تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من!

همیشه “برد خواه” تو، همیشه “مات خواه” من
بچین دوباره می زنیم! سفید تو، سیاه من…

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من

تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو
گناه و دست بر پیاده ، باز هم گناه من

یکی تو و یکی من و یکی تو یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره روسیاه من

دوباره شام لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من

...

1+
رابطه, غزل, غلامرضا طریقی نظر دهید...

بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

مثل افسانه ای بی مخاطب، مثل قیسی که لیلا ندارد
زندگی بی تو آماج درد است زندگی بی تو معنا ندارد

شاعری پای تو شعر می کاشت، دست از دامنت برنمیداشت
پیش تو روزگار خوشی داشت، روزگاری که حالا ندارد

شاعری که غزل گفتن آموخت از ته دل سرود و دلش سوخت
خواست تا حس خود را بگوید، عشق اما الفبا ندارد

آه ای شانه های تو سوزان! ای طلوعت غروب زمستان!
سردمهری نکن، رو نگردان من دلم تاب سرما ندارد

چشم های تو مواج بودند، گیس هایت گرفتار طوفان
بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

در پی اتفاقی جدیدم، اتفاقی به شیرینی زهر
شاید امشب بیاید سراغم، مرگ بادا مبادا ندارد!

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

بیا بیا غزلم تلخ و داغ و تازه دم است
اگر چه هیزم ِ عشقت در این اجاق كم است

كنار چوبه ی دارم بیا كه محكومت
به روز حادثه، محتاج ِ اولیاء دم است!

مرا كه غیبت تلخ ِ تو درد ِ جانكاهی است
به پای دار حضورت عزیز و مغتنم است

همان كه ره بلد ِ شهر عشق بود، ببین!
به جاده های غریبی اسیر پیچ و خم است

در این سرای كهن یك ستون اگر باقی است
نشان ز غربت غمناك و داغ ِ ارگ ِ بم است

بیا ز راه نترس ای دلیل بیداری
اگر چه عاقبت راه پِرسه ی قلم است

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

دست در دست من و پا به رفیقم می داد!

نگران بودم و اجبار سفر پیرم کرد
شب نخوابیدن من تا به سحر پیرم کرد

نونهالم که به باغ رفقا روییدم
دیدن دسته ی نامرد تبر پیرم کرد

خانه ی بخت من از بخت بد آن بالا بود
چمدان دست من و کوه و کمر پیرم کرد

دست در دست من و پا به رفیقم می داد
تاول خاطره ی این دو نفر پیرم کرد

زور من بیشتر از وزن قلم بود ولی
حرمت سابقه و منع پدر پیرم کرد

روی دیوار اطاقم بنویسید از او-
بی خبر ماندن و احساس خطر پیرم کرد

...

1+
حسین آهنی, خیانت, غزل نظر دهید...

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است!

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است
تنگ بین بازوان تو اسیری محشر است

تا تویی ماه ِتمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است

شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است

طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است

تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ “شیشه” “گرد”گیری محشر است

کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است

“بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی”
آه.. این شعر ِ “فریدون ِ مشیری” محشر است

گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟
گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است

آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک
تا بیایی و سراغم را بگیری “محشر” است

...

1+
دلتنگی, شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

رحمت به دشنه ای که عیان کرد دشمنم!

آیینه ام، همیشه و هرقدر بشکنم
جای تو زخم ‌می‌خورم و جا نمی زنم

حالا که عشق بال دلم را شکسته است
چاهی به عمق باورِ پرواز می كنم!

من زخمی از قصور زمینم که تیر غیب
از هر کمان رها شده خورده‌ست بر تنم

فردای من تصور دنیای بهتری ‌ست
امروز اگر به دور خودم پیله می‌تنم

باید به دست حادثه‌ای زیر ‌و ‌رو شوم
تقدیر را به‌ پای غرورم بیفکنم

اینجا هزار قله ی بی فتح مانده و
آن فاتحی كه نام از او میبری منم!

وقتی نهان شده به قفا دست دوستی
رحمت به دشنه ای که عیان کرد دشمنم!

...

0
پوریا شیرانی, غزل نظر دهید...

چون توی دنیای مجازی میهمان دارم!

این روزها حس بدی با دوستان دارم
با دوستانم حالتی دامن کِشان دارم

آنقدر مردادم که حتی در یخِ بهمن
انگار طرح جامع خرماپزان دارم!

در من کسی افتاده مثل “من نمی فهمم” !
یا حرف های مبهمی توی دهان دارم !

یک جنگ اغلب نامقدس یا مقدس تر
با دشمنان فرضی ِ این داستان دارم

این داستان چیزی ندارد جز همین شاعر
یک شاعرِ دلواپس ِ نامهربان دارم

یک چند وقتی می شود با فحش می خوابم
حتی مرتب میلِ به زخم زبان دارم

تا ظهر می خوابم که شب بیدار بنشینم
چون توی دنیای مجازی میهمان دارم

یک مشت آدم که نمی بینم، -همین خوب است-
گاهی خودم مهمانم و یک میزبان دارم

فردای شب های سگی از روی بیکاری
توی خیابان گوشه ی چشمی به نان دارم

گاهی دقیقا گوشه ی چشمم به بعضی هاست
گاهی شدیدا مشکل جا و مکان دارم!

اصلا سیاسی نیستم، اهل دموکراسی
نه مشکلی با شرق تا غرب جهان دارم

من حزب بادم، دست کم حزب سر و سینه
بنده اصولا اشتیاقِ گفتمان دارم

با الکل بالای صد در صد نمی مستم
گاهی فقط هنگام خوابیدن تکان دارم

این روزها قلبا ارادتمند خیامم
اما به جای کوزه، رسما استکان دارم

چیز زیادی در بساطم نیست، غیر از این
باور کنی یا نه؟! فقط،یک ذره “جان” دارم

...

1+
بهمن, غزل, مرداد, ناصر ندیمی نظر دهید...

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد!

تووی کوچه قرار ممکن نیست، باید از ازدحام برگردم
گاهی از در که می زنم بیرون، شاید از پشت بام برگردم

دل خودش را به قصد قُربت کُشت، مَرد، زن را به قصد نزدیکی
باید از فکر،بسته باشم تا، راحت از قتل عام برگردم

چند ساعت سه تار در طیِ روز، چند ساعت به خواب مشغولم
چند ساعت به خانه ی بی زن، با کمی اضطراب مشغولم

تووی ذهنم مدام می چرخم، با تز انقلاب مشغولم
دوست دارم در این میان گاهی، تا بگویی سلام، برگردم

اجتماعی که فحش ناموسی ست،اجتماعی که تلخی ِ زهر ست
سوپرِ کوچک ِ محله ی ما،مَرد ِ بدبخت با زنش قهر ست

گیج ِ سگ پرسه در خیابانم، شهرداری مزاحم شهر است
می روم با تمام بدبختیم، بعد ِ یک انهدام برگردم

چندتا شعر مبتذل گفتم، روی احساس شاعری، حتما
کفر همسایه را درآوردم، بی پدر فحش داد و خندیدم!

فکر کردم چقدر کم دارم، تخت بودی و بی تو خوابیدم
باید از خود جدا کنم خود را، از من ِ بی مرام برگردم

عشق، چیزی نبود غیر از درد، روزهای کلافه بودن را
گور بابای هر که می گوید، قصه ی بد قیافه بودن را

روی چشمم اسید می پاشم، تا نبینم اضافه بودن را
سینیِ چای را به من برسان، خواهشا یک کلام، برگردم؟!

در نبود تو منفجر شده ام، مَرد باید عذاب هم بِکِشد
سردی ِ روزهای بی زن را، کاش این خانه دست ِ کم بِکِشد

دوست دارم کنار شومینه، بنشینی و چای دَم بکشد
بعد با هم قرار بگذاریم، با تو در شعر هام برگردم

دوستم داری و نفهمیدم، دوستت دارم ِ صمیمی را
سگ نبودم که هار می رقصم، دوستم داری ِ قدیمی را

ردّ ِ آغوش می کُشد حتما، شک نکن،ناصر ندیمی را
منتظر می شوم، دهان وا کن، رو به من، والسلام! برگردم!

...

1+
جدایی, چهارپاره, رابطه, ناصر ندیمی نظر دهید...

توجیه کردم عابران را مطمئن باش!

چشمان تو یک شاهکار بی نظیر است
زیباترین نقاشی قرن اخیر است

وقتی هلال ماه نو روی لب توست
حتی مونالیزا دلش پیش تو گیر است

آنقدر آرامی که کم کم باورم شد
صلح تمام فرق ها امکان پذیر است

توجیه کردم عابران را مطمئن باش
هرکس سر راه تو باشد سر به زیر است

وقتی دلم تنگ است و میل کوچ دارم
آغوش تو یک سرزمین گرمسیر است

من دوستت… اما جهانم ناگهان مُرد
گاهی برای گفتن یک واژه دیر است!

...

1+
بابک سلیم, عاشقانه, غزل نظر دهید...