ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ!

ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻣﺖ ﻓﺮﻡ ﺭﻭﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺣﺮﮐﺎﺕ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻥ
ﻟﺐ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻓﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ
ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺳﺰﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺵ ﻣﺮﺩﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﻐﻠﺖ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﺣﮑﻢ ﻗﻀﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ
ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺷﻬﺮ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﮐﻮﭼﻪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﺳﻤﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺮﯼ ﺑﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﻋﻘﺪﻩ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺳﺮﺣﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺧﺒﺮﯼ
ﻗﻠﻤﻢ ﺩﺭ ﻏﺰﻝ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

...

17+
حسین آهنی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

لبهات از آغازِ خلقت، از ازل زیباست
از چشم هایت تازه فهمیدم عسل زیباست

با بوسه ها هرچند مشکل داشتم اما
چون میشود ما بین ما رد و بدل زیباست

با دامنت در باد میرقصد دلم بانو
در باد میفهمی که شعر مبتذل زیباست!

جغرافیای خطه ات را دوست میدارم
آغوش بگشا سرزمین من! بغل زیباست…

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل نظر دهید...

میخانه ای امشب برای من مهیا کن!

میخانه ای امشب برای من مهیا کن
حالم گرفته، گوشه ای آنجا مرا جا کن

افسوس پشتِ حسرت وُ اندوه پشتِ آه
فکری به حال تلخی امروز و فردا کن

سرچشمه و آبشخور امید من خشکید
این شوره زار مانده بر جا را تماشا کن

ای آسمان با من برادر باش و شب تا صبح
از حرص ِ بختِ شور ِ من یکریز غوغا کن

بختم شبیه یک کلاف گیج تو در توست
بنشین کنارم یک گره را لااقل وا کن

دیشب مرادم را ندادی خواهشی دارم
میخانه ای امشب برای من مهیا کن!

...

0
جویا معروفی, غزل نظر دهید...

من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

با رفتن خود سُست کردی دست و پایم را
این دستمزدم بود ؟ کم دادی بهایم را

من بی تو از دریا چگونه رد شوم بانو
من با چه رو دریا بیندازم عصایم را؟!

آنقدر با مویت تیمم کرده ام دیگر
از یاد بردم دین که نه حتی خدایم را

با آشنایانم غریبم با غریبان دوست
پای غریبی داده ام هر آشنایم را

زیبایی تو باعث خود باوری می شد
بعد از تو پنهان کرده ام آیینه هایم را

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

مرد رویای تو هرکس هست من، آن نیستم!

حرف هایم را زدم حالا پشیمان نیستم
رفتی از دستم “پری” اما پریشان نیستم

رود هستم موج می آید که طغیان میکنم
اهل آرامش که بعدا هست طوفان نیستم

راه من از تو جدا بود از همان آغاز کار
این تو و آینده ات، من ؟ نه به قرآن نیستم

ماه: من ،خورشید: تو؛ وقتی جهان زیباتر است
که تو در من یا که من پشت تو پنهان نیستم

معتقد هستم به خیلی چیزها باور بکن
بنده ی عشقم ولی بی دین و ایمان نیستم

عشق ما یا خواه یا ناخواه شرط دین ماست
من به این دینی که میگویی مسلمان نیستم

فکر کن من را ندیدی فکر کن یک خواب بود
مرد رویای تو هرکس هست من، آن نیستم!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

خانمم این سر به روی تن زیادی می کند!

چشم های من همین که از تو یادی می کند
غم درون چشم من با اشک شادی می کند

گفته بودم تو نباشی مرگ شیرین است…حال
خانمم این سر به روی تن زیادی می کند!

عشق راه مطمئنی نیست من هم دیده ام
سوخت هرکس که به حرفش اعتمادی می کند

زندگی یک برگ خشک و میوه بار آورده است
مرگ مزد زحمتش را گردبادی می کند

شعرهایم طفل هایی ناخلف بار آمدند
شعر از شاعر درون قبر یادی می کند؟!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

لرز لرزان می شوند از دیدنت دیوارها
بعد از آن تلّی به جا می ماند از آوارها

حرف رسمِ قرصِ ماهِ صورتت تا می شود
اشتباهی می روند از هولشان پرگارها!

از تو می گفتند حتّی طبقِ تحقیقات من
مردمان ابتدایی هم درون غارها!

از همان دوران به امید غذایی ناب تر
لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!

گوشه ای کز کرده اند و لب به دندان می گزند
چشم تو افزوده بر جمعیّت بی کارها

علت نا امنی خاورمیانه چشم توست
این نگاه سرکش ات، این جفتِ آتشبارها

نقض قانون اساسی می کنی با هر قدم
زیر پایت له شده مجموعۀ هنجارها

من حسودی می کنم لطفا به خواب کس نرو
چشمتان درویش باشد خواهشاً بیدارها

تا نبینم در کنارت می نشیند هرکسی
نیمکت دیگر نسازید اصلاً ای نجّارها…

...

1+
سونیا نوری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

سر را خدا برای همین آفریده است!

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟
چشم خمار دوست که ابرو کشیده است

سر می دهم به حلقه ی بازوت کز ازل
سر را خدا برای همین آفریده است

دیشب مگر چه در قفس سینه ات گذشت؟
که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است

از گرگهای برّه نمای چه گلّه ایست؟
چشمی که در مراتع چشمت چریده است

هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی دهم
زخمی که دل به قیمت جانش خریده است

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

آنکه در غیبت او شیر شدی پشت در است!

غزلی هست که این دفتر از آن بی خبر است
غزلی تازه که از خون من انگار تر است

غزلی تلخ که از روح تغزّل خالی ست
بیت بیتش همه زائیده ی صدها خطر است

امشب از نیمه ی پنهان خودم می‌گویم
از همان نیمه که از نیم دگر بیشتر است

از همان نیمه که ترسید و خودش را خفه کرد
آنکه در بین من و باور من دربه‌در است

مُرد آن نیمه که ساکت شد و فریاد نزد
امشب این حنجره را غرّش صد شیر نر است

من همه عربده ام… همهمه ام… گوش کنید!
گوشم از موعظه و حکمت و هشدار کر است

با تو ام! ای که کران تا به کران خون خوردی
جای دندانت بر خاور تا باختر است

می خرم ضربه ی ساتور تو را با جانم
که به بازار تنم آنچه گران است سر است

هرزه ای بودی و امروز تناور شده ای
سایه ات ظلمت و نادانیِ مردم ثمر است

عصبانی تر از آنم که تو را ارّه کنم
چاره ات _ هرزِ تناور شده! _ تنها تبر است!

از صداهای فرو ریخته در چاه بترس!
از تنوری که ز آه فقرا شعله ور است

این همه خشم که در سینه ی من می سوزد
از دل خون خلایق خبری مختصر است

از زمین خوردن یاران خودت درس بگیر!
جا به جا خاک، پُر از ریخته ی بال و پر است

دل به گمراهی یک مشت کر و کور نبند!
تا سحر هیچ نمانده ست، جهان در گذر است

چاره آن است که از پنجره بیرون بزنی
آنکه در غیبت او شیر شدی پشت در است!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...