پشت همیشه قرصِ خدا، ناگهان شکست!

وقتی شبیه گریه شدی آسمان شکست
پشت همیشه قرصِ خدا، ناگهان شکست!
ساعت میان عقربه هایش مردد است
صبح است یا که عصر و یا شب؟! زمان شکست!
امشب، کرج،  حوالی میدان هفت تیر
مردی میان خاطره هاش از میان شکست!
دیوانه ی محبت جانانه ام هنوز
این را شنید و مَرد، دلش با “بنان” شکست
حتی دعا و نذر تو را ماندنی نکرد
شوق ِ سه شنبه های شب ِجمکران شکست
گلدسته های مسجد شهرت خمیده اند
در انحنای بغضِ موذن اذان شکست
دستم به ارتفاع غمت کاش میرسید
در نیمه های راه ولی نردبان شکست
دارم درون شعر خودم گریه می کنم
قلبم گرفت، سوخت جگر، استخوان شکست!
فردا تمام شهر مرا جار میزنند
او مرد ِ روز سخت نبود و جوان شکست!
 

3+
جدایی, غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *