چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم!

چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم
بلرزد دستم از گریه، به لب سیگار بگذارم
به درد آید دلم از بی تو بودن های  این دنیا
دو پلکم را به هم با اشک، بالاجبار بگذارم
بهار از راه برگردد خوشآمدگو شوم با شوق
به روی صندلی پیراهن گلدار بگذارم
تو مهمانم شوی و من پذیرایی کنم از تو
بریزم چای و قلیان دو سیبی بار بگذارم
کنار شمس تو بنشینم و با شعر  مولانا
به دستی جام و دستی نیز زلف ِ یار بگذارم
گله بسیار اما تا نرنجی بیش از این از من
زبان بر شکوه ها خاموش و بی گفتار بگذارم
تو برخیزی بگویی وقت رفتن هست و من با بغض
بگویم نه، بنای خواهش و اصرار بگذارم
بخندی و بگویی باز می آیی به خواب من
به دستت دست ِ بدرود از سر ناچار بگذارم
چه باید کرد وقتی رفته باشی، غیر از اینی که
به خاک پای تو پیشانی ِ تبدار بگذارم
امان از تار  موی  مانده بر جای غمآوازت
امان از لحظه ای که پنجه بر این تار بگذارم
چقدر از آه برخیزم برایت اشک بنویسم
چقدر آخر بگو امضا بر این طومار بگذارم
دوباره شب شد و مانند هر شب جای تو خالی ست
چه دشوار است سر بر شانه ی دیوار بگذارم

8+
جدایی, رابطه, شهراد میدری, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *