گم کرده‌ام انگار در قلبم خدایم را!

گاهی فقط یک ابر می ‌فهمد هوایم را
یک روح سرگردان، سرای ناکجایم را
یک باغبان در خشکسالی‌های پی ‌در ‌پی
یک گوش کر، فریادهای بی‌صدایم را
دردم شبیه دردهای پیش از اینم نیست
گم کرده‌ام انگار در قلبم خدایم را
می‌ترسم ازتصویر آیینه که در چشمش
دیوانه ‌ای دیگر بگیرد باز جایم را
مثل خوره این زخم ها بر روحم افتاده
درهم تنیده تار رخوت انزوایم را
من گرم رویای خودم بودم نمی‌دیدم
کابوس‌های منتظر در خوابهایم را
رفتم به سمت آرزوهای مه‌ آلودم
آن قدر که دیگر ندیدم رد‌پایم را

0
پوریا شیرانی, تنهایی, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *