لیلای سال های دبستانگیم را…

گاهی بپرس حال غریبانگیم را
تنگ غروب و قصه ی دیوانگیم را
احساس بی تو پرسه زدن در پیاده رو
در شهر ِ آشنای تو بیگانگیم را
وقتی که دید دست تو در دست دیگری ست!
معنای پوچ حرمت مردانگیم را
حس تَرَک تَرَک شدن سقف خانه ام
احساس بی ستونی و ویرانگیم را
تصویر تلخ تخت و اتاقم بدون تو
آغوش خالی و غم بی شانگیم را
احساس گیجی ِ چمدانی که می کشد
بر دوش خسته، غربت و بی خانگیم را
حس سقوط جوجه ی احساسم از درخت!
آوار برف و حسرت بی لانگیم را
ایوان خانه ای که در آن جا گذاشتم
گلدان و شمعدانی و پروانگیم را
لی لِی کُنان و کودکی و کوچه های تنگ
لیلای سال های دبستانگیم را
حالا به ابر روی سرم فکر می کنم!
شاید ببارد او غم دیوانگیم را

0
جدایی, رابطه, غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *