مسعود ممیز الاشجار

عدس پلو!

امروز ظهر ناهار عدس پلو داشتیم ،
نه اینکه بد مزه باشد، من دوست ندارم …
ناهار نخوردم، یک تکه خربزه با دست گاز زدم و رفتم سر ِدرسم ، بقیه هم ناهارشان را خوردند رفتند پی ِکارشان …
خیلی اتفاق خاصی نیفتاد! نه بقیه تب کردند که من ناهار نخورده ام نه من از گشنگی مُردم …
حالا من اگر عدس پلو را به زور می خوردم برنج و عدس و آب و روغن را که حرام می کردم هیچ ، هر قاشقی هم که پایین می دادم عذاب می کشیدم …
اگر از تنهایی رنج می بَرید خواهشا به عدس پلو قانع نشوید ، بروید بگردید غذای مورد علاقه تان را پیدا کنید ، مثلا زرشک پلو با مرغ … این که از سر تنهایی وارد یک رابطه با کسی شوید که خیلی دوستش ندارید ، هم خودتان را عذاب می دهید و هم طرف مقابلتان را حرام می کنید …
همیشه به خاطر نیاز هایتان دست به هر کاری نزنید،
هیچ وقت عدس پلو را بخاطر گشنگی نخورید!

...

13+
مسعود ممیز الاشجار, نثر نظر دهید...