می بندم از این گستره بار سفرم را!

می بندم از این گستره بار سفرم را
تغییر نده جان خودت این نظرم را
افکار پریشان به سرم باز محاط اند
اندازه بگیرید غم دور سرم را!
با هر عطشی شهر کویری ست سراسر
مسئول نمودید چرا چشم ترم را؟
پرواز فراموش شده در نظر من
چندی ست که بستید همه بال و پرم را
در لذت دنیا شده ام غرق و مریدش
معطوف به خود ساز خدایا!؛ سحرم را
با هر نفسی دور ز شادی شده ام من
غم محو نموده ز حیاتم اثرم را…
رنجم شده این قصه که معشوق مرا دید!؛
آرام ولی کرد نگاه این گذرم را…
چکامه در اینستاگرامانتشار اشعار شما در چکامه

غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.