مرد با هر چه ستم، هر چه بلا می ماند

نتوان گفت که این قافله وا‌می ماند
خسته و خُفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا می‌ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دلسیر، ز هر دام رها می‌ماند
ميرسيم آخر و افسانۀ واماندنِ ما
همچو داغی به ‌دل حادثه ها می‌ماند
بی‌صداتر ز سکوتیم، ولی گاه خروش
نعره ی ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه! که در شیوه ی ما
مرد با هر چه ستم، هر چه بلا می ماند
چکامه در اینستاگرامانتشار اشعار شما در چکامه

رابطه, غزل, محمدعلی بهمنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.