل چشمم جان میگرفت. چه پرده ی عجیب و ترسناآی بود! رویش

یک پیرمرد قوز آرده شبیه جوآیان هند شالمه بسته زیر یک درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه سه تار در

دست داشت و یک دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسی رقاصه ی بتکده های هند ، دستهایش را زنجیر آرده

بودند و مثل این بود آه مجبور است جلو پیرمرد برقصد پیش خودم تصور میکردم شاید این پیرمرد را هم در

یک سیاهچال با یک مار ناگ انداخته بودند آه به این شکل در آمده بود و موهای سر و ریشش سفید شده بود.

از این پرده های زردوزی هندی بود آه شاید پدر یا عمویم از ممالک دور فرستاده بودند به این شکل آه زیاد

دقیق میشدم میترسیدم. دایه ام را خواب آلود بیدار میکردم ، او با نفس بدبو و موهای خشن سیاهش آه به صورتم

مالیده میشد مرا به خودش میچسبانید صبح آه چشمم باز شد او به همان شکل در نظرم جلوه آرد. فقط خطهای

صورتش گودتر و سختتر شده بود.

اغلب برای فراموشی ، برای فرار از خودم ، ایام بچگی خودم را به یاد می آورم ؛ برای اینکه خودم را در حال

قبل از ناخوشی حس بکنم حس بکنم آه سالمم هنوز حس میکردم آه بچه هستم و برای مرگم ، برای معدوم

شدنم یک نفس دومی بود آه به حال من ترحم می آورد ، به حال این بچه ای آه خواهد مرد در مواقع ترسناک

زندگی خودم ، همین آه صورت آرام دایه ام را میدیدم ، صورت رنگ پریده ، چشمهای گود و بی حرآت و

آدر و پره های نازک بینی و پیشانی استخوانی پهن او را آه میدیدم ، یادگارهای آن وقت در من بیدار میشد

شاید امواج مرموزی از او تراوش میکرد آه باعث تسکین من میشد یک خال گوشتی روی شقیقه اش بود ، آه

رویش مو در آورده بود گویا فقط این روز متوجه خال او شدم ، پیشتر آه به صورتش نگاه میکردم این طور

دقیق نمیشدم.

اگر چه ننجون ظاهراً تغییر آرده بود ولی افکارش به حال خود باقی مانده بود. فقط به زندگی بیشتر اظهار علاقه

میکرد و از مرگ میترسید ، مگسهایی آه اول پاییز به اطاق پناه می آورند. اما زندگی من در هر روز و هر

دقیقه عوض میشد. به نظرم می آمد آه طول زمان و تغییراتی آه ممکن بود آدمها در چندین سال بکنند ، برای

من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود. در صورتی آه خوشی آن بطور معکوس به

طرف صفر میرفت و شاید از صفر هم تجاوز میکرد آسانی هستند آه از بیست سالگی شروع به جان آندن

میکنند در صورتی آه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی آه روغنش

تمام بشود خاموش میشوند.

ظهر آه دایه ام ناهارم را آورد ، من زدم زیر آاسه ی آش ، فریاد آشیدم ؛ با تمام قوایم فریاد آشیدم ، همه ی

اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند. آن لکاته هم آمد و زود رد شد. به شکمش نگاه آردم ، بالا آمده بود. نه ،

هنوز نزاییده بود. رفتند حکیم باشی را خبر آردند من پیش خودم آیف میکردم آه اقلاً این احمقها را به زحمت

انداخته ام.

حکیم باشی با سه قبضه ریش آمد و دستور داد آه من تریاک بکشم. چه داروی گرانبهایی برای زندگی دردناک من

بود! وقتی آه تریاک میکشیدم ، افکارم بزرگ ، لطیف ، افسون آمیز و پران میشد در محیط دیگری ورای

دنیای معمولی سیر و سیاحت میکردم.

خیالات و افکارم از قید ثقل و سنگینی چیزهای زمینی آزاد میشد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز میکرد

مثل اینکه مرا روی بالهای شبپره ی طلایی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان آه به هیچ مانعی بر

نمیخورد ، گردش میکردم. به قدری این تأثیر عمیق و پر آیف بود آه از مرگ هم آیفش بیشتر بود.

از پای منقل آه بلند شدم ، رفتم دریچه ی رو به حیاطمان ، دیدم دایه ام جلو آفتاب نشسته بود ؛ سبزی پاک

گویا حکیم « ! همه مون دل ضعفه شدیم ؛ آاشکی خدا بکشدش راحتش آنه » : میکرد. شنیدم به عروسش گفت

باشی به آنها گفته بود آه من خوب نمیشوم.

اما من هیچ تعجبی نکردم. چقدر این مردم ، احمق هستند! همین آه یک ساعت بعد برایم جوشانده آورد ،

چشمهایش از زور گریه سرخ شده بود و باد آرده بود اما روبروی من زورآی لبخند زد جلو من بازی در

می آوردند ، آنهم چقدر ناشی؟ به خیالشان من خودم نمیدانستم؟ ولی چرا این زن به من اظهار علاقه میکرد؟ چرا

خودش را شریک درد من میدانست؟ یکروز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروآیده ی سیاهش را مثل

دولچه توی لپ من چپانیده بود آاش خوره به پستانهایش افتاده بود. حالا آه پستانهایش را میدیدم ، عقم می

نشست آه آن وقت با اشتهای هر چه تمامتر شیره ی زندگی او را میمکیده ام و حرارت تنمان در هم داخل میشده.

او تمام تن مرا دستمالی میکرد و برای همین بود آه حالا هم با جسارت مخصوصی آه ممکن است یک زن بی

شوهر داشته باشد ، نسبت به من رفتار میکرد. به همان چشم بچگی به من نگاه میکرد ، چون یک وقتی مرا لب

چاهک سرپا میگرفته. آی میداند شاید با من طبق هم میزده مثل خواهرخوانده ای آه زنها برای خودشان انتخاب

میکنند.

میکرد! اگر زنم ، آن لکاته به من « تر و خشک » حالا هم با چه آنجکاوی و دقتی مرا زیر و رو و بقول خودش

رسیدگی میکرد ، من هرگز ننجون را به خودم راه نمیدادم ، چون پیش خودم گمان میکردم دایره ی فکر و حس

زیبایی زنم بیش از دایه ام بود و یا اینکه فقط شهوت ، این حس شرم و حیا را برای من تولید آرده بود.

از این جهت پیش دایه ام آمتر رودرواسی داشتم و فقط او بود آه به من رسیدگی میکرد لابد دایه ام معتقد بود

آه تقدیر اینطور بوده ، ستاره اش این بوده. بعلاوه او از ناخوشی من استفاده میکرد و همه ی درد دلهای

خانوادگی ، تفریحات ، جنگ و جدالها و روح ساده ی موذی و گدامنش خودش را برای من شرح میداد و دل

پری آه از عروسش داشت مثل اینکه هووی اوست و از عشق و شهوت پسرش نسبت به او دزدیده بود ، با چه

آینه ای نقل میکرد! باید عروسش خوشگل باشد ، من از دریچه ی رو به حیاط او را دیده ام ، چشمهای میشی ،

موی بور و دماغ آوچک قلمی داشت.

دایه ام گاهی از معجزات انبیاء برایم صحبت میکرد ؛ به خیال خودش میخواست مرا به این وسیله تسلیت بدهد.

ولی من به فکر پست و حماقت او حسرت می بردم. گاهی برایم خبرچینی میکرد ، مثلاً چند روز پیش به من

گفت آه دخترم (یعنی آن لکاته) به ساعت خوب پیرهن قیامت برای بچه میدوخته ، برای بچه ی خودش. بعد ،

مثل اینکه او هم میدانست ، به من دلداری داد. گاهی میرود برایم از در و همسایه ها دوا و درمان می آورد ،

پیش جادوگر ، فالگیر و جام زن میرود ، سر آتاب باز میکند و راجع به من با آنها مشورت میکند. چهارشنبه

آخر سال رفته بود فالگوش یک آاسه آورد آه در آن پیاز ، برنج و روغن خراب شده بود گفت اینها را به نیت

سلامتی من گدایی آرده و همه ی این گند و آثافتها را دزدآی به خورد من میداد. فاصله به فاصله هم جوشانده

های حکیم باشی را به ناف من می بست. همان جوشانده های بی پیری آه برایم تجویز آرده بود: پرزوفا ، رب

سوس ، آافور ، پرسیاوشان ، بابونه ، روغن غاز ، تخم آتان ، تخم صنوبر ، نشاسته ، خاآه شیر و هزار جور

مزخرفات دیگر…

چند روز پیش یک آتاب دعا برایم آورده بود آه رویش یک وجب خاک نشسته بود. نه تنها آتاب دعا بلکه هیچ

جور آتاب و نوشته و افکار رجاله ها به درد من نمیخورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگهای آنها داشتم ، آیا من

خودم نتیجه ی یک رشته نسلهای گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من

نبود؟ ولی هیچ وقت ، نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل

یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق آه باید به زبان عربی با او اختلاط آرد ، در من تأثیری نداشته است.

اگر چه سابق بر این ، وقتی آه سلامت بودم چند بار اجباراً به مسجد رفته ام و سعی میکردم آه قلب خودم را با

سایر مردم جور و هماهنگ بکنم اما چشمم روی آاشیهای لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد آه مرا در خوابهای

گوارا می برد و بی اختیار به این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا میکردم ، خیره میشد در موقع دعا آردن

چشمهای خودم را می بستم و آف دستم را جلو صورتم میگرفتم در این شبی آه برای خودم ایجاد آرده بودم

مثل لغاتی آه بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار میکنند ، من دعا میخواندم. ولی تلفظ این آلمات از ته دل

نبود ، چون من بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا ، با قادر متعال! چون خدا از

سر من زیاد بود.

زمانی آه در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی ارزش نداشت و

در این موقع نمیخواستم بدانم آه حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است آه

برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور آرده اند تصویر روی زمین را به آسمان منعکس

آرده اند فقط میخواستم بدانم آه شب را به صبح میرسانم یا نه حس میکردم در مقابل مرگ ، مذهب و ایمان

و اعتقاد چقدر سست و بچگانه و تقریباً یکجور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود در مقابل حقیقت

وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی آه طی میکردم ، آنچه راجع به آیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من

تلقین آرده بودند یک فریب بی مزه شده بود و دعاهایی آه به من یاد داده بودند ، در مقابل ترس از مرگ هیچ

تأثیری نداشت.

نه ، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمیکرد آسانی آه درد نکشیده اند این آلمات را نمیفهمند به قدری حس

جبران ساعتهای دراز خفقان و اضطراب را  زندگی در من زیاد شده بود آه آوچکترین لحظه ی خوشی

میکرد.

می دیدم آه درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود من میان رجاله ها یک نژاد

مجهول و ناشناس شده بودم ، بطوری آه فراموش آرده بودند آه سابق بر این جزو دنیای آنها بوده ام. چیزی آه

وحشتناک بود: حس میکردم آه نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده ، فقط یک مرده ی متحرک بودم آه نه

رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سر شب از پای منقل تریاک آه بلند شدم از دریچه ی اطاقم به بیرون نگاه آردم ، یک درخت سیاه با در دآان

قصابی آه تخته آرده بودند پیدا بود سایه های تاریک در هم مخلوط شده بودند. حس میکردم آه همه چیز تهی و

موقت است. آسمان سیاه و قیر اندود مانند چادر آهنه ی سیاهی بود آه به وسیله ی ستاره های بیشمار درخشان

سوراخ سوراخ شده باشد در همین وقت صدای اذان بلند شد. یک اذان بی موقع بود. گویا زنی ، شاید آن لکاته

مشغول زاییدن بود ، سر خشت رفته بود. صدای ناله ی سگی از لابلای اذان صبح شنیده میشد. من با خودم فکر

اگر راست است آه هر آسی یک ستاره روی آسمان دارد ، ستاره ی من باید دور ، تاریک و بی معنی » : آردم

»! باشد شاید من اصلاً ستاره نداشته ام

در این وقت صدای یک دسته گزمه ی مست از توی آوچه بلند شد آه میگذشتند و شوخی های هرزه با هم

میکردند. بعد دستجمعی زدند زیر آواز و خواندند:

بیا بریم تا می خوریم ، «

شراب ملک ری خوریم ،

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

من هراسان خودم را آار آشیدم ، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می پیچید ، آم آم صدایشان دور و خفه

شد. نه ، آنها با من آاری نداشتند ، آنها نمیدانستند … دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت من پیه

سوز اطاقم را روشن نکردم ، خوشم آمد آه در تاریکی بنشینم تاریکی ، این ماده ی غلیظ سیال آه در همه جا و

در همه چیز تراوش میکند. من به آن خو گرفته بودم در تاریکی بود آه افکار گمشده ام ، ترسهای فراموش شده

، افکار مهیب باورنکردنی آه نمیدانستم در آدام گوشه ی مغزم پنهان شده بود ، همه از سر نو جان میگرفت ،

راه می افتاد و به من دهن آجی میکرد آنج اطاق ، پشت پرده ، آنار در ، پر از این افکار و هیکلهای بی شکل

و تهدید آننده بود.

آنجا آنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود. تکان نمیخورد ، نه غمناک بود و نه خوشحال. هر دفعه آه بر

میگشتم توی تخم چشمم نگاه میکرد به صورت او آشنا بودم ، مثل این بود آه در بچگی همین صورت را دیده

بودم یکروز سیزده بدر بود ، آنار نهر سورن من با بچه ها سرمامک بازی میکردم ، همین صورت به نظرم

آمده بود آه با صورتهای معمولی دیگر آه قد آوتاه مضحک و بیخطر داشتند ، به من ظاهر شده بود صورتش

شبیه همین مرد قصاب روبروی دریچه ی اطاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است و او را

زیاد دیده بودم گویا این سایه همزاد من بود و در دایره ی محدود زندگی من واقع شده بود …

همین آه بلند شدم پیه سوز را روشن بکنم آن هیکل هم خود بخود محو و ناپدید شد. رفتم جلو آینه به صورت

خودم دقیق شدم ، تصویری آه نقش بست به نظرم بیگانه آمد باورنکردنی و ترسناک بود. عکس من قوی تر از

خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم به نظرم آمد نمیتوانستم تنها با تصویر خودم در یک اطاق

بمانم. میترسیدم اگر فرار بکنم او دنبالم بکند ، مثل دو گربه آه برای مبارزه روبرو میشوند. اما دستم را بلند

آردم ، جلو چشمم گرفتم تا در چاله ی آف دستم شب جاودانی را تولید بکنم. اغلب حالت وحشت برایم آیف و

مستی مخصوصی داشت بطوری آه سرم گیج میرفت و زانوهایم سست میشد و میخواستم قی بکنم. ناگهان ملتفت

شدم آه روی پاهایم ایستاده بودم این مسئله برایم غریب بود ، معجز بود چطور من میتوانستم روی پاهایم

ایستاده باشم؟ به نظرم آمد اگر یکی از پاهایم را تکان میدادم تعادلم از دست میرفت ، یک نوع حالت سرگیجه برایم

پیدا شده بود زمین و موجوداتش بی اندازه از من دور شده بودند. بطور مبهمی آرزوی زمین لرزه یا یک

صاعقه ی آسمانی را میکردم برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.

لب هایم بسته بود ، ولی از « … مرگ … مرگ » : وقتی آه خواستم در رختخوابم بروم چند بار با خودم گفتم

صدای خودم ترسیدم اصلاً جرأت سابق از من رفته بود ، مثل مگسهایی شده بودم آه اول پاییز به اطاق هجوم

می آورند ، مگسهای خشکیده و بیجان آه از صدای وز وز بال خودشان میترسند. مدتی بی حرآت یک گله ی

دیوار آز میکنند ، همین آه پی می برند آه زنده هستند خودشان را بی محابا به در و دیوار میزنند و مرده ی آنها

در اطراف اطاق می افتد.

پلکهای چشمم آه پایین می آمد ، یک دنیای محو جلوم نقش می بست. یک دنیایی آه همه اش را خودم ایجاد آرده

بودم و با افکار و مشاهداتم وفق میداد. در هر صورت خیلی حقیقی تر و طبیعی تر از دنیای بیداریم بود. مثل

اینکه هیچ مانع و عایقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت ، زمان و مکان تأثیر خود را از دست میدادند این

حس شهوت آشته شده آه خواب زاییده ی آن بود ، زاییده ی احتیاجات نهایی من بود. اشکال و اتفاقات

باورنکردنی ولی طبیعی جلو من مجسم میکرد. و بعد از آنکه بیدار میشدم ، در همان دقیقه هنوز به وجود خودم

شک داشتم ، از زمان و مکان خودم بیخبر بودم گویا خوابهایی آه میدیدم همه اش را خودم درست آرده بودم و

تعبیر حقیقی آن را قبلاً میدانسته ام.

از شب خیلی گذشته بود آه خوابم برد. ناگهان دیدم در آوچه های شهر ناشناسی آه خانه های عجیب و غریب به

اشکال هندسی ، منشور ، مخروطی ، مکعب ، با دریچه های آوتاه و تاریک داشت و به در و دیوار آنها بته ی

نیلوفر پیچیده بود ، آزادانه گردش میکردم و به راحتی نفس میکشیدم. ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده

بودند. همه سر جای خودشان خشک شده بودند ، دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پایین آمده بود. به هر

آسی دست میزدم ، سرش آنده میشد می افتاد.

جلو یک دآان قصابی رسیدم ، دیدم مردی شبیه پیرمرد خنزرپنزری جلو خانه مان شال گردن بسته بود و یک

گزلیک در دستش بود و با چشمهای سرخ مثل اینکه پلک آنها را بریده بودند به من خیره نگاه میکرد ، خواستم

گزلیک را از دستش بگیرم ، سرش آنده شد به زمین افتاد ، من از شدت ترس پا گذاشتم به فرار ، در آوچه ها

میدویدم ؛ هر آسی را میدیدم سر جای خودش خشک شده بود میترسیدم پشت سرم را نگاه بکنم. جلو خانه ی

پدرزنم آه رسیدم برادرزنم ، برادر آوچک آن لکاته روی سکو نشسته بود. دست آردم از جیبم دو تا آلوچه در

آوردم ، خواستم به دستش بدهم ولی همین آه او را لمس آردم سرش آنده شد به زمین افتاد. من فریاد آشیدم و

بیدار شدم.

هوا هنوز تاریک روشن بود ، خفقان قلب داشتم ؛ به نظرم آمد آه سقف روی سرم سنگینی میکرد ، دیوارها بی

اندازه ضخیم شده بود و سینه ام میخواست بترآد. دید چشمم آدر شده بود. مدتی به حال وحشت زده به تیرهای

اطاق خیره شده بودم ، آنها را میشمردم و دوباره از سر نو شروع میکردم. همین آه چشمم را به هم فشار دادم

صدای در آمد ، ننجون آمده بود اطاقم را جارو بزند ، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه. من رفتم بالاخانه

جلو ارسی نشستم ، از آن بالا پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پیدا نبود ، فقط از ضلع چپ ، مرد قصاب را

میدیدم ، ولی حرآات او آه از دریچه ی اطاقم ترسناک ، سنگین و سنجیده به نظرم می آمد ؛ از این بالا مضحک

و بیچاره جلوه میکرد ، مثل چیزی آه این مرد نباید آارش قصابی بوده باشد و بازی در آورده بود یابوهای

سیاه لاغر را آه دو طرفشان دو لش گوسفند آویزان بود و سرفه های خشک و عمیق میکردند آوردند. مرد قصاب

دست چربش را به سبیلش آشید ، نگاه خریداری به گوسفندها انداخت و دو تا از آنها را به زحمت برد و به

چنگک دآانش آویخت روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. لابد شب هم آه دست به تن زنش میمالید یاد

گوسفندها می افتاد و فکر میکرد آه اگر زنش را میکشت چقدر پول عایدش میشد.

جارو آه تمام شد به اطاقم برگشتم و یک تصمیم گرفتم تصمیم وحشتناک ، رفتم در پستوی اطاقم گزلیک دسته

استخوانی را آه داشتم از توی مجری در آوردم ، با دامن قبایم تیغه ی آن را پاک آردم و زیر متکایم گذاشتم

این تصمیم را از قدیم گرفته بودم ولی نمیدانستم چه در حرآات مرد قصاب بود وقتی آه ران گوسفندها را تکه

تکه می برید ، وزن میکرد ، بعد نگاه تحسین آمیز میکرد آه من هم بی اختیار حس آردم آه میخواستم از او تقلید

بکنم. لازم داشتم آه این آیف را بکنم از دریچه ی اطاقم میان ابرها یک سوراخ آاملاً آبی عمیق روی آسمان

پیدا بود ، به نظرم آمد برای اینکه بتوانم به آنجا برسم باید از یک نردبان خیلی بلند بالا بروم. روی آرانه ی

آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ آلود گرفته بود ، بطوری آه روی همه ی شهر سنگینی میکرد.

یک هوای وحشتناک و پر از آیف بود ، نمیدانم چرا من به طرف زمین خم میشدم ، همیشه در این هوا به فکر

مرگ می افتادم. ولی حالا آه مرگ با صورت خونین و دستهای استخوانی بیخ گلویم را گرفته بود ، حالا فقط

خدا بیامرزدش ، » : تصمیم گرفتم اما تصمیم گرفته بودم آه این لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگوید

« ! راحت شد

در این وقت از جلو دریچه ی اطاقم یک تابوت می بردند آه رویش را سیاه آشیده بودند و بالای تابوت شمع

مرا متوجه آرد همه ی آاسب آارها و رهگذران از راه خودشان « لااله الاالله » : روشن آرده بودند. صدای

بر میگشتند و هفت قدم دنبال تابوت میرفتند. حتی مرد قصاب هم آمد برای ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به

دآانش برگشت. ولی پیرمرد بساطی از سر سفره ی خودش جم نخورد همه ی مردم چه صورت جدی به

خودشان گرفته بودند! شاید یاد فلسفه ی مرگ و آن دنیا افتاده بودند دایه ام آه برایم جوشانده آورد دیدم اخمش

در هم بود ؛ دانه های تسبیح بزرگی آه دستش بود می انداخت و با خودش ذآر میکرد بعد نمازش را آمد پشت

« … اللهم ، اللللهم » : در اطاق من به آمرش زد و بلند بلند تلاوت میکرد

مثل اینکه من مأمور آمرزش زنده ها بودم! ولی تمام این مسخره بازی ها در من هیچ تأثیری نداشت. برعکس

آیف میکردم آه رجاله ها هم اگر چه موقتی و دروغی اما اقلاً چند ثانیه عوالم مرا طی میکردند آیا اطاق من

یک تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاریکتر از گور نبود؟ رختخوابی آه همیشه افتاده بود و مرا دعوت به

خوابیدن میکرد! چندین بار این فکر برایم آمده بود آه در تابوت هستم شبها به نظرم اطاقم آوچک میشد و مرا

فشار میداد. آیا در گور همین احساس را نمیکنند؟ آیا آسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟

اگر چه خون در بدن می ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضاء بدن شروع به تجزیه شدن میکنند ولی

تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن میروید آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین میروند و یا

تا مدتی از باقیمانده ی خونی آه در عروق آوچک هست زندگی مبهمی را دنبال میکنند؟ حس مرگ خودش

ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند آه مرده اند! پیرهایی هستند آه با لبخند میمیرند ، مثل اینکه خواب به

خواب میروند و یا پیه سوزی آه خاموش میشود. اما یکنفر جوان قوی آه ناگهان میمیرد و همه ی قوای بدنش تا

مدتی بر ضد مرگ میجنگد چه احساساتی خواهد داشت؟

بارها به فکر مرگ و تجزیه ی ذرات تنم افتاده بودم ، بطوری آه این فکر مرا نمی ترسانید برعکس آرزوی

حقیقی میکردم آه نیست و نابود بشوم ، از تنها چیزی آه می ترسیدم این بود آه ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها

برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی

داشتم تا همه ی ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری میکردم و دو دستی نگه میداشتم تا ذرات تن من آه مال من

هستند در تن رجاله ها نرود.

گاهی فکر میکردم آنچه را آه میدیدم ، آسانی آه دم مرگ هستند آنها هم می دیدند. اضطراب و هول و هراس و

میل زندگی در من فروآش آرده بود ، از دور ریختن عقایدی آه به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در

خودم حس میکردم تنها چیزی آه از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود فکر زندگی دوباره مرا

میترسانید و خسته میکرد من هنوز به این دنیایی آه در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم ، دنیای دیگر به

چه درد من میخورد؟ حس میکردم آه این دنیا برای من نبود ، برای یک دسته آدمهای بیحیا ، پررو ، گدامنش ،

معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای آسانی آه به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از

زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دآان قصابی آه برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی میکردند و

تملق میگفتند فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد نه ، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی

آور و این همه قیافه های نکبت بار نداشتم مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود آه دنیاهای خودش را به چشم من

بکشد؟ اما من تعریف دروغی نمیتوانم بکنم و در صورتی آه زندگی جدیدی را باید طی آرد ، آرزومند بودم

آه فکر و احساسات آرخت و آند شده میداشتم. بدون زحمت نفس میکشیدم و بی آنکه احساس خستگی آنم ،

میتوانستم در سایه ی ستونهای یک معبد لینگم برای خودم زندگی را بسر ببرم پرسه میزدم بطوری آه آفتاب

چشمم را نمیزد ، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمیخراشید.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

هر چه بیشتر در خودم فرو می رفتم ، مثل جانورانی آه زمستان در یک سوراخ پنهان میشوند ، صدای دیگران

را با گوشم می شنیدم و صدای خودم را در گلویم می شنیدم تنهایی و انزوایی آه پشت سرم پنهان شده بود

مانند شبهای ازلی غلیظ و متراآم بود ، شبهایی آه تاریکی چسبنده ، غلیظ و مسری دارند و منتظرند روی سر

شهرهای خلوت آه پر از خوابهای شهوت و آینه است فرود بیایند ولی من در مقابل این گلویی آه برای خودم

بودم بیش از یک نوع اثبات مطلق و مجنون چیز دیگری نبودم فشاری آه در موقع تولید مثل دو نفر را برای

دفع تنهایی به هم میچسباند در نتیجه همین جنبه ی جنون آمیز است آه در هر آس وجود دارد و با تأسفی آمیخته

است آه آهسته به سوی عمق مرگ متمایل میشود …

تنها مرگ است آه دروغ نمی گوید!

حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است آه ما را از

فریبهای زندگی نجات میدهد و در ته زندگی اوست آه ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند در سنهایی

آه ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم ، برای این است آه صدای مرگ را

بشنویم … و در تمام مدت زندگی مرگ است آه به ما اشاره میکند آیا برای هر آسی اتفاق نیفتاده آه ناگهان و

بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور بشود آه از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند

آه فکر چه چیز را میکند؟ آن وقت بعد باید آوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره

آگاه و آشنا بشود این صدای مرگ است.

در این رختخواب نمناآی آه بوی عرق گرفته بود ، وقتی آه پلکهای چشمم سنگین میشد و میخواستم خودم را

تسلیم نیستی و شب جاودانی بکنم ، همه ی یادبودهای گمشده و ترسهای فراموش شده ام ، از سر نو جان

میگرفت: ترس اینکه پرهای متکا تیغه ی خنجر بشود ، دگمه ی ستره ام بی اندازه بزرگ به اندازه ی سنگ آسیا

بشود ترس اینکه تکه نان لواشی آه به زمین می افتد مثل شیشه بشکند دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد روغن

پیه سوز به زمین بریزد و شهر آتش بگیرد ، وسواس اینکه پاهای سگ جلو دآان قصابی مثل سم اسب صدا بدهد

، دلهره ی اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلو بساطش به خنده بیفتد ، آنقدر بخندد آه جلو صدای خودش را نتواند

بگیرد ، ترس اینکه آرم توی پاشویه ی حوض خانه مان مار هندی بشود ، ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود

و به وسیله ی لولا دور خودش بلغزد ، مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر به هم قفل بشود ، هول و هراس اینکه

صدایم ببرد و هر چه فریاد بزنم آسی به دادم نرسد …

من آرزو میکردم آه بچگی خودم را به یاد بیاورم ، اما وقتی آه می آمد و آن را حس میکردم مثل همان ایام

سخت و دردناک بود!

سرفه هایی آه صدای سرفه ی یابوهای سیاه لاغر جلو دآان قصابی را میداد ، اجبار انداختن خلط و ترس اینکه

مبادا لکه ی خون در آن پیدا بشود خون ، این مایع سیال ولرم و شورمزه آه از ته بدن بیرون می آید آه شیره

ی زندگی است و ناچار باید قی آرد. و تهدید دائمی مرگ آه همه ی افکار او را بدون امید برگشت لگدمال میکند

و میگذرد بدون بیم و هراس نبود.

زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر آسی را به خودش ظاهر میسازد ، گویا هر آسی چندین صورت

با خودش دارد بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دائماً استعمال میکنند آه طبیعتاً چرک میشود و چین و

چروک میخورد. این دسته صرفه جو هستند دسته ی دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان

نگه میدارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر میدهند ولی همین آه پا به سن گذاشتند میفهمند آه این

آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب میشود ، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک

آخری بیرون می آید.

نمی دانم دیوارهای اطاقم چه تأثیر زهر آلودی با خودش داشت آه افکار مرا مسموم میکرد من حتم داشتم آه

پیش از مرگ یکنفر خونی ، یکنفر دیوانه ی زنجیری در این اطاق بوده ، نه تنها دیوارهای اطاقم ، بلکه منظره ی

بیرون ، آن مرد قصاب ، پیرمرد خنزرپنزری ، دایه ام ، آن لکاته و همه ی آسانی آه میدیدم و همچنین آاسه ی

آشی آه تویش آش جو میخوردم و لباسهایی آه تنم بود همه ی اینها دست به یکی آرده بودند برای اینکه این افکار

را در من تولید بکنند.

...

1+
صادق هدایت نظر دهید...