اصلا رقیه نه، مثلا دختر خودت

اصلا رقیه نه، مثلا دختر خودت؛
یک شب میان کوچه بماند، چه میشود!؟

اصلا بدون کفش، توی بیابان، پیاده نه !
در راه خانه تشنه بماند، چه میشود!؟

دزدی از او به سیلی و شلاق و فحش، نه !
تنها به زور گوشواره بگیرد، چه میشود!؟

گیریم خیمه نه ،خانه و یا سرپناه ،نه !
یک شعله پیرهنش را بگیرد، چه میشود!؟

در بین شهر، توی شلوغی، همیشه، نه !
یک شب که نیستی، بهانه بگیرد، چه میشود!؟

اصلا پدر ،عمو و برادر نه، جوجه ای…
تشنه مقابل چشمش بمیرد، چه میشود!؟

دست گناهکار مرا روز رستخیز
یک دختر سه ساله بگیرد چه میشود

...

16+
اشعار عاشورایی, حضرت رقیه (س), ناشناس نظر دهید...

سازد از خون گلو تاج و نهد بر سر خویش

نازم آن زنده شهیدی که بر داور خویش
سازد از خون گلو تاج و نهد بر سر خویش

تا دهد صبح ازل هدیه به سلطان ابد
به سر دست برد نعش علی اکبر خویش

تا شود مهر نماز ملک اندر ملکوت
ریخت بر بام فلک خون علی اصغر خویش

می‌رود با سر خود در ره حق بر سر نی
چون به زیر سم اسبان نگرد پیکر خویش

از پی حفظ حریم حرم حرمت دوست
به اسارت سر بازار برد دختر خویش

با سر آید به بر محمل زینب که کند
هدیه در راه خدا خون سر خواهر خویش

روی گلگون شفق سرخ شد از خون حسین
تا شود شاهد این خون به بر داور خویش

آن سلیمان که اگر خاتم از او خواهد دیو
بند انگشت دهد همره انگشتر خویش

آن کریمی که اگر بدرۀ زر کرد عطا
پوشد از شرم گدا، ماه رخ انور خویش

در شگفتم چه جوابی به خدا خواهد داد
قاتل او چو درآید به صف محشر خویش

در اذان نام پیمبر برد و وقت نماز
می‌کشد زاده آزاده پیغمبر خویش

آب مهریۀ زهرا و جگرگوشۀ او
باز پیغام عطش می‌دهد از حنجر خویش

چشمه چشم «ریاضی» گوهر از خون می‌ساخت
تا مگر هدیه بدان شاه کند گوهر خویش

...

1+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی ‏ - نظر دهید...

گویا هنوز باور زینب نمی شود

کوتاه کن کلام، بماند بقیه اش
مرده ست احترام، بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام، بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام، بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام، بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟!، بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام، بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام، بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه!سلام، بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام، بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام، بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگِ پشت بام، بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام، بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام، بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام، بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام، بماند بقیه اش

...

9+
اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی, غزل, محمد رسولی نظر دهید...

علی كه رفت كَانَّ خیام خالی شد

هنوز نیزه نخورده ست پیكرت اما
از این بدن، جگرت گشت ارباً اربا تر

علی كه رفت كَانَّ خیام خالی شد
درست اول كارت شدی تو تنها تر

نیاز ندیدی به خیمه برگردی
كنار این بدنِ بندبند، بند شدی

به التماس نرفتی كنار از بدنش
همین كه دست به گیسم زدم بلند شدی

...

0
اشعار عاشورایی, حضرت علی اکبر (ع), علی اکبر لطیفیان نظر دهید...

از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد…

صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد
و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد

زدند آنقدر سویش تیرهای بی هوا اما
نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد

چنان بر سرو قدی که جهان در سایه سارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد

به جای دست تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاک ها از صدر زین افتاد

فلک وقتی رکاب خالی اش را دید زد فریاد
که از انگشتری آسمان هایم نگین افتاد

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت عباس (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم

تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است
و یا دوباره علمدار نوجوان شده است

بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
که خنده یِ تو برایِ حسین،جان شده است

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم
کریم زاده کریم است این همان شده است

بگو علی و بگو مجتبی بگو تکبیر
بگو که نامِ تو کابوسِ شامیان شده است

بلند شو که نبینند می خورم به زمین
که این غریبِ جوانمُرده ناتوان شده است

چه آمده به سَرَت که سرِ تو می اُفتد
چه دید مادرم اینجا که نیمه جان شده است

به خیمه ناله ی نجمه،نزن نزن شده بود
به گریه هر قسمِ من بمان بمان شده است

سپاه رویِ تو اُفتاد و آسیابت کرد
پُر از تَرک تنت از ضربِ این و آن شده است

تو را برایِ رساندن زِ خاکها کَندم
که نیمی از تو عیان نیمه ای نهان شده است

صدای سینه ی تو می رسد به خیمه بگو
مزاحمِ نفست چند استخوان شده است

چقدر رویِ تو را جایِ نعل پُر کرده
چقدر روی دهانت پُر از دهان شده است

...

5+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل ‏ - نظر دهید...

“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّی” شعار نیست…!

ما را به غیر خدمت تو افتخار نیست
ما را به جز کنار شما اعتبار نیست

حالا که وقت روضه ی اولاد مجتباست
مانند سیر و سرکه دلم را قرار نیست

ای روضه خوان ز روضه ی طفل حسن بخوان
روضه بخوان که ابر دو چشمم نبار نیست

با اینکه ده بهار فقط عمر کرده است
اما میان معرکه اهل فرار نیست

تا قتلگه برای دفاع از عمو دوید
سرباز کوچکی که بر اسبی سوار نیست

از هر طرف به سوی شما سنگ ریختند
هر چند حکم مست شدن سنگسار نیست

با مرگ خویش بر همه اثبات کرده است
مومن تمام وقت عزیز است، خوار نیست

از طرز جان فدا شدنش واضح است که
“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّي” شعار نیست…!

...

3+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), سیدمهدی وزیری, غزل نظر دهید...

دانلود دکلمه و متن شعر انجماد با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر انجماد با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

تق تق تَ تَق تق هووو، هوا بوران و کولاکه
تو ظهر آفتابی هوا وقتی که اینجوره

میگن یه جایی گرگ مادر توله زاییده
دلشوره داره تو دلم رختاشو میشوره

سرما یه جوری کل شعرو زیر و رو کرده
حس میکنم خوابم هنوز و غرق کابوسم

هر شب شبیه موقع جون دادن ققنوس
تو زندگی معجونی از لبخند و افسوسم

پرسیده بودی معنی بدبخت چی میشه
اونی که تنها دلخوشیش واژه ست بدبخته

ذهن شلوغ و دست خلوت، روح جرواجر
اینجوریه که زندگی با شاعرا سخته

شاید بپرسی چی تو رو اینجور خامت کرد
با چشم من چشماتو یک لحظه تماشا کن !

اول بذار این عشق سر تا پاتو برداره
اونوقت بیا و لحظه های عشقو حاشا کن

میدونی آخه عشق و شعرش مال هرکس نیست
عاشق شدن که بچه بازی نیست، جیگر میخواد !

باید تو روی عالم و آدم درآی سخته
راحت بگم عشق آدمای کله خر میخواد

رو زندگی منجمد سر خوردم افتادم
یک تیکه ی گنده از عمر رفته قیچی شد

یادت میاد از هرکسی رو دست میخوردم
حالا ببین اون آدم بی دست و پا چی شد !

یه عمرو لالوی میوندارا نچرخیدم
هرکی بگه این قلچماق لات تهرونه

هرجا تمرگیده نمک خورده، نمک بُرده
این دفعه حتما گوش چشمش به نمکدونه

تا اینکه تو هر خونه ای چشمم تورو می دید
گفتم علی جون این دفعه بد گاومون زایید

یک شب خلاصه ترس و لرز و دود و دم کردم
گفتم ببخشیدا شما ناجور زیبایید !

سیگارو روشن میکنی دودو نمیدی تو
گاهی رو صورت لخته ی افسردگی خوبه

بق کن، بلرزون شونتو انگار ترسیدی
واسه شروع رابطه موش مُردگی خوبه

از تو، از اون چشمای سگ بسته ت رکب خوردم
مشتم که وا شد تو زدی تا دستمو خوندی

تا چشمه تشنه بردی و هی تشنه آوردی
سرخود بریدی، دوختی هی گربه رقصوندی

حال تو واسه شعر من تصمیم میگیره
وایسا ببینم این دفعه چی زیر سر داری !

با اخم و لبخندت ترانه م زیر و بم میشه
رو تک تک تصویرهای شعر اثر داری !

هر وقت نگاهت میکنم پاتیل پاتیلم
هم شیره ی اعلاترین باغای انگوری

تو مرگ صدها مرد مادر مرده دست داری
با خون من دستاتو داری باز میشوری !

حرف از دلم ماسیده تا پشت لب و دندون
وقتی نگاهت پشت اون اخم زبون بنده

حرفای هر روزم تو حلقومم تلنباره
بغضی که توی سینمه، هم وزن الونده

هم عاشقت هستم هم از دستت گریزونم
این حس نامفهوم لاکردار چی میگه

اصلاً چه معنی داره ما از هم جدا باشیم
بین دو تا دلواپسی دیوار چی میگه

همیشه هرجوری شده قندیل میبندی
هی تور برف و به زمین چرک میدوزی

چشماتو واتر کن نگاه کن کی بهت گفتم
یخ کمتر از آتیش روشن نیست، میسوزی !

صد مرتبه تو گوش من خوندی که بعد از این
من هم کنارت سفت و پر وامیستم دیگه

فردا دوباره روز از نو روزی ام از نو
دیگه تویی و روزگارت، من نیستم دیگه

تق تق تَ تَق تق هووو، هوا باد و تگرگه باز
به به جهان تو پنجه های ترد برگ باز

خاکستری، سربی هوا همرنگ مرگ باز
خورشید پشت کوه داره میتمرگه باز

حالا که ضلع سوم هر عشق قابیله
حالا که حرف از دل اراجیف و اباطیله

تو مایه های من کسی هم باشه تعطیله
دور گلوی خواهرم سرویس استیله

فکر کن خیانت میوه ی دلواپسی باشه
هر روز پرونده ت تو شیب بررسی باشه

یک جنگ بدتر پشت هر آتش بسی باشه
این قصه میتونه بلای هرکسی باشه

شب مشت مارو واسه‌ ی همدیگه وا کرده
تو ظل گرما برف و یخ محشر به پا کرده

هی لایه لایه روحمو از هم جدا کرده
اینبار تو گلدون گل یخ پا به پا کرده

عشقای چند ضلعی تو اشکال مدرنیته
آتیشا از اون موی دم اسب طلاییته

با من جلو این آدما بازی نکن خیطه
اینجوری آخرسر یه پیت بنزین و کبریته

بابای مردت هم تو رو فانوس مجلس کرد
هم دست مارو خونی اون مست ناکس کرد

آقای دنیا دیده هرکاری که تونست کرد
کاشکی دوباره بوی موهاتو بشه حس کرد

زلفاتو به زلفای خوشحالی ببندی کاش
چشماتو رو چشم هر آشغالی ببندی کاش

طاقی رو زیر سقف پوشالی ببندی کاش
یا لااقل بازم برام خالی ببندی کاش !

بازم رو پیشونیت یه خط نکبت افتاده
فکر کن به تصویری که تو آیینه‌ ت افتاده

داری تموم میشی به نبضت لکنت افتاده
این دفعه تو فنجونت عکس ساعت افتاده

از هرکی پرسیدم کجایی گفتن آینده
آینده واسه بعضیا جک میگه میخنده

آینده‌ ی امثال من بغضه، گلو بنده
تو تو کدوم آینده ای مظنون پرونده

وقتی رسیدم جونت از تختت جدا میشد
عمرا اگه این زندگی تو مرگ جا میشد

این خونه داشت آهسته جای سایه ها میشد
هر شب یه قربونی تو جشنت دست و پا میشد

آخر، سر انگیزه ی مو بورمو خوردن
جون و جنون جوهر مجبورمو خوردن

هی مزه مزه آرزوی دورمو خوردن
مست کرده بودن حبه‌ ی انگورمو خوردن

چشمای تو ! پس معنی صبر جمیل اینه
اون حسرت کوتوله و قد نخیل اینه

پس علت اون سکته های بی دلیل اینه
این شهرو داغت ذوب کرده، چرنوبیل اینه !

مردن تهش خوبه، درسته تا ته اجباره
بهتر بگم معنی در، تو درک دیواره

با اینکه مرگ واژه ها بیرون از آماره
از زندگی یه شعر تاریخ آبرو داره

لعنت به دنیایی که باقی موند بعد از تو
ای تف به هرچی که منو خندوند بعد از تو

دنیا شکست و از نگاهم خوند بعد از تو
مرگم منو از تخت خوابش روند بعد از تو

عکس نگاهت پشت و روی زیرپوشم بود
میرفتم و وزن گناهم روی دوشم بود

میرفتم و تیغ قضاوت بیخ گوشم بود
چشم امیدم ساقی آدم فروشم بود

حرفای در تو در اگه دوره تو درکم کن
شرِ شعورو از سر این دردسر کم کن

پا روی احساست بذارو قرص ترکم کن
این نقطه های اشتراکو بیشتر کم کن

تو مستطیل زندگی ضلع بلندش باش
همیشه زخم و زیلی این تیر و ترکش باش

خورشید باش و تا ابد ناچارِ تابش باش
لطفا دوباره شاهکار آفرینش باش

حالا که از چشمت نگاه پهلوون رفته
حالا که طاعون وفا تو خونمون رفته

حالا که آبی از جمال آسمون رفته
حالا که سرما سوخته تا استخون رفته

میگی برام از علت افسردنت بنویس
میگی که از پاییز و از پژمردنت بنویس !

میگی از اونا که نشستن خوردنت بنویس
میگی یه کم از مگر قبل از مردنت بنویس !

باشه فقط اول بگم حس تو رو دو… بوووق
از توی آلبوم گودی چشماتو میبو… بوووق

از لای در چشمای سبزت زیر ابرو… بوووق
چی آخه بنویسم که از قیچی سانسور بوووق

تق تق تَ تَق تق هووو هوا باد و تگرگه باز
از زیر در مشت مشت یخ و برفاب اومد تو

حالا تموم خونه یه برکه ست که از سقفش
صد آرزوی بسته رو قلاب اومد تو

شعرای تیکه تیکه مو بازم رفو کردم
هاشور جبر و بیت من، آخر تو دست تو دست

با خودنویست خط زدی رو شعر و میگفتی
تصویر این تیکه ش سیاه تر از خود سوژه ست

تا از دوراهی های عشق و زندگی میگم
به بیت و مصرع دست درازی میکنی خانم

میگی ببرش وصله کن بازآفرینی کن
با آبروی شعر بازی میکنی خانم !

عشق آرزو کردم میگی عریان نویسی کرد
از قلب میپرسم جواب سرسری میدی

از عشق میخونم یه چیزی زیر لب میگی
معشوقه میسازم یه فحش بدتری میدی !

تو این جهان که گونه های ریز میمیرن
عشق و جنون باید بمیره، منطقیش اینه !

میخوای که هم شاعر بشم هم دست نون آور
بی مایه باور کن فطیره، منطقیش اینه !

دنیای من دنیای یه بچه ست که تب داره
خوابیده و کابوسی از پاییز می بینه

دنیای آدم گنده ها یه مرده پولداره
که هرچی آدم پشت شعره ریز می بینه

تا هرکجا چشمات می بینه فقط برفه
تبعید اجدادی درسته خستگی داره

البته میشه رفت بهشت و سیبو برگردوند
گاهی یه چیزایی به آدم بستگی داره !

تا از تو بازم با خبر باشم نخوابیدم
تا اون شبی که اومدی چله نشین بودم

تصویر این لحظه که میخونی خودش شعره
رفتی زدی تو برف و پشتت نقطه چین بودم

آخر نفهمیدم تو نحسی ! لفظ من نحسه !
هرجایی از تو اسم بردم خون به راه افتاد

هرجا نشستم قهوه خوردم فالمو دیدن
تو طالعم جغد شب و مار سیاه افتاد

ما رو گرفتی یا خیال تا ابد عشقی
چشم تو چشم من بودی و رویات با اون رفت !

گاهی برای حرف مردم هم شده زن باش !
بس کن تو چشم ناکس و کس آبرومون رفت !

حتما تو میدونستی از این قصه چی مونده
اون اشک داغ گوشه‌ چشم نجیبت کو ؟!

دیدی که تو خون خودم دارم ولو میشم
کو پس مسلمون نذر صد امن یجیبت کو ؟!

تنها و سرگردون و تیپا خورده و زخمی
یه شب سجل مارو باطل کردی و رفتی

کشتن به چی میگن دیگه ؟ کشتن به چی میگن ؟
تو بدترین اوضاع منو ول کردی و رفتی

این خونه نه، این شهر نه، دنیا یه زندونه
من هم شنیدم آخرین راه فرار عشقه

اما نمیخوام عشقو، با این حال میدونم
راه تحمل کردن این روزگار عشقه

من به کسی که حالمو میپرسه بدبینم !
من به تموم چشم های شهر مشکوکم

باور کنین این روزها ده شخصیت دارم !
هرجا یه سازی میزنم ناجور و ناکوکم

اصلا نفهمیدم تو راهی که جلو میرم
دارم خودم از من یه لقمه درد میسازم

تاسم نشست و بازیو یه دفعه وا دادم
یک لحظه فهمیدم دو تاس دیگه میبازم

این مهره ی آخر، بزن بازنده معلومه
این مهره‌ ی آخر چه حرفا تو دلم مونده

اما بدون دست خدا تا رو بگردونی
سیب نصیب و تو هوا صد دور چرخونده

دنیا، نوشتن، رابطه، تک تک زمستونن !
تصویر یخ تو یخ زیاد افتاد تو شعرم

اون عصر یخبندون از این دفتر به راه افتاد
اینجوری اسم انجماد افتاد تو شعرم !

...

21+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...