شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذكرونی

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذكرونی
او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی

و انا السبط الذی من غیر جرم قتلونی
و بجرد الخیل بعد القتل عمدا سحقونی

لیتكم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی
كیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی

و سقوه سهم بغی عوض الماء المعین
یا لرزء و مصاب هد اركان الحجون

ویلهم قد جرحوا قلب رسول الثقلین
فالعنوهم مااستطعتم شیعتی فی كل حین

...

8+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع) نظر دهید...

از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد…

صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد

زدند آنقدر سویش تیرهای بی هوا اما
نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد

چنان بر سرو قدی که جهان در سایه سارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد

به جای دست تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاک ها از صدر زین افتاد

فلک وقتی رکاب خالی اش را دید زد فریاد
که از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد

...

5+
اشعار عاشورایی, حضرت عباس (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

چیزی که به جا ماند ز قاسم اثرش بود

می آمد و عمامه ی بابا به سرش بود
آماده ی جنگیدنِ با صد نفرش بود

می آمد و رخساره برافروخته از عشق
یک خیمه دل غم زده در دور و برش بود

پروانه ای از شوق پریده است به میدان
آن چیز که می سوخت در او بال و پرش بود

می خواست بگوید به ابی انت و امی
لب بست در آنجا که عمویش پدرش بود

این شیر، علی اکبر او نه ولی انگار
باید بنویسیم که قاسم پسرش بود

سنجیدن شیرینی قاسم به عسل نیست
اصلا عسل از ساخته های شکرش بود

گیرم زره اندازه ی او نیست ، نباشد
حرزی که عمو داده به شال کمرش بود

بغض جمل از حد تصور زده بیرون
یک دشت پر از تیغ به دنبال سرش بود

در روضه ی بابای غریبش جگری سوخت
چیزی که از او ریخت به میدان جگرش بود

در زیر سم اسب چه می ماند از این جسم
چیزی که به جا ماند ز قاسم اثرش بود

در خیمه نشستند پریشان که بیاید
چیزی که از او زودتر آمد خبرش بود

...

6+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

گویا هنوز باور زینب نمی شود

کوتاه کن کلام، بماند بقیه اش
مرده ست احترام، بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام، بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام، بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام، بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟!، بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام، بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام، بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه!سلام، بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام، بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام، بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگِ پشت بام، بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام، بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام، بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام، بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام، بماند بقیه اش

...

13+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, محمد رسولی نظر دهید...

صورت به جاست، آیینه گر رفت، باک نیست

عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود

جایی که خورده بود می، آنجا نهاد سر
دُردی کشی که مست شراب شبانه بود

یکباره سوخت زآتش غیرت، هوای عشق
موهوم پرده ای اگر اندر میانه بود

در یک طبق به جلوه جانان نثار کرد
هر در شاهوار کش اندر خزانه بود

نامد به جز نوای حسینی، به پرده راست
روزی که در حریم الست این ترانه بود

بالله! که جا نداشت به جز بی نشان در او
آن سینه ای که تیر بلا را نشانه بود

کوری نظاره کن که شکستند کوفیان
آیینه ای که مظهر حسن یگانه بود

نی نی، که وجه باقی حق را هلاک نیست
صورت به جاست، آیینه گر رفت، باک نیست

...

2+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, نیر تبریزی نظر دهید...

علی كه رفت كَانَّ خیام خالی شد

هنوز نیزه نخورده ست پیكرت اما
از این بدن، جگرت گشت ارباً اربا تر

علی كه رفت كَانَّ خیام خالی شد
درست اول كارت شدی تو تنها تر

نیاز ندیدی به خیمه برگردی
كنار این بدنِ بندبند، بند شدی

به التماس نرفتی كنار از بدنش
همین كه دست به گیسم زدم بلند شدی

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت علی اکبر (ع), علی اکبر لطیفیان نظر دهید...

آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

من از تولد عاشقم؛ وقتی پدر با اشک
بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم

در چشمهای تو، عمو جان! کربلا دیدم
وقتی گرفتی لحظه ی اول در آغوشم

می دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست
قربانیت وقتی که میراث حسن باشد

می دانم اذنم می دهی، اشکت که پایان یافت
خط حسن وقتی که در دستان من باشد

هم جوشنم شد، هم توانم داد با عطرش
شالی که روی شانه ام انداختی با عشق

شمشیر در دستم چه حیدروار می چرخد
از من چه مرد بی نظیری ساختی! با عشق

«احلی…» حدیث چشمهای مهربانت بود
آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

حتی دهان زخمهایم نیز شیرین شد
وقتی مرا مثل علی اکبر، بغل کردی

...

6+
اشعار عاشورایی, چهارپاره, حضرت قاسم بن الحسن (ع), قاسم صرافان نظر دهید...