بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم!

با بوسۀ تو می شود آرام بخوابم
یک بوسه فقط…تا که سرانجام بخوابم

از معجزۀ بوسۀ تو هیچ عجب نیست
امشب بروم بر لبۀ بام بخوابم

حکمم که بیاید بروم جشن بگیرم
بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم

آنقدر رها باشم و دیوانه که حتی
امضا نزده برگۀ فرجام بخوابم

ای کاش که می شد به تو پیغام فرستم
تا آمدن پاسخ پیغام بخوابم

می شد عوض خیره شدن در شب تهران
شب ها برسم خانه، پس از شام بخوابم

ای گورکن پیر! چرا دیر رسیدی؟
باید بروم زود سرجام بخوابم

...

0
آرش شفاعی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

باران به هیاهو سروپا می کوبد

ساعت باران است
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار و کمی ادکلن سرد در آن جا مانده
در صف خاطره هایی که نبردی به سفر
زن بارانی هم دوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
اندکی هم آغوش
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم زد
شاید از راه همان کافه ی دیروز
کمی برگردی
شاید از عطر گریزان ِ بنفشه
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را
روی ملاقات
کمی کوک کنی
دل به دریا بزنی
آمدن ات تازه شود
مرد باران زده
تردید نکن
وعده مان کافه ی صوفی
پشت آن میز کنار در ِچوبی بزرگ
راستی یادم رفت
چمدان
چتر
ویک مزرعه لبخند
بیا منتظرم
معجزه کن باران را

...

0
باران, بتول مبشری, شعر نو نظر دهید...

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را!

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را
قوس ابروهای تو کم کرده روی داس را

مژه هایت بی نظیرند و تداعی می کنند
در سر پر شور من گلبرگ های یاس را

چهره ات در پشت سر، با منظره، بی منظره
می تواند بر سر ذوق آورد عکاس را

قطره ام در وسع اقیانوس وارت، پیش تو
نه نمی بیند کسی این مرد آس و پاس را

مدعی کافری هستند و سر بر سجده ات
تا خدا بشناسد این خلق خدانشناس را

دور تو از هرزه باید پاک باشد، از ازل
باغبان پیوند زد با ساقه ات وسواس را

می روم شبنم به روی برگ گل یادم دهد
نحوه برخورد با یک آدم حساس را

...

0
جواد منفرد, عاشقانه, غزل نظر دهید...

کسی نخواست بگیرید خون بهایم را!

همان کسی که شنیده ست ناله هایم را
چه می شود که اجابت کند دعایم را؟

چه می شود که دمی در پناه خود گیرد
نگاه خسته ی در بادها رهایم را

دوباره شعله نمی گیری آه می پاشم
اگرچه روی تو خاکستر صدایم را

چنین که می گذری این چنین که می گذری
گمان کنم که نبخشیده ای خطایم را

گمان کنم که همین ابرها نمی خواهند
به گوش تو برسانند گریه هایم را

تو نشنوی غزلم را چه ارزشی دارد
اگر تمام جهان بشنود صدایم را

بگو! بگو که بدانم قلمرو تو کجاست
نمی گذارم از این پس به کوچه پایم را

رها کنید و از او بگذرید ای مردم
کسی نخواست بگیرید خون بهایم را

...

0
شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

من وعده ای که حق به شما داده نیستم!

من ساده زیستم ولی خب ساده نیستم
من وعده ای که حق به شما داده نیستم!

از پشت کوه و از پی خورشید اومدم
باور کنید من یه فرستاده نیستم!

دست و دلم به دعوتی هیشکی نمیره تا…
این “اعتراف” معجزه ی آخرم بشه!

ای قومِ تنگدست ببینید! این دفه
اعجاز می کنم که خودم باورم بشه!

پیغمبری شده م که توو قومش اضافیه!
سردش بشه کتابشو آتیش می زنه!

اعجاز من به درد کسی که نخورد! هیچ
حالا عصام داره منو نیش می زنه!

مردم سوال می کنن از هم :بهار کو!؟
تقویم چِش شده که زمستون هنوز هست!؟

کی داره توو عزای خودش گریه می کنه!؟
ابرا که ساکتن چرا بارون هنوز هست!؟

چند وقته که همش با خودم فکر می کنم
واجب تر از رسالت من، امّتِ منه!

میرم به سمت غار دلم میگه صبر کن!
میرم به سمت کوه و دلم شور می زنه!

دیشب دوباره نور رسید و سوال کرد:
مردم چطور حرفمُ از بر نمی کنن!؟

آیه به آیه گفت و بِهم گفت چاپ کن
اینا کتابِ قبلیُ باور نمی کنن!

بغضم گرفت و داد زدم روو به آسمون:
تا مردمی نشی به خدایی نمیرسی

من با کتاب تازه به اعجاز می رسم!
تو با کتاب تازه به جایی نمیرسی!

...

0
امید روزبه, چهارپاره نظر دهید...

تنهایی‌ام را از غزل سرشار می‌کرد

تنهایی‌ام را از غزل سرشار می‌کرد
تا زیر لب نام مرا تکرار می‌کرد

با چشم های از افق روشن ‌تر خود
هر صبح او خورشید را بیدار می‌کرد

وقت خرید عید با لبخندهایش
قنادهای شهر را بیکار می‌کرد

پشت سرم می‌گفت من را دوست دارد
در پیش چشمان خودم انکار می‌کرد

اینگونه سرتاسر مرا مشتاق می‌کرد
اینگونه احساس مرا آزار می‌کرد

یک روز از ماندن کنارم حرف می‌زد
یک روز بر دل کندنم اصرار می‌کرد

گاهی به قدری تلخ می شد که جهان را
در کام من مانند زهر مار می‌کرد

گاهی به قدری مهربان می شد که دل را
از هر کسی غیر خودش بیزار می‌کرد

بر این دوباره دل سپردن، دل بریدن
مایل نبودم او مرا وادار می کرد

مانند گنجشکی به چنگش بودم و او
هم سنگ می‌زد هم مرا تیمار می‌ کرد

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...

من به هوای تو دچارم هنوز!

خسته از این ایل و تبارم هنوز
من که تعلق به تو دارم هنوز

ماه به آیینه وماهی به آب
من به هوای تو دچارم هنوز

ساده از این دشت نخواهم گذشت
وسوسه دارم که ببارم هنوز

دکمه ای از پیرهنت مانده است
با تو کمی فاصله دارم هنوز

گرچه بر آیینه ی تو من فقط
لایه ای از گرد و غبارم هنوز

آه نخواهی که پس از شانه ات
روی زمین سر بگذارم! هنوز..

...

0
رابطه, شیرین خسروی, غزل نظر دهید...

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر!

خون عشاق ِ قسم‌خورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر!

گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر

ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر

لحظه‌ی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو
مثل برهم‌زدن پلک دقیق است چقدر

کوه تفتیده‌ای از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر

من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر

پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر؛ ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر

...

0
جدایی, رابطه, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...