چه رودها که ز کوه تنت سرازیرند…

تو قهرمان منی! چشم هات شمشیرند!
و دست هات تفنگ دو لول پر تیرند
دو تا پرنده ی وحشی،دو چشم حاکم وار
که برده های زیادی به آن دو زنجیرند
و دختران نجیب قبیله هم حتی
صدای اسب تو را نشنوند می میرند
و گونه های من انگار فصل خرمالوست
و بوسه های تو انگار فصل انجیرند
مرا بگیر چنان در خودت که آب شوم
چه رودها که ز کوه تنت سرازیرند
بهار می دهم امسال،خنده هایت اگر
کویر خشک لبان مرا فرا گیرند
مرا بگیر از این فصل لاغر و کم رنگ
که روزهای من از هر چه ناگهان سیرند…

0
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *