رحمت به دشنه ای که عیان کرد دشمنم!

آیینه ام، همیشه و هرقدر بشکنم
جای تو زخم ‌می‌خورم و جا نمی زنم
حالا که عشق بال دلم را شکسته است
چاهی به عمق باورِ پرواز می كنم!
من زخمی از قصور زمینم که تیر غیب
از هر کمان رها شده خورده‌ست بر تنم
فردای من تصور دنیای بهتری ‌ست
امروز اگر به دور خودم پیله می‌تنم
باید به دست حادثه‌ای زیر ‌و ‌رو شوم
تقدیر را به‌ پای غرورم بیفکنم
اینجا هزار قله ی بی فتح مانده و
آن فاتحی كه نام از او میبری منم!
وقتی نهان شده به قفا دست دوستی
رحمت به دشنه ای که عیان کرد دشمنم!

1+
پوریا شیرانی, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *