مرد با جانش بهای نان خود را می دهد

آخرش یک شب به پایت جان خود را می دهد
آن که پای چشم تو، ایمان خود را می دهد
لحظه ی آخر، سرم را توی آغوشت بگیر
موج در ساحل، تمامِ جان خود را می دهد
روی لبهایم لبی بگذار، تا سیرم کنی
آدم از بیچارگی وجدان خود را می دهد
بعد یک بوسه فقط دارم “اَنا الحق” می زنم
مرد با جانش بهای نان خود را می دهد
چشم هایت بس که با سبک عراقی در هم است
خواجه با آشفتگی دیوان خود را می دهد
شاهِ قاجارم که وقتی رقصِ باله می کنی
روی کاغذ یک شبه ایرانِ خود را می دهد

1+
ابراهیم جویباری, عاشقانه, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *