کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!

من غم انگیزتر از حادثه پاییزم
وقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزم
از تکاپوی دلت دست کشیدم, حتی
الکم را سر این شاخه نمی آویزم
هیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشق
چون محال است از این خواب گران برخیزم!
بس که ترسیده ام از تیره گی چهره تو
کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!
استکانم که ترک خورد خودم دانستم
چایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!

2+
غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *