تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود!

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا‌ ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

...

1+
اشعار عاشورایی, اصحاب کربلا, علیرضا قزوه, غزل نظر دهید...

“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّی” شعار نیست…!

ما را به غیر خدمت تو افتخار نیست
ما را به جز کنار شما اعتبار نیست

حالا که وقت روضه ی اولاد مجتباست
مانند سیر و سرکه دلم را قرار نیست

ای روضه خوان ز روضه ی طفل حسن بخوان
روضه بخوان که ابر دو چشمم نبار نیست

با اینکه ده بهار فقط عمر کرده است
اما میان معرکه اهل فرار نیست

تا قتلگه برای دفاع از عمو دوید
سرباز کوچکی که بر اسبی سوار نیست

از هر طرف به سوی شما سنگ ریختند
هر چند حکم مست شدن سنگسار نیست

با مرگ خویش بر همه اثبات کرده است
مومن تمام وقت عزیز است، خوار نیست

از طرز جان فدا شدنش واضح است که
“وَ اللّهِ لٰا اُفارِقُ عَمّي” شعار نیست…!

...

1+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), سیدمهدی وزیری, غزل نظر دهید...

این سواران کیستند انگار سر می آورند

این سواران کیستند انگار سر می آورند
از بیابان بلا گویا خبر می آورند

این گلوی کوچک انگاری که راه شیری است
این سواران، کهکشان با خود مگر می آورند

تخته خواهد کرد بازار شما را، شامیان!
این که بی پیراهن و بی بال و پر می آورند

هم عمو می آورند و هم برادر، حیرتا!
هم پدر می آورند و هم پسر می آورند

آشنا می آید آری این گل بالای نی
هر چقدر این نیزه را نزدیک تر می آورند

تا بگردد دور این خورشیدهای نیمه شب
ماه را نامحرمان از پشت سر می آورند

بس که بر بالای نی شیرین غزل سر داده ای
من که می پندارم اینان نی شکر می آورند

زنبق هفتاد و یک برگم! به استقبال تو
خیزران می آورند و تشت زر می آورند

...

1+
اشعار عاشورایی, سعید بیابانکی, عمومی, غزل نظر دهید...

بدم می آید از این شاعران سیگاری !

غزل سرودم و گفتی که شاعران آری !
بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

بخاطر تو به سیگار لب زدم گفتی
بدم می آید از این شاعران سیگاری !

چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو
چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری!

ولی دوباره برایت غزل سرودم من
ولی دوباره بر آن وزن های تکراری

مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن… گریه
مفاعلن…فعلاتن…مفاعلن.. زاری

...

3+
جدایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

مانده باشد!

برایت اتّفاق افتاده جسمت
درون چاه بابِل مانده باشد؟

دلت یک دفعه پروازش بگیرد ؛
ولی پای تو در گِل مانده باشد؟

ببینی ازخودِ دیروزی ات هم
هزاران سال نوری دور ماندی

میان آنچه بودی، آنچه هستی،
جهانی حدّفاصل مانده باشد؟

شده آیا رفیق کهنه ات را
ببینی بعدِ یک مدّت جدایی

تو از دیوانگی هایت بگویی؛
ولی او پاک، عاقل مانده باشد؟

تصوّر کن کسی یک عمر گشته،
که شاید لحظه ای آسوده باشد

ولی از آن همه سگ دو زدن ها،
فقط درد مفاصل مانده باشد

شده هرگز کسی تا دسته خنجر
درون سینه ات جا کرده باشد

اگرچه او تو را بدجور کشته
دل تو پیش قاتل مانده باشد؟

چه دشوار است باور کردن این
که رؤیاهای تو بر باد رفته

به جای نوش دارو توی جامت
کمی زهر هلاهل مانده باشد

شبیه نو عروس تیره بختی
که مرد دیگری را دوست دارد

ولی حالا برایش یک دل خون
و کابوسی پر از “کِل” مانده باشد

چه سودی برده ام از روز تازه؟
فقط آمد مرا کم کرد از من

شبیه جمع و تفریقی شدم که
از آن یک صفر حاصل مانده باشد

...

0
تنهایی, جدایی, سونیا نوری نظر دهید...

با جیب خالی عاشقی سخته!

هرکی مثِ فرهادِ دیوونه س
هرکی مث مجنونِ بد بخته
حتی اگه لیلی باهات باشه
با جیب خالی عاشقی سخته!

نزدیک شو در حد چن لحظه
تو به چی دل بستی نمیدونم
معقول تر رفتار کن دختر…
من بچه ی میدون خراسونم!

خطی به اسم فقر هر لحظه
مرزی میونِ قلبِ ما  میشه
تو خونه تون بالای تهرانِه
توی اتاقت شهر جا میشه!

هر روزِ من تو راهپیمایی
با جیب خالی تا ونک مردن
پرسه میونِ قلبِ آفریقا
پس کوچه های برفیِ جُردن

میترسم از بچه محلاتون
هر طور شده میخوان باهات باشن
ماشینای شاسی بلندی که
روی غرورم آب  می پاشن!

من با لباسِ کار میخوابم
میخوابی و عین خیالت نیست
کاری که مزد سی و یک روزش
اندازه ی شلوار و شالت نیست!

دنیای من لبریزِ کابوسه
خوابای من یک عمره رنگی نیست
برگرد تو خوابِ خودت دختر
آغوش من جای قشنگی نیست…

...

2+
امید روزبه, ترانه, جدایی نظر دهید...

شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای!

شاهِ ما را با دو زلفِ اسب، جادو کرده ای
با رُخت این قلعه را از دم، تو جارو کرده ای!

آتشی کردی به پا در دامن این دل کنون
حلقه های بُهت را در چشمِ آهو کرده ای

در کمندِ لشکرِ سربازِ تو افتاده است
قلعه ی ماتم سرا را در دلِ او کرده ای

شعله ای برپا نمودی در میانِ چشم او
ناخودآگاه شاهمان را ماتِ ابرو کرده ای

اسبِ شاهم در نبردِ فیلِ تو شد سرنگون
حال چشمانِ وزیرت را به این سو کرده ای

تیغِ تو برگردنِ شاهم چو آسان می رود
شاه ما را عاقبت مات و به زانو کرده ای

مرهمی خواهد که از پا در نیاید شاهِ من
عاقبت او را تو مات و هم به زانو کرده ای

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - , نظر دهید...

خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد!

رود اشکم که به دریاچه‌ی غم می‌ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می‌ریزد

گریه‌ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته‌ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته‌ی خالی یک پنجره در دیوارش
بسته‌ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته‌ی خالی خورشید ِ به شب تن داده
بسته‌ی خالی یک خانه‌ی دور افتاده

بسته‌ی خالی یک عاشق جنجالی‌تر
بسته‌ی خالی یک صندلی خالی‌تر!

بسته‌ی خالی تبعید که در سیبت بود
بسته‌ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود
بسته‌ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که…
زدم از خانه به کوچه به خیابانی که…

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده
همه‌ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله‌اش سر رفته
همه‌ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه‌ی هیز
دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس
فکر گل‌های پلاسیده‌ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده
بچه‌ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده‌ی خالی شده‌ی بی ایده
مرد با عقربه‌ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می‌پرم و می‌میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که…
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که…

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم‌ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم‌ها

جسد خاطره‌هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می‌شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می‌شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!
بسته‌ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه‌ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه‌هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی‌تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است…

...

0
رابطه, فاطمه اختصاری نظر دهید...

بعدِ چندین سال دستت پیرهن خواهد درید!

چشم ِ خوش رنگت از آن بازار یوسف میخـرید؟
بعدِ چندین سال دستت پیرهن خواهد درید

با خیالم بازی ِ مــسـتانه کردی در شـتاب
کفش نو آورده فـکری کرده در راهی جدید

من در این افتادگی در فکر وصلم چون هـنوز
قطره را در خواب میگویند از دریا نوید

دل بـه دریا داده ام گر شب بـه صحرا میبری
عمـق ِ شبها را کـبوتر کی توان دارد بـه دید؟

پنجه ی ِ شاهین چشمت خون طلب دارد ز دل
مـُرده را خون انجمادست اشکها باید خرید

دردِ ناچاری بـه پاهـا میدهد فرمـان، برو
گر چه عمرم چون نهالی جای آب افتاد اسـید

خضر را درسینه زنـدان کرده ایی بی آبِ عـشق
غنچه تا آبی نبیند، خنده اش گردد پـدید

با غزل افـتاده ای در راهِ خواهش های دل
گر عمل سـودی ندارد، با دعا خواهی رسید؟!

آه در پـستوی دل انباشتی هر شب، امیر
هر چه از مـعشوق داری میشود روزی مفید

...

0
عمومی ‏ - نظر دهید...

از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

نسبتِ سنگ به این کوهِ شناور بدهید
چند دشنامِ حسابی به کبوتر بدهید

مطمئن باش که من رفته ام از زندگی ات
خبرِ مرگِ تبر را به صنوبر بدهید

به من از قلعه ی متروکه ی طاعون زده ها
خانه ای سوخته و بی در و پیکر بدهید

هر چه گل رویِ زمین است به آتش بکشید
جایشان را به درختانِ تناور بدهید

کمی از چلچله ها یاد بگیرید و به من
فرصتِ ناله و فریادِ رساتر بدهید

موقع خواندنِ این قصه بخندید آرام
ناله اما پس از این زمزمه ها سر بدهید

رویِ یک پرچم مشکی بنویسید اینست
آخرِ عشق و به یک عاشقِ دیگر بدهید

امشب به این نتیجه رسیدم عوض شدم
از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

احساس می کنم که به آخر رسیده ام
دیگر به اصطلاح بریدم عوض شدم

آن قدر بی قرارم و آن قدر خسته ام
آن قدر درد و رنج کشیدم عوض شدم

تو تازه هایِ شعر و خیالِ منی ولی
بی مهریِ تو را که شنیدم عوض شدم

امشب دوباره خوابِ شما را ندیده ام
لبریزِ اضطراب و امیدم عوض شدم

مثلِ کلاغِ خسته ی پایانِ قصه ها
من هم به خانه ام نرسیدم عوض شدم

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...