عاشقم هم که نشد خب به جهنم نشود…

گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود
مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود
روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است
تا حواس احدی جمع به بغضم نشود
آرزو میکنم ای کاش دلش چون مویش
پیش چشم کسی آشفته و درهم نشود
من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی
گیرِ لحنِ بمِ مردانه ی محکم نشود
شده حتی به دعا دست برآرم که “خدا!
برود مشهد و برگردد و آدم نشود!”
خون دل خوردم و حرفی نزدم تا شاید
مهربان تر بشود، تازه اگر هم نشود-
با من ساده همین بس که مدارا بکند
عاشقم هم که نشد، خب به جهنم! نشود…

0
عاشقانه, غزل, نفیسه موسوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *