آفتابه!

به رغم آتش آن چشم‌ های جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهرپسند نامردی‌ ست
کشیده مردم روراست را به صلابه
سیاوشانه ز آتش گذشته‌ام اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه
صدا زدم دگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر به در آورد شیخ و گفت: آفتابه
چکامه در اینستاگرامانتشار اشعار شما در چکامه

اجتماعی, طنز, غزل, محمدعلی جوشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.